دوستی در وبلاگش نوشته بود:
"همه چیمونو کشیدن پایین ..... ما هم مثل احمقها فقط نگران (...)مون هستیم!"
هرچند که انتخاب این جمله توضیح مفصل و تمام و کمالی می خواهد، ولی عجالتا
فقط این را بگویم که با خواندن این جمله به طرز عجیبی یاد "زنان"
افتادم... غصه های زنانه، دردهای زنانه...
اینکه همه هستی و زندگیت را خلاصه می کنند در یک اتفاق ساده...
اینکه خوشبختی یا بدبختی، گره افتادن یا باز شدن گره بختت هنوز هم که هنوز است در یک کلمه شش حرفی احمقانه خلاصه می شود: ازدواج!
اینکه بزرگ ترین و وحشتناک ترین رازی که در دلت نگه داشته ای خاطره ایست تلخ از یک دست درازی، از یک تجاوز...
اینکه بزرگترین آرزویت شده است پیدا کردن نیمه گمشده ات!
و ارزشمندترین چیزهایت سرویس طلا و جواهرات عقدت، یا حلقه ازدواجت،
و بزرگترین حقت هم لابد مهریه ات!
آری.. این جمله، حال ما زنان است... که حق زندگی را از ما گرفته اند و نگران تجاوزها هستیم! نگران نگاههای بد! نیت های پلید!
پنجشنبه 31 مرداد1387 * 2:10 نجمه واحدی
|
"دختر ورزشکار هرگز با غرور فاتحانه پسربچه ای که شانه های رفیقش را به خاک می رساند آشنا نمی شود. از سویی، در بسیاری کشورها، دختران جوان هیچگونه آموزش ورزشی ندارند. چون نزاع و صعودها بر آنها منع شده است. آنان فقط پیکر خود را به نفع انفعالی تحمل می کنند. و آشکارتر از دوران سنین اولیه، از سر برآوردن از ورای دنیایی که به آنها داده شده است، از آشکار شدن بر فراز بقیه انسانیت باید انصراف یابند: برای آنها اکتشاف، جرات ورزیدن، تجاوز از حدود ممکن، ممنوع شده است. به خصوص رفتار ستیزه جویی که برای پسران جوان خیلی با اهمیت است تقریبا بر دختران ناشناخته می ماند.
قطعا زنها خود را با یکدیگر مقایسه می کنند، اما ستیزه جویی، چیزی جز مقابله انفعالی است: دو آزادی، در مقام آزادی های صاحب سلطه، بر دنیایی که می خواهند مرزهایش را به عقب برانند، با یکدیگر مواجه می شوند.
صعود کردن بیش از رفیق، خم کردن بازوی حریف، عبارت از آشکار کردن برتری خود بر تمامی زمین است. این شرایط پیروزمندانه بر دختر مجاز شناخته نشده، به خصوص خشونت و تندی بر او منع شده است.
... خشم و طغیانی که که در عضله ها راه نیابد به صورت تخیلی باقی می ماند. این که انسان نتواند هیجان های قلبی خود را بر چهره خاک ثبت کند، محرومیتی شدید است."
سیمون دوبوآر، جنس دوم، جلد ۲، فصل ۲ (دختر جوان)
و هیچ چیز بدتر از این نیست که نه تنها تو را از چیزی محروم کنند، بلکه به تو بیاموزند نفرت از آن را! خوشحالم که زنان این روزها در بسیاری از عرصه های ورزش می درخشند، هرچند که این زنان در کشور من در اطراف من هنوز بسیار بسیار کمند، اما واقعیت این است که خود من از ورزش بیزارم، آموخته ام که از ورزش بیزار باشم، مخصوصا بازیهای تیمی، مخصوصا وقتی که رقابتی در میان است!
و همه این ها را من آموخته ام. کسانی به من یاد داده اند این نفرت را. کسانی که امیدوارم هرگز یکی از آنها نشوم...
شنبه 26 مرداد1387 * 12:33 نجمه واحدی
|
این بیتی از ترانه ایست که یکی از هنرمندان (مرحوم)مان خوانده است:
دلم می خواد باور کنی
از ته دل می خوام تو رو
وقتی می گم بمون، بمون (!)
وقتی می گم نرو، نرو (!)
خب این هم یک جورش است؛ عشق به سبک ایرانی! مخصوصا وقتی که عاشق از غیور مردان باشد!
دوشنبه 7 مرداد1387 * 18:33 نجمه واحدی
|
این روزها جنس دوم را می خوانم... چه ظلمیست وقتی ساعتها و ساعتها حرف برای گفتن داری، اما گوشی شنوا نیست. و یک وبلاگ تریبون تو شده، که اگر نتوانی در آن "آنطور که باید" حرفهایت را بنویسی، حتی خوانده هم نخواهی شد. و دیگران حقیقتا این اشتیاق دردناک تو را برای گفتن، برای بیشتر و بیشتر گفتن، و این طمع تو را برای شنیده شدن درک نمی کنند. حتی اگر این دیگران زنانی از جنس تو باشند.
به سیمون دو بوآر قبطه می خورم. که حرفهایش را زده است، در دو جلد کتاب. حتی اگر دو جلد کتاب کافی نیست. حتی اگر بعضی از حرفهایش پذیرفتنی نیست. حتی اگر بوآر ایرانی نیست. او حرفهایش را زده، و مثل من بغض و انزجار و نفرت بیش از حد به سکوت وادارش نکرده اند.
گاهی دلم می خواهد از سهم بزرگی که برخی نویسندگان و اندیشمندان در این تبعیض و نابرابری و اسارت زن داشته اند بنویسم؛ اما دریغ از اندکی آرامش، که حرفم را پذیرفتنی کند و بغض و نفرت را در نوشته ام بی رنگ. اگر بنا به داد و فریاد و توهین و تمسخر بود، دیگران به اندازه کافی این کار را کرده اند. من به بیانی نیاز دارم که خواننده را لحظه ای متوجه عمق فاجعه ای که در آن است بکند، و خشم و نفرتم آنقدر زیاد است که عاجزم از این بیان...
و سهم من این روزها حسرت لحظه ایست که این انزجار را فراموش کنم، این بغض را فرو خورم و بدون آنکه صدایم بلرزد پشت تریبونی قرار بگیرم که بتوانم با آن از اسارتم بگویم، از نادیده ماندنم...
شنبه 5 مرداد1387 * 12:52 نجمه واحدی
|
"پسربچه، اعم از اینکه جاه طلب، گیج،یا محجوب باشد، به سوی آینده ای باز، خیز برمی دارد؛ دریانورد یا مهندس می شود، در مزارع می ماند یا عازم شهر می شود، دنیا را می بیند، ثروتمند می شود؛ در قبال آینده ای که بخت های غیر منتظره ای در آن به انتظارش هستند، خود را آزاد احساس می کند. دختر بچه، در آینده، همسر، مادر و مادربزرگ خواهد شد؛ خانه اش را درست همانطور نگاه خوهد داشت که مادرش خانه خود را نگاه می داشته. همان طور که خودش مورد مراقبت قرار داشته، از فرزندانش مراقبت خواهد کرد: بیش از 12 سال ندارد، ولی سرنوشتش از همان زمان در آسمان رقم زده شده است؛ آن را روزی از پس روز دیگر کشف خواهد کرد بی آنکه هرگز خودش آن را خلق کند؛ دختر بچه کنجکاو است، اما بر اثر به یاد آوردن زندگی ئی که تمام مراحلش قبلا پیش بینی شده است و او هر روز به نحوی اجتناب ناپذیر به سویش گام بر می دارد، دچار بیم می شود."
سیمون دوبوآر، جنس دوم، ترجمه قاسم صنعوی، نشر توس، 1380، جلد دوم، ص 55
جمعه 4 مرداد1387 * 11:23 نجمه واحدی
|