تبليغاتX
وهم سبز رنگ
image hosting by http://www.photoblog.com/
چیزی که در زیر می خوانید، بنای همیشگی نوشته ها در این وبلاگ نیست. موضوع و سبک و سیاق نوشته ها در این وبلاگ، قطعا همیشه اینچنین نخواهد بود. این متن تنها اشاره کوچکیست به میزان "واقعی بودن" رنجی که کسی از این نابرابریها می برد...


ساعت 7:10 دقیقه است. دیرم شده، راه میان بری برای رسیدن به دانشگاه انتخاب می کنم. اما بابت اتوبوسی که پر است و برای من جا ندارد، زیاد هم ناراحت نمی شوم. در این دو جلسه از کلاس اخلاق، در نیم ساعت یا سه ربعی هم که در کلاس حضور داشته ام، تحمل حرفهای استاد و سکوت کردن برایم غیر قابل تحمل بوده. واقعا نمی دانم چطور می شود این میزان را به یک ساعت و نیم زمان افزایش داد ...؟!

ساعت 8:30 با نیم ساعت تاخیر به کلاس می رسم. استاد در حال گفتن اراجیف همیشگیش است، البته از درس اخلاق انتظار بیشتری هم نمی رود، اما استاد بیش از حد فرهیخته اش، جذابیت و مستدل بودن و گیرایی این درس را دو چندان کرده! صندلی ام را کمی عقب می کشم تا سرم را به دیوار تکیه دهم. کاملا پیداست که به سختی چشمانم را باز نگه داشته ام.
استاد می گوید هر حکمی که در شریعت (قطعا منظورش شریعت اسلام است) آمده با فطرت انسان هماهنگ است... بین حرفهایش جایی از کلمه "سنگسار" استفاده می کند. یکی از پسران کلاس با حالت نه چندان معمولی (و نه فقط به قصد پرسش) می پرسد: استاد سنگسار با فطرت انسان هماهنگ است؟
استاد طی چند جمله ای که به هم می بافد، و طی همان سفسطه های همیشگی پاسخ مثبت می دهد. اکثرا می دانیم (شاید هم در نیم ساعتی که من در کلاس نبوده ام خود استاد گفته است) که سنگسار مجازات خیانت یک شخص به همسرش است، و با احکام و قوانین زیبا و عادلانه مان درباره حق و حقوق زن و مرد، می دانیم که مرد به سهولت می تواند در این مورد از خود دفاع کند (و مثلا ادعا کند که آن شخص دیگر همسر دیگرش بوده ) و از این مجازات وحشتناک خود را رها کند. اما استاد می گوید که آیا کار زشتی مثل خیانت سزاوار جزایی مثل سنگسار نیست؟(!) به یاد اعتراض چند وقت پیش عده ای، به مجازات سنگسار (و تقاضای حذف کردنش ) می افتم، و پاسخ زیبای یکی از مسئولین عزیزمان : "مگر سنگسار چه اشکالی دارد؟" !!! کاش می شد این افراد را در معرض این مجازات وحشیانه قرار داد، تا بفهمند که اگر برای گناهی که همه آنها معتقدند سزای واقعیش در عالم دیگری به فرد می رسد، شخصی را تا گردن در چاله ای فرو کنند و آنقدر سنگ به او پرتاب کنند تا از شدت درد و خونریزی بمیرد، چه حالی به آن شخص دست می دهد؟ شاید بفهمند زجرکش کردن، که حتی در مورد حیوانات هم کار وحشیانه ایست، برای یک انسان "چه اشکالی دارد؟" استاد در قسمتی از حرفهایش به شیوه سنگسار کردن اشاره کوچکی میکند: "انقدر سنگ به او می زنند تا به حد مرگ برسد." به حد مرگ؟ یعنی او نمی داند هدف سنگسار "به حد مرگ" رساندن کسی نیست؟ یعنی نمی داند هدف به مرگ رساندن شخص است؟
بعضی از دختران صدایشان بلند می شود و نه به خود این مجازات که به ناعادلانه بودنش در مورد دو جنس اعتراض می کنند: مگر خیانت مرد، اسمش خیانت نیست؟ استاد با تفکر کاملا باز و روشنش (!) پاسخ می دهد که شرع به مرد این اجازه را داده ....!!! تمام سلولهای بدنم به خشم آمده اند.
استاد برای هزارمین بار حرف مضحکش را تکرار می کند: "خیلی چیزها شاید در نگاه اول با عقل من و شما جور در نیاید، اما وقتی که در شرع آمده، یعنی با فطرت ما هماهنگ است! خیلی از مواردی که در مورد حقوق زن است، به این شکل است ... (!!!) در نگاه اول، با عقل آدم جور نیست، آدم می بیند دیه زن که نصف است، در ارث سهم کمتری می برد، حق طلاق که با مرد است، حق نگهداری از بچه ها که با مرد است (به خاطر دارم در جلسه قبل که این جمله را گفت، پسری که پشت سرم نشسته بود به دوستش گفت: بچه ها باید برای مرد باشن دیگه ...)، آدم این وضع را می بیند و با خود می گوید: این که عدالت نیست، عین ظلم است (فکر کنم این استاد اگر در همه عمرش یک جمله، حرف عاقلانه زده باشد، همین یک جمله است) ولی این طور نیست... ما شاید نتوانیم درست بودنش را درک کنیم، ولی وقتی که در شریعت و وحی این احکام آمده است، یعنی درست است ... "
یکی از دختران، که البته حالش از من کمی بهتر است، می گوید : "استاد، این احکام برای 14 قرن قبل است. آن موقع شاید ..."
استاد میان حرفش می پرد: " این حرف را نزنید. احکام اسلام که زمان ندارند ... "
نگرانم. نگرانم که مبادا کسی این اراجیف را بپذیرد...

از خودم انگار خنده ام می گیرد که می خواستم "شال سفید" سر کنم! تصورش را می کنم که سر کلاس استادی که در بدیهیات هم مانده است و با "عقل"ش جور در نمی آید، می خواسته ام در حرکتی نمادین، مدافع حقوق زن بودنم را نشان بدهم!

در طی گفتن این خزعبلات از جانب استاد بزرگوار کلاس، من در حرکتی تقریبا نمادین (به خیال خودم البته)، سرم را روی دسته صندلی گذاشته ام. هر چند که با وجود خستگی شدید، کلمه به کلمه حرفها را می شنوم. و از فرط عصبانیت از این که میزان بلاهت و تحجر در یک انسان، چقدر می تواند بالا باشد، انگار کمی دمای بدنم بالا رفته است. حرفها دوباره به زنا کشیده می شود، و استاد عزیز در کمال وقاحت، حرف دو جلسه قبلش را تکرار می کند که : می دانیم که در این گناه، زن نقش برجسته تر و "کلیدی" دارد ...

دیگر نمی توانم بیش از این تحمل کنم. می خواهم فریاد بزنم. می دانم که اگر بخواهم چیزی بگویم، از شدت عصبانیت با صدای بیش از حد بلند و در حالتی نه چندان طبیعی این کار را خواهم کرد. چند دقیقه بیشتر به انتهای کلاس نمانده و هنوز حضور و غیابی صورت نگرفته. در این قبیل کلاسها با میزان زیادی از فهم و اطلاعات که به انسان منتقل می شود هدف فقط "حضور" خوردن در برگه حضور و غیاب است و نه هیچ چیز دیگر. اما من واقعا دیگر نمی توانم حتی یک لحظه هم در کلاس بمانم. واقعا نمی توانم بمانم. از جایم بلند می شوم و با بیشترین عصبانیتی که در خود سراغ دارم از کلاس بیرون می روم.
با تمام وجود می خواهم فریاد بزنم. زیر لب آن استاد را، این نظام آموزشی را، این جامعه را، این دانشکده را، کلاس را، شاید خودم را لعنت می کنم... به دفتر انجمن می روم، کسی داخل نیست. کلید می اندازم و داخل می روم. از فرط عصبانیت نمی دانم باید چه کار کنم. در دفتر راه می روم و زیر لب یک جمله را تکرار می کنم : لعنت به شماها ... لعنت به شما .... لعنت ...
-------------------------------------

از دفتر بیرون می آیم. ک..... را می بینم. باید برای انجام کاری از دانشکده بیرون برویم. از من چیزهایی می پرسد، اما من چیزی نمی شنوم. هر سوال را دو سه بار تکرار می کند و من به جای جواب دادن زیر لب چیزهایی می گویم. شاید سوالهای بی جواب مانده خودم است. او اصلا متوجه حالت غیرطبیعی من نیست. و من واقعا نمی دانم تجربه تلخ چند دقیقه پیشم را چطور باید برای کسی که این مسائل برایش اهمیت زیادی ندارد، بازگو کنم... . ک..... جواب سوالهایش را می گیرد و در پاسخ این سوال که "الان نمی شه درسی رو حذف کرد؟ ... حذف اضطراری کیه؟" شانه بالا می اندازد ...
-------------------------------------

در راه برگشتن به دانشگاه، به گمانم از کنار "مرکز آفرینشهای هنری" رد می شویم. پوستر فیلم "میم مثل مادر" روی شیشه هایش خودنمایی می کند.
- وای... من چقدر از این فیلم متنفرم.
- چرا ...؟
- به خودم فحش می دم که چرا رفتم چنین فیلمی رو توی سینما دیدم ...!
- چرا ...؟
- _____________
- آخه دلیلش چیه ؟ چرا خوشت نمیاد؟
اگر فرصت داشته باشم، می خواهم که صحنه صحنه این فیلم را با نگاه دیگری که می توان به آن داشت برای ک..... تحلیل کنم. اما او مسلما یک پاسخ کوتاه و یک جمله ای می خواهد. در یک جمله چطور می توان از انزجارمان از 90 دقیقه یک فیلم بگوییم؟
با خشم و نفرت و ناراحتی خاصی می گویم: از اینکه زنها رو چنین موجودات خوار و ذلیل و بی اراده ای نشان داده بود، اصلا خوشم نیامد ...
ک..... سکوت می کند. شاید با خودش این بدبینی مرا به فیلم محبوبش سرزنش می کند!
ادامه دادن را بی فایده می بینم. من هم سکوت می کنم. اما سکوتم سرشار از ناگفته هاست.
-------------------------------------

م... در دفتر انجمن می گوید: دیروز با معصومه داشتیم کلی بهت می خندیدیم ... معصومه هم درست نمی شناختت. می گفت اون موقع ها هم انقدر silent بودی... حالا تو چرا انقدر silent ی ؟
-------------------------------------

ظهر دو سخنران برای برنامه ای داریم. انگار همه اتفاقات در یک روز باید پشت سر هم بیفتد و عصبانیت و انزجار مرا هر لحظه بیش از قبل کند. استاد بزرگوار دیگری، که به اصطلاح از سرشناسان دانشکده است بین حرفهایش که - البته در آغاز کمی بوی تجدد و مدرنیته از آن می آمد- می گوید: "متاسفانه فضای دانشگاه های ما زنانه شده است. آن چیزی که مهم است، آن هم اکثرا برای دانشجویان دختر، نمره است. فرم... ." به شکل نامحسوس و البته سخیفی از کلمه "ظاهر" استفاده می کند. و چون می داند جای این شکل بیان کردن تفکر متحجرانه اش، اینجا نیست، جمله را اصلاح می کند و دوباره از کلمه فرم و قالب بهره می گیرد و ساده لوحانه فکر می کند، حرفش با این اصطلاحات، "منطقی" می شود. هنگامی که از نمره مدار بودن دانشجویان می گوید، یک نفر در سالن (که زیاد هم شلوغ نیست) دست می زند! البته فقط یک بار... . می خواهم برگردم و ببینم کدام موجود نادانی، چنین حرفی را تحسین می کند! این کارش طبق معمول برای تحقیر کردن دختران است؟
استاد بزرگوار، در پایان جلسه برای سخنرانی جذابش انتظار پرسش و پاسخ دارد. به جمع نگاه می کند و می گوید: هیچکس سوالی ندارد. دستم در شرف بالا رفتن است. می خواهم از آن جمله زیبایش تشکر کنم! اما به وجهه این کار پیش دیگر دانشجویان فکر می کنم. و این که این حرکت، که زیر سوال بردن یک استاد است، آن هم از طرف یکی از اعضای انجمن، شاید دور از اخلاق باشد ... دستم را بالا نمی برم. استاد عزیز ادامه می دهد: "بله ... متاسفانه دختران همیشه این مشکل حرف نزدن رو دارن ... و اینکه خودشون رو قابل نمی دونن ..."
اگر چیزی به اسم عصبانیت سنج هم وجود داشت، من در این لحظات می توانستم به انفجار برسانمش ...
-------------------------------------

عصبانیت، انزجار، اندوه ... وجودم پر است از همه این احساسات ناخوشایند ...

ک..... هر چند دقیقه یکبار مرا که ناراحتی از سر و رویم می بارد، صدا می زند و برای تسکین ناراحتی ام - که خودش هم دلیلش را نمی داند و شاید گمان می کند بی خوابی دیشب است - از کار کوچکی که برای انجمن کرده ام تشکر می کند! می خواهد از دلم دربیاورد چیزی را که نمی داند کی، کجا و چرا به دل گرفته ام ...
نه فقط ک.....، که دیگر اعضای انجمن هم به من که از آغاز تا پایان برنامه پا روی پا انداخته ام و گوشه ای نشسته ام، می گویند: خسته نباشید! در چهره من چه چیزیست که همه را وادار به این واکنش می کند ...؟

برنامه بالاخره به پایان می رسد و من راهی خانه می شوم.

به silent بودنم فکر می کنم. به اینکه گاهی در هر لحظه، به اندازه سالها حرف برای گفتن دارم اما همیشه راه کوتاهتر و ساده تر را انتخاب می کنم : سکوت ...

بیرون دانشکده یکی از اساتید ترم قبل را می بینم. به یاد تحقیقی می افتم که برای درسش تهیه کرده بودم: "زن، نیمی از یک شاهد". چه بیانات و نظریاتی که در دفاع از زن، در مقابل هر دلیل نامعقول علما و فقها برای توجیه کم ارزش و یا بی ارزش بودن شهادت زن، نیاورده بودم. روزی که تحقیق را برای ارائه آورده بودم، یکی از پسران، جملات تندی را که در پشت تحقیق نوشته ام، می خواند و می گوید : "باز هم این فمینیست بازیها ...".
از تحقیقش می پرسیم که چرا امروز برای ارئه دادن، با خود به همراه نیاورده. پاسخ می دهد: من که در بند نمره نیستم ... مثل شماها ...
بند نمره؟ جمله به جمله آن تحقیق را با کمک منطق و عقل از جانب خودم نوشته ام. نهایت سعیم را کرده ام که باطل بودن توجیهات دیگران را برای اثبات بی ارزش بودن شهادت زنان نشان دهم ... بند نمره؟ من به خاطر نمره این کارها را کرده ام؟
حتی بیان کردن این جملات هم برایم کار عبس و حتی مضحکیست چه برسد به دفاع از خودم در مقابل این جملات کودکانه. اما امروز استادی را دیده ام که در سالن آمفی تئاتر دانشکده، در سخنرانی ای، این طرز فکر ابلهانه را به عنوان کشفیات مهمش بیان می کرد!
-------------------------------------

سوار اتوبوس می شوم. تمام اتفاقات امروز را در ذهن مرور می کنم... واقعیتهای تلخ، تمام وجودم را پر از احساس های تلخ کرده ... خشم، انزجار، اندوه ... خشم ... انزجار ... اندوه ...
احساس های تلخ من، این بار فقط احساساتی گذرا در گوشه قلبم نیستند. من با تمام وجودم خشمگین ام... و منزجر... و اندوهگین ...
چند دقیقه ای بیشتر نمی گذرد که آن واقعیتهای تلخ، واقعیت تلخ دیگری را رقم می زنند... اتفاقی که می افتد را خودم هم نمی توانم باور کنم... اما این اتفاق می افتد، اتفاقی که در اوج ناراحتی و اندوه هم برایم رخ نداده: اشک های من سرازیر شده اند ... من بی صدا گریه می کنم و هر چه می کنم نمی توانم جلوی اشک هایم را بگیرم ...

شال سفیدی که نیکو چند روز پیش به سر کرده بود، یک نماد بود. همان طور که کمپین یک میلیون امضا و همه امضاهایش هم نمادند. و شاید خیلی از کارهایی که خود من تا به امروز برای دفاع از حقوق زن کرده ام، نمادین بوده اند. اما اشک های من، نماد نبودند...
اشک های من کاملا واقعی بودند ... کاملا واقعی ...

 چهارشنبه 22 اسفند1386 *  0:6   نجمه واحدی  | 
- سخنی باید گفت
سخنی باید گفت
در سحرگاهان، در لحظه لرزانی
که فضا همچون احساس بلوغ
ناگهان با چیزی مبهم می آمیزد
من دلم می خواهد
که به طغیانی تسلیم شوم
من دلم می خواهد
که ببارم از آن ابر بزرگ
من دلم می خواهد
که بگویم نه نه نه نه





فروغ فرخ زاد، دفتر تولدی دیگر، غروبی ابدی

 


" - استاد ، زشتی چه ؟ شما هرگز از زشتی سخن نمی گویید !
- آیا همان چیزی که هرگز در تلاش برای رسیدن به آن نبوده ای ، که هرگز نخواسته ای به قلبش وارد شوی ، آیا همان نیست که زشتی می پنداری ؟
" (جبران خلیل جبران)

هر از گاهی که در جمعی، کسی از کلمه "فمینیسم" استفاده می کند، گاهی می بینم که قیافه دیگران در هم می رود و یا با این بحث، مثل مسائلی که مدتی باب روزند و به اصطلاح مد شده اند و بعد از مدتی هم تبشان از بین می رود برخورد می کنند ...
به یاد نویسنده ای می افتم که نوشته بود در آمریکا، در مصاحبه ای، از مردم پرسیده اند : "شما می دانید "کمونیسم" چیست؟ اکثرا پاسخ داده اند : "من نمی دانم کمونیسم چیست، اما امیدوارم در آمریکا هیچ کمونیستی وجود نداشته باشد"!

فمینیسم واقعا چیست؟ فمینیست ها چه کسانی اند؟ چه می گویند؟ چه می خواهند؟ چه می کنند؟

چرا در سریالهای (غالبا مضحک و مبتذل)مان وقتی که زنی از مردها گله می کند، و یا به شکلی "مردستیز" بودن خود را نشان می دهد، دیگری به او می گوید : "پس تو هم فمینیستی ؟"(!) ؟

چرا وقتی از بازیگران زن و یا زنان مشهورمان می پرسند: "شما فمینیستید؟" رنگشان عوض می شود و سریع می گویند : "نه! من فمینیست نیستم. من طرفدار برابری حقوق زن و مردم" ! (و کلمه برابری را هم با تاکید و حالت خاصی می گویند) ؟

چرا در سریالهایمان، همسران زنان "فمینیست"، همیشه مردانی احمق و ضعیفند، و همیشه با پیشبند و دستکش در حال ظرف شستن یا آشپزی اند؟ ( اسمشان چه بود؟ زن ذلیل؟)

به خاطر دارم روزی در کلاس یکی از بچه ها در کنفرانسش از پسران کلاس پرسید : "اگر همسرتان به شما بگوید درآمد من در ماه یک میلیون تومان است. و حقوق کم تو به چشم من نمی آید. لازم نیست کار کنی، در خانه از بچه ها مراقبت کن. آیا شما قبول می کنید؟" یکی از پسران به شکلی کاملا معقول، منطقی و واقع بینانه، پاسخ منفی می دهد. چرا بچه ها به خاطر این جواب او را "مردسالار" تصور می کنند؟ لابد اگر به شکل احمقانه ای پاسخ مثبت می داد، آنوقت "فمینیست" فرضش می کردند!

چرا هربار که از کسی (مخصوصا پسران) نظرش را درباره فمینیسم می پرسم، بی درنگ پاسخ می دهد: "کاملا مخالفم!" ؟

چرا در حلقه مطالعاتیمان، وقتی که یکی از بچه ها از تکراری شدن بحث گله می کند، می گوید: "مثلا بسه دیگه از فمینیسم گفتن ... دفاع از حقوق زن دیگه بسه ... بسه انقدر از حق زنها گفتن ... بسه ... بسه ... "؟

می دانید ...؟ راستش اگر فمینیسم انقدر چیز وحشتناکیست و فمینیست ها چنین موجودات بد و ترسناکیند، من یکی که امیدوارم، کشور عزیزمان از لوث وجود همه فمینیستها پاک شود!!!

-----------------------------------------------------------------

سه سال پیش بود انگار... بهمن و اسفند 83 یا 84 ؟ درست خاطرم نیست! دو ماه بی خوابی و دوندگی برای روز 8 مارس. 13 یا 14 مقاله نوشته بودیم، تایپ کرده بودیم، روی کاغذهای رنگی پرینت گرفته بودیم. حدود 300 کارت برای این روز درست کرده بودیم تا به همه بچه های مدرسه بدهیم ... دو نفر بیشتر نبودیم و فشار کار خیلی زیاد بود. کسی مجبورمان نکرده بود. نمره ای هم نداشت. و هیچ امتیاز دیگری. به هر شکلی که بود، ما تا یک هفته بعد از 8 مارس کار خودمان را کردیم. از چیزهایی که فکر می کردیم شاید مونثها باید بدانند، نوشتیم... از خانواده گفتیم که چطور مردسالاری از کودکی "با شیر اندرون می شود" و تا آخر پیری "با جان به در"! از رسانه ها گفتیم که چطور حتی با تبلیغ ها هم می خواهند این فرهنگ با قدمت "مردسالاری" را به خوردمان دهند (مثلا با مایع ظرفشویی ای که نامش "بانو"ست! یا رب گوجه فرنگی خریدن یک مرد برای همسرش در روز زن، آن هم به عنوان هدیه ! و خیلی چیزهای دیگر ...) از تاریخ و تمدن گفتیم که خوش باورانه آن روزها گمان می کردیم فقط تا 2500 سال پیش قدمت دارد تمدنی که در آن تنها "آقایان" حکومت نمی کردند! از خیلی چیزها گفته بودیم ... حتی از ضرب المثلها و یا کاریکاتورهایی که در آن زنان بیش از حد تکریم می شوند ...

آن روزها، ما خودمان هم خود را فمینیست نمی دانستیم. از ترس بود ...؟ یا از بی ادعاییمان ...؟ نمی دانم. چطور شد که فکر کردیم انگار ما هم کمی "فمینیست" شده ایم ... ؟

برای گزارش تهیه کردن از کارمان (که فکر می کردیم شق القمر است!) عکسهایی از کارهایمان گرفته بودیم. عکسها را برای اسکن کردن به دوستی داده بودم. وقتی که عکسها را روی CD، به من تحویل داد، رویش نوشته بود : "فمینیست ها" !
-----------------------------------------------------------------

هیچکس دوست ندارد خود را در یک جمله خلاصه کند. دوستی را در همین دانشکده خودمان به خاطر می آورم که دیگران را همیشه خیلی کوتاه، شاید در نیم خط و نهایتا فقط طرفدار یک مکتب تعریف می کرد و به خودش که می رسید می گفت : من طرفدار مکتب واقع گرایی ام ... اومانیست هم هستم .... البته سکولار هم هستم (قطعا برای هر کدام هم چند خط تعریف داشت ...)

فمینیست ها هم فقط فمینیست نیستند؛ مثل همه آدمها ... مثل من، مثل شما... که فقط در یک خط نمی توان تعریفمان کرد ...

نوشین احمدی خراسانی در کتابش می گوید: "بیچاره زنها که هر کس به هر شکلی که بخواهد به حق و حقوقشان اشاره بکند، نامش فمینیست می شود!" انگار هر گونه طرز فکری که در آن بویی از توجه به جنسیت بیاید، نامش فمینیسم است! البته من کوچکترین نگرانی ای بابت این ندارم که مبادا نامم فمینیست شود؛ این حرف را برای کسانی می زنم که همه حرفهای بعضا نامعقول، غیر منطقی و شاید مردستیزانه و یا ظالمانه ای را که در آن به حق و حقوق زن اشاره ای می شود، به نام فمینیسم می نویسند و متعاقبا از هر چه فمینیست است حالشان به هم می خورد ...

راستش را بخواهید من هم کاملا نمی دانم فمینیسم چیست. نه از موج اول و دوم و سومش خبر دارم، نه از بنیانگذارانش، نه از خاستگاهش (با الف بود یا با واو ؟! دکتر عبداللهی کجاست؟!) و نه از تفکر بزرگترین نظریه پردازانش... این مکتب، برای من جزو آن دسته مکاتبی نیست که بعد از شناختنش جذبش می شویم و فکرمان را منطبق با آن می کنیم. من هم مثل خیلی زنان دیگر پیش از اینکه بدانم "فمینیسم" چیست، به شکلی فمینیست بوده ام ...

تنها کمکی که این "نام" به من کرد، این بود که بدانم تنها نیستم، که بدانم فقط من نیستم که می خواهم جلوی خیلی چیزهایی که می خواهد دست و پایم را ببندد، بایستم و بگویم : نه ! به من کمک کرد که بدانم این "تقدیر الهی" نیست که می خواهد از من چیزی بسازد که نمی خواهم باشم، اگر این قضای الهی بود و تغییرناپذیر، که اینهمه آدم جلویش نمی ایستادند و با عقل و منطق سعی در تغییرش نداشتند...

- تغییر چه؟ بستن دست و پا برای چه کاری؟ چه کاری هست که سنت به تو اجازه انجامش را نمی دهد؟ مگر الان در چه وضعیتی هستیم که باید تغییرش داد؟

بگذارید برای جواب به این سوالها دو وضعیت را در نظر بگیریم و با هم مقایسه کنیم. شاید این طوری بهتر بفهمیم چه چیزی هست که انقدر مرا و خیلی های دیگر را ناراحت می کند... چه بی عدالتی ای بین دو جنس وجود دارد، که انقدر همه را به اعتراض واداشته ...

1 - فرض کنید یک روز از خواب بیدار می شوید و می بینید تمام "مردها" ناپدید شده اند! فکر می کنید چه اتفاقاتی خواهد افتاد؟ در کجاها؟
فعلا با دیگر کشورها کاری نداریم. ما در کشوری به اسم ایران زندگی می کنیم، پس همین کشور را در فرض بالا مجسم کنیم:
از حکومت چه می ماند؟
از دولت چطور؟ از ارتش؟
از اصناف، خطوط تولید، کارخانه ها چطور؟
از سازمان بهداشت؟ از پزشکان؟ از روسای بیمارستان ها؟
از آموزش و پرورش، از آموزش عالی هم به همین ترتیب ...؟
از مقام های بلندپایه بگیر تا فروشنده ها و ...، واقعا می دانیم بدون حضور مردان چه بلایی سر "جامعه" می آید و چقدر زندگی تقریبا ناممکن می شود؟
همه تصمیمات "مهم"، همه اقدامات "بزرگ"، همه خدمات "واقعی"، همه اینها را - اگر با هرج و مرجی که در جامعه ایجاد می شود، جامعه بقایی داشته باشد - تا مدتهای مدیدی باید در رویاهایمان ببینیم...

2 - حالا تصور کنید یک روز از خواب بیدار می شوید و می بینید که همه "زنها" ناپدید شده اند. چه اتفاقی می افتد؟ واقعا فکر کرده اید که بدون حضور زنها در جامعه چه اتفاقی می افتد؟
برای حکومت چه اتفاقی می افتد ؟ برای دولت؟ برای تولیدات کشور؟
پاسخ تقریبا واضح است : هیچ!
برای جامعه پزشکانمان چطور ؟ کمی واقع بینی لازم است تا بفهمیم وقتی زنی برای درمان کردن نباشد، در کشورمان نیازی هم به پزشک زن نیست! در آموزش و پرورش هم همین طور... این آقایان هستند که برای هر دو جنس به طور مشترک به کار گرفته می شوند و همیشه در اولویتند و عدم حضورشان کاملا محسوس است؛ خانمها چنین حالتی ندارند، و اگر ضرورتی مثل تعلیم دختران و یا درمان زنان و دختران نباشد، حضورشان هیچ لزومی ندارد و عدم حضورشان به جایی برنمی خورد...

اگر می خواهید جایگاه واقعی زن را در جامعه مان خیلی راحت تر درک کنید، ببینید با چنین فرضی، فقدان حضور زن در کجا احساس خواهد شد ؟ کاملا واضح است: خانواده ...
و البته هندوانه ها هم در این مواقع کم نیستند! اگر مردی قرار باشد از سر ترحم به سوال بالا پاسخ دهد، سراغ همان افسانه ها و قصه های بی سر و ته همیشگی خواهد رفت : اگر زنها نباشن، احساس و عاطفه چی میشه؟! مهر مادری رو از کجا میشه پیدا کرد ؟! و از این قبیل سخنان گهر بار ...

البته منظور من قطعا این نیست که زنها ذاتا موجودات بی مصرفیند، منظور من این است که در چنین جامعه ای که قابلیتهای یک انسان را در حد یک کالای جنسی تقلیل داده اند به شکلی که اگر نباشد هم به تنه اصلی جامعه ضرری نمی رسد، زنان موجودات بی مصرفی می شوند. و ظالمانه بودن چنین وضعیتی هم به این دلیل است که آنها "می توانند" بی مصرف نباشند ...

می دانید... ؟ من فکر می کنم زنان باید خود جامعه باشند (حداقل طبیعت که از ما این را می خواهد!) نه فقط بخشی از جامعه، مثل مثلا معلولان، معتادان یا حتی نخبگان... این بخشهای جامعه را وقتی از جامعه کم کنیم جامعه می تواند به حیات خود ادامه دهد، اما متاسفانه زنان هم فعلا فقط "بخشی" از جامعه اند که اگر نباشند هم جامعه می تواند به حیات خود ادامه دهد حداقل تا روزی که نیاز به نسل بعدی نباشد ... و این یک فاجعه است ... یک فاجعه ...

برای من مهم نیست که فمینیست هستم یا نه... این طرفداری از مکتب فمینیسم است یا نه ... من فقط می دانم که

" گر بدینسان زیست باید پست
من چه بیشرمم اگر فانوس عمرم را
به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست."*

من برای تغییر این وضعیت نهایت سعیم را خواهم کرد و "خودم" را خواهم ساخت ... امروز هم می خواهم به جبران همه قدمهایی که برای "انسان" شدن، برای گذر از یک زن سنتی به یک زن مدرن، برنداشته ام؛ فضای دیگری در این دنیای مجازی ایجاد کنم. فضایی که در آن دیگر کسی از فمینیست ها بیزار نباشد و از فمینیسم وحشت نداشته باشد. جایی که بتوانم از ناراحتی هایم، راحت تر بگویم ... آدرسش را با اقتباس از سایت we for change (تغییر برای برابری) گذاشته ام : www.we-be4-change.blogfa.com هنوز چیزی در این وبلاگ نیست. حتی عنوانی هم ندارد. اما این هم قدم کوچکی است ...


8 مارس، روز جهانی زن، به همه کسانی که در آرزوی دنیایی اند که در آن انسان، سهمی از "انسان" بودن خود دارد؛ مبارک ...



امسال دیگر مجال کارت درست کردن نبود... این هم همان کارتهای 3 سال پیشمان ... تقدیم به شما ...

* احمد شاملو
 شنبه 18 اسفند1386 *  8:11   نجمه واحدی  | 

- وهم سبزرنگ دیگر چیست؟!

- برای فروغ فرخزاد (شاعر این شعر) درست نمی دانم چیست ... اما برای من وهم سبز رنگ، همان وهم و خیالاتیست که از من می خواهد انسان بودن را فراموش کنم و به "لیلی" بودن، به "شیرین" بودن، به "سیندرلا" بودن، به "معشوقه"بودن، به "زن خوب فرمانبر پارسا" بودن، به یک "دختر خوب و نجیب" بودن؛ فکر کنم ... وهم سبزرنگ همان چیزیست که نگذاشت مادر و مادربزرگ و مادرهای مادربزرگ های من نامشان در جایی بیاید... وهم سبزرنگ همان چیزیست که از آنها خواست سر به زیر بیندازند و "بی هیچ چشمداشتی" همانی باشند که دیگران از آنها می خواهند، که برای دیگران زندگی کنند، نه برای خودشان ...


- و اینجا کجاست ؟

- اینجا، همان جاییست که می خواهم بنویسم، تا بدانم که چرا همیشه "فرو می روم". بدانم که چرا "هیچگاه پیش نمی روم"...


 شنبه 18 اسفند1386 *  0:0   نجمه واحدی  |