" وقتی ما برای اعتبار دادن به روابط زنان و مردان، به تفاوت در خصوصیات
ذاتی شان تکیه کنیم، دقیقا به همان نوع تفاوت هایی تکیه کرده ایم که روابط
پادشاهان و بندگان یا برده داران و بردگان را، اعتبار می داد.
تجربه ما با نظام برده داری روشن کرد که تمکین بردگان، شخصیت آنها را گاهی
مستضعف و گاهی هم مستحکم می سازد. در حالی که احساس برتری برده داران،
همیشه آنها را به قعر اضمحلال می کشاند.
وقتی فردی هر روزه با این واقعیت رو به رو شود که بدون هیچگونه توانایی یا
تلاش بخصوص او، یک یا چند انسان با شخصیت های بسیار والا یا همتراز خود
او، به تمکینداری او وادار شده اند، سقوط و اضمحلال او، حتمی خواهد بود.
از خود بت سازی پادشاهان و برده داران، از همان نوع است که مردان و پدران،
از خود می سازند. تمام اشخاصی که با امتیازات بادآورده و تصادفی بزرگ می
شوند، کم کم سینه سپر می کنند و غبغبی به خود می گیرند و شایستگی تمام آن
امتیازات را هم حق انحصاری خود می دانند."
*
واقعیت آن است که در یک جامعه مردسالار که توانمندیهای زنان یک باور عمومی
نیست، زنان برای اثبات توانمندیهایشان باید دست به اعمالی بزنند و حتی گاه
باید بجنگند؛ آنها باید توانمندیهای خود را
نشان دهند.
اما مردان غالبا چنین نیازی ندارند، چرا که کسی در توانایی آنها تردیدی
ندارد. آنها بدون هیچ کوششی، و فقط صرف مرد بودن خود صاحب بسیاری از حقوق
هستند. حقوقی که توانایی انجام تکلیف خود را در قبال آن حقوق، به اثبات
نرسانده اند.
شاید خواندن
این نوشته ، که درک این واقعیت را ملموس تر کرده، خالی از لطف نباشد.
البته واضح است که در چنین جامعه ای، همیشه زنانی هم هستند که نیازی برای
اثبات توانمندی خود نمی بینند. همچنانکه مردانی هم هستند که توانایی های
خود را اثبات می کنند.
*
جان استوارت میل، کنیزک کردن زنان، نشر بانو، 1377، ص 133
سه شنبه 28 خرداد1387 * 8:18 نجمه واحدی
|
جملات کوتاهی از کتابهای درسی ما در دوران مدرسه، گاه به سیاه ترین
سندهایی بدل می شوند تا نهایت پست جلوه دار بودن "زن" را در اذهان آدمیان
نشان دهند. اذهان کسانی که آنقدر مهم بوده اند که از آنان سخنانی در
کتابهای درسی فرزندان یک دیار، به چاپ رسیده است.
در کتاب تاریخ معاصر ایران، یکی از مفاد فلان اقدام دولت پهلوی که کل این
اقدام با مخالفت روحانیون مواجه شد، در نظر گرفتن حق رای برای زنان بود.
هیچ کاری نه با واقعیت این اقدام و نه با چرایی مخالفت روحانیون ندارم. یک
جمله در پاورقی کتاب بعد از گذشت اینهمه سال هنوز در ذهن من نقش بسته است.
برای توجیه مخالفت با این حق برای زنان، مولف در پاورقی کتاب جمله ای از
بزرگی آورده بود :
" ما با حق رای زنان مخالف نیستیم، ما با فحشا مخالفیم."
سه شنبه 21 خرداد1387 * 13:50 نجمه واحدی
|
دوباره
شروع کرده به یکریز حرف زدن . تو وجودش چیزی به اسم تحمل نمی تونی پیدا
کنی . توی همون چند لحظه اول تمام چیزایی که تو این مدت ، شنیده و دیده و
خریده و خورده و همه اون جاهایی که رفته رو برات تعریف می کنه ، بی کم و
کاست ، درست از لحظه ای که باهاش خداحافظی کردی تا همین لحظه ای که دوباره
می بینیش .
شب
که رسیدیم خونه دیدیم اون هم اونجاست . کلی ذوق کرده بود از این بی خبر
اومدن ما . یه چادر کشیده بود روی سرش و از تو راهروی پایین هی سرک می
کشید که ببینه کی اومده و کی نیومده .
بار و بندیل رو ول می کنم گوشه اتاق و میشینم تا تکیه بدم به پشتی بغل
دیوار. هنوز جورابامو در نیاوردم که صندلی رو میکشه روبروم و میشینه روش .
و مثل همیشه بی مقدمه شروع میکنه به تعریف کردن.خیلی حواسم به حرف هایی که
میزنه نیست . بیشتر دارم نگاهش می کنم . بزرگ شده و البته جذاب ! پاهای
بلندش آدم رو یاد جودی ابت میندازه و همینطور طرز حرف زدنش که تمام اعضای
صورت و دست و پاهاش رو برای ادای حق مطلب به کار می گیره . داره از مدرسه
شون حرف میزنه و از همکلاسی های - به قول خودش – پوچش (!) . میگه که مدرسه
شون از همون اول از همه تعهد گرفته که با چادر بیان مدرسه ، اما بچه ها دم
در مدرسه که می رسن تازه چادراشون رو میندازن سرشون .بعد رو به مامانم مثل
خاله زنک ها میگه :
- حداقل نمی کنن چادرشون رو بذارن توی کیف ! همونطوری میندازن روی دستشون و راه می افتن تو خیابون !
دوباره بر می گرده سمت من و باز مثل همون خاله زنک ها خیلی غلیظ میگه :
-واللا!!!
و منتظر تایید من میمونه .
لبخند
به لب نگاهش میکنم . بر خلاف همیشه از اینکه میبینم روی این مغز کوچولو
کسی انگار مغرضانه خط خطی های کم رنگی رو با ماژیک دسن کرده دلگیر نمیشم .
دارم فقط نگاهش میکنم و به این فکر میکنم که چقدر این بچه ها معصومند و
دوست داشتنی و اینکه چقدر بدون این آدمهای دور و برم خالی ام .
یکدفعه چیزی یادش میاد و همونطور بی مقدمه میپرسه :
-تو جن دیدی ؟
وا میرم !
بدون
هیچ مکثی ، یه راست میره سر اصل مطلب و از همکلاسی ای میگه که همراه مادرش
رفته پیش یه دعانویس به امید اینکه دعایی مرقوم شود اندر احوالات چگونگی
جلب دوستی قوم شوهر !!
یاد افرا میافتم و پستی که تجربه ای مشابه تجربه اکنون من بود .
به
فاطمه نگاه می کنم . هنوز حرف هاش تموم نشده . رسیده به قسمت سرگذشت مرد
دعانویس که چطور لایق این عنایت شده و اینکه چطور همیشه 2 نفر از اجنه
محترم یا شاید محترمه ایشون رو در انجام این مهم یاری می رسونن ! دست آخر
هم برای اینکه جای هیچ شک و شبهه و احیانا سوالی رو باقی نذاره از
همکلاسیش میگه که چطور به مرد مذکور ایمان آورده وقتی که جناب دعانویس از
مفاد صحبت در گوشی ایشون با مادرش قبل از اینکه وارد مکان مورد نظر بشن
اطلاع داشته و نیز خبر از نماز های صبح قضا شده دختر داده (!) که گویا
باعث تحول بنیادین در کردار و رفتار دختر قصه شده ! اما تو ذهن من دوباره
یه زنجیر از مترادف ها شکل می گیره ؛ بعد ، چندبعدی ، وجه ، multifacet ، الماس ، تجزیه نور ، آز اپتیک ، فیزیک ، زهره ، .... .
انسان وقتی دلش گرفت
از پی تدبیر میرود
من هم رفتم
رفتم تا میز
تا مزه ماست ، تاطراوت سبزی .
آنجا نان بود و استکان و تجرع ؛
حنجره می سوخت در صراحت ودکا .
باز که گشتم *
فاطمه
هنوز حرف میزد . موضوع بحث عوض شده بود . داشت از شیرین کاری جدید محمد
جواد می گفت که متن های عامیانه رو تبدیل می کنه به متن ادبی ! و بعد خیلی
جدی شروع کرد به خوندن :
-الستان را گال می زنم ، ولستان را نیز گال می زنم
-دشمن دندان هایشان می باشم ، دشمن دندان هایشان می باشم
-دان و دان و دان می دانم ، هر آنچه را که بخواهید می خوانم ...**
اونشب
ذهن من هم وراجی هاشو شروع کرده بود که : چرا باید فاطمه به همون چیزایی
فکر کنه که مادرش و مادر بزرگش و مادر مادر بزرگش و مادر مادر مادر بزرگش
به اون ها فکر می کرده ؟چرا همیشه این یه جا موندن ها و تکون نخوردن ها
نصیب روزگار فاطمه هاست نه محمد ها ؟ چرا مایی – زن هایی – که همیشه دچار
توهم خاص بودنیم ، نمیتونیم حتی اندازه یه نسل متفاوت تر باشیم ؟
چرا
هیچ وقت نمی شه خودمون باشیم ؟ چرا حتی سعی نمی کنیم چیزی ببینیم غیر از
اونچه که دیگران همیشه برامون تصویر میکنن ؟ که اگر می کردیم امروز روز
دیگه ای بود ! چرا ما زنها شدیم تنها موجودای یک بعدی این عالم که هرکسی
می تونه برنامه نه تنها لحظه بعد ، که سال بعد و سال های بعدتر عمرمون رو به راحتی حدس بزنه ؟
پس
فرداش که ناهار رفته بودیم خونه خاله ، یه سرک کشیدم تو اتاق محمد جواد .
روی یه ورق یه مساله ریاضی به نظر خودش لاینحل رو نوشته بود و چسبونده بود
رو در کمد . خودشم طبق معمول پشت کامپیوتر گیم بازی میکرد و چیزی رو با
خودش زمزمه می کرد :
-الستان را گال می زنم ، ولستان را نیز گال می زنم
-دشمن دندان هایشان می باشم ، دشمن دندان هایشان می باشم
-دان و دان و دان می دانم ، هر آنچه را که بخواهید می خوانم ...
*سهراب سپهری ، نزدیک دورها
**شعر برنامه عروسکی الستون و ولستون : الستونو گول می زنم ، ولستونم گول می زنم ، دشمن دندوناشونم ، دشمن دندوناشونم ...
منبع
یکشنبه 19 خرداد1387 * 20:27
|
مدتی پیش در یکی از شبکه های نسبتا محترم تلوزیون عزیز کشورمان مستندی کوتاه پخش شد از زندگی "فرنگیس حیدر پور". گزارشگر به روستای زادگاه این زن، به گیلان غرب می رود و در به در سراغ خانه او را می گیرد تا با او مصاحبه کند.
از او می پرسد وقتی که این اتفاق افتاد (با عراقیها رو به رو شدی و با تبر آنها را به هلاکت رساندی) چند ساله بودی؟
فرنگیس پاسخ می دهد: 18 ساله
مرد مصاحبه گر می پرسد: فرزندی هم داشتی؟
پاسخ می دهد: نه!
به این عکس دقت کنید و بگویید چرا همیشه باید مونث ها "شیرزن" باشند تا بتوانند از خود به اصطلاح رشادتی نشان دهند ؟ (گمان نمی کنم چیزی که در این تندیس هست پیکر یک دختر 18 ساله باشد) و چرا همیشه باید یک کودک به این زن "آویزان" باشد، حتی وقتی که خود او می گوید که در آن زمان فرزندی نداشته است؟ یعنی اگر یک زن مادر نباشد، دیگر "زن" نیست؟!
چهارشنبه 15 خرداد1387 * 10:37 نجمه واحدی
|
این جمله را کسی برایم آفلاین گذاشته بود؛ راستش نمی دانم از کیست و از کجا آمده، فقط می دانم که ارزش شنیدن دارد:
دموكراسي اين نيست كه مرد نظرش را درباره ي سياست بگويد و كسي هم به او اعتراض نكند؛ دموكراسي اين است كه زن نظرش را درباره ي عشق بگويد و كسي هم او را نكشد!
سه شنبه 14 خرداد1387 * 22:15 نجمه واحدی
|
اندکی آگاهی از برابری و برابری خواهی در مورد حقوق زنان کافیست تا
دریابیم، شگفت زده شدن عده ای، از فعالیت مردان برای احقاق برابری، تا چه
میزان می تواند بی منطق و حتی خنده دار باشد! و یا اینکه دریابیم تلاش
برای ساختن جامعه ای که هر دو جنس در آن سهم برابری از "انسان" بودن
دارند، به هیچ عنوان به معنای ستیزه و درگیری با جنس مذکر نیست (جنسی که
ما گمان می کنیم، همیشه غالب بودنش به معنای همیشه پیروز بودنش است).
این جمله را که اکثرا در مورد رابطه دو نفره زناشویی به کار می برند، به
گمانم می توان به کل جامعه نیز تعمیم داد: اگر هر دو جنس برنده نباشند، پس
هر دو جنس بازنده اند.
و اینکه ما از جامعه جنگلی بسازیم و قانون جنگل را بر آن حاکم کنیم، و عده
را به واسطه زور بازویشان غالب و عده ای را برای کامل کردن این رابطه دو
طرفه (ظالم و مظلومی که ظلم بدون این دو عنصر بی معنیست) مغلوب کنیم، بی
شک بزرگترین ستم را به انسانیت کرده ایم. تفاوت چندانی ندارد که انسانیت
را برای خرگوش طلب کنیم یا برای شیر، برای مرغ یا برای عقاب، انسانیت با
زورمندترین و غالبترین موجود نیز حتی قابل قیاس نیست. و چه دردآور است این
که کم نیستند کسانی که واقعیتی چنین واضح را درک نمی کنند.
قصد آن دارم که در بخش تازه ای، با عنوان سهم مردان از برابری، از این حق
انسانیت بگویم که در جامعه ای که در آن همه چیز یا زنانه و یا مردانه است،
از هر دو جنس پایمال می شود...
دوشنبه 13 خرداد1387 * 20:26 نجمه واحدی
|
[ یکی از دختران کلاس بعد از ازدواج ] : توی این یک هفته (منظورش یک هفته
فرجه امتحانهاست که هیچکس دیگری را ندیده است) تنها کسی که مونده بودم با
چه رویی ببینمش نجمه واحدی بود!
چند روز بعد به دوست دیگری از دلیل مخالفت من با ازدواج می گوید : روشنفکرا همشون با ازدواج مخالفن!
(توضیح: من هرگز یک کلمه هم در مورد ازدواج و موافقت یا مخالفتم با آن به او یا هیچکس دیگر چیزی نگفته ام)
روز دیگری مشغول حرف زدن با او در مورد ازدواجش هستیم، به عبارت دیگر او
مشغول گفتن و من مشغول شنیدنم. بین حرفهایش می گوید: تو راست می گی،
ازدواج خیلی وقت آدم رو می گیره!
(توضیح 1 : من به خاطر نمی آورم هرگز همچین حرفی زده باشم!
توضیح 2 : اگر هم فرض را بر این بگیریم که ازدواج وقت آدمها را بگیرد، این
آدمها غالبا خانمها هستند، و ثانیا منظور هنگامیست که زیر یک سقف، زندگی
مشترک مستقلی را آغاز کرده باشند. به هر حال شخص مذکور فقط نامزد کرده
بود!)
در جمعی دوستانه، یکی از دوستان، گویا برای خالی نبودن عریضه به من می گوید: خب، خانم واحدی کی بیایم شیرینی بخوریم؟!
دو نفر دیگر که گمان می کنند از تمام عقاید و باورهای من کاملا مطلعند می
گویند: ایشون اصلا قصد ازدواج نداره، از ازدواج هم متنفره، از همه آقایون
هم بیزاره و می خواد که سر به تن هیچ آقایی نباشه!
اولین نفر که همه این حرفها را به راحتی می پذیرد می گوید: خب امیدوارم یه پارتنر خوب پیدا کنین و با هم زندگی خوبی داشته باشین...!
(توضیح: واضح است، نیازی به توضیح ندارد! فقط یک سوال: شما جایی رو نمی شناسین که پارتنر خوب بشه پیدا کرد؟!!!)
این اتفاقات با نمک (که کم نیستند) را اگر کنار هم بگذاریم، می توانیم به
این نتیجه برسیم که چون من چند بار از حقوق زنان گفته ام و دفاع کرده ام،
لابد از آقایان متنفرم! و شخص مردستیزی هستم! و لابد چون زندگی مشترک هم
به معنی زندگی کردن زیر یک سقف با یک شخص مذکر است در نتیجه با ازدواج هم
مخالفم!!
خب این هم نتیجه ایست برای خودش!
اما من از همین جا اعلام می کنم که : چه ربطی داره؟
باز هم به همه کسانی که بتوانند به این سوال پاسخ دهند جوایز نفیسی (عمرا) داده خواهد شد!
پنجشنبه 9 خرداد1387 * 17:29 نجمه واحدی
|