تبليغاتX
وهم سبز رنگ
image hosting by http://www.photoblog.com/
تابستان دو سال گذشته در امور فرهنگی پلاژی در خزرآباد ساری، برای اولین بار از نزدیک با مردم شمال کشور و فرهنگشان رو به رو شدم. هر چند که هرگز به شخصه هیچ کنجکاوی ای برای دانستن وضعیت زنان در آنجا از خودم نشان ندادم، اما آنچه بی جست و جو یافتم، شگفت انگیز بود.

----------------------------
یکی از کسانی که تاسیسات و امور فنی محوطه را به عهده داشت، مرد حدودا 65-60 ساله ای بود کم سواد، که گاهی به درد دل با برادرم می نشست. روزی داشت از همسرش می گفت که چقدر زن عاقل و تواناییست. که چقدر همیشه همراه و یاورش بوده. هرگز نگذاشته بار زندگی را تنهایی به دوش بکشد. و همیشه "حواسش جمع همه چیز" بوده. مرد مجبور شده بود وانت بارش را که کمک خرج زندگیشان بوده بفروشد، و حالا می گفت: "همین ماشین رو هم می دونم زنم دوباره برام جور می کنه". تعریف و تمجید یک مرد از همسرش، و اعتراف به اینکه بخشی از زندگی خود را مدیون اوست کار ساده ای نیست. و می دانم که از عهده کمتر مرد ایرانی ای بر می آید. آن هم وقتی که سفره دلش را جلوی مرد دیگری می گشاید.

------------------------------------------
نیمه شبی کنار دریا با یکی از نگهبانهای شب هم صحبت می شویم. جوانیست 6-25 ساله و متاهل. او هم تا راهنمایی بیشتر نخوانده است. از اتفاقی که چند روز بعد قرار است در میدان فلان جا بیفتد می گوید: می خوان دو نفر رو اعدام کنن. من و الهه که از مجازات های لایتغیری که در قانون جزاست دل خوشی نداریم با حیرت و وحشت و یا حتی کمی جانبداری از آن دو نفر دلیل اعدام را می پرسیم. او شاید پی به حیرت ما می برد، چرا که سعی می کند حق بودن این اعدام، و اجرای "عدالت بودنش" را اثبات کند. می گوید به چند زن تجاوز کرده اند. و تعریف می کند اتفاقاتی را که افتاده است، اینکه با چه حیله ای وارد خانه می شده اند، اینکه به دزدیدن قانع نمی شده اند، و ... او در جملاتش زنان را نه موجوداتی ضعیف و بدبخت که کسانی که در حقشان نامردی شده می داند. "زنه هم بنده خدا خب نمی دونسته که..." و مدام می گوید "خب نامردیه دیگه..."، "آخه نامردیه..."
و من به جامعه خودم فکر می کنم. و به شهرستان کوچک پدر و مادرم که با فرهنگشان آشنا هستم. در آنجا و در حتی اینجا، تهران، این کار مردان چندان هم "نامردی" محسوب نمی شود، چرا که همه بر این باورند که زن باید خودش را در معرض این خطر قرار ندهد، اما اگر قرار گرفت، مرد مانند گربه ای که ناگزیر از خوردن گوشت است، نمی تواند از این حق مسلم خود چشم بپوشد! و تقصیری هم ندارد!!
اما این عزیز ساروی هرگز این طور فکر نمی کند...

-------------------------
زمان شنا در پلاژ صبح ها برای خانمهاست و بعد از ظهر برای آقایان. و خب حفظ شئونات هم در این میان الزامی! و چون ما (گروه فرهنگی) وظیفه تذکر این شئونات را داریم(!) یکی از کارکنان خود محوطه در دفتر مدیریت این وظیفه ما را یادآور می شوند و می گویند "لطفا به آقایون تذکر بدید که برای شنا که میان و می رن یه کم مراعات کنن". مدیر که مردیست اهل یکی از شهرستان های کاشان، و در فرهنگی شدیدا مردسالارانه و حتی زن ستیزانه رشد کرده با تعجب می پرسد: "به آقایون تذکر بدیم؟!"
پاسخ می شنود: "نه پس! به خانمها تذکر بدید؟؟!"

------------------------
سوار یکی از قایقهای پلاژ هستیم. قایقران که مردی حدودا 50 ساله است از فداکاریهای امروز می گوید که گوشی موبایل دختری را از دریا (در صخره های کنار ساحل) در آورده است! می گوید بقیه قایقرانها برای این کار خطرناک ملامتش کرده اند اما خودش می گوید: "دیدم دختره داشت گریه می کرد، دلم سوخت. می گفت گوشی مال باباش بوده. می گفت باباش اگه بفهمه..." به اینجای حرفش که می رسد می خندد و انگار مضحک ترین و باورنکردنی ترین حرف را زیر زبان داشته باشد انگار از گفتنش صرف نظر می کند. یکی از همکاران حرفش را کامل می کند: "می کشدش!" قایقران حرف خودش را کامل می کند: "می زندش!"
و من متحیر می مانم که کتک خوردن دختری از پدرش برای این قایقران ساروی آنقدر عجیب و خجالت آور و شاید باورنکردنی است که او حتی از گفتنش هم امتناع می کند؟!

----------------------
چیزی که من در رفتار و گفتار مردم ساری دیدم چیزی جز حرمت و ارزش برای زن نبود. و از همه این مردمان که زن را به عنوان یک انسان در کنار خود و نه در زیر دست خود پذیرفته اند شرمگین می شوم وقتی که می بینم در ادبیات عامیانه کشورمان و در فرهنگ متحجر و مردسالارمان، به چه سادگی این رفتارهای خردمندانه به ابتذال کشیده و به سخره گرفته می شود.

برای خودمان متاسفم...

متاسفم...
 یکشنبه 30 تیر1387 *  11:59   نجمه واحدی  | 
همیشه از انجام دادن کارهایی که "این روزها مد شده" بیزار بوده ام. خواندن کتابهایی که دست همه می بینی هم جزو همین کارهاست. با این حال به دعوت دوستی به خواندن "بادبادک باز" پرداخته ام. کمی از سر اجبار و حتی اندکی هم اکراه...

اما صفحه ای از این کتاب از حقیقتی در این دنیای مردسالارمان پرده بر می دارد:

موهایش را عقب زدم و گفتم "عیبی ندارد. چه اهمیتی دارد؟"
داد زد. گفت: "کثافت ها خیلی بی انصافند"
"فراموشش کن."
"پسرهایشان می روند کلوپ های شبانه پی عیاشی و دوست دخترهایشان را حامله می کنند، بچه های نامشروع پس می اندازند، آن وقت هیچ کس صدایش را در نمی آورد. آه، فقط مردها باید خوش باشند! من یک غلطی کردم و بلافاصله همه دم از ننگ و ناموس زدند و حالا باید تا عمر دارم هی به رخم بکشند."
...
گفتم: "گور پدرشان."
صدایی درآورد که نیمی هق هق بود و نیمی خنده. "شب خواستگاری که این موضوع را بهت گفتم، مطمئن بودم نظرت عوض می شود."
"امکان نداشت ثریا."
لبخند زد و دستم را گرفت "من خیلی خوشبختم که تو را پیدا کرده ام. تو با همه مردهای افغانی که تا حالا دیده ام فرق داری."
"حالا بیا دیگر از این موضوع حرف نزنیم. باشد؟"
"باشد".
گونه اش را بوسیدم و سر ماشین را کج کردم. رانندگی که می کردم، از خودم پرسیدم چرا با بقیه فرق دارم. شاید به این دلیل بود که مردها بزرگم کرده بودند؛ دور و برم زن نبوده و هیچ وقت با آن قانون تبعیضی که گاهی جامعه افغانی به آن عمل می کند، مستقیما آشنا نشده بودم.

واقعیت این است که زشتی های جامعه مردسالار را هرگز مردها به جامعه منتقل نمی کنند. به قول شیرین عبادی، این بیماری، مانند بیماری هموفیلی است که فقط زنان ناقل آنند اما هرگز به آن دچار نمی شوند. یک زن این بیماری را از پدر می گیرد و به پسر منتقل می کند. هرچند قربانی نهایی خود زنانند. به طور مثال یک زن خشونت را از پدر یاد می گیرد و حق انجام آن را به پسر منتقل می کند اما هرگز خودش از این خشونت کوچکترین استفاده ای نمی کند. و همین طور خیلی چیزهای دیگر را که سرانجام خودش قربانی آنها خواهد شد.

و گاهی باید اعتراف کنی... تقصیر زنهاست... تقصیر این زنهای دور و بر...
 چهارشنبه 26 تیر1387 *  19:54   نجمه واحدی  | 
دخترک می گوید: "چقدر دخترای ما خودسانسوری می کنند... هیچ وقت توی خانواده بهشون یاد نمی دن که اونها هم حقشون رو بخوان... بهشون یاد نمی دن که بگن مثلا در یک رابطه جنسی چه چیزی مطلوبشونه... متاسفانه همیشه تسلیمن، و حرفشون رو نمی تونن بزنن...."
با اینکه کمی شنیدن این حرف از جانب او برایم عجیب است، اما خوشحال از اینکه بالاخره دختری هم به خودآگاهی رسیده به ادامه حرفش گوش می دهم ...
در ادامه، بحث باز هم به خاطره می کشد و دختر می گوید: "فلانی می گفت سر کلاس تنظیم خانواده که مختلط هم بوده، استاد درباره فلان چیز صحبت می کرده، که یکی از دختران می پرسه..." به اینجای حرف که می رسد چهره اش کمی هیجان زده می شود و انگار قبیح ترین و خنده دارترین اشتباه را شنیده باشد، از سوالی می گوید که نشان می دهد دختر پرسش کننده تجربه ای در رابطه جنسی داشته است. سوالی که نشان می دهد بعضی دختران هم هستند که از خودسانسوری رنج نمی برند. و بعد از تعریف این خاطره هم کلی به این سوال "ضایع" آن دختر بیچاره می خندد.

و من ناامید و پشیمان از خوشحالی چند لحظه پیشم به این فکر می کنم که آنچه حداقل 20 سال در ما دختران این مرز و بوم به تدریج شکل گرفته و انگار با جانمان عجین شده، به این سادگی ها قابل تغییر نیست...

 یکشنبه 23 تیر1387 *  11:16   نجمه واحدی  | 
در عموم قضایا، مسئولیت اثبات، بر عهده کسانی است که مدعی به وقوع واقعه بخصوصی هستند و نه به عهده کسانی که در موضع نفی و انکار، موضعی بی محتوا و ماهیتی در ماورائ نفی و اثبات دارد. ادعا به وقوع واقعه، متن و محتوایی را تشکیل می دهد که می تواند با اثبات و استدلال، اعتبار یابد.

و بر این مبناست که هر وقت شخصی به ارتکاب جرمی متهم می شود، مسئولیت اثبات، با متهم کنندگان است که مدعی به وقوع واقعه بخصوصی هستند و نه با خود شخص که کمال برائتش، در موضع نفی و انکار، به اثبات رسیده است.
در مورد یک قضیه تاریخی هم، تا آنجا که احساسات درونی افراد، خیلی ذی نفع نباشند؛ مثلا در مورد چگونگی محاصره شهر "تروا" در دوران اساطیری یونان باستان، فقط آنهایی که به وقوع روایت خودشان خیلی اصرار دارند، ملزم به اثبات قضیه هستند و از کسانی که در موضع نفی و انکار قرار دارند، هیچ انتظاری نمی رود، مگر این که در بی ارزشی مدارک و بی ثباتی استدلالات طرف مقابل، بکوشند.

در مورد تمام قضایای زندگی اجتماعی هم، بر همین منوال و با فرض آنکه آزادی افراد، قدیم ترین ارزش هاست و برابری افراد، کهن ترین واقعیت ها: مسئولیت اثبات هم بر عهده کسانی قرار می گیرد که بر آزادی افراد، محدودیت هایی و در رفتار با افراد، نابرابری هایی را لازم می بینند. هر اثباتی هم، اگر نه با استناد به اصول نیکی مطلق، منحصرا با توسل به اصول عدالت متساوی، اعتبار می یابد.
و بر همین مبناست که همگان متقاعد شده اند، قوانین اجتماعی نباید افراد بخصوصی را در مقام های والای بخصوصی قرار بدهند. حقوق و مزایای باید که همگان را یکسان در برگیرند. استثنائات هم، فقط با استناد به اصول نیکی مطلق و یا عدالت متساوی، می توانند اعتبار یابند.

متاسفانه هیچیک از این فرض ها و تفکیک مسئولیت ها، اشخاصی مانند مرا که با عقاید تقریبا عالمگیر به مخالفت می ایستیم، کمک نمی کند.

برای من بی نتیجه است که خاطر نشان کنم، آنهایی که ادعا می کنند، مردان حق حاکمیت دارند و زنان الزام به اطاعت و یا مردان شایسته حکومتند و زنان ناشایسته، در موضع مدعیان متهم کننده بوده و باید، یا مسئولیت اثبات تمام ادعاهایشان را بپذیرند و یا نفی کامل آنها را قبول کنند.
برای من، هم چنین بی نتیجه است که خاطر نشان کنم، آنهایی که زنان را از آزادی و امتیازات معمول مردان محروم می کنند، ارزش های دوگانه آزادی و برابری انسان ها را نفی می کنند و بدین مناسبت، آنها هم در موضع مدعیان متهم کننده بوده و باید که بار مسئولیت قوی ترین استدلالات را به دوش بکشند و تمام سوالات و تردیدات را برطرف بنمایند، ورنه، نظر مخالف را بپذیرند.

جان استوارت میل، کنیزک کردن زنان
 چهارشنبه 19 تیر1387 *  17:51   نجمه واحدی  | 
دخترک از میترا می گوید:
_ ما توی فامیلمون یه دختری به اسم میترا داشتیم؛ خیلی دختر خوبی بود؛ خوشگل، خوش اخلاق؛ می دونی از این خوشگلهایی که خیلی احساس خوشگلی می کنن نبود، خیلی دختر نازی بود. همه دوسش داشتن، کلی خواستگار داشت...
من با تاسف گوش می دهم، و هر لحظه منتظرم تا بگوید چه اتفاق ناگواری برای او افتاده که اینطور افعال ماضی را برایش به کار می برد.
_ 18، 19 سالش که شد، عاشق یکی از فامیلهاشون شد
و من همانطور که فکر می کنم شاید به خاطر ازدواجش یا موفق نشدن در ازدواجش دچار مشکلی شده، یا بیماری مهلکی گرفته، به ادامه حرفش گوش می دهم.
_ می دونی، پسره خیلی چهره ش بزرگ نشون می داد، مثل مردها (!!) بود، 30 ساله این طورها نشون می داد
_ خودش (منظورم میتراست) چند سالش بود؟
او که متوجه سوالم نشده پاسخ می دهد :
_ نه! 4-23 سالش بود، اما چهره اش 30 ساله نشون می داد انگار ... خیلی چهرش مردونه بود...
و ادامه می دهد:
_ هیچی با هم ازدواج کردن، الان هم یک بچه یک ساله دارن...

و من نمی فهمم گناه این دختر چه بوده که این طور مانند کسانی که اتفاق ناگوار و وحشتناکی برایشان افتاده، با تاسف و ترحم درباره اش حرف می زنند...

یعنی واقعا گناهش این بود که به پسری علاقمند شد که شکل مردها بود؟!!

 سه شنبه 18 تیر1387 *  14:38   نجمه واحدی  | 
من اصولا در هفته یک ساعت را هم به تماشای تلویزیون اختصاص نمی دهم و هرگز از این کار خود پشیمان نبوده و نیستم. اما هر از گاهی که چند دقیقه را پای آن هدر می دهم به نتایج شگفت انگیزی می رسم...

این روزها گویا سریال بسیار زیبا و پرباری از سیمای عزیز کشورمان پخش می شود با نام : مرگ تدریجی یک رویا. خدا را شکر من هیچ وقت موفق به دیدن این فیلم نشده ام اما هفته گذشته که شاید در صحنه هایی پراکنده آدم بده قصه را کشف کردم، جمله ای که نویسنده در دهان او گذاشته بود واقعا موجبات حیرت و تاسفم را فراهم کرد!
گذشته از حال خراب و اعصاب خردی که این فیلم (همان 10 دقیقه از فیلم) تا آخر شب برای من رقم زد (به شکلی که در خانه راه می رفتم و به جای درس خواندن که هیچ جوری قادر به انجامش نبودم، به خودم و به زمین و زمان ناسزا می گفتم).

در صحنه ای آدم بده قصه که طبق معمول به دنبال عیش و خوشگذرانی اش به شمال رفته بود، موقع در آوردن یک پاکت تخمه از کیف (صحنه ای شدیدا اضافه که هیچ ضرورتی به گنجاندنش در فیلم نامه نبود مگر برای جمله او) می گوید : فاتح شدم!

بر بینندگان فهیم و فرهیخته این سریال پوشیده نیست که این جمله مصرعی از شعر "ای مرز پر گهر" فروغ فرخزاد است. و خب ما از این سریال این نتیجه اخلاقی را می گیریم که این آدم بدها هستند که اشعار فروغ را می خوانند و از بر می کنند. اشعار شاعر عصیانگری را که نخواست زن بودن را همانگونه که همه از او می خواستند بپذیرد...

بچه های خوب! یادتان باشد آدمهای خوب فروغ نمی خوانند...

 دوشنبه 17 تیر1387 *  16:19   نجمه واحدی  | 
دخترک بر سکوی کلاس ایستاده است. می خواهد کنفرانسی در مورد زنان و حق و حقوقشان در خانواده ارائه دهد. از مراجعه اش به برخی مشاورین صحبت می کند و می گوید طبق گفته آنان مردان ما توجه و احترام به حقوق زنان را هیچ گاه فرانگرفته اند و این وظیفه همسرانشان است که پس از ازدواج این توجه و احترام را به آنها آموزش دهند. او می گوید گاهی این آموزش به 5 سال زمان نیاز دارد...

دستان من برای گفتن حرفی اندکی بالا می رود اما چیزی مانع گفتن حرفم می شود: نظر دوست دیگری، منحرف شدن از بحث اصلی... درست به خاطر ندارم.

یک سال و دو ماه از آن کنفرانس گذشته است.
دخترک در جمع دوستانه ای، بر نیمکتی در حیاط دانشکده نشسته و از این دو هفته امتحاناتِ پشت سر هم می گوید: "شوهرم که شب میاد خونه و میبینه روی اجاق هیچی نیست خودش بدون اینکه چیزی بگه زنگ می زنه رستوران و غذا سفارش میده...". صورتش را به حالت شرمگین شدن با دستانش می پوشاند و رویش را به سمتی بر می گرداند در حالی که می گوید: "من دیگه از خجالت اصلا به روی خودم هم نمی یارم و درس خودم رو می خونم..."
نمی دانم شنونده بودن من را غنیمت می شمارد یا روی حرفش با همه جمع است؛ ادامه می دهد: "همیشه هم که نباید از حقوق خانمها دفاع کرد... گاهی وقتها هم باید از حقوق آقایون دفاع کنیم... "

یعنی دخترک فکر می کند مدافع حقوق زنان است... ؟

کاش یک سال و دو ماه پیش دستانم را بالا برده بودم و به دخترک گفته بودم که فراموش نکند اگر آگاه کردن آقایان از حقوق خانمها به 5 سال زمان نیاز دارد، حداقل دو برابر این زمان لازم است تا هر زنی به حقوق خودش آگاه شود...

 شنبه 15 تیر1387 *  17:10   نجمه واحدی  | 
" وقتی ما برای اعتبار دادن به روابط زنان و مردان، به تفاوت در خصوصیات ذاتی شان تکیه کنیم، دقیقا به همان نوع تفاوت هایی تکیه کرده ایم که روابط پادشاهان و بندگان یا برده داران و بردگان را، اعتبار می داد.

تجربه ما با نظام برده داری روشن کرد که تمکین بردگان، شخصیت آنها را گاهی مستضعف و گاهی هم مستحکم می سازد. در حالی که احساس برتری برده داران، همیشه آنها را به قعر اضمحلال می کشاند.

وقتی فردی هر روزه با این واقعیت رو به رو شود که بدون هیچگونه توانایی یا تلاش بخصوص او، یک یا چند انسان با شخصیت های بسیار والا یا همتراز خود او، به تمکینداری او وادار شده اند، سقوط و اضمحلال او، حتمی خواهد بود.

از خود بت سازی پادشاهان و برده داران، از همان نوع است که مردان و پدران، از خود می سازند. تمام اشخاصی که با امتیازات بادآورده و تصادفی بزرگ می شوند، کم کم سینه سپر می کنند و غبغبی به خود می گیرند و شایستگی تمام آن امتیازات را هم حق انحصاری خود می دانند."*

واقعیت آن است که در یک جامعه مردسالار که توانمندیهای زنان یک باور عمومی نیست، زنان برای اثبات توانمندیهایشان باید دست به اعمالی بزنند و حتی گاه باید بجنگند؛ آنها باید توانمندیهای خود را نشان دهند. اما مردان غالبا چنین نیازی ندارند، چرا که کسی در توانایی آنها تردیدی ندارد. آنها بدون هیچ کوششی، و فقط صرف مرد بودن خود صاحب بسیاری از حقوق هستند. حقوقی که توانایی انجام تکلیف خود را در قبال آن حقوق، به اثبات نرسانده اند.


شاید خواندن این نوشته ، که درک این واقعیت را ملموس تر کرده، خالی از لطف نباشد.

البته واضح است که در چنین جامعه ای، همیشه زنانی هم هستند که نیازی برای اثبات توانمندی خود نمی بینند. همچنانکه مردانی هم هستند که توانایی های خود را اثبات می کنند.

*جان استوارت میل، کنیزک کردن زنان، نشر بانو، 1377، ص 133
 سه شنبه 28 خرداد1387 *  8:18   نجمه واحدی  | 
جملات کوتاهی از کتابهای درسی ما در دوران مدرسه، گاه به سیاه ترین سندهایی بدل می شوند تا نهایت پست جلوه دار بودن "زن" را در اذهان آدمیان نشان دهند. اذهان کسانی که آنقدر مهم بوده اند که از آنان سخنانی در کتابهای درسی فرزندان یک دیار، به چاپ رسیده است.

در کتاب تاریخ معاصر ایران، یکی از مفاد فلان اقدام دولت پهلوی که کل این اقدام با مخالفت روحانیون مواجه شد، در نظر گرفتن حق رای برای زنان بود. هیچ کاری نه با واقعیت این اقدام و نه با چرایی مخالفت روحانیون ندارم. یک جمله در پاورقی کتاب بعد از گذشت اینهمه سال هنوز در ذهن من نقش بسته است. برای توجیه مخالفت با این حق برای زنان، مولف در پاورقی کتاب جمله ای از بزرگی آورده بود :

" ما با حق رای زنان مخالف نیستیم، ما با فحشا مخالفیم."


 سه شنبه 21 خرداد1387 *  13:50   نجمه واحدی  | 

دوباره شروع کرده به یکریز حرف زدن . تو وجودش چیزی به اسم تحمل نمی تونی پیدا کنی . توی همون چند لحظه اول تمام چیزایی که تو این مدت ، شنیده و دیده و خریده و خورده و همه اون جاهایی که رفته رو برات تعریف می کنه ، بی کم و کاست ، درست از لحظه ای که باهاش خداحافظی کردی تا همین لحظه ای که دوباره می بینیش .

شب که رسیدیم خونه دیدیم اون هم اونجاست . کلی ذوق کرده بود از این بی خبر اومدن ما . یه چادر کشیده بود روی سرش و از تو راهروی پایین هی سرک می کشید که ببینه کی اومده و کی نیومده .

بار و بندیل رو ول می کنم گوشه اتاق و میشینم تا تکیه بدم به پشتی بغل دیوار. هنوز جورابامو در نیاوردم که صندلی رو میکشه روبروم و میشینه روش . و مثل همیشه بی مقدمه شروع میکنه به تعریف کردن.خیلی حواسم به حرف هایی که میزنه نیست . بیشتر دارم نگاهش می کنم . بزرگ شده و البته جذاب ! پاهای بلندش آدم رو یاد جودی ابت میندازه و همینطور طرز حرف زدنش که تمام اعضای صورت و دست و پاهاش رو برای ادای حق مطلب به کار می گیره . داره از مدرسه شون حرف میزنه و از همکلاسی های - به قول خودش – پوچش (!) . میگه که مدرسه شون از همون اول از همه تعهد گرفته که با چادر بیان مدرسه ، اما بچه ها دم در مدرسه که می رسن تازه چادراشون رو میندازن سرشون .بعد رو به مامانم مثل خاله زنک ها میگه :

- حداقل نمی کنن چادرشون رو بذارن توی کیف ! همونطوری میندازن روی دستشون و راه می افتن تو خیابون !

دوباره بر می گرده سمت من و باز مثل همون خاله زنک ها خیلی غلیظ میگه :

-واللا!!!

و منتظر تایید من میمونه .

لبخند به لب نگاهش میکنم . بر خلاف همیشه از اینکه میبینم روی این مغز کوچولو کسی انگار مغرضانه خط خطی های کم رنگی رو با ماژیک دسن کرده دلگیر نمیشم . دارم فقط نگاهش میکنم و به این فکر میکنم که چقدر این بچه ها معصومند و دوست داشتنی و اینکه چقدر بدون این آدمهای دور و برم خالی ام .

یکدفعه چیزی یادش میاد و همونطور بی مقدمه میپرسه :

-تو جن دیدی ؟

وا میرم !

بدون هیچ مکثی ، یه راست میره سر اصل مطلب و از همکلاسی ای میگه که همراه مادرش رفته پیش یه دعانویس به امید اینکه دعایی مرقوم شود اندر احوالات چگونگی جلب دوستی قوم شوهر !!

یاد افرا میافتم و پستی که تجربه ای مشابه تجربه اکنون من بود .

به فاطمه نگاه می کنم . هنوز حرف هاش تموم نشده . رسیده به قسمت سرگذشت مرد دعانویس که چطور لایق این عنایت شده و اینکه چطور همیشه 2 نفر از اجنه محترم یا شاید محترمه ایشون رو در انجام این مهم یاری می رسونن ! دست آخر هم برای اینکه جای هیچ شک و شبهه و احیانا سوالی رو باقی نذاره از همکلاسیش میگه که چطور به مرد مذکور ایمان آورده وقتی که جناب دعانویس از مفاد صحبت در گوشی ایشون با مادرش قبل از اینکه وارد مکان مورد نظر بشن اطلاع داشته و نیز خبر از نماز های صبح قضا شده دختر داده (!) که گویا باعث تحول بنیادین در کردار و رفتار دختر قصه شده ! اما تو ذهن من دوباره یه زنجیر از مترادف ها شکل می گیره ؛ بعد ، چندبعدی ، وجه ، multifacet ، الماس ، تجزیه نور ، آز اپتیک ، فیزیک ، زهره ، ....  .

انسان وقتی دلش گرفت

از پی تدبیر میرود

من هم رفتم

رفتم تا میز

تا مزه ماست ، تاطراوت سبزی .

آنجا نان بود و استکان و تجرع ؛

حنجره می سوخت در صراحت ودکا .

باز که گشتم *

فاطمه هنوز حرف میزد . موضوع بحث عوض شده بود . داشت از شیرین کاری جدید محمد جواد می گفت که متن های عامیانه رو تبدیل می کنه به متن ادبی ! و بعد خیلی جدی شروع کرد به خوندن :

-الستان را گال می زنم ، ولستان را نیز گال می زنم

-دشمن دندان هایشان می باشم ، دشمن دندان هایشان می باشم

-دان و دان و دان می دانم ، هر آنچه را که بخواهید می خوانم ...**

اونشب ذهن من هم وراجی هاشو شروع کرده بود که : چرا باید فاطمه به همون چیزایی فکر کنه که مادرش و مادر بزرگش و مادر مادر بزرگش و مادر مادر مادر بزرگش به اون ها فکر می کرده ؟چرا همیشه این یه جا موندن ها و تکون نخوردن ها نصیب روزگار فاطمه هاست نه محمد ها ؟ چرا مایی – زن هایی – که همیشه دچار توهم خاص بودنیم ، نمیتونیم حتی اندازه یه نسل متفاوت تر باشیم ؟

چرا هیچ وقت نمی شه خودمون باشیم ؟ چرا حتی سعی نمی کنیم چیزی ببینیم غیر از اونچه که دیگران همیشه برامون تصویر میکنن ؟ که اگر می کردیم امروز روز دیگه ای بود ! چرا ما زنها شدیم تنها موجودای یک بعدی این عالم که هرکسی می تونه برنامه  نه تنها لحظه بعد ، که سال بعد و سال های بعدتر عمرمون رو به راحتی حدس بزنه ؟

 

پس فرداش که ناهار رفته بودیم خونه خاله ، یه سرک کشیدم تو اتاق محمد جواد . روی یه ورق یه مساله ریاضی به نظر خودش لاینحل رو نوشته بود و چسبونده بود رو در کمد . خودشم طبق معمول پشت کامپیوتر گیم بازی میکرد و چیزی رو با خودش زمزمه می کرد :

-الستان را گال می زنم ، ولستان را نیز گال می زنم

-دشمن دندان هایشان می باشم ، دشمن دندان هایشان می باشم

-دان و دان و دان می دانم ، هر آنچه را که بخواهید می خوانم ...

  

 

*سهراب سپهری ، نزدیک دورها

**شعر برنامه عروسکی الستون و ولستون : الستونو گول می زنم ، ولستونم گول می زنم ، دشمن دندوناشونم ، دشمن دندوناشونم ...
منبع

 یکشنبه 19 خرداد1387 *  20:27   الهه واحدی  |