![]() |
چیزی که انکار ناپذیر است این است که در ذهن میلیونها انسان چه در ایران و ایرانی و چه حتی خارج از ایران، ایران دیگر به روزهای قبل از ۲۲ خرداد ۸۸ برنمی گردد. اینکه چه چیزی پیش روی ماست را کسی نمی داند، - مخصوصا با روحیه ی امیدوار ایرانیان که با دیدن وحشتناکترین صحنه ها پیش چشمانشان باز هم امیدوارند که اشتباه دیده باشند - هرچند همه می دانند که همه چیز از یک اعتراض "ساده" اما فراگیر و بزرگ شروع شد به تخلفی که پذیرفتنش اصلا ساده نبود. این اعتراض نه انقلاب مخملی بود، نه براندازی نرم. اما اینکه بعد از این، این آتش زیر خاکستر چه خواهد کرد، خدا می داند... تنها چیزی که واضح است این است که روزهای پیش رو، همان روزهای "عادی" پیش از انتخابات نخواهند بود...
اینها را گفتم که بدانید من نویسنده ی وهم سبزرنگ، یک ایرانیم که نمی توانم نادیده بگیرم فضای دورویی و نفاق و تزویری که بر جامعه ام حاکم شده، فضایی که در آن پرده وقاحت دریده شده و دیگر هیچ چیز ضمانت نمی کند انسانیت را. فضایی که قانون به باد رفته، حداقل صدها نفر در زندانها هستند و دهها و شاید صدها نفر هم زیر خاک. فضایی که "قدرت" حاکم زشت ترین چهره اش را به ما نشان می دهد. فضایی که نمی دانی بعد از نوشتن این جمله ها (که قطره ای هم از اقیانوس دردت نیستند) در وبلاگ شخصیت، چه چیزی پیش رویت است...
و حالا سعی می کنم اینها را بگذارم کنار جنبش زنان. نهضت آزادی زنان که هیچکس در "یک فرایند بلندمدت" بودنش شکی ندارد. مایی که اینجای تاریخ ایستاده ایم و تحولات عظیم اجتماعی یا سیاسی خاصی را هم ندیده ایم، برایمان غافلگیر کننده بود که در این مدت "بلندٍ" فرایند برابری خواهی زنان، ممکن است تحولاتی اینچنینی هم رخ دهد. شاید نسلهای قبل ما که در جنبش مشروطه خواهی و انقلاب اسلامی و ... هم مطالبات برابری خواهانه داشته اند، وضعیت مشابهی را تجربه کرده باشند، وضعیتی که برای زن ایرانی امروز کمی بحرانی تر و پر مخاطره تر شده است.
در برنامه ای با موضوع نقش زنان در انتخابات (که قطعا از شبکه های صدا و سیمای دولتی پخش نمی شد)، می دیدم که نه مهمان برنامه، نه تماسهای مخاطبان، نه فیلمهای گزینش شده برای نمایش، نه نامه ها و نظرات ارسال شده مخاطبان، هیچکدام (در این برهه از زمان) دغدغه ای برای مسائل زنان نداشتند و به تنها چیزی که هیچ اشاره ای نمی شد نقش زنان در انتخابات یا تحولات پس از آن بود. مگر در جملات کلیشه ای که حتی در کتابهای درسی مدرسه مان هم خوانده ایم: زنان هم در این مبارزات هم پای مردان تلاش می کردند!
جنبش زنان در کشور ما حداقل صد سال است که آغاز شده. زنان در جنبش مشروطه خواهی هم حضور داشتند و در کنار آن مطالبات برابری خواهانه خود را پی می گرفتند. اما پس از مشروطه سهم آنها از تحولات اجتماعی-سیاسی این شد که آنان را کنار مجانین و کودکان از حق رای هم محروم کردند. زنان در انقلاب اسلامی هم حضور داشتند و در کنار آن باز هم بیش از پیش حقوق برابر خود را مطالبه می کردند اما پس از -به ظاهر- پیروزی انقلاب سهمشان این شد که حتی حق انتخاب پوششان را هم نداشتند و همچنان بخش اعظمی از حقوق اساسی، مردانه و به نفع مردان تدوین شد. و همه ی این نادیده گرفتن مطالبات زنان هم در همین خلاصه نشد بلکه ۲۷ سال بعد از آن انقلاب، باز هم دولت نهایت سعیش را کرد تا همان اندک حقوق به رسمیت شناخته شده را هم از زنان بگیرد. دانشگاه ها را سهمیه بندی جنسی کند، چند زنی را ترویج دهد، به اجبار حجاب، جبرهای دیگری هم اضافه کند، در برخی شهرها ورود زنان را به برخی ادارات ممنوع کند، لایحه ی حمایت از "مردان" خانواده را به مجلس ارائه کند، کلیشه های جنسی را وارد آموزش و پرورش کند و ... که این روند همچنان ادامه دارد.
بیم این هست که تاریخ باز هم تکرار شود و در کنار این روزهای "غیر عادی" باز هم مطالبات زنان به حاشیه برود، هرچند فعالین این جنبش بسیارند و می شود گفت مسائل زنان به یکی از مسائل "روز" بدل شده اما متاسفانه این روزها بیش از همه ی روزهای گذشته طبیعیست که از دیگران بشنوی: در مملکتی که مردان هم حقوقشان به رسمیت شناخته نشده، چه توقعی از احقاق حقوق زنان؟
حرف بی جا و نادرستی که بارها و بارها در تاریخ تکرار شده... این در جا زدن و باز به حقوق اولیه و ابتدایی برگشتن، انگار چشم دیگران را می بندد به روی حقوقی که در حقیقت برای زنان هم "اولیه و ابتدایی" است اما جامعه این مجال را به اعضایش نداده تا متوجه ابتدایی بودن و اولیه بودن این حقوق برای زنان شوند.
امیدوارم به زودی ذهنم بتواند متمرکز شود روی آن دردهای پیشین و همیشگی... شاید که این وهم سبزرنگ ادامه دهد آن روند "بلند مدت"ی را که نمی دانیم بلندیش تا به کجا خواهد رسید...
هفت روز گذشته. هفت روز پیش بود، شنبه ساعت 4 بعد از ظهر، "انقلاب" به سمت "آزادی" با یکدیگر قرار داشتیم. پنجشنبه قرارش را گذاشته بودیم، وقتی با لباسهای مشکیمان و شمعها و گلایلها به عزای کشته هایمان کنار هم جمع شده بودیم. آن روز فکر نمی کردیم که فردا حکمی صادر شود که پاسخ خونخواهی این کشته ها، ریختن خونهای دیگر باشد. اما قرار شنبه ی ما را خواستند به هم بزنند. آنها که تحمل سکوت کر کننده ی ما را نداشتند. سکوتی که آنقدر بلند بود که همه ی دنیا را متوجه خودش کرد.
شنبه روز پرکاری بود برای "نیروها"ی خدمتگزار شهرمان. این بار هم باید با هوشیاری و حضورشان در صحنه، خدمتی دیگر به سرزمینشان می کردند: اعتراضی آرام و صلح جویانه را به آشوب و عزایی عمومی بدل کردن. و برای صدا و سیمایمان یک سرگرمی بامزه درست می کردند: آنها با باتوم و اسلحه به جان مردم می افتادند، و وقتی که مردم با دستهای خالی و مشتهای گره کرده جوابشان را می دادند، از آنها فیلم می گرفتند و در رسانه ملی مان نمایش می دادند. زیرش هم تیتر می زدند: آشوب گران به یک بسیجی حمله کردند. دو قطره خونی که روی زمین ریخته شده بود را با دایره ای رنگی مشخص می کردند تا مردم بفهمند "آشوبگران" چه آدم های بدی اند!
این قوم دون، آن پسر جوان را که وسط خیابانی گلوله درست وسط سینه اش خورده بود و با چشمهای باز جان داده بود نشان نمی دهند. یا آن مردی را که گلوله به سرش خورده بود و عکس پیکر بی جان غرق در خونش را ایرانیان همه جای دنیا در دست می گیرند. شاید خیلی ها ندیده باشند پیکر مردی را که پیراهن سفید و صورتش غرق خون بود.
اما تو را همه دیدند...
تو را همه دیدند وقتی روی زمین آرام دراز کشیدی؛ وقتی دکتری که کنارت بود دستش را روی گردنت گذاشته بود و سعی می کرد جلوی خونریزیت را بگیرد. وقتی خون از دهان و بینی ات بیرون زد. وقتی به دوربین موبایل نگاه کردی. وقتی استاد موسیقیت کنارت فریاد می زند "بمون... ندا بمون..." همه ی ما اشک می ریختیم... نگاه به رو به رو خیره مانده ات را می دیدیم و اشک می ریختیم.
و تو ماندی ندا.
چه اهمیت دارد اگر سعی می کنند شهادتت را جور دیگری نشان دهند، یا روزنامه ها در یک روز از 4 چهار عامل مختلف برای مرگت می نویسند. چه اهمیت دارد اگر ابلهانی در این میان نرخ تعیین می کنند و می نویسند "ندا به موسوی رای نداده بود" و ساده لوحانه فکر می کنند دعوا هنوز بر سر موسوی یا دیگران است. هیچ بعید نیست فردا یک نفر را بیاورند جلوی دوربین و بگوید من ندا آقا سلطان هستم، کاملا هم زنده ام و حالم هم خوب است و گزارشگر مزدور هم بگوید فیلمی که اخیرا از کشته شدن دختر جوانی به اسم ندا پخش شده بود کاملا ساختگی بوده و عوامل سازنده ی آن هم دستگیر شده اند!
اینها هیچ مهم نیست ندا. تو مانده ای. در خاطر تک تک ما. تو اسطوره ای شدی از مقاومت. عکست این روزها همه جا هست. روی آگهی ترحیم تو دیگر دسته گل نمی کشند. کسی نمی تواند چهره غرق در خونت را پشت "مرحومه مغفوره" پنهان کند. مهم نیست که تو صبیه ی چه کسی بودی. تو "ندا" بودی، دختری از این سرزمین. ما به پخش شدن فیلم تو این بار افتخار می کنیم. از اینکه عکسهایت همه جا پخش شده هیچ نگرانی نداریم.
تو خواسته یا ناخواسته "نه" بزرگی بودی، به محافظه کاریها و پرده نشینی های زن ایرانی. تو روزی که حکم قتل همه ی معترضین صادر شده بود به خیابان رفتی، هدف تیر یک عضو نیروی ... موتورسوار قرار گرفتی و با شهامت به شهادت رسیدی.
تو فریاد اعتراض یک ایرانی بودی که در دنیا طنین انداخت. ایرانی ای که این بار یک "زن" بود.
۱) ما، گروهی از وبلاگنویسان ایرانی، برخوردهای خشونتآمیز و سرکوبگرانهی حکومت ایران در مواجهه با راهپیماییها و گردهمآییهای مسالمتآمیز و بهحق مردم ایران را به شدت محکوم میکنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی میخواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را-که بیان میدارد «تشكيل اجتماعات و راه پيمايیها، بدون حمل سلاح، به شرط آنکه مخل به مبانی اسلام نباشد، آزاد است»-رعایت کنند.
۲) ما قانون شکنیهای پیشآمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غمانگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام میدانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه دادهاند، تخلفهای عمده و بیسابقهی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاریِ مجدد انتخابات هستیم.
۳) حرکتهایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامهنگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آنها، قطع شبکهی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمیتواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت میكنيم، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کمتر شود.
پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعهی بزرگ وبلاگنویسان ایرانی
Statement by a group of Iranian bloggers about the Presidential elections and the subsequent events:
We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent and repressive confrontation of Iranian government against Iranian people's legitimate and peaceful demonstrations and ask government officials to comply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran's Constitution which emphasizes "Public gatherings and marches may be freely held, provided arms are not carried and that they are not detrimental to the fundamental principles of Islam."
We consider the violations in the presidential elections, and their sad consequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republic regime, and observing the mounting evidence of fraud presented by the candidates and others, we believe that election fraud is obvious and we ask for a new election.
Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists, censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMS network and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranian people as no darkness and suffocation can go on forever. We invite the Iranian government to honest and friendly interaction with its people and we hope to witness the narrowing of the huge gap between people and the government.
A part of the large community of Iranian bloggers
June 26, 2009
چند روز گذشته است ولی بهت ما تمام نشده. نمی فهمیم چطور به خودشان اجازه دادند که دروغی به این عظمت را به خوردمان بدهند، و به شعورمان این طور آشکارا توهین کنند. و پاسخشان به بهتمان و نگرانیمان از به باد رفتن "جمهوریت" و "اسلامی بودن" نظام حاکم به کشورمان، چکمه پوشها باشند و لباس شخصیها، و توهین و مشت و لگد و باتوم و حتی گلوله. صداقت و پاک بودن حسابشان را هم هر آدم از همه جا بی خبری می تواند از این باکشان از محاسبه و به گلوله بستن مخالفان و مسدود کردن همه ی راههای ارتباطی و بازداشت و فیلتر و پارازیت و آن صدا و سیما که رسانه ی شخصی حضرات شده، بفهمد.
از آن راهپیمایی میلیونی که به خانه بر می گردیم، ساده لوحانه در شبکه های تلویزیون دنبال گوشه ای از آن عظمت می گردیم. بی فایده است، انگار دشمن دانستن خودمان را دست کم گرفته ایم! شبکه های "بیگانه" هم - که این روزها از هر شبکه ی لابد خودی ای بهتر دردمان را می فهمند-، با هزینه های هنگفت و مضرات شدیدی با پارازیتهایی که دولت صادق و مهرورزمان رویشان انداخته، مسدود شده اند. اینترنت هم که به شکل دیگری صداقت و مهرورزیشان را به ما اثبات می کند. سیستم پیامک هم که چند روزی هست این صداقت را به ما اثبات کرده.
روز بعد هم به جز مجموعه های کمدی که نمی دانیم به چه مناسبت از تلویزیون پخش می شود، هیچ شبکه ای عظمت سکوت اعتراضمان را نمایش نمی دهد. فقط در اخبار سراسری در کمال وقاحت از "آشوبهای دیشب تهران" می گویند. ساده دلیم که گمان می کنیم رسانه های ما رسانه ملی اند، سیمای مثلا جمهوری مثلا اسلامی، پیرزن و پیر مردهایی را نشان نمی دهد که با عصا چند کیلومتر راه را در اعتراض به نتایج انتخابات طی کردند. آن خانم جوانی را نشان نمی دهد که برای کفش ناراحتش همه ی مسیر را پا برهنه بر روی آسفالتهای داغ خیابان انقلاب آمد. آن زن و شوهر را نشان نمی دهد که با وجود آنکه می دانستند شاید خطری در کمین باشد، با نوزادشان در این راهپیمایی شرکت کرده بودند. آن مرد معلولی را نشان نمی دهد که نقص جسمانیش هم مانع از حضورش در این اعتراض نشده بود. گوینده اخبار به جای همه ی اینها، از اغتشاش گری دیشب میدان آزادی می گوید که در آن "در درگیریهایی چند تن از هم وطنانمان کشده شدند". و بعد هم مسیرهای راهپیمایی ای را اعلام می کند که مردم آگاه و همیشه در صحنه مان ساعت 4 بعد از ظهر در اعتراض به اغتشاش گریها انجام خواهند داد، آن هم درست در مکانی که بنا بود ما سکوت اعتراض آمیزمان را یکبار دیگر در آنجا به گوش همه برسانیم.
بعد از ظهر همان روز است. مثل مجنونها در اتاق راه می روم، به این همه وقاحت فکر می کنم و هر ازگاهی بغض چند روزه ام چشمهایم را خیس می کند. به مردمی فکر می کنم که دروغهای عظیم این رسانه را باور کرده اند. مردمی که شاید بی خبر از همه جا، نگرانی ما را از کشوری که دارد "کنام پلنگان و شیران" می شود نمی فهمند. برای ملتی اشک می ریزم که چه بسا نمی دانند دلیل اشک ریختنم را. راهپیمایی بعد از ظهر لغو شده و ما نمی دانیم با این همه غم، با این همه بغض، با اینهمه خشم و انزجار چه کنیم. نمی توانیم در خانه بنشینیم... نمی توانیم...
بیرون می زنیم، اما نه به سمت جایی که در یک بازی کودکانه و انگار از سر لجبازی قرقش کرده اند، مردمی که خود را از ما نمی دانند، کسانی که انگار نمی فهمند اعتراض ما به خاطر سرنوشت کشوریست که برای همه ی ماست.
با خواهرم "اشرفی اصفهانی" را قدم زنان و محزون بالا می رویم. در این شهر جایی نیست که کمی آراممان کند؟ هر از گاهی جای سوختگی ای را کنار زباله ها یا در محل سطل های بزرگ زباله می بینیم، با پوزخند تلخی به همدیگر نشانش می دهیم: "اغتشاش گران بوده اندها!"
نزدیک درمانگاه پیامبر که می رسیم، خواهرم می گوید: "بریم امامزاده..." . امامزاده عین علی، زین علی امام زاده ی کودکی های من است؛ کودکی هایی که این روزها بر خلاف همیشه عجیب هوایش را کرده ام. کودکی هایی که در آن از کنار دیوارهای کوتاه و کاهگلی رد می شدیم و به این امامزاده می رفتیم و از پشت نرده هایش آن دره پر دار و درخت را می دیدیم و شیب این دره همیشه ترس لذت بخشی داشت. امامزاده ای که روی سکوهایش می نشستیم و کیم دو قلو می خوردیم. آن روزها فکرش را هم نمی کردیم که روزی به اینجا برسیم. آن روزها، تنها روزهایی بود که حق داشتیم "هیچ فکری نکنیم" و بی خبر و شاد سرگرم بازیمان باشیم. آن روزها مثل این روزها نبود که بشود خود را به بی خیالی زد و هیچ فکری نکرد و یا مثل عده ای پیروزی وقاحت بر اخلاق را جشن گرفت و پای تلویزیون کمدی تماشا کرد. خنکای عصرهای امامزاده، زیر سایه ی آن درخت کهنسالی که می گفتند روزهای عاشورا خون گریه می کند، شاید مأمن خوبی باشد برایمان که خسته ایم از این ظلم و تحجر و استبداد.
به سمت امامزاده می رویم و در راه با زنده کردن خاطره کودکی هایمان، سعی می کنیم چند لحظه ای فراموش کنیم خونهایی که این روزها به راحتی ریخته می شود و مردم بی پناهی که به جرم اعتراضی که حقشان است با نیروهای نظامی وارداتی سرکوب می شوند و این همه وقاحتی را که دولت با رسانه هایش به خورد مردم بی خبر می دهد.
وارد امامزاده که می شویم یک کیوسک مثل کیوسکهای گل فروشی نزدیک در ورودی امامزاده است، چیزی که تا همین چند سال پیش هم نبود. با آن همه قبری که اضافه شده عجیب هم نیست که گل یا گلاب بفروشند. اما اینجا انگار چیزی نمی فروشند، یک زن داخل کیوسک کنار درش نشسته، و دو زن دیگر هم بیرون روی صندلی هایی و با هم مشغول صحبتند. از کنارش که رد می شویم یک سبد بزرگ می بینیم پر از چادر های رنگی. زن که ما را می بیند می گوید "دخترم، چادر وردارین". زن عامی ایست که نمی شود با او وارد گفتگو شد؛ هرچند که تحجر که جوابی ندارد، جوابش خاموشیست مثل جواب ابلهان. من و خواهرم نگاهی به هم می کنیم، بغضهایمان را برمی داریم و بر می گردیم. غم هایمان انگار کافی نبودند، همین یکی را کم داشتیم. ما را به جرم زن بودن دیگر به امامزاده ی کودکی هایمان هم راه نمی دهند. دلم می خواهد همان کنار در بنشینم و های و های گریه کنم، برای جامعه ی عوام زده ای که در آن دنبال حقوق انسانی افراد می گردیم، در حالی که حق انتخاب پوششمان را هم نداریم. برای جامعه ای که 4 سال است هر روز به جای پیشرفت عقب گرد کرده است. و ما به خاطر پارچه سیاهی که روی سرمان نیست بیرون از دایره انسانها افتاده ایم. ما را به مکان های مقدس راه نمی دهند. ما ناپاکیم.
زن بودن ما همه جا با ما هست.
صفر
این روزها شمارش معکوسی در کشور آغاز شده که در نهایت، تنها مسئول دولت را تعیین نخواهد کرد، بلکه تعیین کننده مجموعه ی گسترده ایست (که البته گستردگی این مجموعه نشان از جهان سومی بودن کشورمان دارد که چنین تغییری می تواند موج گسترده ای از تغییرات از جنگ و تحریم گرفته تا تغییرات اساسی سیاستهای داخلی و ... را سبب شود) که به شخصه یک چیز از این مجموعه ی گسترده برای من از همه مهمتر است:شیوه اندیشه ی ملت ام. این که چه کسی پیروز انتخابات شود، برای من نشاندهنده ی این است که ما "لایق" حاکم شدن چه طرز فر و اندیشه ای هستیم؛ چرا که شکی ندارم عضو "مایی" هستم و "بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود".
یک
یک چیزی که این روزها به گمانم خیلی مهم است این است که ما هم به عنوان شهروندانی از این جامعه این روزها مثل 3 کاندیدای ریاست جمهوری باید "احساس خطر" کنیم!...
پی نوشت بعد از برگزاری انتخابات:
پس می گیرم. حرفم را پس می گیرم. چه ساده بودم که گمان می کردم آنقدر در کشور دموکراسی حاکم هست که حداقل بشود گفت "بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود"...
کاری به سیاست ندارم. اصلا هم دلم نمی
خواهد حرف از این خرداد و متعلقاتش بزنم، از این کاندیدا دفاع کنم، یا از
آن انتقاد. و یا هر حرفی از این دست...
اما چیزی هست این میان، که این روزها زیاد این طرف و آن طرف می خوانم، از ستادها می شنوم، یا حتی در برخی هنرنمایی ها بیش از حد روی اعصابم است.
غم این روزهای من شده فکر کردن به بخشی
از "ملت"م که ملاکشان برای انتخاب رئیس جمهور این است که "با خانمهای غربی
دست نداده" باشد. اینکه پیشانی دختران جوان را نبوسیده باشد. اینکه در
مقابل عقب رفتن روسری زنان در خیابانها ساکت ننشسته باشد.
نمی دانم یک ملت به کجا می رسند که آرمانهایشان سر از جایی در می آورد که برای دفاع از رئیس جمهور، چنین مسائلی را "عنوان می کنند" و از عنوان کردن آن هم هیچ ابایی ندارند. به هیچ وجه نمی توانم هضم کنم، چطور از این کار خجالت نمی کشند یا موقعی که برای رئیس جمهوری که "با خانمهای غربی دست نداده" کف می زنند، از کار خودشان خنده شان نمی گیرد! نمی فهمم چنین چیزی چطور می تواند جزو ملاکهای یک رئیس جمهور باشد... که همه ی کسانی که حامی فلان شخصند حتما از این مسائل هم در دلایل حمایتشان یاد می کنند...
و غمی بزرگتر از آن غم فکر کردن به زنانی است که به جای آنکه خواسته شان حذف یا اصلاح هزار و یک ماده ی جورواجور در قانون اساسی باشد که نابرابر و ناعادلانه است و یا به نابرابری میان دو جنس دامن می زند، به حدی تحقیر شده اند و مفلوک، که راضیند به رئیس جمهوری که اگر هیچ کدام از قوانین را تغییر نمی دهد، حداقل این گشت های ارشاد را جمع کند، و زنها را به جرم اینکه آنطور نیستند که حضرات آقایان می پسندند، با باتوم و کتک به کلانتری ها نبرند و پوشاکشان را به راحتی مصادره نکنند!
ایرانی بودن هم غم بزرگی شده این روزها... زن ایرانی بودن که دیگر هیچ...
استاد از جلسه ای که اخیرا راجع به لابد "بحران" ازدواج جوانان تشکیل شده بوده، می گفتند. خانمی در این جلسه عنوان می کنند برای تعدیل وضعیت فعلی، یکی از راهکارها می تواند مشارکت فعال دختران در امر ازدواج باشد، که آنها هم اگر مورد مناسبی پیدا کردند، خودشان پیشنهاد ازدواج بدهند یا به اصطلاح از پسران خواستگاری کنند. گذشته از واکنشهای عجیب غریب دانشجویان و مشکلات عدیده شان با لفظ "خواستگاری دختران از پسران" و پیشنهادهایشان برای جایگزینی الفاظ مختلف به جای لفظ خواستگاری و یک سری حرکات ژانگولر دیگر؛ واکنش مرد روحانی ای که در آن جلسه حضور داشته به این راهکار، شنیدنیست.
این روحانی که گویا یکی از به اصطلاح "گردن کلفتان" و تصمیم گیران اصلی در این حوزه بوده؛ با شنیدن این حرف یکباره از کوره در می رود و با عصبانیت می گوید: "چی می گین خانم؟! مگه میشه کشتزار، خودش کشتکار خودش رو انتخاب کنه؟(!!!!)"
و اینچنین بود که ما فهمیدیم نسبت مرد به زن، نسبت کشاورز (یا کشتکار) است به کشتزار؛ و اگر تا به حال پسران از دختران خواستگاری می کرده اند به این دلیل بوده که کشاورز باید کشتزار خودش را انتخاب کند و بداند بذرهایش را کجا باید کشت کند!
دلم برای آن دختران نادانی می سوزد که همچنان سفت و سخت به ازدواج و بنیان مقدسش (!) در جامعه ی فعلی ما ارادتمندند و با اینحال بر این باورند که انتخاب فعالانه و آگاهانه ی خودشان (و نه انتخاب شدنشان) شان و کرامتشان را زیر سوال می برد!! هیچکس بهتر از این روحانی نمی توانسته دلیل واقعی مجاز نبودن زنان به خواستگاری کردن را عنوان کند، دلیلی در جهان بینی مرد محور واقع بینانه، که همیشه با افسانه های شیرین "شان و منزلت بالای زن" ماستمالی می شود.
ولی ما زنان در مقابل این تجربه ی همیشگی چه می کنیم؟ یا اگر این اتفاق برای خانم بغل دستیمان افتاد چه می کنیم؟ یا اگر دختری برایمان تعریف کرد که چنین اتفاقی برایش افتاده چه می کنیم؟
پاسخها خیلی سخت نیست. وقتی که این اتفاق برای خودمان بیفتد: اولین و شایع ترین کاری که ما می کنیم سکوت کردن است، و به روی خودمان نیاوردن. اگر خیلی طرف روی اعصاب بود، خودمان را کنار می کشیم (البته جوری که یکوقت به این آقای عزیز مزاحم برنخورد!) و کمی آن طرف تر زیر گوش زنان، آرام و بی صدا (جوری که متانتمان حفظ شود) غرغر می کنیم. دومین واکنش هم سرخ و سفید شدن و عرق کردن و تپش قلب گرفتن و البته همچنان ساکت ماندن است. سومین واکنش فراگیر هم احساس گناه کردن و توبه کردن و فکر کردن به مسیرهای جدید و حالتهای دیگری که ممکن بود برایمان رخ دهند و البته همچنان خفه ماندن و چیزی نگفتن است. چهارمین حالت هم احتمالا فکر کردن به سر و وضعمان است و اینکه مگر چه چیزی تحریک کننده ای داشته ایم که بین اینهمه زن ما گیر افتاده ایم و البته همچنان ساکت ماندن و چیزی به طرف نگفتن است. در حالت های پنجم و ششم و ... هم فقط چیزی که در ذهن ما می گذرد تغییر کرده وگرنه نمود ظاهریمان همچنان سکوت کردن و آبروی آن آقای مزاحم عزیز و گرامی را حفظ کردن است. تا سرانجام شاید در حالت پانزدهم یا شانزدهم چپ چپ نگاهش کنیم. در حالت هفدهم شاید چیزی هم به او بگوییم. و ممکن است در حالت هجدهم یا بیستم هم -شاید- سعی کنیم دیگران را هم متوجه سزای کسی که به حریم دیگران تجاوز می کند بکنیم.
وقتی که این اتفاق برای بغل دستیمان می افتد: حالت اول و دوم و سوم الی هفدهم یا هجدهم این است که طرف را تشویق به سکوت کردن می کنیم و یا به شکلی به او متذکر می شویم که نباید مثلا آنجا می ایستادی (!) یا اصلا چرا از پل عابر پیاده رد می شوی (!) که کسی به تو تنه بزند، یا چرا روسری سرت کرده ای (!!) خب چادر سرت می کردی (!) یا چرا آرایش کرده ای (!) و در کل به طور سربسته ای به او حالی می کنیم "حقته"! شاید هم به خودمان افتخار کنیم که چقدر محترمیم که آن آقای عزیز مزاحم برای ما مزاحمت ایجاد نکرده! و خیلی راحت همین پریروزها که خودمان جای این زن قرار گرفته بودیم را فراموش می کنیم. به چشم خودم دیده ام زنی را که در چنین وضعیتی از مرد مزاحم "عذرخواهی کرد" و زن مورد تعرض قرار گرفته را وادار به سکوت کردن می کرد!
وقتی هم که دیگری چنین اتفاقی را برایمان تعریف کند وضع مشابهی رخ می دهد: شروع می کنیم به نصیحت کردن که لابد زیاد آرایش کرده بودی، شاید مانتوی تنگی پوشیده بودی، احتمالا رنگ روشن پوشیده ای و مرد را تحریک کرده ای! حتما به شکلی جلب توجه کرده ای! و خلاصه این که چیزی هم بدهکار می شوی که مورد آزار قرار گرفته ای!
حکایت ملانصرالدین را شنیده اید که خرش را دزدیدند... یکی گفت تقصیر خودت بوده، لابد محکم نبسته بودی؛ دیگری گفت تقصیر این دکان دار بوده که حواسش به خر تو نبوده... دست آخر ملا گفت: انگار تنها کسی که هیچ تقصیری نداشته خود دزد بوده! حکایت ما زنهاست و این آزارهای خیابانی! از شنیدن رکیک ترین حرفها زیر گوشمان گرفته تا وقیح ترین حرکات و لمس کردنها و ... هیچکدامش انگار تقصیر خود آن شخص مزاحم نیست! نمی دانم چطور است که به ما که می رسد: تقصیر خودمان است که فلانیم! تقصیر این پیاده روهاست که تنگند، تقصیر شهرداریست که اینجا را اینطور ساخته، تقصیر شرکت مترو است که سرویسهایش کمند، تقصیر شرکت اتوبوسرانیست که چند اتوبوس اضافه نمی کند، تقصیر راننده است که تا خرخره پر کرده، تقصیر تاکسیهاست که فلانند، تقصیر این ترافیک است که مجبور می شویم انقدر داخل تاکسی بمانیم، و خلاصه این دایره همین طور گسترده می شود و تمامی مشاغل از رانندگان و پلیس و برنامه ریزان شهری و شهردار و استاندار و رئیس جمهور، همه را در بر می گیرد. فقط یک نفر از این دایره بیرون است: آن مردی که کنار ما ایستاده یا نشسته و دستش معلوم نیست چرا دور بدن ما اینور و آنور می رود!
این مورد یکی از مواردیست که بخش تئوری ذهن ما زنان هزار برابر قسمت عملی، به فعالیت می پردازد. انگار حاضریم بمیریم ولی به شخص تجاوزگر کوچکترین اعتراضی نکنیم. انگار کسی در ذهن ما این را فرو کرده که تو به عنوان یک شهروند این جامعه هیچ حق و حقوق یا حتی ماهیتی نداری! انگار نه انگار که تو هم حریمی داری که هیچکس حق ندارد به آن تجاوز کند؛ انگار که حریم تو بسیار بسیار بی اهمیت تر از آن مرد تجاوزگر است، که همه ی شرایط دست به دست هم می دهند تا کسی کوچکترین اهانتی به او نکند، اما تویی که ذره ذره همه شخصیت و غرورت در این تجاوزها و دست درازیها، به سادگی زیر پا له می شود، باید همچنان سکوت کنی و متانتت را حفظ کنی! و بدتر از آن اینکه فکر کنی با اعتراض کردن آبروی خودت می رود!!
نمی دانم... یعنی واقعا نمی شود یکبار هم که شده این سخنرانیهای عریض و طویل و این آسیب شناسیها و بررسی ریشه ها و علل این مسائل را "بی خیال شویم" و به جای همه ی آن کلماتی که در ذهنمان رژه می روند، برگردیم در صورت آن مرد مزاحم نگاه کنیم، و با صدایی بلند، جوری که انگار دزد گرفته ایم، به حرکتش اعتراض کنیم؟ اصلا می دانید چیست... اگر اسم این ترویج خشونت است، قبول! بنده می خواهم در اینجا خشونت را ترویج دهم! می خواهم به هر خانمی که اینجا را می خواند این پیشنهاد دوستانه را بدهم که با خودت عهد کن از این به بعد در مقابل هر تعرضی که فقط به جرم زن بودن گرفتار آن شده ای سکوت نکنی؛ اصلا به شیوه ی روانشناسها برای خودت یک جایزه بگذار، هر بار که از کنار این دست درازیها و تجاوزها به سادگی نگذشتی و آنقدر حرمت برای خودت قائل شدی که اعتراض کنی به دیگرانی که انسانیتت را لگد مال می کنند، به خودت چیزی هدیه بده! نمی دانم، یک چیز تشویق کننده ای برای خودت در نظر بگیر!
نه! مقابله به مثل نکن! جواب تجاوز را با مثلا یک فحش رکیک نده! حتما سعی کن جمله ات یک عبارت محترمانه باشد! اما جمله را جوری بگو که طرف و "دیگر اطرافیانش" متوجه این اتفاق که بغل گوششان بی صدا در حال رخ دادن است بشوند! و برای یک لحظه هم این فکر ابلهانه را به مغزت راه نده که با این کار آبروی خودت می رود یا تقصیر خودت بوده یا چرندیاتی از این قبیل!
البته این قصه ی سکوت زنان، و همیشه متهم بودنشان سر درازی دارد که چند جلد مثنوی هم برای بیانش کم است... قصدم فقط اشاره ای کوتاه بود، اما بعضی چیزها را انگار نمی شود کوتاه گفت...
تا جایی که حافظه ی تاریخی مان (!) یاری می کند این طفیلی وجود مرد
بودن همیشه برای زن برقرار بوده، زنهای "بزرگ"مان، یا مادر فلانی بوده
اند، یا دختر بهمانی، یا همسر دیگری -البته اگر غیرت این دیگری اجازه می
داده که همسرش را به دیگران معرفی کند. همیشه همین طور بوده مگر اینکه هر
از گاهی معدود کسانی پیدا شوند و بنویسند که مثلا "فاطمه، فاطمه است" نه
دختر پیامبر، نه همسر این امام و نه مادر امامان دیگر. همیشه زنان را وقتی
بزرگ می دانسته ایم که نسبت نزدیکی داشته باشند با مردان بزرگ؛ و این
بزرگی را همیشه به شکلی "انتصابی" به دست آورده اند و نه با انتخاب خودشان
و اکتسابی.
تا اینجا را که همه می دانسته ایم و به اندازه ی کافی گل بوده؛ اما
اخیرا انگار بناست که به سبزه نیز آراسته شود! البته این بار هم می شود
تاریخ 2500 ساله ی خودمان را زیر و رو کنیم و بالاخره از جایی سندی مبنی
بر اینکه "خودمان بهترش را داشته ایم" پیدا کنیم، اما تا جایی که پیداست
این سبزه را وامدار انتخابات اخیر ریاست جمهوری آمریکا و "بانوی اول" شدن
میشل اوباما هستیم.
اینکه این زن در انتخابات ریاست جمهوری نقش فعالی ایفا می کرده قطعا کافی نبوده تا بانوی اول کشورش شود، برای بانوی اول شدن یک چیز دیگر هم لازم است: همسر رئیس جمهور بودن! البته واضح است که بانوی اول بودن به اعتبار همسر رئیس جمهور یک کشور بودن اختیار رسمی ای به هیچ همسر رئیس جمهوی نمی دهد، چرا که هیچ بعید نیست توانمندیهای سیاسی این شخص مثل توانمندیهای فنی یک "خانم مهندس" باشد وقتی که مهندس شدنش را مدیون همسر مهندسش است! تا آنجایی که ما می دانیم همسران روسای جمهور اگر هم فعالیتی داشته اند مدیریت یا راه اندازی NGO ها و موسسات خیریه بوده و از این قبیل کارهای خرده ریز دیگر! کارهایی که مثل همیشه به اعتبار "اخلاق" بزرگ دانسته می شوند؛ کارهایی مثل همان فعالیت های یک خانم مهندس قلابی! قطعا بانوی اول کشور شدن به معنای تاثیرگذارترین زن یک کشور بودن نیست!
آیا بناست که ما از حضور اینچنینی زنان خوشحال باشیم؟ حضوری کاملا نمادین و در قالب همان سنتهای هزاران سال گذشته؟ آیا این مثلا شکلی از تجدد است؟ و اگر توانمندیهای همسر یک رئیس جمهور با خود او برابری کند، آیا "بانوی اول" شدنش همچنان باید به اعتبار همسر رئیس جمهور بودنش باشد؟
چند روز پیش -جای شما خالی- توفیقی نصیب بنده و جمعی از اندیشمندان دانشکده مان شد تا در گفتگوی آزادی راجع به حجاب شرکت کنیم. اینکه بنده چطور سر از آنجا درآوردم خود حکایتیست شیرین البته؛ به انضمام حکایتهای شیرین دیگری از دیگر حواشی این جمع فرهیختگان. البته تعجبی هم ندارد که در فضای دانشکده ی ما که همه راهها به جای رم به اسلام ختم می شود (آن هم نسخه ی ویژه ای از اسلام که هنوز در کل بازار عرضه نشده و قطعا شما از آن بی خبرید)، از سه ساعت جلسه حدود دو ساعت و سی و پنج دقیقه اش به گفتن اصول دین گذشت و گفتن از شرایط اجتماعی زمان پیامبر و انواع و اقسام احادیث و برطرف کردن شبهات دینی و مشت محکم زدن بر دهان ابرقدرتها و در نهایت هم تقریبا به فحش کشیدن تمامی علوم از جمله جامعه شناسی و مردم شناسی (بله درست خواندید، در دانشکده علوم اجتماعی چنین اتفاقی افتاده است!) و هر علومی که از غرب و نه از اسلام وارد کشور شده. دقیقا نمی شود گفت که ما مجموعا درباره خود حجاب و تجربیات به اصطلاح زیسته مان از حجاب، چند دقیقه صحبت کردیم. باز هم خدا را شکر که به دقیقه رسید و مثلا به چند ثانیه ختم نشد!
از حواشی شیرین و عزیزان دوست داشتنی ای که جلسه مباحثه را با جلسه وعظ و خطابه اشتباه گرفته بودند و در کمال اعتماد به نفس حرفهای دیگران را که مجموعا 3 دقیقه شده بود گوش می دادند و نکات و "مغلطه"هایش را یادداشت می کردند و طی مثلا 20 دقیقه با طمانینه تمام این نکات را موشکافی کرده و شبهات دینی را برطرف می کردند (!) و حین این امر خطیر از حلقه چاههای فلان روستا و طرح پرسش نامه های کارت سوخت (یک نفر به من بگوید اینها چه ربطی به چه چیزی دارد آیا!) می گفتند که بگذریم (!) [ولی خودمانیم انقدر اعتماد به نفس داشتند که من اول جلسه فکر کردم شاید این عزیزان گرداننده ی اصلی مثلا بحثند که طبق معمول نام جلسات "توجیهی" حجاب را گفتگوی آزاد راجع به حجاب گذاشته اند! نیروهای طالبان کجا هستند که ببینند اسلامشان در دانشگاه ما هم کولاک می کند!]
از همه ی این حرفها گذشته کاش آنجا بودید و می دیدید به محض اینکه بحث اصلی راجع به حجاب و نظرات دختران حاضر در جمع راجع به حجاب شروع شد، به چند ثانیه نکشید که بحث به فحشا و روسپی گری و تجاوز و زناشویی و خیانت و ... رسید! خب عجیب هم نیست: حجاب با زن معنا پیدا می کند، زن هم با همین چیزها دیگر... مگر می شود به کلمه ی زن فکر کرد و جنسیتش و کاربرد جنسی اش را نادیده گرفت؟!
اما نکته جالب در این میان برای من چیز دیگری بود...
همیشه بر این باور بوده ام که پدیده ای که بر پایه ی تفکر منطقی بشر شکل می گیرد، قطعا بسیار درست تر از واقعیتهای اجتماعی ایست که اندیشه ای نادرست یا بگذارید بگویم کثیف، در پشت آن است. در این بین وقتی شما می دانید مثلا تفکر پیشینیان راجع به فلان چیز یا فلان آدمها چه بوده، همه ی رفتارهایی که به نظر درست می آیند هم زیر سوال می روند و بالعکس. برای فهمیدن چنین چیزی گمان نمی کنم نیاز به مصداق و نمونه ی عینی چندانی باشد. این که ما در رفتار کل بشر موشکافانه دقیق شویم که چه رفتاری می کنند یا می کرده اند و سعی کنیم آن رفتار را در فرهنگ خودمان تجزیه و تحلیل کنیم و مثلا بگوییم چون بنده در دهات خودم این رفتار را از کسی ندیده ام -چون ما اینطوری فکر می کنیم-، پس این رفتار کاملا نادرست و یا حتی حیوانی (!) است و یا برعکس. برای همین هم دانستن یا ندانستن این رفتارها شاید هر از گاهی که از این و آن شنیده شود جالب باشد (و نه البته قابل ذکر کردن و دوباره و صدباره برای دیگران تعریف کردن)؛ اما هیچ وقت الزامی برای این کنجکاوی ها که فلان جا چه رفتاری دارند و این رفتار نتیجه ی چیست احساس نکرده ام.
چیز جالبی که از این جلسه ی مباحثه دستگیرم شد این بود که اگر فرض را بر این بگذاریم که دانستن رفتارهای جنسی ملل مختلف، ربطی به نیاز جنسی خود ما ندارد (که جسارتا باید بگویم فرض محالی به نظر می رسد!)؛ اینکه غالب کسانی که در این جمع بودند اطلاعات جزء به جزء و کاملی از رفتارهای جنسی و اتفاقات جنسی مختلف در اقصی نقاط دنیا داشتند واقعا حیرت انگیز بود!
یک نفر از آلبومهایی که در دیگر کشورها وجود دارد و مرد یکی از عکسها را انتخاب می کند می گفت؛ دیگری از استادی می گفت و کم دادن نمره به کنفرانس دانشجوی دختری که دامن خیلی کوتاه پوشیده بوده، با این توجیه که تو آزادی را از همکلاسیهایت گرفتی که به کنفرانست دقت کنند؛ دیگری از روابط آزاد جنسی بعد از ازدواج در یک کشور دیگر می گفت؛ این یکی از تفاوت همخوابگی و روسپی گری می گفت و اینکه یکی جرم محسوب می شود و آن دیگری نه؛ و من با دهان نیمه باز و چشمان گرد شده که شما عزیزان گرانقدر این اطلاعات زیبا را از کجا می آورید شنونده بودم...
واقعا به این فکر کرده ایم که چرا چنین حرفهایی باید در مباحثه ی راجع به حجاب گفته شود؟ چه نیازی هست که پسران جوانمان فرق بین روسپی گری و همخوابگی در فلان قبرستان را به عنوان مدرکی برای "بد بودن غرب" و لابد خوب بودن جامعه ی اسلامی ما عنوان کنند؟ چه کسی در مغز داعیه داران نجات اسلام (!) فرو می کند که بدانند در فلان قبرستان دیگر، زن و شوهر "هر دو" بعد از ازدواج روابط آزاد جنسی دارند و لابد ما از آنها بهتریم که فقط شوهر بعد از ازدواج روابط آزاد جنسی دارد (که لابد با صیغه چهارچوب پیدا می کند!)؟ و دختران جوانمان بدون آنکه متوجه "نگاه جنسی" نادرستی که به جنس زن همچنان در همه جای دنیا برقرار است باشند، پوشیده بودن یا نبودن یک زن را عامل هزار و یک چیز عجیب و غریب و اتفاقات ناخوشایند دیگر بدانند؟
ما به کجا می رویم؟
در زمان پیامبر اسلام «ص» مردی برای كاری از خانه بیرون رفت و از همسرش پیمان گرفت كه تا او باز گردد از خانه بیرون نرود.
پدر زن مریض شد و قاصدی خدمت پیامبر «ص» فرستاد كه قصه را بازگوید و از او اجازه بخواهد كه به عیادت پدر رود. پیامبر «ص» اجازه نداد و پیغام داد كه در خانه ات بنشین و فرمان شوهرت را اطاعت كن. پدر زن فوت كرد. زن از پیغمبر «ص» اجازه خواست تا بر جنازه پدر حاضر شود. حضرت فرمود: در خانه بنشین و شوهر را اطاعت كن. پدر را دفن كردند. پیامبر «ص» برای زن قاصدی فرستاد كه خداوند متعال تو و پدرت را به واسطه این اطاعت كه از شوهر نمودی آمرزید. (+)
و حالا این متن را بخوانید:
و غیرت را ترک کن، اگر چه وصف رجال است - که با این وصف نیکو، وصفهای بد در تو می آید...آورده اند که پیغامبر با صحابه از غزا آمده بودند. فرمود که طبل را بزنند - که امشب بر در شهر بخسبیم و فردا درآییم."
گفتند: "یا رسول الله، به چه مصلحت؟"
گفت "شاید که زنان شما را با مردان بیگانه جمع ببینید و متالم شوید و فتنه برخیزد."
یکی از صحابه نشنید. در رفت. زن خود را با بیگانه یافت....
هرچند که زن را امر کنی که "پنهان شو"، او را دغدغه ی خود را نمودن بیشتر شود و خلق را از نهان شدن او، رغبت به آن زن بیش گردد. پس تو نشسته ای و رغبت را از دو طرف زیادت می کنی و می پنداری که اصلاح می کنی؟ آن خود عین فساد است. اگر او را گوهری باشد که نخواهد که فعل بد کند، اگر منع کنی و اگر نکنی، او بر آن طبع نیک خود و سرشت پاک خود خواهد رفتن. فارغ باش و تشویش مخور! و اگر به عکس این باشد، باز همچنان بر طریق خود خواهد رفتن. منع جز رغبت را افزون نمی کند.
چند نفر از شما متن اول را برای اولین بار می خواندید و پیش از این، این روایت را از هیچکس نشنیده بودید و در هیچ جا نخوانده بودید؟ و چند نفر متن دوم را؟ روایت اول* بارها و بارها در انواع و اقسام کتب و مقالات و نوشته ها، به منظورهای مختلف از جمله آموزش آداب همسرداری و ... استفاده شده است و کمتر کسیست که در محافل مذهبی و متنهای دینی به این حدیث برنخورده باشد. اما روایت دوم را تا به حال چند بار شنیده بودیم؟ و حالا که شنیده ایم، تا چه میزان آن را باور می کنیم؟
در مورد هر دو روایت دو احتمال وجود دارد: اینکه صحت داشته باشند و اینکه تحریف شده باشند و صحت نداشته باشند. تشخیص صحت آن هم به عهده ی علم حدیث است، و بنده قطعا هیچ ادعایی راجع به این علم نداشته و هدفم هم این نیست که بگویم کدام حدیث صحت دارد، (ضمن اینکه معتقدم این دو حدیث تناقضی با یکدیگر ندارند که تایید یکی منجر به رد دیگری شود).
اگر احتمال صحت یا نادرستی هر دو را 50/50 فرض کنیم، چه چیزی پذیرفتن یکی از این دو حدیث را برای ما آسانتر می کند؟ و آن چه چیزیست که احتمالا متن دوم را برای ما نه تنها قابل پذیرش نمی کند که حتی شاید باعث لبخند زدنمان می شود و کمی متن را مضحک هم به نظر می رساند!
متن دوم** را مولانا جلال الدین محمد بلخی، از شعرا و عارفین بزرگ، در کتاب فیه مافیه خود نقل می کند. واقعیت این است که مولانا در قونیه، با مسیحیان که با پدیده غیرت در فرهنگ ایرانی بیگانه اند، معاشرت داشته است و به قول بزرگی همین امر است که باعث شده ما امروز از همسر و دختر و زنان نزدیک مولانا اطلاعاتی در دست داشته باشیم در حالی که کسی نمی داند همسر حافظ چه کسی بوده و آیا سعدی همسری داشته است یا خیر؛ و فرهنگ ایرانی که پرده نشینی و در اندرونی نگه داشتن زنان را امری پسندیده می دانسته بر کسانی مانند حافظ و سعدی تاثیری اینچنین گذاشته، در حالی که فرهنگ مسیحیان تاثیر خود را بر مولانا به شکل دیگری نشان می دهد. قطعا مولانا هنگام نگاشتن این متن لبخند به لب نداشته و مانند ما چیز عجیب و نادرستی در این روایت نمی دیده که آن را نقل کرده و از آن بهره گرفته تا سخنی در باب "ترک غیرت" بنویسد.
این که مولانا این روایت را از کجا آورده اهمیت چندانی ندارد، حتی اینکه این روایت تا چه میزان صحت دارد هم هیچ اهیمتی ندارد (همانقدر که میزان صحت و سقم روایت اول هم در اینجا اهمیتی نداشت)؛ آنچه نباید از کنارش به سادگی گذشت میزان پذیرشیست که ما با پیش زمینه ی فرهنگی خود نسبت به روایت اول داریم، که همین سهولت در پذیرش هم باعث تکرار و استمرار آن و سینه به سینه نقل کردن و بهره گرفتن از چنین روایتی شده؛ و این در حالیست که همان پیش زمینه ی فرهنگی ما پذیرفتن روایت دوم را برایمان سخت و یا حتی ناممکن می کند، به شکلی که بی دلیل و پیش از مراجعه به علم حدیث هم، ترجیح می دهیم این طور فکر کنیم که روایت دوم تحریف شده و نادرست است، و اگر بخواهیم به دنبال اثبات یکی از این دو در منابع و متون دینی برآییم، روایتی که نیاز به اثبات دارد قطعا دومین روایت است!
تا به حال به تاثیر وحشتناک فرهنگ، بر تحلیل شنیده ها و خوانده هایمان فکر کرده ایم؟
** شاید اشاره به این نکته ضروری باشد که آنچه از متن دوم بر می آید صرفا پذیرش خطاکاری زنان است، و با اینکه این روایت مجوزی برای خطاکاری زنان به دست نمی دهد، صرفا به این نکته اشاره دارد که خطاکاری و خیانت زنان هم همانطور که در فرهنگ ما برای مردان پذیرفته شده است و از زنان انتظار می رود که با ظن و گمان بد و با تجسس های بی مورد و غیر ضروری به آن دامن نزنند و بی مورد در پی اثباتش نباشند، برای زنان هم پذیرفته شده است و چیزی نیست که با طبیعت و ذات زن در تضاد باشد.
منبع متن: مولانا جلال الدین محمد بلخی، "مقالات مولانا" (فیه ما فیه)، ویرایش جعفر مدرس صادقی، ص 29، نشر مرکز
مثالهایی می زد از رفتارها و اعتقاداتی که برایش غیر منتظره بوده؛ و در این بین باز هم همان داستان تکراری پوشش زنان، و پیش بینی شخصیتشان بر اساس آن پوشش. خاطره ی دختر دانشجویی را نقل می کند که 9 سال تمام تلاش کرده تا از همسرش جدا شود، به دلیل اینکه نمی توانسته "مذهبی" بودنش را تحمل کند. و بعد دختر را توصیف می کند که "خودش" کاملا محجبه بوده، و نمونه بارزی از یک مذهبی افراط گر!
و همین طور که من به این فکر می کردم که چه جامعه ی عجیبی داریم، که مقدار پوشش زنان، بیانگر "همه چیز" آنهاست (با اینکه در این مثال فقط به مذهبی بودن اشاره شد)، استاد مثال دیگری می زند:
خانمی ایرانی که تازه مقیم انگلستان شده بوده، در انگلیس درب آپارتمان ایشان را می زند و در حالی که پوششی شبیه دیگر زنان آنجا دارد (که مسلما پوشش اسلامی نیست)، نگران از اینکه آفتاب در حال غروب کردن است و نمازش در حال قضا شدن، می پرسد قبله از کدام طرف است؟
حدس می زنید واکنش دانشجویان به این اتفاق چه بود؟ واضح است. قهقه ی خنده! اما یک چیز جالب دیگر جمله ای بود که یکی از دانشجویان دختر به زبان آورد (نمی دانم پوشش چادر ایشان آیا در این جمله نابخردانه نقش داشت یا نه) :
- چه طمعکار بوده!
و من اندیشه کنان غرق این پندارم که "طمعکار بودن" چه ارتباطی به وضعیت این زن داشته است آیا؟ یعنی مثلا این زن هم خواسته است این دنیا را داشته باشد، هم آن دنیا را؟ بعد آنوقت حجاب نداشتن یعنی "این دنیا را داشتن" ؟؟!!
ما کی قرار است که خدای نکرده کمی فکر کنیم و متوجه شویم که نداشتن حجاب هیچ ارتباطی به بوالهوسی یک زن ندارد؟ و "آزادی در پوشش" خواسته ای نامشروع و از سر هوا و هوس و تمنیات جنسی (!) یک زن نیست؟
ولی وقتی زنها به هم می رسند
سر تا پای هم را ور انداز می کنند.
(ضرب المثل آلمانی)
در مقابل جمله ی بالا چندین واکنش می توان نشان داد: می توان عصبانی شد... می شود تایید کرد و خندید... یا مثلا چشمها را تنگ کرد و گفت: اتفاقا برعکسه!
البته شما آزادید که برداشت خودتان را داشته باشید، اما راستش را بخواهید من خیلی هم مخالف این ضرب المثل نیستم! (البته واضح و مبرهن است که نه به طور مطلق!) نه! قیافه تان را آن شکلی نکنید! هنوز برای اینکه گمان کنید بنده هم مصداقی برای "زنان علیه زنان" هستم، کمی زود است!
اصلا بیایید این موضوع را از جای دیگری شروع کنیم و با مثالی دیگر. مثالی که شاید کاملا بی ربط به نظر برسد:
------------------------------------------
کسی برایم نقل می کرد: "بچه که بودم گاهی آدمهایی را می دیدم که اطرافیانم در غیابشان از اینکه مثلا اهل کدام شهرند حرف می زدند. چیزی که من می دیدم آدمهایی بود که گاهی کلمات را کمی متفاوت با دیگران ادا می کردند، گاهی هم حتی من متوجه هیچ تفاوتی نمی شدم. فقط خانواده و اطرافیانم من را از یک چیز مطمئن کرده بودند، اینکه آنها خودشان متوجه اصالت آن شخص می شوند بدون اینکه او خودش چیزی بگوید و دیگر اینکه از "لهجه اش" متوجه این امر مهم (که اصالت است!) می شوند. در بچگیهایم هیچ وقت فرق آن آدمها را با بقیه نمی فهمیدم. ولی دوست داشتم زودتر بزرگ شوم آنقدر که من هم بفهمم آدمهایی که می بینمشان اهل کجا هستند! و بعد هی دقیقتر شدم در این تفاوت حرف زدنها که یاد گرفته بودم اسمش لهجه است. و این نشان از بلاغتم بود که علاوه بر اینکه متوجه حرفهای دیگران می شوم به لهجه شان هم دقت کنم."
البته در جامعه ی ما شکاف بین قومیت ها و شهرهای مختلف به وضوح وجود دارد و آشکار است، اما در دیگر فرهنگ ها رنگ پوست هم شکاف بزرگی بین آدمها ایجاد می کند. اما آیا آن فاصله خود به خود شکل گرفته و بچه ها از بدو تولد می دانسته اند که سیاهان پست تر از سفیدپوستانند؟ واضح است که اینطور نیست. این هم مثال کوچکی در تاییدش: "کسی زنگ در خانه ای را می زند، و دختر بچه خانواده در را باز می کند. دختر بچه به مادرش گزارش می دهد که خانمی دم در آمده بود و با شما کار داشت. مادر می پرسد او سیاهپوست بود؟ کودک جواب می دهد: نمی دانم! من از او نپرسیدم!"
آیا اگر ما تفاوتها را به فرزندانمان نشان ندهیم، و این تفاوتهای کوچک را در چشم آنها برجسته نکنیم، باز هم آنها مثلا به لهجه ی دیگران یا رنگ پوستشان حساسیتی نشان می دهند؟
------------------------------------------
خب حالا برگردیم به بحث خودمان. اگر از من بپرسند که آیا زنها ظاهر بینند؟ کمی قیافه ام را کج و کوله می کنم و پرسشگر را برای این سوال نادرست و کلیشه ای ملامت می کنم؛ اما خواه ناخواه دوستان و اطرافیان مونثی را به خاطر می آورم که هر چه سعی می کنم نمی توانم نام قابل قبول و خوشایندی بر رفتار و واکنششان بگذارم! مخصوصا واکنششان نسبت به دیگر زنان:
دخترانی که چند تار مو (تکرار می کنم چند تار موی سهوا بیرون آمده از مقنعه)ی دختری را در کمتر از چند ثانیه می بینند و یک ساعت راجع به "مش" تازه اش، قشنگ بودن یا نبودن رنگش، فاصله ی این مش کردن با دفعه ی قبل، و دیگر متعلقات این اتفاق پیش پا افتاده صحبت می کنند...
دختری که از جلوی جمع دیگر دختران رد می شود و دیگران به مدت یک ساعت و سی و پنج دقیقه راجع به آرایشش، اینکه خط چشمش را چطور کشیده بود، اینکه این رنگ پنکک به صورتش می آمده یا نه، اینکه کله ی صبح کی وقت کرده انقدر آرایش کند، اینکه مدل مانتویش چقدر زشت بود، یا کفشش را تازه خریده بود و هزار جور جزئیات دیگر صحبت می کنند...
دانشجویی که اعتراف می کند فلان استاد (خانم) را خیلی دوست داشته و وقتی دلیل را می پرسم می گوید "خیلی خوشگل بود!"
خانمی که از عروسی برگشته و وقتی از او راجع به عروس می پرسند جوابش کاملا مناسب درج در یک فیلمنامه است! از بس که از هیچ جزئیاتی نمی گذرد و از تعداد نگین هایی که روی موهای عروس کار شده بوده تا تمام طیف رنگی سایه ی چشمش، همه را از بر می تواند برای پانزده نفر توضیح دهد!
دختری که میان حرفش یک لحظه نگاهش به جای دیگری می افتد و یک دفعه وسط حرفش می گوید: این پسررو! چه ابرویی برداشته!
خانمی که اگر بخواهد فلان شخص را به خاطرتان بیاورد 1001 چیز کوچک و بزرگ فقط از صورتش (که دماغش چه شکلیست، فلان خالش کجاست، ابروهایش چه مدلیست، چشمهایش چه شکلیست و ...) و البته 100 تا چیز دیگر هم از مابقیش(!) برایتان ردیف می کند!
و هزار و یک اتفاق دیگر که شاید بارها دور و برمان دیده ایم و هیچ تناقضی با جمله ی "وقتی زنها به هم می رسند سر تا پای هم را ور انداز می کنند" ندارند!
آیا زنها "ذاتا" ظاهربینند و چیزی که هرگز از دیدشان دور نمی ماند ظاهر آدمهاست؟ آیا زنها ذاتا جزئی نگرند ولی از این ذات جزئی نگر درست استفاده نمی شود؟
سعی کنید ارتباطی بین این اتفاقات و آن مثالهای آغازین پیدا کنید. چه چیزی باعث می شود که یکباره مش کردن یا مش نکردن موی فلانی برایمان اهمیت پیدا می کند؟ آیا این مشابه با همان چیزی نیست که باعث می شد اینطوری حرف زدن یا آنطوری حرف زدن دیگری برایمان اهمیت پیدا کند؟ یا سفید بودن و سیاه بودن دیگری برایمان مهم شود؟ هر چه که هست، این "اهمیت پیدا کردن فلان چیز" است که یکدفعه آن چیز را برایمان پررنگ می کند و اگر آن چیز پر رنگ یک چیز عینی و در ظاهر باشد، دیگران را به این نتیجه می رساند که ما ظاهر بینیم.
آیا اگر ما در یک دنیایی زندگی می کردیم که زیبایی "وظیفه"ی زنان نبود، و ملاکی نبود برای رتبه بندی زنان از خوب به بد؛ و آیا اگر استفاده از لوازم آرایش و مهارت در این استفاده، هنر خاصی نبود، و استفاده کردن یا نکردنش نه چیزی را تعیین می کرد و نه به جایی برمی خورد؛ آیا ما زنان باز هم "می آموختیم" که سعی کنیم از کنار زن بودن دیگران به راحتی نگذریم؟ و یا حتی هر جا که احساس کنیم به زن بودن ما دست درازی ای شده و زیبایی که بنا بوده همیشه برای زنان باشد کم کم به دست مردان هم افتاده، حتما ابراز عقیده ای کنیم و نظری بدهیم راجع به پسری که موهایش را رنگ کرده یا ابرویش را اصلاح...؟
"در اين طرز تفكر ديگر دنياي ماورائي وجود ندارد بهشت و جهنم دروغي بيش نيست و ان را عده اي ساخته اند تا از مردم ساده لوح قرون وسطي سوء استفاده كنند در اين طرز تفكر تنها يك بهشت وجود خواهد داشت بهشتي كه كه بشر به تنهايي و به كمك علم و تكنولوژي انرا بر روي زمين بنا خواهد كرد و تا انجا كه ميتواند بر روي ان زندگي خواهد كرد و از ان استفاده خواهد برد .اين است انچه كه غرب به دنبالبش ميگردد بهشتي بر روي زمين... انچه كه در اينجا اهميت ميابد ان است كه تمامي مكاتب غربي من جمله فمينيسم براي اعتلاي چنين جامعه اي تلاش ميكنند... و لذا به همين خاطر است كه فمينيسم براي برابري حقوق زن تلاش ميكند زيرا اگر قرار باشد كه بهشت و جهنم دروغي بيش نباشند زن هم بايد پا به پاي مرد غربي تا ميتواند از مواهب طبيعي بيشتر بهره ببرد و تمامي غرائزش را به هر نحوي كه ميتواند ارضا كند تا به خوشبختي دست يابد."
این متن تکان دهنده را در وبلاگی که گویا برای نجات اسلام (لابد از شر وجود مدافعین حقوق بشر و امثالهم) دست به عمل خداپسندانه وبلاگ نویسی زده بود، خواندم. البته می دانم نقد و انتقاد من و شما چیزی را بنا نیست که عوض کند چرا که آنها منتظر اجرشان در روز قیامتند! و اعتراض من و شما هم کارشان را خداپسندانه تر می کند چرا که نه تنها "سختی" نوشتن این متن را به خود داده اند، بلکه لابد "سختی" تحمل انتقادات را هم به جان خریده اند! و نه تنها "سختی" تحمل انتقاد من و شما، بلکه "سختی" تحمل انتقادِ من و شمای ملحد و کافر! که اگر کافر و ملحد نبودیم که به بهشت و جهنم خدا "نقد و انتقاد" وارد نمی کردیم!
این علامتهای تعجب را با لبخند آخر جمله ها نمی گذارم؛ این نوشته، جای هیچ خنده ای ندارد حتی به استهزا... این نوشته بغض دارد و غم... مرا یاد متنهای مشابه دیگری می اندازد مثل این متن که خواننده ای در این وبلاگ آن را "در جواب من" (در وبلاگش) نوشته بود:
"ما این جهان را فانی و آنرا طفیلی جهان باقی دیگر که قیامت نام دارد، می دانیم و لذا حضورمان را نیز در این جهان با حضور در جهان دیگر معنا می دهیم و در غیر این صورت زندگی در این جهان را پوچ و عبث می دانیم. این طرز نگاه به دنیا در برنامه ریزی هایمان برای زندگی دنیوی نیز تاثیر می گذارد. ما دنیا را مزرعه آخرت می دانیم بدین معنی که دنیا و زندگی دنیوی را بی اهمیت نمی دانیم و زندگی در آن را غنیمت می شماریم هر چند برای آن اصالتی قائل نیستیم. اما شما این جهان را فارغ از غیر تعریف نموده و به آن اصالتی تام بخشیده اید و هر چه هست و نیست را محدود به همین دنیا و همین زندگی می دانید لذا زندگی شما و برنامه ریزیتان برای آن با ما متفاوت است."
اینکه هر روز و هر روز تبعیض و بی عدالتی ببینی - از قوانین مکتوب کشورت گرفته، تا عملکرد ارگانهای مختلف از روی قوانینی نانوشته، و فرهنگی که مثل کودکی نادان ضمانت بقای جامعه را در نابرابری های رنگارنگ از جمله نابرابری جنسیتی می داند- یک جور غم دارد و اینکه ببینی عده ای در این بی عدالتی، و برای ثباتش پای خدا را هم به میان می کشند، و او را دست آویزی می کنند برای اثبات حقانیت افکاری تاریخ مصرف دار، یک غم دیگر... آن هم در جامعه ای که "مذهب" برگ برنده ایست، که هر کس بر له اش باشد همیشه پیروز میدان است، و هر کس علیه اش، ناگفته پیداست که بازنده است. این میان نه منطق راه به جایی می برد، نه دانش و اطلاعات، نه تجربه و نه هیچ چیز دیگر. هم منطق، هم دانش و اطلاعات، هم تجربه و هم چیزهای دیگر تنها وقتی قابل قبولند که پیش از آن دیانت شما اثبات شده باشد...
شک ندارم که اگر این کودکان نادان و لجباز، در روزگاری بودند که برده داری مرسوم بود و برده ها در پی منسوخ کردن این رسم بودند و تحقق برابری انسانها؛ این جماعت، "وا اسلاما" سر می دادند و برده ها را متهم می کردند که وجود بهشت را منکر شده اند چرا که می خواهند جهنم این دنیایشان را برای خودشان بهشت کنند! و غافلند از این حقیقت که خداوند پاداش "سختی ها"یی که در این دنیا کشیده اند را در آن دنیا به آنها خواهد داد...
نه! کودک نادان! سعی نکن جوابم را بدهی (و لابد سختی دیگری را هم بر خود هموار کنی بلکه پاداش بیشتری در بهشت بگیری)... تو همان بزدلی هستی که جسارت فکر کردن را هرگز به خود نمی دهی... همان متحجری که گمان می کند "زنی که زیر دست و پا و کتک شوهرش بمیرد، به بهشت می رود"! و می خواهد همه ی حقوق مادی نداشته ی یک مادر را با "بهشت زیر پای مادران است" جبران کند...
و من قربانی ای از این دنیای کثیف توام، که هر چه مجازات است و شلاق و اعدام و سنگسار، برای گناهانی از عدم مطابقت پوششم با آنچه مردان جامعه ام "مناسب" می دانند گرفته، تا برانگیختن "شک" همسرم به خیانتِ من، سهمم از این دنیای مادیست و هر آنچه پاداش است و مزد، سهمم از دنیایی دیگر است، سهمم از بهشت.
من که هیچ بعید نمی دانم، بر در آن بهشتی که تو در ذهن منجمدت تصویر می کنی نوشته باشد:
"ورود سگ و زنان ممنوع!"