تبليغاتX
وهم سبز رنگ
image hosting by http://www.photoblog.com/

ديده ايد گاهي در محاورات روزمره و بيانات دلنشيني كه از اين و آن مي شنويد، يك جملاتي به گوشتان مي خورد كه دلتان مي خواهد دانه به دانه ي موهايتان را بكنيد (!) و يا اقدام به خودزني (!) كنيد؟! انقدر كه اين جملات منطقي و معقول و خلاصه دل انگيز است...

يكي از اين عبارات دل انگيز، كه بنده هميشه بعد از شنيدنش ميل شديدي دارم كه بروم روي گوينده اش را ببوسم (!)‌ انقدر كه شيرين زبان و با نمك است، جمله ايست كه از زبان برخي عزيزان شنيده مي شود وقتي كه خانمي را مي بينند كه حجاب اسلامي كاملي ندارد. مثلا وقتي مانتوي كوتاه يا تنگي پوشيده، يا شال يا روسري اش را به شكلي به سر كرده كه موهايش پيداست يا هر شكل ديگري از پوشش كه به هر حال اسلامي نيست. اين عزيزان بزرگوار در اين مواقع جمله ي با نمكي دارند:

"انگار مجبوره!" (البته حين اداي اين جمله ي بسيار زيبا و عميق يك سري ادا و اطواري هم از خودشان در مي آورند كه آن هم جاي تامل دارد).

اينكه پوشش آن خانم خوب است يا بد، به بنده ربطي ندارد (به شما هم همينطور). اينجا هم كلاس اخلاق نيست كه بگوييم چه چيزي خوب است، چه چيزي خوب نيست.

اما چيزي كه من اينجا نمي فهمم و دوست دارم يكي از آن عزيزان برايم توضيحش بدهد، معناي واژه ي "انگار" است.... يعني آنها واقعا فكر مي كنند كه آن زن "مجبور" نيست؟! و به غلط تصور كرده كه "مجبور" است؟!! و بر اساس تصور غلطش جوري رفتار مي كند كه "انگار مجبوره"؟!

البته نمي دانم اين عزيزان چطور هنوز بعد از اينهمه سال به اين "تابلو"ترين واقعيت جامعه پي نبرده اند، اما محض اطلاعشان شايد بهتر است به آنها خاطر نشان كنيم كه در جمهوري اسلامي ايران حجاب براي خانمها "اجبار" است؛ و اين اجبار تا به حال كه هيچ شاخ و دمي نداشته؛ بنابر اين آن خانمي كه به هر دليل (كه براي خودتان محترم است) پوشش اش مطابق ميل شما نيست، "انگار مجبور" نيست، بلكه واقعا و حقيقتا "مجبور" است. [تازه... خبر ندارید... حتی آن خانمهایی که حجابشان مطابق میل شما هست هم حتی، برای انتخاب پوششان مجبورند با اجازه تان!]

 شنبه 16 آبان1388 *  21:9   نجمه واحدی  | 

تلفن شاید برای ششمین بار دارد زنگ می خورد که بالاخره از آن سر خانه خودم را می رسانم و به فریادش می رسم. از آن طرف خط صدای دوستی را می شنوم که همین دو سه روز پیش، قبل از اینکه برای درس و دانشگاه به اصفهان برود، دیده بودمش. بعد از سلام و احوالپرسی با حال کمی پریشانش می گوید

- ... نمی دونی امروز توی دانشگاه چی دیدم...

من مطمئن از اینکه اتفاق مذکور حتما ربطی به جریانات سیاسی و لابد یک سری ژانگولر بازیهای خواهران و برادران غیوری در رابطه با ۱۳ آبان دارد، می پرسم چی شده؟

- امروز یه برنامه گذاشته بودن توی آمفی تئاتر، با موضوع "راههای گشایش بخت برای دختران"! دو تا از پوسترهاش رو هم به تابلوهای دانشکده ی ما زده بودن... انقدر عصبی شدم وقتی خوندم که نمی دونستم چی کار کنم... دیگه پیرزنهایی که دم در خونه با هم حرف می زنن هم توی حرفاشون این اصطلاح رو به کار نمی برن... آخه یعنی چی گشایش بخت...؟ تبلیغش رو توی همه دانشکده ها هم زده بودن...

من هاج و واج از این خبر شگفت انگیز که دانشگاه سراسری اصفهان، که خدای نکرده هر چه نباشد باید فرقی با جلسه های زنانه و کلاسهای رمالی و فال بینی داشته باشد، چطور توانسته چنین همایشی آن هم با چنین موضوع سخیف و شرم آوری را برگزار کند و تبلیغاتش را هم به در و دیوار بزند، ساکت و مبهوت گوش می دهم...

و چندین و چند اتفاق مشابه را در ذهنم مرور می کنم: مثل "جلسه آسیب شناسی حجاب"ی که در دانشکده ی خودمان برگزار شد و ذکرش هم در اینجا رفت... یا اراجیفی که این آقای مثلا روانشناس در این دانشگاه و آن دانشگاه به هم می بافت و جوانان طفل معصوممان هم چه واله و شیدایش شده بودند... مثل آن استاد اخلاق بیمارمان که بچه ها را به بیش از پنج کلمه حرف نزدن با نامحرم دعوت می کرد و از لعنت فرشته ها به زنی می گفت که بی اجازه ی شوهر از خانه بیرون می رود و اندر نکوهش مردانی که به همسرشان اجازه کار کردن می دهند سخنها می راند... مثل این برنامه ی تلویزیونی مشاوره مانندی که حجه الاسلام فلانی در آن از "اقتدار مرد" می گوید و به خانمهای عزیز توصیه می کند اگر همسرشان در جمع به آنها توهین کرد (که البته ایشان خیلی موافقش نیستند بحمدا...) به دستشان آب یا آب میوه بدهند تا لابد عصبانیتش فروکش کند... مثل آن حجه الاسلام بهمانی که در برنامه ای تلویزیونی مراجع تقلید را به سخره می گیرد که چرا گفته اند زن می تواند امام جماعت شود، و برای آنکه برنامه ی شادی هم اجرا کرده باشد با تمسخر می گوید "مثلا بگن حاج خانوم رفتن رکوع" و حضار هم از خنده غش و ریسه می روند (البته اینکه رکوع رفتن یک زن چه چیز خنده داری دارد را شاید باید از خودشان پرسید)... مثل آن مقاله شرم آور روزنامه ی کیهان... و چندین و چند خبر و اتفاق مشابه دیگر که کم نبوده اند و نیستند در این روزها و سالهای اخیر...

و از خودم می پرسم که این آموزشها و جلسات و همایشها و معلمین و مشاورین و خانم دکترها و آقای دکترها و حجه الاسلام ها بناست از زن ایرانی چه بسازند که راحتش نمی گذارند با این به اصطلاح آموزشهایشان. با این آموزش روشهای گشایش بخت، با این جلسات توجیهی برای حفظ کردن حجاب، با این چپ و راست آموزش شوهرداری و خانه داری و بچه داری، با "روز دختر" گرامی داشتن ها و گل به دست "دختر"ها دادنها و ترانه ی سیب گلاب در مدحشان خواندن، با این صبح و شب در گوششان از "قحط الرجال" مهمل بافتن، با این تزریق کردن نگرانی از افزایش سن ازدواج، با این صبح و شام و سحر گفتن از ازدواج و ازدواج و ازدواج. و بعد از همه ی اینها هم در کمال بی شرمی حرف از ارزش و حرمت انسانی زن زدن و گله از گوشه گوشه ی دنیا کردن که چرا حرمت زن را پاس نمی دارند!!

با این سرعت و شدت دارند ما را به سمتی هل می دهند که همه ی آگاهی و توانمان را به کار گرفته بودیم تا از آن فاصله بگیریم... ما را دارند به عقب هل می دهند... جایی حتی عقب تر از آنچه قبلا بوده ایم...

 سه شنبه 12 آبان1388 *  0:58   نجمه واحدی  | 

درست خاطرم نیست که از کی فهمیدیم نیاز جنسی هم، در کنار خوراک و پوشاک و مسکن از نیازهای بشر است، اما آنچه که برای همه مان واضح و مبرهن بوده این است که نیاز جنسی، هرچند زیرمجموعه ی نیازهای طبیعی بشر محسوب می شود، اما این نیاز برای زنان چندان به رسمیت شناخته نمی شود! البته در کنار آن هزار و یک نیاز دیگری که اصولا شناخته هم نمی شود، "به رسمیت"اش پیشکش!

-------------------------------

به سن بلوغ که می رسید، احتمالا از مشاورین عزیز و زحمتکش (!) مدرسه می شنوید که نیاز به جنس مخالف، نیازی کاملا طبیعی است (البته چه جور نیازی را هنوز قرار نیست بدانید!)، اما تجربه ثابت کرده که یک سری کارهایی آخر و عاقبت ندارد (چه کارهایی را هم هنوز قرار نیست که بدانید!) و در نهایت شما را به این نتیجه می رسانند که کلا از هرگونه موجود مذکر باید دوری جست! (چرایش را هم همانطور که عرض کردم هنوز قرار نیست بدانید! بعدها متوجه خواهید شد که این راه حل مخصوص سرآشپز بوده: پاک کردن صورت مساله!) به هر حال شما در نهایت می فهمید که نیاز به جنس مخالف، هر چند نیاز طبیعی است گویا، اما کسی از ارضا نشدنش نمرده، و شما هم بهتر است خیلی دنبالش را نگیرید! نیاز شما آنقدرها هم مساله ی مهمی نیست!

-------------------------------

بعد از سن بلوغ، وقتی که حضور در جامعه را یک "مساله" کردند برایتان، جواب همه ی چراهای شما (که چرا نباید فلان رنگ پوشید، چرا نمی شود فلان مدل پوشید، چرا نمی توان فلان ساعت بیرون رفت، چرا نمی شود به فلان جاها رفت و هزار و یک چرای دیگر) دست آخر به مردان و نیاز جنسی آنها ختم می شود! شما نمی توانید فلان جور از منزل بیرون بروید چون مردان بالاخره نیاز جنسی دارند و از دیدن این "جور"یتان تحریک می شوند! در چنین مواقعی این سوال به ذهنتان می رسد که مگر شما نیاز جنسی ندارید؛ پاسخ روشن است: نه آنقدرها! البته داریدها، ولی خیلی قابل عرض نیست!

-------------------------------

شما به سن ازدواج رسیده اید و بدتان هم نمی آید که ازدواج کنید! دست بر قضا چند نفر را هم می شناسید که شاید انتخاب مناسبی برای ازدواج باشند. اما نه خانواده ی محترم و نه هیچیک از اطرافیان، توانایی هضم این امر را ندارند که شما تمایلتان به ازدواج را مطرح کنید و یا خدای نکرده (!) قصد پیشنهاد ازدواج دادن به کسی را داشته باشید. هرچند که برای شنیدن تمایل پسران به ازدواج همیشه گوش شنوایی هست. علت این تفاوت (تبعیض به نظر می رسد البته!) را که جویا می شوید ملتفتتان می کنند که پسران بالاخره نیازهایی دارند و مطرح کردنش هم هیچ ایرادی ندارد قطعا! اما شما که نیازتان اولا به اندازه ی نیاز پسران نیست، بعد هم اصلا چه معنی دارد "ارزش و کرامتتان" (؟!) را زیر پا بگذارید و نیازی که اصلا مهم نیست را بخواهید مطرح کنید (هرچند تلویحا). دست آخر شما قرار است به این نتیجه برسید که این نیاز آنقدرها هم مهم نیست که شما خودتان برایش استین بالا بزنید. بهتر است صبر کنید دیگری آستین بالا بزند، و شما را مورد ازدواج قرار دهد!!

تکمله: البته بنده متوجه هستم که ازدواج فقط برای ارضای چنین نیازی نیست، گاهی هم ممکن است حتی اصلا برای ارضای چنین نیازی نباشد؛ اما خب بزرگترهایی که شما باید همیشه از آنها کسب اجازه کنید لزوما متوجه این امر نیستند! متوجهید که...!

-------------------------------

یک نفر پیدا شده که قصد دارد شما را مورد ازدواج (!) قرار دهد، و شما هم اتفاقا پذیرفته اید! برای رسمی و محضری کردن این رخداد خجسته و مبارک که راهی محضر می شوید و آماده ی امضا کردن و تعهد دادن، یک برگه ای هم مشاهده می کنید گویا، که باید تعهد بدهید که خلاصه متوجه هستید همسر گرامیتان یک سری نیازهایی هم دارند! البته برگه ی مشابهی به دست همسرتان نمی دهند! چون ایشان که نباید از شما تمکین کند؛ بالاخره مردی گفتن، زنی گفتن! و شما در این برهه خطیر از زندگیتان باز هم متوجه می شوید که هرچند برای خودتان اینطور به نظر می رسد که نیازهایی دارید، اما گویا اشتباه به عرضتان رسانده اند و اطلاعات غلط به شما داده اند! ببینید همسرتان شما را دوست دارد! نزنید این حرفها! نیاز کدام است ...؟!

-------------------------------

بعد از ازدواج، یک روز که همین طور دارید از سفیدبخت شدنتان لذت می برید، توسط منابع آگاهی متوجه می شوید که کنترل موالید، که استفاده از وسایلی را می طلبد که ممکن است تغییراتی در ارضای آن نیاز ایجاد کند، باید با اجازه ی همسرتان صورت گیرد! البته این تغییر ممکن است ارضای نیاز هردویتان را تحت شعاع قرار دهد، اما خب متوجهید که... نیاز شما که اصولا اهمیتی ندارد، هدایت کردن و کنترل کردنش هم به خواست شما ارتباط چندانی پیدا نمی کند! انقدر جدی نگیرید خودتان را!

-------------------------------

یک روز دیگری بعد از همان ازدواج؛ همسر گرامیتان عزم سفر می کنند و خب مدتی از سر و همسر دور می شوند. منابع آگاهی باز هم شما را مطلع می کنند که مردی که مدتی از همسرش دور است، به هر حال نیازهایش که جایی نرفته و سر جایش است؛ بنابر این در چنین شرایطی باید به ایشان حق داد که نیازهای خود را به شکلی برطرف کنند، که آن شکل هم می تواند عقد موقت باشد. البته نگران نباشید، آن منابع آگاه فقط می گویند که شرع و قانون چنین "حقی" را برای همسر شما در نظر گرفته، اینکه همسرتان از این حق استفاده کند یا نه را دیگر خودش می داند و شاید هم خودتان! چیزی که در اینجا نمی شود از نظر دور داشت این است که وقتی همسر شما در سفر است، نیاز شما هم اتفاقا جایی نرفته و سرجایش است؛ اما اینکه چطور همسرتان حق دارد به شکلی نیازش را مرتفع کند ولی شما حق متقابلی ندارید، مبحثیست که البته به من و شما ربطی ندارد، ولی خب خواستم گفته باشم که لال از دنیا نروم!

-------------------------------

اما...

درست است که تا به اینجا این نیاز شما خیلی مساله ی مهمی نبوده و بدون رفع شدنش هم هنوز زنده مانده اید؛ اما یک جاهایی هست که نظام مردسالار دلش به حال شما می سوزد و می بینید که چقدر این نیازتان را مورد توجه و عنایت قرار می دهد!

فکر کنید که خدای نکرده، شما به دلایلی همسر گرامیتان را از دست می دهید. یا بعد از طلاق و یا بعد از فوت ایشان، و شما تبدیل می شوید به زن مطلقه، یا بیوه. در چنین شرایطی مردان گرامی ما دیگر عمرا بخواهند شما را مورد ازدواج خود قرار دهند! (البته به گفته ی برخی). اتفاقا یک آقا و خانم دیگری هم دارند به خوبی و خوشی زندگیشان را می کنند که یکدفعه آن آقای محترم متاهل، با شما آشنا می شود و دلش به حال شما می سوزد. و خلاصه پر می شود از احساس انسان دوستی و فداکاری.

اینجاست که یکدفعه می بینید همه نیاز جنسی شما را کاملا به رسمیت می شناسند. آن آقای محترم با وجود همسر اول (گیریم که مثلا با رضایتش! از این رضایت ها زیاد دیده ایم) چون خیلی حس فداکاری اش غلیان کرده، قصد می کند با شما ازدواج کند. اگر از ایشان بپرسیم که چرا برای کمک به این خانم مطلقه یا بیوه، ایشان را فقط تحت حمایت اقتصادی قرار نمی دهی و لزوما می خواهی با او ازدواج کنی پاسخ بسیار جالب و ارزشمندی می شنویم، پاسخی که شمای مطلقه یا بیوه، هرگز پیش از این در همه ی این سالهای پس از بلوغتان نشنیده اید: آن آقای محترم پاسخ خواهد داد: بالاخره خانمها هم یک نیازهایی دارند!

در چنین شرایطی، به یکباره، نیازی که همه ی این سالها کوچکترین ارزش و اهمیتی برای هیچکس نداشت، و هیچکس اصلا نمی دیدش، یکدفعه به نیاز بسیار مهمی بدل می شود که اصلا نباید نادیده گرفتش. مردان متاهل که شما قابلیت همسر دوم شدن برای ایشان را دارید، ایندفعه می خواهند این نیاز شما را طلا بگیرند، انقدر که مهم و غیرقابل چشم پوشیست. البته یک وقت فکر نکنید آنها به فکر ارضای نیاز خودشان هستندها! چرا انقدر بدبینید!؟ آنها فقط قصدشان خدمت کردن به خلق خداست، و فقط در صدد رفع نیازهای شما هستند؛ خیانت به همسر اول هم که اصلا معنا ندارد، چرا همسر اول انقدر باید خودخواه باشد که نتواند نیازی به این مهمی را در شما ببیند؟!

و اینچنین بود که زنان هم بالاخره، صاحب نیاز جنسی شدند...!


 یکشنبه 3 آبان1388 *  21:22   نجمه واحدی  | 

هر وبلاگی که از سیستم آمارگیر استفاده می کند به گمانم در حاشیه یا به اصطلاح در "پشت صحنه"اش، زنگ تفریح جالبی (و البته گاهی هم قابل تاملی) دارد. آنهم کشف جملاتیست که کاربران اینترنت با جستجوی این جملات به وبلاگ آنها رسیده اند!

در این وبلاگ، این جملات به دلایلی اغلب واقعا جالبند. مثلا این جملات را ببینید:

- چرا بعضی دختران خواستگار ندارند (!!)

- چطور دختران به پسران اعتماد داشته باشند

- دعاهایی برای دخترانی که خواستگار ندارند (!!)

....

یا عباراتی مثل:

- دختران سن بالا (!!)

و دیگر عبارات قبیحه ای که در این مقال نمی گنجند! بنده که خیلی دوست دارم چهره ی کسی را که جمله ی "دعاهایی برای دخترانی که خواستگار ندارند" را جستجو می کند و به این وبلاگ می رسد و خدای نکرده یکی از پستها را هم می خواند، ببینم! چهره اش احتمالا باید دیدنی بشود!


اصلا چطور است به پیشنهاد خواهرم یکی از دسته بندی های این وبلاگ را به این جملات جستجو شده اختصاص بدهیم؟ عنوانش را هم مثلا بگذاریم: "بعضی ها چقدر طفلکند!" یا "آیا منظور شما واقعا این بود؟!" یا "نگرد! نیست!" یا یک چنین چیزهایی...
 پنجشنبه 30 مهر1388 *  1:21   نجمه واحدی  | 

بله... عرض می کردم خدمتتان... این سلیقه های ما (به انضمام سلیقه های مردان راجع به زنان البته)، اگر سرش را بگیری و بخواهی تا ته بروی، بالاخره به یک منفعتی در دنیای مردسالار خواهی رسید... [البته احتمالا باید یک پستی بنویسیم در آینده که مبادا بنده را با آدمهایی که گویا به همین شکل اما به قصدهای دیگری، زنان را از پوششها و آرایش و ... منع می کنند، اشتباه بگیرید!]

اما مواردی هم هست که نشان می دهد نه تنها میل به بعضی چیزها می تواند متاثر از فرهنگی مردسالار باشد؛ که متقابلا عدم میل به بعضی چیزها هم ممکن است متاثر از این فرهنگ باشد...

صدای آواز زن را که حتما شنیده اید؛ بله می دانم که فرهنگی که محوریت همه ی رفتارهای زنان را بر لذت بردن یا نبردن "مردان" قرار داده، این هنر زنان را حرام می داند چرا که مردان از آن لذت می برند، اما نگویید که مثلا همخوانی زنان یا گروه کری که زنان در آن می خوانند یا آهنگهای بلاد کفر(!) را نشنیده اید. آیا آواز زن، صرفا به خاطر آنکه زن اجرایش می کند، زشت و ناهنجار است؟ بعید می دانم که پاسختان مثبت باشد. اصلا زیبایی و لذت بخش بودن آواز زن است که آن را حداقل برای مردان حرام کرده. اگر نگوییم که صدای آواز زن لزوما لذت بخش و زیباست، حداقل این را می توانیم بگوییم که آواز زن هم می تواند زیبا باشد؛ غیر از این است؟

حالا شما شهرستان کوچکی را در نظر بگیرید که در آن همچنان آهنگها، "ترانه" محسوب می شوند و شنیدنشان مشکل شرعی دارد و فقط "سرود"ها مجاز به شنیدنند (حداقل برای اکثریت)، و خب در چنین شرایطی طبیعتا خواننده های زن که دیگر اصلا جایی ندارند و هنرشان هم به چشم یک جور بی عفتی و عمل حرام دیده می شود ... و اصلا کسی هم به این کاری ندارد که شنیدن آواز زن برای مرد حرمت دارد نه برای خود زنان، و خوانندگی و آواز می تواند برای زنان هم هنر محسوب شوند (هرچند هنری که نباید برای مردان اجرا شود)...

 در آنجا زنان یاد گرفته اند که خوانندگی برای زنان حرام است، به بند و تبصره هایش هم هیچ کاری ندارند و هیچ اما و اگری هم نمی شناسند... آنها خوانندگی را کار زنهای [...] می دانند که فقط در کاباره های دهه ۴۰ ایران، با اعمال منافی عفتشان، مفسد فی الارض محسوب می شدند، و حالت دیگری را هم متصور نیستند به هیچ عنوان...

در چنین شرایطی فکر می کنید واکنش خود زنان به صدای آواز زن چیست؟ بله کاملا درست فهمیدید... آنها خوانندگی زنان، و صدای آواز زن را کاملا زشت می دانند! و هیچ زیبایی ای برای آن متصور نیستند! منظور از زشت البته، زشت به لحاظ اخلاقی نیست (هرچند که ریشه اش همان است) بلکه زشت به لحاظ هنری است! آنها صدای آواز زن را، هر کسی که باشد، هر صدایی که داشته باشد، و هر میزان هنرمند که باشد، ناخوشایند و زشت می دانند!

 یکشنبه 26 مهر1388 *  17:38   نجمه واحدی  | 

پست نتایج نظرسنجی انتخاب برترین وبلاگهای فارسی را، یادتان هست؟ همان نظرسنجی ای که یکی از موضوعاتش هم برترین وبلاگها در حوزه "مسائل زنان و خانواده" بود. اگر فراموش کرده اید یا نخوانده بودیدش حتما به آن سری بزنید و حتما حتما به لینکهای آن مراجعه کنید و حتما حتما حتما در ذهن خودتان سعی کنید به سوالی که در آن پست مطرح شده پاسخ دهید.

هرچند مسائل زنان، و دفاع از حقوق زن این روزها گستردگی بیشتری پیدا کرده و مایی که کمی حساسیت بیشتری به این مسائل پیدا کرده ایم، هر از گاهی متوجه برجسته تر شدن و مورد توجه قرار گرفتن این حوزه، در حرفها و سخنرانیها و خبرها و اتفاقات گوشه و کنار بوده ایم. اما با همه ی این احوال هنوز "حوزه زنان" و "مسائل زنان"، مانند خیلی غلطهای مصطلح دیگر در ذهن عده ای (اگر نگوییم اکثریتی) معانی دیگری دارد، معانی ای کاملا متفاوت یا حتی برخلاف آنچه در ذهن ماست...

اخیرا هم گویا نظرسنجی دیگری را سایتی به نام "پرشین وبلاگ" فعال کرده است، با عنوان "نظرسنجی وبلاگهای برتر بانوان و کودکان".

هرچند که منتظر نتایج این نظر سنجی خواهیم ماند، با این امید که نتیجه کمی آبرومندانه تر از نتایج نظرسنجی قبلی باشد، اما حتی اسم این نظرسنجی هم خود قابل تامل است. "وبلاگهای بانوان و کودکان" چه معنایی می تواند داشته باشد...؟ چه وجه تشابهی بین بانوان و کودکان هست که این دو در کنار هم آمده اند...؟ آیا منظور دو قشر آسیب پذیر و کمتر مورد توجه قرار گرفته است...؟ آیا منظور از "وبلاگهای بانوان و کودکان" وبلاگهاییست که نویسنده آنها یک "بانو" یا یک "کودک" است...؟ یا منظور وبلاگهاییست که راجع به حقوق زنان و حقوق کودکان می نویسند...؟ اگر منظور دومیست (که بعید به نظر می رسد)، این عنوان تا چه میزان برای شرکت کنندگان در نظرسنجی گویا و واضح است؟

البته نظرسنجی قبلی هم (که صرفا برای وبلاگهای بلاگفا بود) موضوع مرتبط با زنان را با نام "مسائل زنان و خانواده" در نظرسنجی خود قرار داده بود که بر عاقلان پوشیده نیست (!) که حوزه زنان را نباید صرفا با خانواده همراه کرد، و بدون خانواده هم حوزه زنان و مسائل زنان، همچنان به قوت خود باقیست.

با این حال، و با وجودی که در این نظرسنجی ها همچنان منظور و هدف، روشن و واضح نیست، و علی رغم تدقیق مفاهیم در آنها، باز هم بهتر است امیدوار باشیم که با هر نظرسنجی جدیدی، طی آزمون و خطا، هم برگزارکنندگان و هم شرکت کنندگان، به مفهوم دقیق تری از حوزه زنان برسند و تدریجا وبلاگهای واقعا لایق، در این نظرسنجی ها شناخته شوند و مطالبشان خوانده شود و مورد توجه قرار گیرد...


بنده که پیشنهاد می کنم حتما در این نظرسنجی ها شرکت کنیم (با وجودیکه شاید حتی عناوینش کمی باب میل و خوشایند نباشد)، چرا که به هر حال انتخاب وبلاگهای موفق منطبق با ملاکهای ما، می تواند حداقل برگزارکننده این نظرسنجی ها را با نتیجه ای جز آنچه توقعش را داشته رو به رو کند، و چه بسا وبلاگهای نزدیک به ایده آل های ما رای هم بیاورند، و به این شکل بتوانند با جذب مخاطبان بیشتر، مسائل زنان را بیشتر مورد توجه جامعه قرار دهند.

با اینکه تا به حال چندین بار از کمبود وبلاگهای صرفا با موضوع زنان گله کرده ام، اما باید این را هم در نظر داشت که با توجه به اینکه غالبا وبلاگها همه ی مشغله های ذهنی و دیدگاههای نویسنده را در خود جای می دهند، اکثرا حول محور خاصی نمی چرخند و دایره ی وسیعی از افکار نویسنده را شامل می شوند (که ممکن است یکی از این علاقمندیها هم حوزه زنان باشد). همه ی نویسنده ها هم مثل بنده لزومی برای داشتن چند وبلاگ نمی بینند که در یکی از آنها به موضوعی خاص بپردازند.

با این حال بنده با آگاهی نه چندان زیادی که از وبلاگهایی که در حوزه زنان می نویسند دارم، به این پنج وبلاگ رای داده ام، و به شما هم پیشنهاد می کنم اگر صاحب وبلاگی هستید، در وبلاگ خود موضوع نظرسنجی را مطرح، و وبلاگهای مورد علاقه تان (که به آنها رای داده اید) را برای خوانندگان وبلاگ معرفی کنید، و به خوانندگانتان هم پیشنهاد چنین کاری را بدهید. (ضمنا اگر این کار را انجام دادید، بنده و خوانندگان این وبلاگ را هم از معرفی های خود با خبر کنید).

۱. critic، وبلاگ خانم نصر اصفهانی، که در زنانه نوشته هایشان از عمیق ترین (و البته قابل فهم ترین) مسائل گرفته تا تجربه های روزمره و "زیسته"شان درباره مسائل زنان می نویسند، و در نوشته هایشان چیزی که زیاد است نکات ظریف و جالبیست که از چشم ما دور مانده.

۲. مساله ای به نام حجاب، وبلاگی که با تبلیغات گسترده ای که کرد، کمتر کسیست که نشناسدش. این وبلاگ هم با پرداختن به تقریبا اکثر نکات مرتبط با حجاب که کمتر به بحث گذاشته می شوند توانست زوایای جدید و همیشه مورد بی توجهی قرار گرفته را پیش روی خوانندگان بگذارد. (هر چند که این وبلاگ مدتیست که فعال نیست، اما به پستهای این وبلاگ همچنان می توان مراجعه کرد و از آنها استفاده کرد).

۳. تا رفع حجاب اجباری

۴. یادداشت های یک دختر ترشیده، وبلاگ موفقیست که از دید طنز، به مسائل ازدواج زنان و متعلقاتش می پردازد. شاید از ویژگیهای برجسته ی این وبلاگ "طنز آمیز و کنایه آمیز بودن" مطالب است که در حوزه زنان کمتر کسی (البته با اطلاعات ناقص من) از این شیوه برای بیان مطالب کمک گرفته.

۵. گیس طلا

اگر امکان امتیاز به بیش از ۵ وبلاگ وجود داشت premenstrual syndrome هم گزینه خوبی بود.

 چهارشنبه 22 مهر1388 *  6:39   نجمه واحدی  | 
استاد مردم شناسی ما، استادی بزرگ با روحی لطیف بود که حتی گاهی از بچه ها در کلاس می پرسید گل شقایق چند گلبرگ دارد! و کلی ناراحت می شد از اینکه دانشجویان انقدر از طبیعت دورند و با گیاهان بیگانه. خاطرم هست سر یکی از کلاسها بچه ها برای ایشان یک شاخه گل محمدی آورده بودند، ایشان هم از دانشجویان ردیف جلو خواست که گل را دست به دست به همه (که حدود ده نفر بودیم) بدهند تا از عطرش لذت ببرند...

همه برای نشکستن دل استاد هم که بود، به به و چه چه سر می دادند که چه عطر دل انگیزی دارد و چقدر گل خوشبوییست! تا اینکه نفر ششم یا هفتم، که خیلی هم از عطر گل مست نشده بود، در توجیه اینکه از عطر گل خوشش نیامده گفت: "خب عطر یه چیز سلیقه ایه!"
این جمله ی دانشجو همانا و یک ساعت بحث کردن استاد در رد این حرف نادرست همان!

شاید اگر استاد ما اینجا بود، می توانست پاسخ قانع کننده تری به دوستانی که در پست قبل و پستهای مشابه ( + ، + ) "سلیقه" را دلیل بعضی رفتارها و انتخابها می دانند، بدهد؛(مثل اصرار بر عروس شدن، همیشه زیبا و جوان به نظر رسیدن، انتخاب رنگهای غیر معمول و "جیغ" در پوشاک، بچگانه حرف زدن و عروسک نگه داشتن و ...). اما فعلا بنده سعی ام را خواهم کرد تا بگویم "سلیقه" بهانه و توجیه خوبیست اما دلیل نیست...


یکی از بهترین نمونه هایی که غالبا برای نشان دادن این واقعیت که سلیقه هم امریست کاملا وابسته به بستر فرهنگی و دیگر شرایط محیط، و آنطور که ما فکر می کنیم مسئله ای شخصی نیست که از شخصی به شخص دیگر کاملا متفاوت باشد، مقایسه مفهوم "زیبایی زنان" در عصر قاجاریه (دوره تاریخی ای که عکسهای زنان موجود است و امکان مقایسه عینی وجود دارد) و دوران حاضر کشورمان است.
آیا این صرفا تفاوت سلیقه ها بوده که در آن دوره، ابروهای پیوسته و پرمو و حتی صورت پرمو برای یک زن کاملا عادی بوده و هیچ خللی هم در "زیبایی" او ایجاد نمی کرده؟ چرا در زمان حاضر تحمل چنین چهره ای از زنان برای ما سخت شده؟ آیا همه ی انسانها در یک دوره ی تاریخی سلیقه ای مشترک دارند، که در دوره ای دیگر به طور جمعی این سلیقه تغییر می کند؟ در این صورت باز هم می توان گفت سلیقه امری "شخصی" و منحصر به "فرد" است؟

شاید فکر کنیم که خوشایندی یا ناخوشایندی "عطر و بو" دیگر کاملا شخصی است و هیچ ارتباطی به فرهنگ و جامعه و ... ندارد. اما حتی عطر و بو هم آنقدرها که ما فکر می کنیم شخصی نیست، و می تواند کاملا هم جمعی و وابسته به فرهنگ و بستر خاصی باشد. مثلا ممکن است در منطقه ای عطر گلاب هنوز هم به عنوان عطر و مایعی خوشبو کننده استفاده شود و افراد از عطرش لذت ببرند؛ در حالی که شاید در نقطه ی دیگری (مثلا در شهرهایی که گلاب بیشتر مصرف غذایی دارد، و نهایتا برای خوشبو کردن غذا استفاده می شود) استشمام این بو، چندان خوشایند نباشد و چه بسا افراد سعی کنند این بوی بد را با انواع خوشبو کننده ها یا ادکلن ها به شکلی برطرف کنند!
آیا در اینجا هم "سلیقه"ی شخصی است که اکثریت ساکنین یک شهر را از یک عطر دلزده می کند، و ساکنین شهرستانی دیگر را از همان عطر سرمست؟!

در فرهنگها و نقاط مختلف جهان که این تفاوتها از این هم مشهودتر و واضح تر است. البته اگر کل جمعیت یک کشور یا ناحیه را "شخص" حساب نکنیم! وگر نه دوباره صرفا سلیقه های "شخص"ی (!!) است که خود را نشان می دهد؛ نه وابستگی و ارتباط سلایق افراد با فرهنگ و شرایط حاکم بر ناحیه شان...

این تفاوتها را می شود مثلا در بعضی کشورهای آفریقایی دید که "گردن بلند" را برای زنان یک زیبایی می دانند؛ به ترتیبی که زنان می بایست حلقه هایی به گردنشان بیاویزند که هر چند وقت یکبار یک حلقه به آنها افزوده می شود و تا جایی که ممکن است تعداد این حلقه ها را افزایش می دهند. یا در چین قدیم که پای کوچک را برای زنان زیبایی می دانستند، و از کودکی انگشتهای پای نوزاد دختر را محکم می بستند تا رشد نکند (البته این اتفاق دردناکتر و وحشتناک تر از چیزیست که در اینجا می خوانید، و تا جایی که بنده مطلعم "زیبایی" تنها بهانه ای بوده تا این کار وحشیانه که به دلایل دیگری صورت می گرفته را توجیه کند). ویژگی ها و خصوصیات هر نژاد هم می تواند نقش مهمی در چیستی مفهوم "زیبایی" بازی کند؛ چیزی که ما صرفا مرتبط با سلایق "فردی" می دانیمش.

"معشوق من آنقدر زیباست
که چشمانش دیده نمی شود"

این شعر را شاعری از آسیای شرقی در توصیف زیبایی معشوقش گفته؛ همانطور که کاملا پیداست، در آنجا ملاک زیبایی چشم بر خلاف اینجا، درشتی نیست، بلکه ریز بودن است!









آیا همه ی این زیبایی ها که از نظر ما عجیب و غریب است، صرفا به سلیقه شخصی افراد بستگی دارد؟ البته اگر در آن کشورهای آفریقایی، یا در چین قدیم یا آسیای شرقی به آنها خرده بگیریم که این ملاکهای شما برای زیبایی اصلا ملاکهای خوبی نیست، یا به چینیها بگوییم که ممکن است معنای ناخوشایندی در پشت این زیبایی وجود داشته باشد، و به اسم زیبایی دارند شما را یک عمر با پای ناقصتان آزار می دهند، بعید نیست که آنها پاسخ بدهند "خب، این سلیقه ی شخصیه! شما اونجوری دوست دارین! ما هم اینجوری!"

همیشه وقتی بتوانید از این به اصطلاح "سلیقه ها" فاصله بگیرید و این سنتها و رفتارها و انتخابها را (حتی اگر خودتان هم صاحبش هستید) از بیرون نگاه کنید،بهتر می توانید متوجه ارتباطی که می تواند بین آنها و دیگر عناصر فرهنگی و اجتماعی و دیگر شرایط محیطی باشد، بشوید. اما وقتی از درون به آنها نگاه می کنیم اصرار داریم که توجیهشان کنیم، به اشکال مختلفی که ساده ترینش "سلیقه" است...

 سه شنبه 14 مهر1388 *  21:12   نجمه واحدی  | 
این وبلاگ به گمانم علاوه بر یک عالمه چیز دیگر، یک عنوان را در دسته بندیهایش کم دارد. عنوانی که درست نمی دانم باید چه اسمی برایش انتخاب کرد.

می دانید... در حوزه زنان یک مطالبی هست که گفتنش و مخصوصا پذیرفتنش از جانب جنس مونث، حتی دختران جوان و به اصطلاح روشنفکر هم به قدری سخت است که گاهی ترجیح می دهید رسما بی خیال کل جریان شوید!

اینکه شما مثلا از کار خانگی گله کنید و مادربزرگتان معترض شود که "وا! چه معنی میده! مرد که نباید کارای خونه رو بکنه!" یک بحث است، و یا اینکه از وجود "مهریه و نفقه" و هر آنچه که بعضی زنان به عنوان "حق" مسلمشان از آنها یاد می کنند گله کنید (و خب با نگاههای کمی ترسناک دیگران مواجه شوید!). اما بحث پیچیده تر و فرساینده تر دیگر این است که شما از بعضی ویژگیهایی که دختران و زنان عمیقا به آنها دلبسته شده اند و گاهی از امتیازات خود می دانند یا شاید حتی آرزویش را در دل دارند، گله کنید.

به طور مثال بعضی ها رنگهای شاد و گل منگلی، یا مدلهای متفاوت و متنوع را از ویژگی های عادی پوشاک زنان می دانند. شما هم اگر جرات داری بیا و بگو که زنانه دانستن چنین چیزی می تواند چهره ی منفی ای هم در خود داشته باشد. یا اگر از اندک محبوبیتت در وبلاگ دلزده شده ای، بیا و گله کن که مثلا چرا بچگانه حرف زدن و انواع و اقسام عروسکها را تا دم گور در اتاق نگه داشتن برای جنس مونث همیشه پذیرفته شده و عادی است! و بگو که مثلا ممکن است چنین چیزی معنای ناخوشایندی هم داشته باشد! یا اگر می خواهی دختران بعد از خواندن نوشته ات زیر لب بگویند "این هم دیگه واقعا حالش خوب نیستا!" در وبلاگت بنویس که این چه وضع کفش فروشیهای زنانه است... و اینهمه گل و منگل و پاپیون و نگین و منجوق و ملیله، روی کفشهای زنانه یعنی چه...؟

البته یکی از رویکردهای فمینیسم (که امیدوارم نامش را نپرسید!) این هست که برخی ویژگی های به اصطلاح زنانه را "خیلی هم خوب" می داند و معتقد است که این ویژگی ها از هر جایی که آمده اند و دلیلشان هر چه که بوده، ویژگیهای بسیار خوبی هستند و اصلا باید معیار کل جامعه (اعم از زن و مرد) قرار بگیرند. اما بنده که نمی توانم سر خودم را گول بمالم و خودم را به نفهمی بزنم که مثلا این حرص و طمع همیشه زیبا و جذاب و دلفریب بودن، اصلا به خاطر منافع جامعه مردسالار شکل نگرفته (!) و باقی و برقرار بودنش اصلا بقای فرهنگ مردسالار را تضمین نمی کند...!

نمی دانم ما کی قرار است متوجه این امر خطیر بشویم که وقتی به دنبال آن دنیای آرمانی ای هستیم که انسانها به واسطه استحقاقشان به حقشان می رسند نه به بهانه جنسیت و نژاد و رنگ و ...، و به دنبال جامعه ای برابر هستیم که زن و مرد هر دو به یک اندازه انسانند و دارای حق، نباید این را فراموش کنیم که نابرابری جنسی فعلی هم برای توجیه و قابل تحمل کردن خود از یک سری "دلخوش کنک"هایی تا به حال بهره می برده، که وقتی این نابرابری ها از بین برود، باید از آن دلخوش کنک ها هم دل کند...

بله! خیلی با مزه است عروسک داشتن تا چهل سالگی! گل منگل روی کفش و تل سرخابی مدل سرنتی پیتی و پاپیون پشت مانتو هم که به جایی برنمی خورد! کدام دختر خل و چلی هم حاضر می شود شب عروسی، این "تاریخی ترین شب زندگی" (امیدوارم تبلیغات آرایشگاهها را خوانده باشید) خودش را برای لباس و آرایش و عکس خفه نکند! همین یک شب که بیشتر نیست به هر حال! همیشه جوان و زیبا به نظر رسیدن هم که چیز بدی نیست! ولی فکر کرده ایم همه ی اینها را که بگذاریم کنار آن همه واقعیت تلخ دنیای زنانه، چه نتیجه ای حاصل می شود؟ آیا باید همچنان با چنگ و دندان چسبید به ارزشهایی که همه شان را روی هم که بگذاری، نان خشکی محل یک جفت دمپایی هم در ازایش به شما نخواهد داد...؟

بنده متوجهم که هنوز هم باید شدیدا محتاطانه از این قاقا لی لی های دنیای دختران و زنان حرف زد؛ مبادا که بعضیهایمان وقتی ببینیم اینها را دارند از چنگمان در می آورند، بگوییم "گور بابای برابری و عدالت"!! اما بالاخره باید از کجا شروع کرد...؟ بالاخره که یک روزی باید از این وهم های سبز و قرمز و سرخابی دل بکنیم؛ اگر از همین لحظه شروع نکنیم سرنوشتمان مثل مادر و مادربزرگ و مادربزرگهایمان خواهد شد، که وقتی سر از پوچی این زرق و برقها درآورده اند که دیگر دیر بوده...

فکر کنم باید یک عنوان جدید اضافه کنم به موضوعات این کنار، و همه ی این قاقا لی لی های زنانه را زیر عنوان آن بنویسم. کم که نیستند خدا را شکر...
 یکشنبه 12 مهر1388 *  1:24   نجمه واحدی  | 
این پست به دلایلی تنها چند روز به نمایش درآمد! امیدوارم در فرصتی دیگر به شکل قابل تحمل تری بنویسمش!
 شنبه 11 مهر1388 *  21:33   نجمه واحدی  | 

نمی خواین بس کنین...؟ نه، واقعا نمی خواین بس کنین؟

تا کی قراره از این تلویزیون مبتذل سریالها و مجموعه هایی پخش بشه که توش یه خانومی میره سر کار و چون میره سر کار دیگه به "خونه و بچه ها" نمی رسه، و همسر محترم گله مند میشه که این چه وضعیه و زن هم با گستاخی تمام لابد به اشتباهش ادامه میده تا زندگیشون از هم می پاشه...؟ 

تا به حال که دیده نشده فیلنامه جوری باشه که بشه به زن حق داد، یا زن مشغول مهمل گویی نشه، یا حرفهای مرد به شکلی باشه که بیننده بهش حق نده، یا مثلا جریان طوری نشون داده بشه که حداقل بشه به هر دو طرف حق داد... همیشه مرد تا "دیروقت" منتظر زن می مونه و بعد با قیافه ای حق به جانب ازش می پرسه که تا الان کجا بوده و چرا بچه امروز گشنه مونده و چرا خونه کثیفه و شام چرا آماده نیست و ... زن هم در جواب به لکنت میفته و میگه تازگیها کارش زیاد شده و بچه رو یادش رفته و حواسش به خونه نبوده و یک سری اراجیف دیگه که در نهایت بیننده زیر لب بگه "طفلک مرده... چه زنهایی این روزا پیدا می شن!"

جدی نمی خواین بس کنین..؟ به اندازه کافی در دیگر سریالهاتون زنها رو ضعیف و در حاشیه و با نقشهای کلیشه و احمقانه نشون می دین... نمی خواین این یک جریان تکراری و همیشگی رو دیگه بی خیال بشین حداقل...؟

 

موضوع : kill Your TV

 یکشنبه 5 مهر1388 *  21:55   نجمه واحدی  | 

این خود متهم بینی زنان، مخصوصا در مزاحمتها و آزارهای جنسی داستان تازه ای نیست. در دیدگاه سنت گرایان، که دید اکثر اعضای جوامع سنتیست، هر مزاحمت و آزار و دست درازی و تجاوزی که برای زنان رخ دهد مسبب خود زنان بوده اند. خود زنان بوده اند که با ناز و کرشمه، با اغوای مرد، با پوشش نامناسب، با حضور بد موقع یا در مکان نامناسب و هزار و یک چیز دیگر، مردان را "وادار کرده اند" که مزاحم آنها شوند!

در این دیدگاه مردان موجوداتی بی اختیار و بی اراده فرض می شوند، که در مواجهه با زنان لاجرم به هیچ چیز دیگر جز مسائل جنسی فکر نمی کنند و نباید که فکر کنند وگر نه خیلی مرد نیستند!! و با این حساب در صورت رخ دادن هر شکلی از مزاحمت، مردان کاملا بی تقصیر، و خود زنان مقصر اصلیند. اگر مونث هستید و در مکانهای عمومی با مزاحمتهایی مواجه شده اید، حتما در اطرافتان زنانی را دیده اید که معتقد بوده اند "لابد/ شاید/ حتما مشکل از خودته!". همین نگرش نادرست و کوته بینانه است که در سطح کلان، ون های "گشت ارشاد" را راهی خیابانها می کند تا برای برقراری امنیت اجتماعی خود زنها را از سطح شهر جمع آوری و ارشاد کند!


سوم دبیرستان بودم گویا که شاهد درس زیبایی با عنوان "حریم روابط زن و مرد" در کتاب وزین اندیشه اسلامی (که تنها چیزی که حین تدریسش ممکن نبود، اندیشه کردن بود) توسط معلمی اندیشمندتر بودم...

حریم روابط زن و مرد هم که می دانید بدون حجاب معنی ندارد. لذا معلم گرانقدر در صدد هر چه بهتر توضیح دادن اهمیت و نقش حجاب در زندگی بود. و خواست برای توضیح بهتر از مثالی که احتمالا در صفحه حوادث روزنامه ها خوانده بود استفاده کند:

یه خانم با بچه ی کوچیکش توی خونه تنها بوده که یه آقایی برای خریدن کولر دسته دومشون میره خونشون... بنده ی خدا لابد پول هم نداشته که می خواسته دست دوم بخره... خلاصه این بنده خدا که میره در میزنه، این خانم بدون اینکه چادرش رو سرش کنه، همونجور که توی خونه بوده میره در رو باز می کنه...

مرد به زن و بچه ی کوچکش (که درست خاطرم نیست ولی به گمانم پسربچه بود) تجاوز می کند. و ما باید از این اتفاق وحشتناک این نتیجه را می گرفتیم که موقع باز کردن در باید چادرمان را سرمان کنیم، وگرنه آن مرد بیچاره ی "بنده ی خدا" که تقصیری ندارد. خب ما را که بدون حجاب ببیند لابد به حکم فطرتش به ما و به کودک خردسالمان تجاوز خواهد کرد. حالا چادر ما چه ربطی به کودک خردسالمان دارد را من نمی دانم. ولی در این اتفاق فقط چادر ماست که مشکل را حل می کند، چون گویا چادرها روی سر قفل و زنجیر می شوند و کنار زدنش برای مردان خیلی کار سخت و دشواریست. ضمن اینکه شاید در آن فطرت متصور برای مردان هم خللی ایجاد کند. و خلاصه که تقصیر خودمان است اگر کسی برایمان مزاحمتی ایجاد کند، خب می خواستیم چادرمان را سرمان کنیم...

هنوز هم یادم نرفته آن خانم معلم بزرگوار چطور آن مرد را "بنده ی خدا" خطاب می کرد و با ترحم و دلسوزی از او یاد می کرد... احتمالا اگر شماره حسابی از او داشت بعید نبود برای این مرد بیچاره ی طفلک فریب خورده کمکهای نقدی هم واریز کند تا طفلک بیچاره مجبور نباشد وسایل دست دوم بخرد... بنده ی خدا...

 جمعه 3 مهر1388 *  20:21   نجمه واحدی  | 

بله... حواسم هست که یک هفته ایست اینجا به روز نشده... دل و ذهن من هم از دست نابرابریها پرتر از آن است که این به روز نشدن به معنی مطلب جدیدی نداشتن باشد... خلاصه که "تو مپندار که خاموشی من، هست برهان فراموشی من"... اما این روزها، روزهای نوشتن نیست...

با حال و روز فعلی ایران، در تلخی و سنگینی و حزن این روزها نشسته ایم تا ببینیم این دیوار حاشا که می گویند بلند است، بالاخره تا کجا می تواند به بلندایش ادامه دهد... تا ببینیم این سیاهی که می گویند بالاتر از آن رنگی نیست، چقدر می تواند هر روز سیاه تر و سیاه تر شود...

روزهای خوبی نیست...
به جای هر توضیحی ترجیح می دهم بنویسم روزهای خوبی نیست...

این روزها حداقل چیزی که همه دلمان را به آن خوش کرده ایم، جمعه است و راهپیمایی ای که یک بار دیگر بتوانیم مردم مان را ببینیم... و از بودنشان، از بی شمار بودنشان، از ساکت و خاموش در خانه ننشستن هایشان، از بی تفاوت نبودنشان کمی قوت قلب بگیریم و تسلا دهیم خاطر آزرده مان را... خاطر آزرده ای که هیچکس جز همین مردم، همین آدمهای دور و بر، نخواسته و نتوانسته که التیامش دهد...

ما به همین یک ذره تسلای خاطر هم راضی ایم...
از همدیگر دریغش نکنیم...

 دوشنبه 23 شهریور1388 *  18:2   نجمه واحدی  | 

هر چقدر به شما می گویم در این سرزمین عزیز، نفس کشیدن شما هم به جنسیتتان بستگی دارد، باور نمی کنید که...

مثلا اگر شما زن باشید و در جریانات سیاسی اخیر توسط سربازن گمنام امام زمان، در بازداشت گاهی مورد بازجویی قرار گیرید، جریان کاملا متفاوت از وقتیست که اگر مرد بودید، برایتان رخ می داد...

شما اگر زن باشید خیلی اصراری بر این امور ندارند که اعتراف کنید از دولت آمریکا یا اسرائیل دستور می گرفته اید، یا در فلان ستاد فلان کاندید با جاسوسهایی از انگلیس در ارتباط بوده اید، یا چند بمب طراحی کرده بودید که در صورت رای نیاوردن کاندیدتان منفجر کنید، یا در جریان هستید که آقای فلانی و حجت الاسلام بهمانی قصد براندازی نظام را داشته اند، یا در جریان هستید که فلان کاندید در جریان تبلیغات انتخاباتی اسلحه رایگان در اختیار عده ای قرار داده (!)، یا حضور شما در قبرستان بهشت زهرا سناریویی از پیش تعیین شده بوده که عده ای با هوشمندی از زمان محمدرضا پهلوی روی آن کار می کرده اند... هیچ اصراری نیست که شما به این مسائل اعتراف کنید...

این اعترافات را بگذارید برای دیگران، انقدر آدم هست در بازداشتگاهها که به این مسائل اعتراف کند. بالاخره باید یک فرقی بین شمایی که زن هستید با کسانی که زن نیستند باشد دیگر...

شما کافیست اعتراف کنید که با فلانی و بهمانی رابطه نامشروع جنسی داشته اید... اولا که همین برابری می کند با همه ی جریانات بالا و چندین برابرش؛ و ثانیا که مردان که نمی توانند به رابطه جنسی با آقای فلانی و بهمانی اعتراف کنند، پس شما را برای چه آفریده اند... برای همین وقتها دیگر...

 سه شنبه 17 شهریور1388 *  18:35   نجمه واحدی  | 
«قرن‌ها است که زنان به مثابه آیینهٔ درشت‌نمای،
این امکان را برای مردان فراهم آورده‌اند تا خود را
دوبرابر بزرگ‌تر از آن‌چه هستند، ببینند.»

ویرجینیا وولف


این اتفاق شاید به خودی خود، بد یا ناخوشایند نباشد؛ وقتی ناخوشایند می شود که مردان چنین اتفاقی را به نفع خود بدانند...

وقتی که دیگران شما را چه قوی، چه ضعیف، در هر صورت ضعیف می دانند، دو حالت برای شما ممکن است رخ دهد: اول اینکه تسلیم شوید (یا خودتان هم باور کنید که ضعیفید، و یا اینکه بر این باور باشید که جنگیدن شما برای اثبات قوی بودنتان چیزی را تغییر نخواهد داد)؛ و دوم اینکه در صدد اثبات ضعیف نبودنتان بربیایید، برای اثبات توانایی هایتان بجنگید. بنابر این یا شخصیتی مستضعف پیدا می کنید، یا مستحکم.

اما وقتی که دیگران شما را چه قوی، چه ضعیف، در هر صورت قوی می دانند، دیگر حالتهای بالا متصور نیستند. شما نیازی به اثبات ندارید، چرا که به هر حال دیگران قوی بودنتان را پذیرفته اند. تسلیم شدن هم نامش عوض می شود. اغلب افراد ترجیح می دهند حق را به این دیگران بدهند چرا که بی هیچ زحمتی آنها را قوی فرض کرده اند. در چنین شرایطی رشد کردن و بالیدن، حتی از حالت اول هم سخت تر خواهد بود. و این اتفاقیست که در یک جامعه ی سالم نباید رخ دهد.

اینکه دیگران شما را بزرگتر از آنچه هستید به شما نشان دهند، به مراتب ناگوارتر از وقتیست که کوچکتر تصور شده اید. چرا باور نمی کنیم که جامعه ی مردسالار، بهشت مردان نیست...


"تجربه ما با نظام برده داری روشن کرد که تمکین بردگان، شخصیت آنها را گاهی مستضعف و گاهی هم مستحکم می سازد. در حالی که احساس برتری برده داران، همیشه آنها را به قعر اضمحلال می کشاند.
وقتی فردی هر روزه با این واقعیت رو به رو شود که بدون هیچگونه توانایی یا تلاش به خصوص او، یک یا چند نفر انسان با شخصیتهای بسیار والا یا همتراز خود او، به تمکینداری او وادار شده اند، سقوط و اضمحلال او حتمی خواهد بود.

از خود بت سازی پادشاهان و برده داران، از همان نوع است که مردان و پدران، از خود می سازند. تمام اشخاصی که با امتیازات بادآورده و تصادفی بزرگ می شوند، کم کم سینه سپر می کنند و غبغبی به خود می گیرند و شایستگی تمام آن امتیازات را هم حق انحصاری خود می دانند."

جان استوارت میل، کنیزک کردن زنان

 یکشنبه 15 شهریور1388 *  12:19   نجمه واحدی  | 

این مطلب را قصد داشتم پاییز سال قبل بنویسم (شاید با مراجعه به پستهای آن روزها متوجه دلیلش بشوید) اما دوست ارجمندی باز هم به بنده و جامعه ی زنان لطف کردند و با تکرار بیانات تکاندهنده ی خود مرا به یاد آن پست نوشته نشده انداختند.

در مقدمه کتاب "واره"، نویسنده (که از اساتید توانمند ماست و بسیار به ایشان ارادتمندم) ضمن گله از غربزدگی و دور افتادن پژوهشگران علوم اجتماعی از جامعه بومی خود1، می نویسند: "جالب آنکه هیچ یک از مردم شناسان و جامعه شناسان حرفه ای ما، حتی در سال 1356 و اوایل 1357 نیز پیش لرزه های انقلاب اسلامی را حس نمی کنند. از آن عجیب تر، برخی حتی پس از وقوع انقلاب نیز در تردید بودند که آیا واقعا انقلابی به معنای جامعه شناسی آن اتفاق افتاده است یا نه؟!2"

گذشته از اینکه شاید همان پاییز سال قبل زمان مناسب تری برای این نقل قول می بود3، اما حکایت این افراد، حکایت کسانیست که در زمانی زندگی می کنند که اگر تا چند صد سال پیشش اسم همه دانشمندان زن در لیست جادوگران تکفیر شده بوده، اما حالا دیگر کسی دانشمند بودن را با زن بودن در تناقض نمی بیند...

کسانی که در جامعه ای زندگی می کنند که اگر چه همچنان حقوق و دستمزدها بر مبنای جنسیت است، اما زنان زیادی در انواع و اقسام مشاغل توانمندیهایشان را نشان داده اند...

کسانی که دانشگاههایی را می بینند که ورودی دخترانش حتی بیش از پسران شده و دختران دیگر رتبه های برتر را هم از آن خود می کنند...

کسانی که در دانشگاههایی تحصیل می کنند که فقط و فقط با مسائل انتزاعی رو به رو هستند، و در این دانشگاهها تعداد دختران شاید چند برابر پسران است و رتبه های ممتاز هم با توجه به این نسبت، بیشتر برای دختران است. و جالب اینکه در همین دانشگاهها با همین دختران به انواع و اقسام بحثهای "کاملا انتزاعی و ذهنی" می پردازند و طبق قاعده ی هر مباحثه ای گاهی هم متقاعد می شوند...

اما با همه ی این احوال معتقدند ذهن زنان توانایی تفکر انتزاعی ندارد! و فقط وقتی با مسائل مادی رو به رو باشند چیزی از آن سر در می آورند! (همان قصه قدیمی ظاهربینی زنان و ...) و معتقدند از خانمها توقع استدلال داشتن توقع بیهوده ایست! (فقط نمی دانیم چرا برخی از آنها همیشه مشتاق مباحثه با همین زنان ناقص العقلند) و دیگر اینکه زنان توانایی انجام شغلهایی مثل وزارت و قضاوت و ... را ندارند! و معتقدند ما هیچ زن دانشمندی هم نداشته ایم چون زنان دانششان کجا بود!

به خاطر دارم همان پاییز گذشته، در جلسه ی دوستانه ای، یکی از این عزیزان معتقد بود فقط شغلهایی مثل معلمی (احتمالا آن هم مقطع ابتدایی) برای زنان مناسب است و نه شغلی مثل وزارت یا ریاست جمهوری و ... چون توانایی ذهنی زنان در این حد نیست! تمامی دختران حاضر در جلسه (البته هیچ آقای دیگری وجود نداشت) حیرت زده به این دوست گرامی متذکر می شدند که این چه حرفیست... حتی دخترانی که خودشان هم نگاهی کاملا منتقدانه به فعالیتهای مدافعین حقوق زن داشتند. این دوست گرامی شعور تمامی زنان را، چه همفکران خود و چه "غیر خودیها" را نشانه رفته بود!

این افراد، با این تفکرات قرون وسطایی (که متاسفانه تعدادشان کم هم نیست)، مرا دقیقا یاد کسی می اندازند که سر ظهر وسط بیابان، با شمع دنبال خورشید می گردد!


1. خیالتان راحت! منظور ایشان در راستای انتقاد به علوم انسانی نبوده است! ضمن اینکه منظور از بومی سازی چیز دیگریست...

2. واره (درآمدی بر مردمشناسی و جامعه شناسی تعاون)، دکتر مرتضی فرهادی، شرکت سهامی انتشار 1386، ص 81

3. احتمالا در این برهه از زمان، بهتر متوجه منظور ایشان می شویم و چه بسا به آنها حق هم می دهیم!

* شیخ محمود شبستری، گلشن راز

 پنجشنبه 12 شهریور1388 *  16:20   نجمه واحدی  |