عدالت را برای ما اینطور معنا کرده اند: رسیدن هر کس به حق خودش!
خب، اینطوری خیلی راحت تر است! می توان حق هر کس را به شکلی (و متفاوت با دیگری) تعریف کرد، و حقش را هم به او داد، و عدالت را هم رعایت کرد. غیر از این است؟
و در این حالت اگر یک بچه از ما پرسید چرا حق من این است، پاسخ می دهیم چون تو بچه ای و حق بچه ها همین است! و اگر یک زن هم پرسید چرا حق من این است، یا در بعضی مواقع هم پرسید: پس حق من چه شد؟ پاسخ می دهیم حق تو همین است! چون تو زنی. یا خواهیم گفت: کدام حق؟ زنها که در این مورد حقی ندارند!
[مردها هم که به گمانم هیچ وقت نپرسند چرا حق من این است! مگر اینکه فیلسوف باشند، یا خیلی عادل؛ و یا بسیار پررو!!]
حالا این حق ها از کجا می آیند؟ خب از تکلیفها. آدمها بر اساس تکلیفهایی که دارند حقوقی هم دارند.
و تکلیفها بر چه اساس تعریف می شوند؟ بر اساس توانایی ها.
پس این که حقوق زن و مرد با هم یکسان نیست، به این معناست که توانایی های یکسانی ندارند؟ بعضی ها این طور گفته اند.
شما چطور می گویید؟ آیا در دایره لغات شما هم مساوات و عدالت و شباهت را به چند شکل معنی کرده اند؟
بعدا نوشت(!):
مساوات... شباهت... مساواتی که شباهت را سبب نمی شود... شباهتی که مساوات را نقض می کند...
ببینید به یک بچه و یک جوان ۲۰ ساله، و یک پیرمرد یک جور غذا نمی دهند. ما نمی توانیم برای هر ۳ شیرخشک بخریم و بگوییم که حالا عدالت را رعایت کرده ایم. شباهت به معنای مساوات نیست. مساوات باید وجود داشته باشد اما شباهت نه. زن و مرد هر دو حقوقی دارند اما این حقوق به هم شبیه نیست، هر چند که مساویست(!)چرا که استعدادهای هر کدام و توانمندیهای هر کدام به هم شبیه نیست. زن و مرد با هم مساویند اما به هم شبیه نیستند. خداوند هر یک از این دو را برای تحکیم بنیان خانواده، به شکلی و با توانمندیهایی آفریده. مرد کارکرد زن را ندارد و مثلا هیچ وقت نخواهد توانست یک مادر باشد. زن هم هرگز نمی تواند از پس مدیریت خانواده مانند مرد برآید.
می دانید متفکرین بزرگ... شما خیلی با مزه اید! و البته بسیار زیرک! احتمالا سقراط هم در مقابل چنین سفسطه ای به زانو درمی آمد.
بیایید سعی کنیم اینها را باور کنیم:
۱. زن و مرد هر دو استعدادها و توانمندیهای مساوی ای دارند، که البته به هم شبیه نیست! مثلا مرد قدرت تفکر و تجزیه و تحلیل و همچنین توانایی مدیریت و رهبری، و همین طور توانایی پرداختن به مسائل کلی و کلان، و همچنین اجرا و انجام و به عمل درآوردن همان تفکرات و تجزیه و تحلیلها و قانونگزاریها، و نیز انجام کارهایی که به قوای بدنی نیاز دارد و همین طور توانایی انجام کارهایی که به قدرت و صلابت و شهامت نیاز دارد مانند حضور در ارتش و نیروهای سه گانه را دارد، و زن توانایی انجام کارهایی که نیاز به روح لطیف و صبر و استقامت داشته باشد مانند پرستاری، معلمی، مربی گری مهد کودک (که شکل دیگری از همان معلمی است) و مهمتر از همه تربیت نسل بعدی را داراست. می بینید که اینها به هم شبیه نیستند اما ببینید! کاملا با هم مساویند! تازه همان وظیفه تربیت نسل بعدی بیش از تمام کارهایی که کل بشر در طول تاریخ انجام داده، و تمام اکتشافات و اختراعاتی که به ثبت رسیده و کلا هر کاری که هر کسی در زندگیش انجام داده، ارزشمند است! برای همین است که بهشت زیر پای مادران است! نه! قصدم اصلا فریب دادن کسی نیست! واقعا همان جهاد زن که همانا شوهرداریست کاملا مساویست با همه این کارهای مردانه!
۲. در قبال این توانایی های مساوی، و متعاقبا تکالیف مساوی، حقوق مساوی ای هم وجود خواهد داشت. که شاید روزی به جزئیات این مساوات هم بپردازیم(!)
۳. همه زنان در کل دنیا در طول تاریخ، با همه مردان در کل دنیا در طول تاریخ دارای تفاوتهای غیر قابل انکاری هستند، پس اگر حق آنها با هم برابر و مساوی باشد و از هر دو یک چیز بخواهیم و به هر دو یک حق بدهیم، ناعادلانه عمل کرده ایم!
همانطور که می دانید سرخ پوستان و سفیدپوستان و سیاه پوستان و زردپوستان دارای تفاوتهای انکارناپذیری با یکدیگر هستند. (این چه لحن خواندن است؟! دارم جدی می گویم!) برای همین هم هست که بیانیه حقوق بشر را ۴ مدل نوشته اند! چون اگر غیر از این بود که ناعادلانه بود. (جدا؟! ۴ مدل ننوشته اند؟ خب اینکه عین بی عدالتیست! پس بگو چرا نظام مقدسمان قبولش ندارد!) تازه اقوام گوناگون در کشور خودمان هم با هم متفاوتند، من که نمی توانم باور کنم یک شیرازی همانطور باشد که یک کرد و یک بلوچ هست. فلذا همین روزها قصد دارم اعتراض جانانه ای به قانون اساسی کشورمان بکنم که چرا برای همه یک جور نوشته شده! مگر نمی بینند که یک اصفهانی هیچ وقت نمی تواند کاملا شبیه به یک ترک یا به یک مشهدی باشد؟!
۴. همانطور که همه می دانند خانواده که به منظور تحکیم بنیانش زن و مرد به این شکل و با این توانمندیهای مساوی (ولی نه شبیه!) خلق شده اند، از ازل وجود داشته است!! مبادا فکر کنید که نظام خانواده چند سالیست که به این شکل در آمده! و به غذایی بدل شده که برای خوردنش به قاشق و چنگال که همانا مرد و زن باشند نیاز است! همیشه خانواده وجود داشته و مرد از ازل برای توانایی های ذاتی ای که با هدف تحکیم بنیان خانواده در او به ودیعه نهاده شده، به امر مقدس مدیریت و رهبری خانواده می پرداخته و زن هم به همین ترتیب...!
اینها را باید باور کرد... یعنی می شود؟
پ. ن: به این موارد این را هم باید اضافه کرد که
۵. همانطور که می دانیم محول کردن تکلیف به کسی که توانایی انجام آن را ندارد و در نظام تکوینی (؟!) خلقت اصلا برای انجام آن کار ساخته نشده، ظلم بزرگیست که توقع انجامش واقعا نابجاست. برای همین هم هست که در قوانین و شرع و عرف ما، زنان از انجام خیلی از کارها منع شده اند و برای همین هم هست که به همین ترتیب و به شکلی کاملا مساوی(!) مردان هم از انجام خیلی از کارها منع شده اند(!!!).
حالا هی(!) بیایید و بگویید عدالت در جامعه ما برقرار نیست و زنان و مردان با هم مساوی نیستند....!
چهارشنبه 24 مهر1387 * 23:41 نجمه واحدی
|
انتخاب کردن در نظر من،
عبارت از برگزیدن یک چیز نبود،
بلکه پس زدن آنچیزی بود
که برنمی گزیدم.
آندره ژید
جمعه 19 مهر1387 * 10:16 نجمه واحدی
|
فیلمی خانوادگی می بینم. دختر دایی ها و دخترعمه های جوان و نوجوانی که
بعد از تهیه کارتهای عروسی، خستگی در می کنند. دوربین روی چهره دختر می
رود، همان دختری که چند روز دیگر احتمالا سفیدبخت می شود. با موبایلش
مشغول است.
- شما داری چی کار می کنی؟
- (با لبخند) به آقامون اس ام اس می زنم...
چند لحظه بعد رو به دوربین می گوید:
شاید آقامون نخواد از من فیلم بگیری (!)
در مراسم عروسی، با شوق و ذوق به سمت عروس می رویم، تا با او عکس بگیریم.
- مریم بیا عکس بگیریم...
خواهر داماد می رسد و می گوید:
- داماد اجازه نداده کسی با عروس عکس بگیره (!)
ساعتی بعد، داماد وارد مجلس می شود... پسربچه ای احتمالا پیش مادرش آمده.
شاه داماد برآشفته و عصبانی، انگار که عامل اصلی قتلهایی زنجیره ای را کشف کرده باشد، به پسربچه اشاره می کند:
- این اینجا چی کار می کنه؟ کی اینو اینجا راه داده ...؟
دخترک، عکس های عروسیش را آورده:
- بیایین ببینین، می خوام ببرم...
- فوقش بعدا میام خونتون سر فرصت می بینیم...
- خونه خودمون نمی برمش؛ پیش آقا سعید بوده. (لبخندی به پهنای صورت می زند
و انگار که شیرین ترین اتفاق زندگیش را شرح می دهد ادامه می دهد) توی یک
کمد گذاشته بودش، هزارتا قفل هم بهش زده بود. میگه خونه خودمون که بریم،
یه جای امنی حتما براش درست می کنم (!)
عکس پدر شوهرش را نشان می دهد:
- خیلی اهل حاله! اون شب عروسی به آقا سعید گفته "عروسک قشنگی پیدا کردی!"
لبخند می زند وقتی این را می گوید... او لبخند می زند...
دلم می گیرد، از این دخترکانی که فقط وقتی قفس را ببینند، مرغ خوشخوان
بودنشان را باور می کنند؛ و به وجد می آیند از این ارزشمند بودن! چه راهی
ساده تر از این؟! می نشینی تا یکی بیاید روی تو حساس شود، اجازه نفس کشیدن
را به تو ندهد، در گنجه ای با هزار قفل و زنجیر از تو محافظت کند، و این
طور معلوم شود که پس تو، ارزشمندی...
بیا مرا بگیر و ببر در ته دریا نگه بدار
می خواهم احساس مروارید بودن کنم
من عاشق گوشواره های صدفم
گور پدر همه آنهایی
که سردشان است*
* متاسفم که شعری با این شهرت
را می نویسم، چه می شود کرد، واقعیت تلخ است: ما با ادبیات، مخصوصا شعرهای
فروغ، (لابد این زن بدکاره عصیانگر!) بیگانه ایم. جملات اشاره ایست به
قطعه ای از شعر "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد":
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
دوشنبه 15 مهر1387 * 19:25 نجمه واحدی
|
"چه خبره انقدر شلوغش می کنید؟ البته درسته که بعضی جاها حق و حقوق زنها
رو اونطور که باید بهشون نمی دن، و بهتره که اینطور نباشه، ولی دیگه اون
جوریام که شماها می گین که نیست! تازه، همه اینها به این خاطره که جامعه
ما در حال گذاره، الان مقایسه کنین وضعیت زنها رو مثلا با 50 سال پیش.
خیلی چیزها عوض شده، الان زنها خیلی حق ها دارن. به مرور زمان هم کم کم از
اینی که الان هستیم هم بهتر می شیم و هر روز به یک جامعه مدرن نزدیکتر می
شیم... زمان خودش این مشکلات رو حل می کنه..."
این
بخشی از حرف خیلی هاست که در مواجهه با مدافعان حقوق زن، یا به زبان می
آورند یا با واکنش و رفتارشان آن را فریاد می زنند! خب راستش را بخواهید
این واکنش واقعا غم انگیز و تاسف بار است، و بیشتر از همه اینها خطرناک...
بیایید این تفکر را باز کنیم (چرا می خندین؟ خب دارم تمرین می کنم که اگه
بعدا خدای نکرده جایی بالای منبر رفتم کم نیارم!) و ببینیم این طرز فکر با
چه پیش فرضهایی شکل گرفته و در نهایت منجر به چه چیز خواهد شد. (بسه... یه
کم جدی باشین!)
اون جوریام که می گین نیست!
در
آغاز بیایید وضعیتی مشابه را در نظر بگیریم. همه ما امروزه به یقین می
دانیم "برده داری" و یا "حاکمیت مطلقه پادشاهان" و اجبار تبعیت برده داران
از اربابانشان و یا مردم یک سرزمین از پادشاه، عین ظلم و پایمال کردن حقوق
انسانی افراد جامعه است. اربابی که گاه حتی مرگ و زندگی بنده و کنیزش در
دست اوست، و پادشاه مستبدی که حرف او قانون است، امروز شاید حتی برای ما
قابل تصور هم نیستند. و برایمان قرار گرفتن در آن چنان وضعیت هایی عین بی
عدالتی است (امیدوارم کسی حداقل با این امر بدیهی مشکلی نداشته باشد!).
اما اگر به هزار سال قبل برگردیم و به یکی از این برده ها بگوییم: "بمیریم
براتون! چقدر شماها بدبختین! چرا شورش نمی کنین...؟ مگه نمی بینین که این
اولین حق هر انسانی رو که آزاده بودنه ازتون گرفتن؟ چرا جلوی اینهمه بی
عدالتی رو نمی گیرین؟" همه می دانیم که جواب آن برده چیست، احتمالا خواهد
گفت: "بی عدالتی که خب هست... اما اون جوریام نیست که شما می گین... ارباب
ما هم خیلی آدم سنگدلی نیست. بعضی از ارباب ها اونجوری ان، نه همشون!"
آن برده قطعا نمی داند که این خود "برده بودن" است و "ارباب بودن" که باید
از بین برود، و پایه و اساس "نظام برده داری". نه فلان ظلم فلان ارباب، یا
مظلومیت فلان برده.
جان استوارت میل، می نویسد: "همه پادشاهان مستبد هم، از شنیدن فریاد و
فغان بندگان زیر شکنجه لذت نمی برند و در سرمای زمستان، یک لا پیراهن ژنده
پوشان را مصادره نمی کنند... تمام حاکمیتهای استبدادی، ... همیشه با استناد به بهترین نمونه ها، مورد تایید و تقدیس قرار می گیرند... اگر مخالفت ما با حاکمیتهای استبدادی، بر این مبنا بود که آدم های خوب وجود ندارند، شرح این نمونه ها بی ربط نمی بودند..." اما قانون را باید با شناختی دیگر و بر مبنای چیزهای دیگری نوشت...
البته این شیوه تفکر که مدافعین حقوق زن را افراط گرایان عجولی می داند، که همه چیز را، آن هم یک شبه می خواهند، اکثرا به دو دلیل شکل می گیرد:
اول اینکه خیلی از ما نمی دانیم که مدافعین حقوق زن دقیقا از چه چیزی حرف می زنند، و این حقوق زن اصلا چیست! با خودمان صادق باشیم، ما واقعا فکر نمی کنیم همه مدافعین حقوق زن همه هم و غمشان اثبات این است که (اگر زن هستند) به اندازه یک مرد زور بازو دارند، یا همه نگرانیشان از این است که چرا زنها باید در خانه آشپزی و شست و شو کنند؟ آیا ما واقعا به هر (به قول خودمان) فمینیستی که می رسیم نمی خواهیم افکار نادرستش را این طور اصلاح کنیم که زنان احساس و عاطفه قوی ای دارند و واقعا جنس لطیفی هستند؟ آیا ما واقعا توانسته ایم این واقعیت را درک کنیم که مردان هم می توانند مدافع حقوق زن باشند؟ آیا ما فکر نمی کنیم که "حق" یک چیز تکثرناپذیر است که یا باید در دست مردان باشد و یا به زنان تعلق بگیرد؟ آیا فکر نمی کنیم همه مدافعین حقوق زن، مردستیزند؟
آیا همیشه خودمان را از چیستی و چرایی قوانین مکتوب، دور نگه نداشته ایم؟ آیا همیشه فکر نکرده ایم که "لابد یه دلیلی داشته و یه حکمتی توش هست که اینهمه سال قانون بوده"؟ آیا همیشه بدون ثانیه ای تفکر، به محض اینکه فهمیده ایم فلان قانون از متون مذهبی الهام گرفته شده، "لابد درسته" و به راحتی دست از نقد نکشیده ایم؟ چندبار به این فکر کرده ایم که مثلا چرا دیه زن، نیمی از دیه مرد است؟ چند بار فکر کرده ایم که "این فلان ظلم" چه تاثیری از "نظام مردسالاری" گرفته و چرا اینهمه سال پابرجا مانده؟ چند بار خواسته ایم تمام این قوانین را - که همیشه به ما گفته اند و ما بی چون و چرا پذیرفته ایم که "در ظاهر ناعادلانه به نظر می رسند وگرنه عین عدالتند" - فقط با دلایلی که گاه به طرز آشکاری سفسطه اند، برای خود توجیه کنیم؟
دوم اینکه همین حق و حقوق ناشناخته را هم، تنها به این دلیل که هر روز و هر لحظه فقدانش را احساس نمی کنیم، ضروری نمی دانیم. و چون مردان از همه حق و حقوقشان استفاده نمی کنند و نهایت ظلمی را (که در قانون اجازه اعمالش را دارند، و غالبا ما از این قوانین بی خبریم) به زنان روا نمی کنند و زنان هم به همه این ظلم (در شرایطی که بتوانند) تن نمی دهند، ما گمان می کنیم این مبارزات و تلاش برای احقاق این حقوق و حذف ظلم از قوانین مکتوب، نا به جا و بی مورد است. و فکر می کنیم "همیشه ظلم هست... و بی عدالتی... کاریش هم نمیشه کرد... همیشه یه عده خیلی ظالمن و یه عده هم خیلی بدبخت و مظلوم..."! و با دیدن هر زن مظلومی هم می گوییم: "تقصیر خودشه! کی بهش گفته بود زن فلانی بشه؟ کی بهش گفته بود همچین کاری بکنه؟ کی گفته بود اون کارو نکنه؟ حالا هم حقشه... خودش خواسته..." [منظور البته این نیست که لزومی به اصلاح بینش های فردی افراد نیست، اما نباید فراموش کنیم که در یک "نظام" و با قوانینی که تغییر نکنند، بینش های غلط همچنان بازتولید می شوند.]
تغییر می کنه، نگران نباش، جامعه ما در حال گذاره ... زمان می بره...
این، همان بخش خطرناک این طرز فکر است! در خوش بینانه ترین حالتها هم زمان، تنها بذرها و نهالهای کاشته شده را روزی به جنگل بدل می کند (آن هم با در نظر نگرفتن مراقبتها). اما زمان هرگز خاک را به جنگل تبدیل نکرده! این فقط درک نادرست از موقعیت فعلیست که منجر به چنین تصوری می شود، و ما خوش دلانه فکر می کنیم بذر تفکرات اصلاح شده و مخالف با نظام مردسالار، در بطن این جامعه ریخته شده است! در حالی که در اشتباهیم! تغییری که ما از آن دم می زنیم و گمان می کنیم شروع کامل و خوبیست برای تغییر نظام مردسالار، آن بذری نیست که ما به آن دلخوش کرده ایم!
ما به این دلخوشیم که امروز زنان هم مشاغلی را در جامعه به عهده گرفته اند. و به چیستی این مشاغل فکر نمی کنیم. به اینکه غالب این مشاغل، خدمات آموزشی و بهداشتی است، که زنان سهم زیادی از این شغلها را به عهده گرفته اند و حتی به آنها تشویق می شوند؛ اما سهم تفکر مردسالار را از شکلگیری این مشاغل در نظر نمی گیریم. اینکه آموزش دیدن دختران از همجنسان خودشان و یا نزد یک پزشک زن رفتن برای زنان، "مناسب تر" است، چیزیست که زنان را به ایفای نقشی در جامعه (علاوه بر خانواده) کشانده است. این برای رفاه حال جامعه و سوق دادن جامعه به سوی پیشرفت و توسعه، این مشاغل را به عهده نمی گیرند، آنها بدون آنکه خود بدانند برای رفاه حال بانوان گرامی (همان "متعلقه"های قدیم حضرات آقایان) شاغل می شوند. اینهمه پلیس و آتش نشان و راننده و ... زن هم با همین اهداف مقدس به صحنه جامعه کشیده می شوند.
ما به این دلخوشیم که دیگر، زنان نباید در خانه در تنور غذا بپزند و از لب چشمه آب بیاورند و کهنه بچه بشویند، اما واقعیت این است که با وجود انواع و اقسام ماشینها و دستگاههایی که همه در خانه داریم، این باور که کار خانه برای زن (یا دختر) خانه است، جایی نرفته و گوشه ای از ذهن همه است!
می خواهم پا را از همه این قناعت کردن های کودکانه فراتر بگذارم و بپرسم: کدام پیشرفت؟ یک جامعه مطلقا مردسالار مگر چگونه باید باشد؟
اگر منظور این است که امروز به زنها اجازه حرف زدن هم می دهند، و باید برای همین هم خوشحال بود، من یکی را معذور بدارید؛ نمی توانم دلم را به چنین چیزی خوش کنم!
دیگر اینکه، چه کسی گفته که جوامع همیشه رو به پیشرفت اند؟ و همیشه وضع از آنچه هست بهتر می شود؟! احتمالا خیلی از ما باور هم نمی کنیم، که حداقل 30 سال پیش زنانی برای حق و حقوقی که ما امروز برایشان می جنگیم، جنگیده اند و حتی بعضی از این حقوق را به دست آوردند. اما با وقوع حوادثی دوباره این حقوق از زنان گرفته شد. نه! این زمان نیست که همه چیز را درست می کند! این مردم زمانه اند که باید برای تغییر شرایط نامطلوب، به وضعیتی مطلوب تلاش کنند.
خطرناکیش هم که پیداست از کجاست. همین طرز فکر بوده که صدها، بلکه هزاران سال زنان را به جنس دوم بدل کرده. و اگر قرار باشد طبق چنین طرز فکری همه مدافعین حقوق زن عالم "خفه شوند" که دیگر نباید به هیچ شکلی منتظر شکل گیری عدالت در جوامع بشری بود...
سه شنبه 9 مهر1387 * 16:47 نجمه واحدی
|
می خوام از بزنگاه بنویسم اما قبلش باید حتما توصیه های اخلاقیم رو بکنم. و یک توضیحاتی بدم. مثلا این توضیح که من فقط این سریال رو می بینم؛ اون هم به این دلیل که با افطار تقریبا همزمان است و در این زمان مجاور تلوزیون نشسته ام! و بعد هم به این دلیل که احساس می کنم کارگردان نمی خواد به جای من فکر کنه (نمی دونم چرا البته! چون نفس سریالهای تلوزیونی گویا همینه! و اینکه چرا فکر می کنم این سریال اینطور نیست؟ نمی دونم راستش!) بعد هم شاید برای اینکه شخصیتهای سریالهای طنز، ساده ان، مثل خطوط یک نقاشی!
بعد از همه این حرفها یه چیزی توی این سریال هست که من اصلا نمی تونم منظور کارگردان رو از وجودش بفهمم. از اینکه این آدم رو اصلا چرا و چرا اینجوری توی سریال گذاشته؟ و حتی نمی دونم که منظورش دقیقا چجوری بوده و می خواسته این آدم رو چجوری نشون بده....
فریده! یک دختر مثلا زشت! که به رسم خیلی جوونهای امروزی به روانشناسی و طالع بینی علاقه داره، از رفتارش پیداست که واسه خودش خانومی شده. بعضی از شخصیتهای دیگه باهاش مشورت می کنن. سوگولی باباست (که گاهی واقعا نمیشه گفت بابا برای اینکه زودتر شوهرش بده انقدر تحویلش می گیره). و در کل معلوم نیست که داره نقش دختر بد صورت خوش سیرت رو بازی می کنه یا کارگردان می خواسته چیز دیگه ای بگه...
امروز دوستی می گفت که در مصاحبه ای گویا خودش در مورد نقشش گفته که فریده نماینده یک دختر سنتیه و فرزانه نماینده یک دختر مدرن. شما سنتی بودنی در این فریده می بینید؟ سنتی ها طالع بینی می خونن؟ و دخترای مدرن عاشق شاگرد نونوایی می شن؟! تنها چیزی که سنتی بودن این فریده رو نشون میده احتمالا اون سبیلهاشه! البته این رو هم بگم که به نقل از این دوستمون، گویا رضا عطاران در مورد این سریال گفته که فیلمنامه فوق العاده تغییر کرده...
حالا به هر حال، این فریده ساخته دست فیلمنامه نویسان اصلیه، یا آش شله غلمکاری که شبکه محترم سه در بازنگریشون از اون فریده فیلمنامه اصلی ساختن، کسی می دونه نقش این فریده این وسط چیه و می خواد چی بگه؟
یکشنبه 7 مهر1387 * 1:50 نجمه واحدی
|
می دانم. می دانم فرصت هایمان کوتاه است، می دانم راه نرفته بسیار است، و مجالی نیست... دیگر مجالی نیست برای آنکه بگوییم دلهایمان از چه می گیرد و چه احساسی در دل داریم...
می دانم فقط باید استدلال کرد. با منطق، با برهان. دلیل آورد. رد کرد. تایید کرد...
اما گاهی می خواهم بگویم دلم می گیرد از این سرزمین. از این سرزمین که تا صدایی به اعتراض برمی آوری، فریادی انگار می خواهد خفه اش کند که "گر تو بهتر می زنی، بستان بزن!"
نه! من بهتر نمی زنم. من راهکار ندارم. من نمی دانم چه باید کرد...
اما فهمیده ام که چه نباید کرد... فهمیده ام که این رسمش نیست. و دلم می خواهد در وهم سبزم بگویم: خوب نمی زنید شما... خوب نمی زنید...
یکشنبه 7 مهر1387 * 1:18 نجمه واحدی
|
این برداشت هم مثل
این برداشت، از اون حرفهاییه که فقط یک سوال رو در ذهن ایجاد می کنه:
چه ربطی داره؟!
از وقتی که یادم میاد تا از حقوق زنها دفاع می کنی و از وضعیتی که دارن شکایت می کنی، طرف مقابل در مخالفت با حرفت میگه: "من که از زن بودن خودم راضیم! اصلا هم نمی خواستم مرد باشم!" یا اگه مرد باشه (در کمال خوش باوری و بلاهت) میگه: "اینها که مشکلات من نیست! زنها هم خودشون برن مشکلاتشون رو حل کنن!" (گاهی هم که بخوان اظهار فضل و کمالات کنن ادامه می دن: حق گرفتنیه!)
واقعا این آدمها فکر می کنن مرد بودن و مرد خلق شدن، مشکلی رو حل می کنه؟! یعنی نمی دونن چنین چیزی فقط پاک کردن صورت مسئله است؟ اینکه من مرد خلق بشم و مشکلات زنان رو به عنوان یک زن درک نکنم، تغییری در این مشکلات ایجاد میکنه؟ و به این معنیه که دیگه مشکلی وجود نداره؟ چرا بعضیا هیچ جوری نمی تونن مردایی رو که از حقوق زنان دفاع می کنن درک کنن؟ تازه کی گفته که چیزی که زنهای مدافع حقوق زنان ازش ناراضین "زن بودن"ه؟
این "شهروند یک جامعه مردسالار بودن"ه که ما ازش ناراضی ایم. نه زن بودن، یا مرد نبودن!
جمعه 5 مهر1387 * 16:13 نجمه واحدی
|
تفاوتی نمی کند
گرگ شکمم را می درد
چوپان سرم را می برد
پنجشنبه 4 مهر1387 * 22:10 نجمه واحدی
|
چند وقت پیش به عروسی ای دعوت شدیم به غایت شگفت انگیز!
در سالن زنانه، یک خواننده زن بسیار خوش صدایی با مانتو و مقنعه مشغول دلبری با آن صدای زیبایش بود. می گفت:
حالا همه به این عروس خانوم خوشگل بگیم:
چه خوشگل، چه خوشگل، چه خوش گل شدی امشب...
و اینطور ادامه داد:
بچه ش پسره(!)، اسمش اصغره(!)
بعدا فهمیدم به جای "خندت عسله، لبهات شکره" از این عبارت زیبا استفاده شده! یاد عروسهایی افتادم که سوار اسب می کنندشان و یک پسربچه هم جلویشان می نشانند که بچه اولشان پسر باشد!!!
البته ما که می دانیم:
عزیزم برای بابا دختر و پسر نداره!
چهارشنبه 3 مهر1387 * 17:41 نجمه واحدی
|
بین این مانتویی که کمی چروک است، آن مانتوی مشکی که واقعا گرم است، آن
مانتوی رنگ و رو رفته و ... می مانم. دست آخر مانتوی شیری رنگ الهه را که
دوستش ندارد، می پوشم. مانتو را که تنم می کنم به گشادی پایین تنه اش، که
کمی شکل دامن شده می خندم، و به الهه می گویم: پایین اینو نمی خواستی درست
کنی؟ دو طرفش را کمی بالا نگه می دارم تا کلوش بودنش معلوم شود. با پوزخند
ادامه می دهم: نگا! الهه هم می خندد و می گوید: یه درزه دیگه، یادت باشه
به مامان بدی درستش کنه! مقنعه مشکی ام را هم سه بار سر می کنم و در می
آورم تا روی سرم درست قرار بگیرد. و راهی دانشگاه می شوم.
سوار اتوبوس که می شوم دانش آموزان ابتدایی را می بینم. دختران با مانتو و مقنعه های آبی آسمانی، بنفش، یاسی...
چند دقیقه بعد زیر پل عابر منتظر ایستاده ام. زنی از پله ها پایین می
آید. با خودم می گویم این روزها چقدر اطرافم زنهای چادری زیاد شده اند! زن
به پایین پله ها که می رسد می بینم چادری در کار نیست، فقط مانتویش کمی
بلند و گشاد است. چند دقیقه بعد دو دختر جوان رد می شوند. آنها هم مشکی
پوشیده اند. البته نه بلند و گشاد، اما هیچ طرح و مدل خاصی هم ندارد.
۱۲:۴۰ دقیقه از ماشین پیاده می شوم. سر ظهر است و خیابان خیلی شلوغ
نیست. تقاطع شریعتی و همت را که می خواهم رد کنم، آنطرف خیابان فقط چند
مرد طبق معمول منتظر تاکسی ایستاده اند. چند نفر هم از این طرف می خواهند
به آن سمت بروند. احساس می کنم توجهشان را جلب کرده ام، اما نمی دانم چرا.
وارد دانشکده که می شوم احساس می کنم دختران هم براندازم می کنند. سوالی که هیچ وقت جوابی برایش پیدا نمی کنم این است که اینهمه دختر چادری چطور در دانشکده کوچک ما جمع شده اند.
ساعت 1 از دانشگاه بیرون می آیم و به سمت مغازه ای چند دقیقه پیاده روی
می کنم. سر کوچه ای زن و مردی جوان ایستاده اند، در لباس آن خانم انگار
چیز عجیبی هست که توجهم را جلب می کند، بر خلاف معمول با دقت تر نگاه می
کنم: مانتویش دقیقا تا روی مچ پایش آمده... با خودم فکر می کنم چند وقت
است این مدل مانتوها را ندیده ام؟
موقع برگشتن، از کنار یک ایستگاه اتوبوس رد می شوم، احساس می کنم مردی
با تعجب به زنی که رو به رویش است نگاه می کند، کنجکاو می شوم. در نگاه
اول برای خودم هم چیزی عجیب به نظر می رسد: او هم یک مانتوی مشکی کاملا
بلند پوشیده، دقیقا مثل قبلی...
اطرافم را نگاه می کنم... دیگر خبری از رنگهای روشن و طرحهای متنوع و
جالب لباسهای زنانه نیست. خود من جزو کسانی هستم که هیچ وقت جسارت عجق وجق
پوشیدن را نداشته ام، و روشنترین رنگی هم که برای پوششم انتخاب کرده ام
رنگ کرم یا شیری بوده و نهایتا هم یک شلوار سفید... اما به خاطر دارم وقتی
تنوع این مانتوها را در بازار می دیدم، خوشحال بودم از اینکه دیگر کم کم
مد شدن و از مد افتادن مانتوها بی معنا خواهد شد و آنقدر مدلها متنوعند و
رنگهای شاد و روشن زیاد، که می شود امیدوار بود کم کم پوششهای زنانه با
آزمون و خطای زیاد بالاخره در نهایت شکل معقولی به خود می گیرد، و چرند(!)
پوشیدن به عده خاصی محدود خواهد شد... اما حالا می بینم همه رنگهای
لباسهای زنانه مثل گذشته های دور دوباره مشکی و سرمه ای و قهوه ای و
خاکستری شده...
دلیلش هم که دیگر آنقدر واضح است که نیازی به گفتن نیست... به حرفهایی که با الهه می زدیم فکر می کنم؛ از خوشخیالیمان خنده ام می گیرد... لابد فردا من را هم به جرم روشن پوشیدن می گیرند، و من ساده دل در فکر تنگ کردن مانتویم بوده ام!
به آن بچه مدرسه ای ها فکر می کنم با آن لباسهای رنگ روشنشان... یعنی
وقتی کمی بزرگتر شوند این رنگهای شاد را به جرم زن بودن از آنها خواهند
گرفت؟
چهارشنبه 3 مهر1387 * 1:16 نجمه واحدی
|
فریز می گوید:
"مردان خدایان را می سازند،
زنان آنان را می پرستند."
جنس دوم، ص 507
دوشنبه 1 مهر1387 * 22:3 نجمه واحدی
|
گاهی به مهمانیها فکر می کنم. به مهمانیهایمان: مهمانیهای ما ایرانیها.
خب جامعهمان را فکر کنم بشود به دو دسته تقسیم کرد: کسانی که شئونات اسلامی را رعایت نمی کنند، و کسانی که رعایت می کنند! و طبق این تعریف مهمانیها هم به دو شکل برگزار می شوند: مهمانیهایی که یک قسمت بیشتر ندارند و زن و مرد کنار همند، و مهمانیهایی که دو قسمته می شوند: خواهران، برادران!
به دلایلی بنده همیشه در این دسته دوم بوده ام، اما یک تفاوتی وجود داشته: اینکه علی رغم آنکه به زور هم که شده باید شئونات اسلامی را رعایت می کرده ایم، با اینحال مهمانیهای ما یک قسمت بیشتر نداشته، که آن هم قسمت مردانه بوده!
نمی دانم چطور است که در فامیل ما و مهمانیهای خانوادگیمان، اصولا همیشه مردان مهمان هستند. زنان همیشه یا در آشپزخانه اند، یا در اتاق خوابها، یا در حیاط، و جایی بالاخره سرشان به یک چیزی گرم است. و نمی شود هم که این تابو را شکست، چرا که به راحتی مردها از مکانهای زنانه رانده می شوند و زنها هم اگر استثنائا به شکل مهمان در جایی نشسته باشند، به مکانهای زنانه خوانده می شوند!
آنچه واضح است این است که زن ها (در فامیل ما البته!) چه صاحبخانه باشند، چه مهمان، به هر حال صاحبخانه اند، باید کمک کنند، ظرفی را بشویند، غذایی را بکشند، چیزی را تزئین کنند، پذیرایی کنند، و خلاصه اگر صاحبخانه کاری دارد، تعارف نباید بکند!! زنها هستند!! و مردها هم (در فامیل ما البته!) چه صاحبخانه باشند چه مهمان، در هر دو صورت مثل یک مهمان پذیرایی می شوند...
و هیچ چیز ناراحت کننده تر از این نیست که می بینی این وضعیت برای هیچ کس انگار ناراحت کننده نیست. البته ناراحتی اصلی از این نیست که دعوت به یک مهمانی گاهی برایت مثل دعوت به یک کار اجباری می شود، آن هم کاری که نه از روی لطف که انگار از روی وظیفه انجام می دهی! ناراحتی از این است که ما انگار پذیرفته ایم تدارک مهمانیها به هیچ وجه نمی تواند لذتبخش باشد، برای همین هم نباید حضرات آقایان را با این کارهای سخیف و خسته کننده آزرد! و همین تصور نادرست باعث می شود که این تدارکات هم جدا خسته کننده شود وقتی اطرافیانت یا زنانی از نسل قبلند که تجربیات عمیقشان و یا خاطرات دل انگیزشان را برای هم تعریف می کنند، یا دختران دم بختند که آنها هم ایضا! یا دختران بعد از باز شدن بختند(!) که آنها هم ایضا...!
خلاصه که مهمانیهای ما را خدا نصیب گرگ بیابان نکند!
دوشنبه 1 مهر1387 * 0:41 نجمه واحدی
|