![]() |
- سخنی باید گفت
" - استاد ، زشتی چه ؟ شما هرگز از زشتی سخن نمی گویید !
-
آیا همان چیزی که هرگز در تلاش برای رسیدن به آن نبوده ای ، که هرگز
نخواسته ای به قلبش وارد شوی ، آیا همان نیست که زشتی می پنداری ؟" (جبران خلیل جبران)
هر از گاهی که در جمعی، کسی از کلمه "فمینیسم" استفاده می کند، گاهی می
بینم که قیافه دیگران در هم می رود و یا با این بحث، مثل مسائلی که مدتی
باب روزند و به اصطلاح مد شده اند و بعد از مدتی هم تبشان از بین می رود
برخورد می کنند ...
به یاد نویسنده ای می افتم که نوشته بود در آمریکا،
در مصاحبه ای، از مردم پرسیده اند : "شما می دانید "کمونیسم" چیست؟ اکثرا
پاسخ داده اند : "من نمی دانم کمونیسم چیست، اما امیدوارم در آمریکا هیچ
کمونیستی وجود نداشته باشد"!
فمینیسم واقعا چیست؟ فمینیست ها چه کسانی اند؟ چه می گویند؟ چه می خواهند؟ چه می کنند؟
چرا در سریالهای (غالبا مضحک و مبتذل)مان وقتی که زنی از مردها گله می
کند، و یا به شکلی "مردستیز" بودن خود را نشان می دهد، دیگری به او می
گوید : "پس تو هم فمینیستی ؟"(!) ؟
چرا وقتی از بازیگران زن و یا زنان مشهورمان می پرسند: "شما فمینیستید؟" رنگشان عوض می شود و سریع می گویند : "نه! من فمینیست نیستم. من طرفدار برابری حقوق زن و مردم" ! (و کلمه برابری را هم با تاکید و حالت خاصی می گویند) ؟
چرا در سریالهایمان، همسران زنان "فمینیست"، همیشه مردانی احمق و ضعیفند، و همیشه با پیشبند و دستکش در حال ظرف شستن یا آشپزی اند؟ ( اسمشان چه بود؟ زن ذلیل؟)
به خاطر دارم روزی در کلاس یکی از بچه ها در کنفرانسش از پسران کلاس پرسید : "اگر همسرتان به شما بگوید درآمد من در ماه یک میلیون تومان است. و حقوق کم تو به چشم من نمی آید. لازم نیست کار کنی، در خانه از بچه ها مراقبت کن. آیا شما قبول می کنید؟" یکی از پسران به شکلی کاملا معقول، منطقی و واقع بینانه، پاسخ منفی می دهد. چرا بچه ها به خاطر این جواب او را "مردسالار" تصور می کنند؟ لابد اگر به شکل احمقانه ای پاسخ مثبت می داد، آنوقت "فمینیست" فرضش می کردند!
چرا هربار که از کسی (مخصوصا پسران) نظرش را درباره فمینیسم می پرسم، بی درنگ پاسخ می دهد: "کاملا مخالفم!" ؟
چرا در حلقه مطالعاتیمان، وقتی که یکی از بچه ها از تکراری شدن بحث گله می کند، می گوید: "مثلا بسه دیگه از فمینیسم گفتن ... دفاع از حقوق زن دیگه بسه ... بسه انقدر از حق زنها گفتن ... بسه ... بسه ... "؟
می دانید ...؟ راستش اگر فمینیسم انقدر چیز وحشتناکیست و فمینیست ها
چنین موجودات بد و ترسناکیند، من یکی که امیدوارم، کشور عزیزمان از لوث
وجود همه فمینیستها پاک شود!!!
-----------------------------------------------------------------
سه سال پیش بود انگار... بهمن و اسفند 83 یا 84 ؟ درست خاطرم نیست! دو ماه بی خوابی و دوندگی برای روز 8 مارس. 13 یا 14 مقاله نوشته بودیم، تایپ کرده بودیم، روی کاغذهای رنگی پرینت گرفته بودیم. حدود 300 کارت برای این روز درست کرده بودیم تا به همه بچه های مدرسه بدهیم ... دو نفر بیشتر نبودیم و فشار کار خیلی زیاد بود. کسی مجبورمان نکرده بود. نمره ای هم نداشت. و هیچ امتیاز دیگری. به هر شکلی که بود، ما تا یک هفته بعد از 8 مارس کار خودمان را کردیم. از چیزهایی که فکر می کردیم شاید مونثها باید بدانند، نوشتیم... از خانواده گفتیم که چطور مردسالاری از کودکی "با شیر اندرون می شود" و تا آخر پیری "با جان به در"! از رسانه ها گفتیم که چطور حتی با تبلیغ ها هم می خواهند این فرهنگ با قدمت "مردسالاری" را به خوردمان دهند (مثلا با مایع ظرفشویی ای که نامش "بانو"ست! یا رب گوجه فرنگی خریدن یک مرد برای همسرش در روز زن، آن هم به عنوان هدیه ! و خیلی چیزهای دیگر ...) از تاریخ و تمدن گفتیم که خوش باورانه آن روزها گمان می کردیم فقط تا 2500 سال پیش قدمت دارد تمدنی که در آن تنها "آقایان" حکومت نمی کردند! از خیلی چیزها گفته بودیم ... حتی از ضرب المثلها و یا کاریکاتورهایی که در آن زنان بیش از حد تکریم می شوند ...
آن روزها، ما خودمان هم خود را فمینیست نمی دانستیم. از ترس بود ...؟ یا از بی ادعاییمان ...؟ نمی دانم. چطور شد که فکر کردیم انگار ما هم کمی "فمینیست" شده ایم ... ؟
هیچکس دوست ندارد خود را در یک جمله خلاصه کند. دوستی را در همین دانشکده خودمان به خاطر می آورم که دیگران را همیشه خیلی کوتاه، شاید در نیم خط و نهایتا فقط طرفدار یک مکتب تعریف می کرد و به خودش که می رسید می گفت : من طرفدار مکتب واقع گرایی ام ... اومانیست هم هستم .... البته سکولار هم هستم (قطعا برای هر کدام هم چند خط تعریف داشت ...)
فمینیست ها هم فقط فمینیست نیستند؛ مثل همه آدمها ... مثل من، مثل شما... که فقط در یک خط نمی توان تعریفمان کرد ...
نوشین احمدی خراسانی در کتابش می گوید: "بیچاره زنها که هر کس به هر شکلی که بخواهد به حق و حقوقشان اشاره بکند، نامش فمینیست می شود!" انگار هر گونه طرز فکری که در آن بویی از توجه به جنسیت بیاید، نامش فمینیسم است! البته من کوچکترین نگرانی ای بابت این ندارم که مبادا نامم فمینیست شود؛ این حرف را برای کسانی می زنم که همه حرفهای بعضا نامعقول، غیر منطقی و شاید مردستیزانه و یا ظالمانه ای را که در آن به حق و حقوق زن اشاره ای می شود، به نام فمینیسم می نویسند و متعاقبا از هر چه فمینیست است حالشان به هم می خورد ...
راستش را بخواهید من هم کاملا نمی دانم فمینیسم چیست. نه از موج اول و دوم و سومش خبر دارم، نه از بنیانگذارانش، نه از خاستگاهش (با الف بود یا با واو ؟! دکتر عبداللهی کجاست؟!) و نه از تفکر بزرگترین نظریه پردازانش... این مکتب، برای من جزو آن دسته مکاتبی نیست که بعد از شناختنش جذبش می شویم و فکرمان را منطبق با آن می کنیم. من هم مثل خیلی زنان دیگر پیش از اینکه بدانم "فمینیسم" چیست، به شکلی فمینیست بوده ام ...
تنها کمکی که این "نام" به من کرد، این بود که بدانم تنها نیستم، که
بدانم فقط من نیستم که می خواهم جلوی خیلی چیزهایی که می خواهد دست و پایم
را ببندد، بایستم و بگویم : نه ! به من کمک کرد که بدانم این "تقدیر الهی"
نیست که می خواهد از من چیزی بسازد که نمی خواهم باشم، اگر این قضای الهی
بود و تغییرناپذیر، که اینهمه آدم جلویش نمی ایستادند و با عقل و منطق سعی
در تغییرش نداشتند...
- تغییر چه؟ بستن دست و پا برای چه کاری؟ چه کاری هست که سنت به تو اجازه انجامش را نمی دهد؟ مگر الان در چه وضعیتی هستیم که باید تغییرش داد؟
بگذارید برای جواب به این سوالها دو وضعیت را در نظر بگیریم و با هم
مقایسه کنیم. شاید این طوری بهتر بفهمیم چه چیزی هست که انقدر مرا و خیلی
های دیگر را ناراحت می کند... چه بی عدالتی ای بین دو جنس وجود دارد، که
انقدر همه را به اعتراض واداشته ...
برای من مهم نیست که فمینیست هستم یا نه... این طرفداری از مکتب فمینیسم است یا نه ... من فقط می دانم که
" گر بدینسان زیست باید پست
من چه بیشرمم اگر فانوس عمرم را
به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست."*
من برای تغییر این وضعیت نهایت سعیم را خواهم کرد و "خودم" را خواهم ساخت ... امروز هم می خواهم به جبران همه قدمهایی که برای "انسان" شدن، برای گذر از یک زن سنتی به یک زن مدرن، برنداشته ام؛ فضای دیگری در این دنیای مجازی ایجاد کنم. فضایی که در آن دیگر کسی از فمینیست ها بیزار نباشد و از فمینیسم وحشت نداشته باشد. جایی که بتوانم از ناراحتی هایم، راحت تر بگویم ... آدرسش را با اقتباس از سایت we for change (تغییر برای برابری) گذاشته ام : www.we-be4-change.blogfa.com هنوز چیزی در این وبلاگ نیست. حتی عنوانی هم ندارد. اما این هم قدم کوچکی است ...

- وهم
سبزرنگ دیگر چیست؟!
- برای فروغ فرخزاد (شاعر این شعر) درست نمی دانم چیست ... اما برای من وهم
سبز رنگ، همان وهم و خیالاتیست که از من می خواهد انسان بودن را فراموش کنم و به
"لیلی" بودن، به "شیرین" بودن، به "سیندرلا" بودن،
به "معشوقه"بودن،
به "زن خوب فرمانبر پارسا" بودن، به یک "دختر خوب و نجیب" بودن؛
فکر کنم ... وهم سبزرنگ همان چیزیست که نگذاشت مادر و مادربزرگ و مادرهای مادربزرگ
های من نامشان در جایی بیاید... وهم سبزرنگ همان چیزیست که از آنها خواست سر به
زیر بیندازند و "بی هیچ چشمداشتی" همانی باشند که دیگران از آنها می
خواهند، که برای دیگران زندگی کنند، نه برای خودشان ...