اینکه مردان هم باید در مسائل زنان خود را سهیم و مسئول بدانند، چیزیست که
به گمانم هنوز هم برای خیلی از ما نالازم و حتی عجیب است! گاهی حتی در
کتابها و مقالات و صحبت های مدافعین حقوق زن هم می بینیم که از آگاه کردن
مردان از حقوق زنان، مانند یک نیاز تازه کشف شده حرف می زنند! مثلا این طور که
تحقیقات نشان داده که این امر هم در بهبود وضعیت زنان سهیم است! وگرنه که
به شکل عقلانی و منطقی شاید به نظر بی ربط هم برسد!!
واقعیت این است که این مساله ایست که هنوز با آن دست و پنجه نرم می کنیم،
و به بدیهیات برای ما تبدیل نشده... [اعتراف می کنم که خود من هم نمونه
بارزی از آن هستم! چرا که هنوز هم یک جایی در اعماق ذهنم می بینم که وقتی
خود زنان هم در مقابل مدافعین حقوق زن "مقاومت" می کنند، شاید مردان و
حضورشان کمی به درجه دوم اهمیت نزول کند!]
پسرانی که من در اطراف خود دیده ام به این چند دسته تقسیم می شوند:
1. دسته اول کسانیند که اصولا در مقابل مسائل زنان هیچ نظر خاصی ندارند؛
موافقند که در بعضی موارد در حق زنان ظلم هایی صورت می گیرد، و اگر یقه
شان را بچسبی و مجبورشان کنی که چیزی بگویند، دم از برابری و دفاع از حقوق
زن و "ما خودمان اینکاره ایم" و "می دانیم چه می گویید" و "بله موافقیم" و
از این جملات نغز می زنند. این دسته شاید بیشترین درصد را تشکیل دهند و
خوش دلانه فکر می کنند که اگر جمله "زن و مرد هر دو انسانند" را بپذیرند
یعنی که با هر شکلی از تبعیض و نابرابری مخالفند! البته اینها همان
عزیزانیند که اگر یک خانم چادری، یا یک خانم برعکس(!) ببینند قیافه شان را
در هم می کنند و گمان می کنند قضاوت آنها کاملا شخصی است و هیچ ربطی به
نظام مردسالار و سرسپردگیشان به این نظام ندارد. این افراد آن موقعی که
همسرشان را از بین خانمهای "نجیب و محجبه" انتخاب می کنند هم همین فکر را
می کنند. و آن موقعی که ادامه تحصیل را از همسرشان منع می کنند هم "به
خاطر خودش" این کار را می کنند و همچنان معتقدند این هیچ ربطی به نظام
مردسالار ندارد. اگر روزی نتوانند دخترشان را هم با پسری ببینند همچنان بر
همین باورند و ... . البته دقت داشته باشید آنها هیچ مشکلی با مدافعین
حقوق زن ندارند (البته تا وقتی که حرف منطقی بزنند و تند نروند!).
2. دسته دوم کسانیند که اتفاقا وقتی که حرف از حقوق زن به میان بیاید
حسابی "پایه"اند! آنها ساعتها با شما (دقت کنید که منظور شمای مدافع حقوق
زن است!) به بحث و گفتگو می پردازند. آنها با صدای بلند می گویند که "هر
چیزی بهایی دارد، در انقلاب کبیر فرانسه هزاران نفر کشته شدند و هزاران
نفر مجروح تا سرانجام توانستند به آنچه خواستارش بودند برسند" آنها می
گویند "زنها حقشان است وقتی خودشان هم از حقوق خودشان دفاع نمی کنند" و
آنها خیلی چیزهای دیگر هم می گویند البته. اما وقتی که با این افراد به
"کل کل" بپردازید خواهید دید یک جایی ته ذهنشان هنوز این جمله هست که "اگر
زنان می توانند پس ما چرا هیچ نویسنده و فیلسوف و هنرمند زن نداریم"(!!!)
یا می بینید که معتقدند زنان گاهی فقط مظلوم نمایی می کنند و هیچ ظلمی به
آنها نشده! یا "ما هنوز حقوق مردان را هم آنطور که باید نداریم چه برسد به
زنان" و از این دست تفکرات ناب دیگر...
برای این دسته از پسران، دفاع از حقوق زن یک بازی جالب است، از
علاقمندیهایشان این است که سر این موضوع بحث کنند که زن و مرد چقدر با هم
برابرند و مثلا آیا زنان هم می توانند در معدن کار کنند(!) یا آیا مردان
می توانند مادری کنند(!)... حرف زدن از مسائل زنان برای آنها در حکم
اثبات این است که "اول مرغ بوده یا تخم مرغ": یک دور باطل و بی معنا که
فقط محض وقت گذرانی چیز بدی نیست...
حاشا (!) اگر این دسته از افراد به اندازه یک اپسیلون نگران وضعیت و
موقعیت زنان باشند. آنها هم مثل دسته قبل همان کارها را انجام می دهند،
البته چون ادعایشان زیاد است دلیل های "قشنگ تری" برایش می تراشند. هیچ
دسته ای رفتارشان به غم انگیزی این دسته نیست...
3. دسته سوم کسانیند که مخالفند! با هر چیزی که زنان آن را طلب کنند! آنها
کاملا مخالفند! و به یک جمله کاملا ایمان دارند : "چه معنی داره!" خیلی متفکرهایشان هم بر این باورند که "کدوم مردسالاری؟" و خلاصه که دسته جالبیند.
4. دسته چهارم که متاسفانه یک در صد کل جمعیت را هم تشکیل نمی دهند، کسانیند که 90% وقتی را که دیگران برای بحث و کل کل و کتاب به رزومه مطالعاتشان افزودن، به فکر کردن پرداخته اند. به ضرورت حضور و عملشان برای دفاع از حقوق انسانی زنان پی برده اند و از هیچ تلاشی هم فروگذار نمی کنند. و قطعا اگر جزو خوانندگان این متن باشند به من هم خواهند خندید که ساده لوحانه اسم این نوشته ها را دفاع از حقوق زن می گذارم! خلاصه که ما بسیار ارادتمند به این آقایان عزیز هستیم و می دانیم اگر روزی برابری بین انسانها تحقق پیدا کند، آن را مدیون تلاشهای این افراد نیز خواهیم بود.
5. و دسته آخر هم مذکرانی هستند که فکر می کنند در هیچکدام از دسته های بالا نیستند! مخصوصا در دسته اول!
حالا شما دوست عزیز مذکر! فکر می کنید جزو کدام دسته باشید؟ دسته آخر؟!
پنجشنبه 30 آبان1387 * 12:44 نجمه واحدی
|
فکر کن در دانشگاه هستی و تا دو ساعت دیگر هیچ کلاسی نداری، که بلندگو
روشن می شود و پیج می کنند: "جلسه پرسش و پاسخی با موضوع آسیب شناسی حجاب
با حضور آقای فلانی هم اکنون در سالن ... در حال برگزاریست" فکر کن در
همین روزها هم "حجاب" و متعلقاتش به دلیلی هی جلوی چشمهایت رژه رفته اند...
واضح است که شنیدن چنین جمله ای از بلندگوهای دانشکده ترغیبت می کند تا سر
و گوشی آب بدهی. البته چیزی که در ذهن توست با توجه به کلمات "آسیب شناسی"
و "پرسش و پاسخ" و "آقای"... یک چیز ایده آل دیگریست...
به طبقه سوم که می روم آقای "امور عمومی"! (به گمانم) مثل بانیان مجالس
بالای پله ها ایستاده. کنجکاو است بداند که من کجا می روم، و با نگاه
تعقیبم می کند. می پرسم حضور برای دانشجویان هم آزاد است؟ (باور کنید سوال
همین طوری نبود! چنان کلمات آسیب شناسی و ... دهان پر کن بودند که هیچ
بعید نمی دانستم به من لطف کنند(!) و بگذارند در بین بزرگان و سران و
اساتید حاضر شوم!) با ذوق و شوق پاسخ می دهد: بله! اصلا برای دانشجوهاست!
به در ورودی سالن که می رسم تازه می فهمم در چه تله ای گیر افتاده ام!
تازه می فهمم ذوق و شوق این آقای امور عمومی (!) چه دلیلی داشت! (و به
رابطه مستقیم این ذوق با مانتوی رنگ روشن و لابد کفش پاشنه دارم پی می
برم) و تازه می فهمم مسئولین پیج کارشان را خوب بلدند!!
آنچه می بینم از این قرار است:
دو عدد روحانی عزیز یکی در این سمت و دیگری در سمت دیگر "بالای" مجلس
نشسته اند، یک عدد آقای عزیز هم کنار یکی از آنها نشسته. در این سمت هم دو
دختر (تکرار می کنم: دو دختر!) دانشجو نشسته اند. کیفی هم روی میز است که
لابد برای دوست غایبشان است.
بین رفتن و برگشتن می مانم چون حاصل برایم از روز هم روشن تر است، اما
خودم را این طور فریب می دهم : یک طرفه به قاضی نرو شاید در اینجا حرف
دیگری گفته شود!
به هر حال من هم وارد می شوم و در گوشه ای می نشینم. بعد از چند دقیقه
صاحب آن کیف هم سر می رسد. رو به یکی از روحانیون می گوید: "حاج آقا! گفتم
پیج کنن!" احتمالا از "صاحبین مجلس" است. و با نگرانی (گمان کنم واضح است
چرا! نه؟!) در جایش می نشیند...
جلسه شان با حضور 4 دختر که ما باشیم و 3 نفر آقایی که دو نفرشان روحانیند
برگزار می شود. آنقدر این جلسه پربار و غنیست که بنده را از شرح همه سخنان
معذور بدارید چون قطعا کشش دریافتش را ندارید اما توجهتان را به گزیده ای
از سخنان این "آقا"ی "آسیب شناس" جلب می کنم:
"ببینید حجاب یک امر فطریه. شما دو کودک، یک پسربچه و یک دختربچه رو که
هیچ تربیت و آموزش ندیدن رو بنشونید جایی و جلوشون کلی اسباب بازی
بگذارید. این اسباب بازیها هم همه چیز باشن: توپ، عروسک، یخچال (!)، تفنگ،
ماشین. می ینید پسر بچه که اون آچار و پیچ گوشتی و تفنگ و ماشین و اینها
رو برمیداره (!) و دختر بچه هم چیزهای دیگه. حالا بین این اسباب بازیها یک
روسری هم بگذارید. هم برای دختر هم برای پسر. می بینید که پسربچه کاملا بی
توجهه به این روسری، اصلا طرفش هم نمی ره، اما دختربچه اون روسری رو بر
میداره و سرش می کنه (!!!)..."
گمان نمی کنم این نقل قول نیازی به توضیح بنده داشته باشه. فقط محض
اطلاعتون می خوام بدونید که بنده در دانشگاه علامه طباطبایی که مدعیست
بزرگترین دانشگاه علوم انسانی خاورمیانه است، تحصیل می کنم، در دانشکده
علوم اجتماعی و ارتباطات. و جملاتی که خواندید را یک بزرگ فقیدی رو به
"دانشجویان" می گفتند.
یکشنبه 26 آبان1387 * 12:22 نجمه واحدی
|
امروز بنده قصد دارم زر (به کسر ز) مبسوطی [لابد البته!] من باب نقد
پستی که دوستی در ضرورت حجاب و فلسفه آن برای خودشان نوشته اند، در اینجا بیان کنم. ("برای خودشان نوشته اند" اشاره به این نکته عمیق دارد که غالب خوانندگان و همراهان عزیز و عزیزان همراه (!) در وبلاگشان کاملا با ایشان همفکر و همداستان و موافقند؛ و خلاصه که برای خودشان و عزیزانشان بریده اند و دوخته اند و پوشیده اند! و اشاره غیر مستقیمی هم به این نکته عمیق تر دارد که نه ایشان و نه همراهان عزیز در وبلاگشان، با وجودی که قائل به این مهم هستند که بنده حقیر پای ثابت (؟!) بحثهای ایشان در باب این موضوع بوده ام، در مورد نوشته های بنده در این وبلاگ (که گاه پاسخی به حرفهای ایشان بوده) هیچگونه نظری ارائه نمی دهند البته! مصداق بارزش هم پست "انسانم آرزوست...")
البته بنده نفهمیدم که این نقل قولها مستقیما از "بزرگ"ی است یا ایشان این سخنان را به زبان خودشان نوشته اند:
استعمال کلمه ی "حجاب" در مورد پوشش زن یک امر نسبتا جدید است.در قدیم و مخصوصا در اصطلاح فقها کلمه ی "ستر" که به معنی پوشش است به کار رفته است.بهتر بود این کلمه عوض نمی شد و ما همیشه همان کلمه ی "پوشش" را به کار می بردیم زیرا معنی شایع لغت حجاب،"پرده" است و اگر در مورد پوشش به کار برده می شود به اعتبار پشت پرده واقع شدن است و همین امر موجب شده که عده ی زیادی گمان کنند اسلام خواسته است زن همیشه پشت پرده و در خانه باشد و بیرون نرود!!!1) این پاراگراف به این مهم اشاره دارد که خروج زن از منزل، از شهر، از کشور به هیچ عنوان به اجازه و اذن کسی نیاز ندارد! مخصوصا اگر آن شخص پدر یا شوهر باشد. (که اگر هم انکار این مسئله نباشد لابد دلیلی برای آن اذن و اجازه هم هست و این فقط کوته نظران و غافلانی چون منند که همیشه قصد دارند بدترین نتیجه را از یک واقعیت درست و عقلانی بگیرند!)
2) این پاراگراف تلویحا به این مسئله هم اشاره دارد که ما نباید از کلمه نادرست "حجاب" استفاده کنیم، باید حتما از "ستر" یا "پوشش" استفاده شود. چرا که همانطور که میدانید کلمات واقعیت یک امر را کاملا تغییر می دهند...(!!)
وظیفه ی پوشش که اسلام برای زنان مقرر کرده است به معنی زندانی کردن و حبس کردن آن نیست .پوشش زن در اسلام این است که زن در معاشرت خود با مردان بدن خود را بپوشاند و به جلوه گری و خودنمایی نپردازد.1) زن یعنی خودنمایی و جلوه گری به طور بالقوه اما پوشش زن باعث می شود که این بالقوه گی بالفعل نشود.
2) ندارد!
بین محدودیت کامیابیها به محیط خانوادگی مشروع و یا آزاد بودن کامیابیها و کشیده شدن آن به محیط اجتماع،اسلام فرضیه ی دوم را می خواهد....فلسفه ی پوشش اسلامی به نظر ما چند چیز است.بعضی از آنها جنبه ی روانی دارد(آرامش روانی) و بعضی جنبه ی خانوادگی(استحکام پیوند خانوداگی) و بعضی دیگر جنبه ی اجتماعی(استواری جامعه) و برخی مربوط به بالا بردن احترام زن و جلوگیری از ابتذال اوست.1) هر کجا نامی از زن بیاید باید حتما و لزوما و باز هم حتما به "کامیابیها" و "جلوه گری" و "خودنمایی" و خلاصه هر آنچه که به رابطه جنسی ختم می شود، ختم شده است یا ختم خواهد شد و خلاصه ارتباط تنگاتنگی با آن دارد، اشاره شود؛ و نمی شود که اشاره نشود چرا که اصلا فلسفه وجود زن انگار همین بوده...
2) هر چند که این بزرگترین دردیست که زن به آن می خورد!! اما بعضی مکاتب فکری و نظری بر آن شده اند که بگویند باور کنید زن فقطِ فقط هم به این درد نمی خورد و به درد دیگری هم می خورد. البته این مکاتب هیچگونه تقصیری ندارند: وقتی شما در جامعه ای وارد می شوید که زن یعنی برده جنسی، احتمالا چاره دیگری هم نیست؛ اما شگفت انگیز وقتی است که چندین و چند قرن می گذرد، جامعه از این رو به آن رو می شود، زنانی که در آن قرنها اجازه حرف زدن هم نداشته اند وارد جامعه می شوند، تحصیل برایشان از اولیات زندگیست، نه تنها نطق که نوشتن و نشر کتابها و مقالاتی را هم عهده دار می شوند، اما این بار خودشان، با حرفها و کلمات خودشان می گویند که چون ما فقط به این درد نمی خوریم، پس حجاب را برمی گزینیم تا شما حیوانات بدانید که نباید در مواجهه با ما فقط به این دردتان فکر کنید! (اینکه چه کسی از چنین دردی حرف زد و چرا اولین چیزی که به ذهن شما می رسد این درد است را دیگر خدا عالم است)
3) فلسفه پوشش جنبه روانی دارد، آیا به نظر شما به روانشناسی برمی گردد و یا روانشناسی اجتماعی؟! اگر به اولی که لطفا کسی به من بگوید چرا، و اگر به دومی که پرواضح است که با تغییر جامعه و شرایط اجتماعی، این فلسفه نیز متزلزل خواهد شد.
4) فلسفه پوشش جنبه خانوادگی دارد، و برای استحکام پیوند خانوادگی است؛ به نکات زیادی اشاره دارد:
1 - 4) اشاره به این امر دارد که اگر زن بدون حجاب وارد جامعه شود دل مرد دیگری را به احتمال بسیار زیاد خواهد برد (تاکید می کنم زنها ذاتا موجودات دلبری هستند و کارکرد اصلیشان سرویس دهی خدمات جنسی است)، و اگر هم نبرد این نگرانی و استرس برای شوهر گرامی که نگران خیانت زن است همچنان هر لحظه وجود خواهد داشت (چون زن ذاتا موجود خائنیست و بی بهره از کمی احساس و عاطفه و ذره ای پایبدی و وفاداری به عهدش، و همچنین دارای شخصیتی متزلزل است که زود احساساتی و جوگیر می شود و خلاصه فریب دادنش کار بسیار راحتیست). نگرانی حتی اگر برای خیانت زن هم نباشد، برای دزدیده شدن و مورد سواستفاده قرار گرفتن که هست چون همان طور که استحضار دارید این از بدیهیات جامعه است که عده زیادی همیشه مزاحم نوامیس(!) مردمند و چنین امری هم اصلا قابل اصلاح یا تغییر نیست چرا که اصلا به اجتماع برنمی گردد که این به مشیت و تقدیر الهی برمی گردد که شاید حکمتی در آن است!!
2 - 4) فیلسوف عزیز ما گویا چیزی را در اینجا فراموش کرده اند. کسانی که حجاب را شامل می شوند هم زنان بعد از ازدواج هستند و هم زنان پیش از ازدواج. حجاب برای زنان پیش از ازدواج آیا چگونه باعث تحکیم پیوند خانوادگی می شود؟!
5) آیا جنبه اجتماعی یعنی چیزی وابسته به اجتماع؟ و آیا اجتماع یعنی همان عرف موجود؟ اگر به این معنا باشد که عرف قابل تغییر است. و اگر به این معنا نباشد یعنی برای جامعه ذات لایتغیری در نظر گرفته شده. که خوشحال خواهم شد بدانم این ذات لایتغیر چیست...
حجاب در اسلام از یک مسئله ی کلی تر و اساسی تری ریشه می گیرد و آن این است که اسلام می خواهد انواع التذاذهای جنسی به محیط خانواگی و در کادر ازدواج قانونی اختصاص یابد.اجتماع منحصرا برای کار و فعالیت باشد.بر خلاف سیستم غربی عصر حاضر که کار و فعالیت را با لذتجوییهای جنسی به هم می آمیزد،اسلام می خواهد این دو محیط را کاملا از یکدیگر تفکیک کند.تفاوت آن جامعه که روابط جنسی را محدود می کند به محیط خانوادگی و کادر ازدواج قانونی با آن جامعه که روابط آزاد را در آن اجازه داده می شود،این است که ازدواج در اجتماع اول پایان انتظار و محرومیت است و در اجتماع دوم آغاز محرومیت و محدودیت .1) اینجا هم چون زن مطرح است باز ما با عبارت "التذاذ جنسی" رو به رو می شویم؛ چرا که باید همیشه این مهم را در نظر داشت که زن پیش از اینکه هر چیزی باشد ارائه دهنده خدمات جنسی است (!)
2) نکته مهم دیگر این است که چقدر غربی ها بدند.
3) نکته بعدی به گمانم "تا حدودی" در
این پست آورده شده است.
-------------------------------------------------------------------------------------
نکته مشترکی که در همه این پاراگرافها بود رابطه کاملا مستقیم و گویا انکار ناپذیر بین "زن" و "وجه جنسی" او بود که در کلماتی چون "خودنمایی" ، "جلوه گری" ، "کامیابی" ، "التذاذ جنسی" و کلا مترادفاتی که به این مفهوم اشاره دارد، بارها و بارها بیان شد...
حجاب یعنی اینکه من بگویم من سوژه جنسی نیستم!
آیا غیر از این است؟
و حالا سوالی که برای من ایجاد می شود خیلی ساده است: چرا اولین جمله ای که من باید بگویم انکار این امر است؟ و چه کسی گفته که من سوژه جنسی ام، که می خواهم با تمام وجود اثبات کنم که اشتباه می کند؟
در ادامه مطلب پاسخهای دندان شکن دوستان به زر مبسوط (!!) بنده را بخوانید...
لطفا به ادامه مطلب بروید
چهارشنبه 22 آبان1387 * 20:23 نجمه واحدی
|
استاد جمعیت شناسی، از تفاوتهای جامعه امروز با گذشته می گویند. البته
بدون کوچکترین قضاوت ارزشی؛ من یک نفر که هیچ ارزش گذاری ای در گفته ها و
حتی لحن حرفهایشان نمی بینم. تا اینکه به این جمله می رسند: "امروز می
بینیم که خیلی نرمها تغییر پیدا کرده، این روزها شنیده میشه که
خواستگاریها داره برعکس میشه یعنی دختر میره خواستگاری پسر"
جمله به پایان نرسیده چند تن از دختران ارجمند (!) کلاس انگار لطیفه ای را
شنیده باشند می خندند. هر چند همین که این خنده همه اعضای کلاس را شامل
نمی شود، جای امیدواریست...
دختر "خوب"ی بودن، آسه آمدن و آسه رفتن، یک مدرک تحصیلی هرچه که باشد و از
هر کجا در دست داشتن، به دنبال کار و بازده اقتصادی نرفتن، به استقلال
مالی و منزلت اجتماعی حتی فکر هم نکردن، نشستن و انتظار کشیدن، برای آن
کسی که همه این فکرها را خودش کرده باشد و علاوه بر آن فکری هم برای ما، و
با ناز و کرشمه پذیرفتن یا نپذیرفتن "غلام"ی اش؛ در عمل خیلی هم کار سختی
نیست. هم کار و کاسبی خوبیست (چه بهتر از این: تو بر جمال و کمالاتت می
افزایی و در عوض همسر یک دکتر یا مهندس می شوی، و بی هیچ زحمتی هم در خانه
اش می نشینی (البته با بخش اعظمی از حقوق انسانیت هم خداحافظی می کنی) و
مجله موفقیت می خوانی ...) و هم احساس خوبیست (فکر می کنی یک نفر چقدر
کشته و مرده تو بوده که بین همه دختران شهر تو را به همسری برگزیده) ...
چه بهتر از این...؟
تازه می توانی سر کلاس جمعیت شناسی هم بنشینی؛ و به دختران احمق و ساده
لوحی که نمی خواهند این طور منفعل و درمانده بنشینند و انتظار بکشند تا
کسی خوشبختی و معنای زندگی را از یک جایی برایشان بیاورد (که مثل سکه های
مهریه نه کسی گرفته نه کسی داده و نه حتی کسی دیده!!) یک دل سیر هم بخندی!
فکر کن! چقدر احمقند این دخترها که خودشان می خواهند برای زندگیشان تصمیم
بگیرند!(!) به پسری پیشنهاد ازدواج دادن! ببین چطور ارزش و کرامتشان را هم
زیر سوال می برند!(!)
دخترک ساده لوح! به خودت می خندی!
یکشنبه 19 آبان1387 * 9:14 نجمه واحدی
|
"یه روز یه رشتیه میره دیسکو، زنشو اونجا می بینه؛ می ره بهش میگه باور کن رفیق ناباب منو آورد اینجا."
این یک لطیفه است. این را در فرهنگ ما خیلی ها با لبخندی به پهنای صورت برای دیگران تعریف می کنند، و دیگرانی که آن را می شنوند، از خنده غش و ریسه می روند. در این "جک" چه اتفاقی می افتد؟
مردی تصمیم می گیرد به همسرش خیانت کند (این از اعترافی که پیش همسرش می کند هم کاملا واضح است). برای اینکه این تصمیم را عملی کند به مکانی می رود که امکان این کار برایش فراهم شود. در آنجا اتفاقی می افتد: می بیند که همسرش هم به نتیجه مشابهی رسیده بوده. اینجا کدامیک بیشتر مقصرند؟
لطیفه ها به این دلیل خنده دارند که در آنها چیزی سر جای خودش نیست، یا در چیزی بسیار غلو شده، یا چیزی کاملا برعکس آنچه که باید باشد ظاهر می شود. این لطیفه می خواهد به ما بگوید که مرد به جای اینکه زن را به خاطر این اشتباه بزرگ مجازات کند، سعی می کند اشتباه "لابد کوچکتر" خودش را توجیه کند. و همین است که شنونده را "باید" به خنده بیندازد.
حالا این اتفاق مشابه را که نتیجه ای مشابه البته ندارد بشنوید:
دختری به خانواده اش می گوید که به استخر می رود، اما با دوست پسرش به پارتی می رود. موقع برگشتن دختر نگران می شود که شاید از خیس نبودن موهایش یا شاید آرایشش خانواده اش متوجه شوند که به جای دیگری رفته بوده. پسر پیشنهاد می دهد که دختر پیش از رفتن به خانه خودش، به خانه آنها برود و در حمام دوش بگیرد. دختر می پذیرد. دختر که به حمام می رود، پسر به دوستانش زنگ می زند تا از این موقعیت همه را بهره مند کند! دوستان پسر به خانه او می آیند، یکی بعد از دیگری به زور وارد حمام می شوند و .... آخرین پسری که وارد می شود چیزی متفاوت از دیگران در حمام می بیند: او خواهر خودش را می بیند.
از حمام بیرون می آید، چاقویی برمی دارد و خواهرش را می کشد.
کسی به این اتفاق هم می خندد؟ خیر. همه چیز در اینجا سر جای خودش است. دختری که به سزای اشتباهی که کرده مجازات شده است. اینکه پسر چرا خواهر خودش را دیده، اینکه خودش به چه قصدی به حمام وارد شده، اینکه کار خواهرش چقدر اشتباه تر از کار خودش بوده، و همه این سوالات به حاشیه می رود. حتی اگر بفهمیم که برادر بعد از کشتن خواهرش خودش را هم کشته است، باز هم چیزی را تغییر نمی دهد. "مضحک" بودن اشتباه او باعث این تصمیم ثانویه (خودکشی) نشده...
واقعیتی که ما در جامعه می بینیم این است که "غیرت" چیزی کاملا پسندیده است. لطفا نگویید "غیرت" که به این معنا نیست، غیرت حقیقی چیز دیگریست، اگر واقعا غیرت وجود داشت فلان طور نمی شد... از من نخواهید به حقیقت موهومی دل خوش کنم که مصداق واقعیش را نه می شود دید و نه واقعا همه در مصداقهایش با هم اتفاق نظر دارند. اینجا بحثی در کلمات نداریم.
اگر ما یک مفهوم ثابت و پسندیده داشته باشیم، که هم تفریط در آن مضحک است و هم افراط در آن؛ قطعا نمی توان به آن خرده ای گرفت. ما به فلان جک می خندیم چون حداقلی از فلان چیز پسندیده هم در آن رعایت نشده و این مسلما هیچ اشکالی نباید داشته باشد. اما شما بگویید تا به حال چند جک شنیده اید که در آن در غیرت "افراط" شده باشد، و همین امر آن لطیفه را خنده دار کرده باشد؟؟
مطلب مرتبط:
یه روز یه رشتیه...
جمعه 17 آبان1387 * 12:14 نجمه واحدی
|
عدالت یعنی رسیدن هر کس به حق خودش! یعنی قرار گرفتن هر چیز سر جای خودش!
شاید بد نباشد بدانیم این تعریف هزاران سال است که به همین شکل است. شاید بهتر است بدانیم در جوامع فئودالی، در نظام های ارباب و رعیتی، در نظام های پادشاهی، در نظام برده داری، و در هر نظامی که شما نهایت ظلم را در آن میبینید هم عدالت همین تعریف را داشت. باور کنید!
چطور؟
ساده است: در نظام برده داری هم حقوق و تکالیفی برای هم برده و هم برده دار در نظر گرفته می شد، هر کدام تکالیف خود را انجام می دادند و حق خود را هم می گرفتند. اگر کسی به این حقوق تعریف شده نمی رسید حق داشت بگوید به من ظلم شده، اما اگر می رسید دلیلی برای مخالفت وجود نداشت. عدالت رعایت شده بود، هر کس به حق خودش رسیده بود...
آهای آدمهای هزارسال بعد!
باور کنید ما هم ملتی عدالت محوریم. مخصوصا بین زن و مرد!
پنجشنبه 16 آبان1387 * 18:57 نجمه واحدی
|
گاهی در این وبلاگها، در نوشته ها، به بهانه های مختلف، به شکل های مختلف
از غم های کوچک و بزرگی می نویسیم تا شاید تلنگری باشد به خواننده. می
دانیم غمی که از آن می نویسیم تنها غم بشریت نیست، می دانیم که شاید
آنقدرها هم غم بزرگی نباشد، می دانیم فقط نباید نیمه خالی لیوان را دید،
می دانیم همیشه استثناهایی هستند... فقط می نویسیم تا دیگران غافل نباشند
از همین غم های کوچک و بزرگ.
اما گاهی، بعضی غم ها هستند که آنقدر
بزرگند که هر چه فکر می کنی می بینی کلمات خیلی کمند و خیلی بی قدر برای
گفتنش. می بینی نمی خواهی از آن بنویسی فقط برای اینکه تلنگری زده باشی به
احساس یا حتی ذهن دیگری. بعضی حرفها هستند که دلت می خواهد در گوش همه
دنیا فریاد بزنی... این نوشته هم از آن نوشته هاست. از آن نوشته ها که نمی
دانم دست آخر چه از آب در می آید، اما دلم می خواهد یک نسخه اش را به خانه
تک تک آدمها بفرستم...
"یکی
از دخترهای دانشگاه ما هم چند روزه گم شده... دوستاش می گن خیلی دختر ساده
ای بوده... خونوادش که این چند روزه چیزی به کسی نگفته بودن، اما دیروز
پریروزا دیگه انگار پلیس می ره دم خونه و انگار همسایه ها هم می فهمن..."
دختری حدودا 25 ساله است که روایت می کند این اتفاق را. چهره های ناراحت و
نگران ما را که می بیند به قصد همدلی می گوید: "... کاش حداقل جنازش رو
برای خونوادش بیارن. بیچاره ها معلوم نیست توی این مدت چی کشیدن..."
ادامه حرف را درست نمی فهمم... همین چند کلمه همه ذهنم را پر کرده اند: "ای کاش"... "حداقل"... "جنازه"... "حداقل"... "جنازه"...
-------------------
پزشکی
حدودا 30 ساله است. اتاق احیا بیمارستان را برای ما توصیف می کند. "برای
اینکه بیماران و مجروح ها رو به زندگی برگردونن چه کارا که نمی کنن..."
ادامه می دهد: "ماها (خودش و دیگر پزشکان و پرستاران زن) همیشه می گیم
حاضریم بمیریم ولی اینجوری احیا نشیم..." منظورش از "اینجوری" را نمی
فهمم. واضح است که در بین این "احیاگران" مردان (لابد نامحرم) هم هستند،
اما مگر قرار است چه اتفاقی بیفتد که او مرگ را به این طور زنده ماندن
ترجیح می دهد...
------------------
"ثریا خانم هم با دخترهاش اومده بودن، دخترش یکی از این مانتو سبزها رو
پوشیده بود، یه شال هم انداخته بود روی سرش و ... " دختری 13 ساله است که
تعریف می کند. قیافه اش را در هم می کند تا نشان دهد چقدر سر و وضع دختر
"قبیح" بوده (دختری که از او حرف می زند 18 سال هم ندارد!) بعد با تاسف
ادامه می دهد: "به مامانم می گفتم بیچاره ثریا خانم! خودش انقدر مومن و
چادری، دخترهاش همه اینجوری شدن..." گمان نمی کنم یک آدم معتاد، یا بیماری
لاعلاج و رو به مرگ را هم اینطور توصیف کنم! از "اینجوری" شدن دخترها چنان
حرف می زند انگار دیگر هیچ امیدی به ادامه حیاتشان نیست...
----------------
"یک باند بودن، که دخترها رو می دزدیدن و بهشون تجاوز می کردن. برای اینکه
مطمئن باشن ایدزی چیزی نداشته باشن، دخترهای چادری رو می بردن. این دختره
هم سوار تاکسی بوده با نامزدش، اینها ماشین رو متوقف می کنن، به زور
دختررو که وسط نشسته بوده پیاده می کنن و می برن. بعد که دختره برمی گرده
نامزدیشون به هم می خوره، پسره گفته: دیگه ما نمی تونیم اینجوری به رابطه
مون ادامه بدیم". این خبری در روزنامه است که دیگری تعریف می کند. یک
حادثه کاملا ناخواسته، یک اتفاق ناگوار، معشوقی را بدل به دستمال کاغذی ای
می کند که دیگر قابل استفاده نیست چون قبلا دیگری از آن استفاده کرده!
----------------
من هم خیلی دوست دارم اینطور فکر کنم که اینها فقط چند اتفاق ساده اند. که
از چند آدم عجیب و غریب که با دیگران متفاوت بوده اند، سر زده. چند آدم
نابهنجار که ارزش و هویت و حتی مرگ و زندگی یک انسان را در گرو مسائلی بی
اهمیت می دانند.
اما این چند "اتفاق" را که می گذارم کنار دیگر واقعیتهایی که هر روز در
اطرافم می بینم، می فهمم که اینها "اتفاق" نیستند. رویدادهای معمولی اند،
که من فقط بیش از حد به انها حساس شده ام!
بیشمارند زنان و دخترانی که یک اتفاق ساده، یک تغییر کوچک در بدنشان
سرنوشت آنها را از این رو به آن رو می کند. دخترانی که به جرم دیگر دختر
نبودن، حتی وقتی که این اتفاق به خواست خودشان رخ نداده، به مرگ لایق ترند
تا به ادامه زندگی با چنین لکه ننگی! دخترانی که موضوع دعای خیر دیگران می
شوند: "کاش جنازشو بیارن"... پدران و برادرانی که برگ برنده ای در دست
دارند به اسم "غیرت" که با آن حکم مرگ یک انسان را به راحتی صادر می کنند.
و هستند کسانی که به راحتی این حکم را اجرا می کنند... کسی آنها را مواخذه
نمی کند، اینها قتلهای ناموسیند. (عجیب نیست که در چنین جامعه ای در قانون
اساسی بیاید که مرد "حق دارد" همسری که به او خیانت کرده را "به قتل
برساند")
این قتلها که رخ می دهند، این اخبار را که در روزنامه ها می خوانیم، حکم
کردن ساده است: چه پدر سنگدلی، چه برادر قسی القلبی. ریخته شدن خون یک
انسان هر کسی را با ادعای انسانیت، متاثر می کند، اما چنین مرگهایی را قدم
به قدم که به عقب برویم می بینیم ما شاید هزاربار بدتر از آن پدر سنگدل
حکم می کنیم. با همین دعاهای خیرمان. با همین توصیفهای ساده و طبیعی ای که
از به هم خوردن یک ازدواج در روزنامه ای می نویسیم، یا بعد از خواندنش حتی
تعجب هم نمی کنیم. با همین ترجیحاتی که در ذهن داریم!
ما زنان ترجیح می دهیم بمیریم اما کسی نفهمد یک ابزار شده ایم، برای لذت
جویی دیگری. ترجیح می دهیم بمیریم اما مرد نامحرم به بدنمان دست نزند، حتی
اگر پزشک باشد، حتی اگر تلاشش برای زنده نگه داشتن ما باشد. بزرگترین
سواستفاده در نگاه ما، سوءاستفاده جنسی است؛ چرا که اولین و مهمترین
نقشمان را همیشه نقش جنسیمان عنوان کرده اند، و وای به حال مونثی که این
نقش را آنطور که جامعه می پسندد اجرا نکند، چه خواسته و چه ناخواسته.
و برای فرار از این ناخواسته ابزار شدن، برای فرار از قرار گرفتن در
وضعیتی که باعث بد ایفا کردن این نقشمان خواهد شد، چه راهی را پیش روی ما
گذاشته اند؟ حجاب. اولین مجوز حضور ما در جامعه. که هر لحظه و پیش از هر
چیز به یادمان بیاورد که زنیم. که کاربردی داریم. که نباید بگذاریم از آن
کاربردمان سو استفاده شود.
و اینطور می شود که حفظ حجاب "ارزنده ترین زینت زن" می شود. و اینطور می
شود که "شخصیت زن در گرو حجاب اوست". و اینطور می شود که حکم کردن درباره
دیگر زنان برای ما خیلی راحت می شود: با توجه به میزان حجابشان!!
حجاب اولین و مهمترین چیزیست که آن را مستقیما با "شأن" در ارتباط می گذارند. حجابی اگر رعایت نشود "شأن زن" است که زیر سوال رفته.
چنین جامعه ای "حجاب برتر" را سالهاست که برای ما معنا کرده. و اکثریت
انگار با کسانیست که از حقانیت آن دفاع می کنند. در دانشکده ای که من
تحصیل می کنم بعید است جایی حرفی از این حجاب برتر بزنی، و خدای نکرده
جمله ات کمی دوپهلو باشد یا کژتابی ایجاد کند، آنچه با آن رو به رو می شوی
نگاه سنگین یا کنایه یا آزرده خاطر شدن نیست، به سزای چنین جسارت بزرگی
معنای ولوله و آشوب را خواهی فهمید. و همین طور معنای شمشیرهای کشیده.
برای برخی از آن دیگرانی هم که از این "حجاب برتر" استفاده نمی کنند، این
"لازمه" بودن حجاب، و مقید دانستن خود به "تا حد لازمی حفظ آن" همچنان
ارزش است.
و برای آن دیگرانی هم که خود را رها از این قید و بندها می دانند، جامعه
تمهیداتی می اندیشد. نمی شود که آدمها را همین طور بی توجه به "شان"
خودشان رها کرد!
واقعیت
این است که چه در ظاهر حجابت را کاملا حفظ کنی، تقریبا حفظ کنی یا کاملا
با اکراه حفظ کنی، به هر حال در گوشه ای از ذهنت باید برای "حجاب"، برای
ضرورتش، برای مفهومش جایی داشته باشی. چه بپذیری اش، چه نپذیری. چه بخواهی
اش، چه نخواهی. ارزش تو، و ضمانت امنیتت در گرو همین حجاب است.
و این است معنای انسان بودن تو... در دو چیز ساده خلاصه می شود: پاکدامنی. عفاف. و دیگر هیچ.
---------------------------------
--------------------------------- ---------------------------
به
یاد کتاب "انسان در جستجوی معنا" می افتم. نویسنده یهودی که توصیف می کند
چطور نازی ها در اردوگاههای کار اجباری، او را از اختیار، از هر شکلی از
احساسات، از انسانیت تهی می کنند. و مو به مو توصیف می کند انسانی را که
کم کم به جایی می رسد که از تحقیر شدن، از کتک خوردن دیگران لذت می برد...
انسانی را که عاشق شکنجه گر خود می شود... انسانی که...
دست آخر
نویسنده مرگ را ارجح می بیند به چنین زندگی ای که در آن نشانی از انسانیت
نیست. اما باز در چنین زنده بودنی هم معنایی می یابد که از تصمیم خود
پشیمان می شود...
نویسنده آن همه شقاوت را تاب می آورد چرا که به
"معنایی" می رسد. و برای من، برای یک زن، زندگی و معنای آن را، انسانیت و
"شأن" آن را چنان خوار و حقیر، چنان بی قدر و کوته نظرانه جلوه می دهند،
که گاهی مرگ بهتر است از زیر پا گذاشتن این دو معنای والای زندگی:
پاکدامنی! و عفاف!
شنبه 11 آبان1387 * 23:11 نجمه واحدی
|
مدت کوتاهیست که این وبلاگ به دلیل شرایط جوی(!) مخاطبین خاص و مشترکی
پیدا کرده، که من را وسوسه می کند، گاهی از این موقعیت سواستفاده کنم! پست
قبلی نمونه بارزی از این سواستفاده بود...
من دوست دارم اینطور فکر کنم که سکوت دوستان در مقابل مطلب قبلی اولا به
معنای عدم آگاهی دقیق ما از رشته های دانشگاهی ایست که انگار برای کمک به
جامعه و مخصوصا به زنان جامعه شکل گرفته اند، و خود ما هم بی خبریم که در
این رشته ها چه مباحثی تدریس می شود و هدف نهایی آن چیست و خلاصه قرار است
چه کمکی به ما بشود، و ثانیا شاید به معنای زیر سوال بودن خود این رشته
است، و یا زیر سوال بودن دلیل وجود آن با توجه به مسائلی دیگر...
البته خود من هم در صحبت با دانشجویان این رشته به نتیجه درستی نرسیدم اما
از واقعیت امر بر می آید که این رشته در آغاز قصد تغییر هیچ چیز و یا "به
روز کردن" هیچ حکم و قانونی را نداشته، و فقط احتمالا مشت محکمی بوده بر
دهان ابرقدرتها که خودتان را نکشید ما در سرزمین اسلامیمان خیلی بهتر از
آن قوانینی که شما به دنبالش هستید را داریم!
اما متاسفانه(!) به دنبال حضور کوردلانی(!) در این عرصه که تحت نفوذ
اندیشه های شیطانی(!) غرب، توانسته اند واقعیت هایی دیگر را هم ببینند و
متوجه این واقعیت شوند که اوضاع می تواند خیلی بهتر از این شود، این رشته
کم کم به رشته ای بدل شده که مقادیری زیر سوال است...
اگر برداشت من درست باشد که در حال حاضر باید دلسوزی کرد به حال این
دانشجویان مطالعات زنان، و اعلام داشت که "دانشجویان "مطالعات زنان"
حمایتتان می کنیم! و اگر که نه خیر! از این خبرها نیست! و همچنان این
دانشجویان سنگر خود را حفظ نموده اند، که باید متذکر این نکته بشوم: که
اگر ما نخواهیم شما از حقوق ما دفاع کنید باید چه کسی را زیارت کنیم؟!
فلذا من هیچ بدم نمی آید که عزیزانی موضع من را مشخص کنند! و تکلیف ما را
معلوم! بالاخره باید خوشحال باشیم از حضور این رشته و بدانیم که این نقطه
امیدیست؟ یا اینکه چی بگم والا....!!
پنجشنبه 9 آبان1387 * 9:44 نجمه واحدی
|
بعد از وارد شدن به دانشگاه، آن هم دانشکده علوم اجتماعی، و دیدن چند فقره دانشجوی این رشته بود که فهمیدم رشته ای به نام "مطالعات زنان" وجود دارد. (البته این را هم بگویم که هنوز هم نمی دانم این هم یک گرایش در دانشگاه ماست؟ اگر هست دانشجویانش "روزا کجا می رن؟!!" و اگر نیست چرا مدیر گروه دارد؟! یحتمل خنگی من در این امر بی تاثیر نبوده است.)
راستش مدتها به این فکر کردم که این رشته چگونه رشته ای می باشد. چند احتمال وجود داشت:
۱. چون اصولا کلمه زنان غالبا در علم پزشکی شنیده می شود، مثل بخش زنان و زایمان(!) یا پزشک زنان و ... بعید نبود که شاید یک ربطی به مسائل زیستی و بیولوژیک داشته باشد! اما خب "مطالعات"ش کمی قضیه را بی ربط می کند! و همچنین اینکه چنین رشته ای زیر شاخه علوم تجربیست نه علوم انسانی... (البته بعید نیست که تعریف جدیدی از زن ارائه شده باشد که چون خیلی انسان است(!)، اصلا منکر حیات زیستی و بیولوژیکش شده باشند!)
۲. دومین احتمال که برای من و در این کشور و جامعه عزیز کمی قابل قبول به نظر می رسید این بود که عزیزانی که در این رشته تحصیل می کنند قرار است دست آخر همان "ثبات گرایانی" شوند که احمدی خراسانی در کتاب "زنان زیر سایه پدرخوانده ها" از آنها حرف زده. همان عزیزانی که گمان می کنند مدافع حقوق زنانند و از آنجایی که در حقیقت حقی از زنان ضایع نشده بلکه چون همه حقایق گفته نمی شود، و بسیاری از حقوق شناخته نمی شوند و فرهنگ ما طوریست که همیشه این حقوقی که در قانون اساسی همیشه وجود دارد، آن طور که باید به دست زنان نمی رسد، لذا باید طی برنامه هایی این حقوق را به گوش زنان و البته تکالیفی را هم به گوش مردان برسانیم. که خب این احتمال کمی قابل پذیرش است مخصوصا که هیچ قانون و نظام و پایه و اساسی را نادرست و لازم به اصلاح نمی داند. اما باز هم یک جای کار می لنگد: اگر قوانین "موجود"ی باید جدی گرفته شوند و ضعف در اجراست خب چرا مجریان اصلاح نمی شوند؟ یعنی باید متخصصینی تربیت شوند که مجریان را اصلاح کنند؟
۳. سومین احتمال هم که هیچ جوری با عقل من جور در نمی آمد این بود که "مطالعات زنان" رشته ایست که درصدد اصلاح و تغییر بعضی قوانین ایجاد شده! که خب نیاز به توضیح نیست که وجود چنین رشته دانشگاهی ای مساویست با زیر سوال دانستن قوانین! و هرچند که ما در یک کشور آزاد هستیم و از هرگونه تغییر و اصلاحی به گرمی استقبال می کنیم ولی دیگر نه در این حد!!! کدام نظام عاقلی رشته ای در دانشگاه هایش می گذارد که موجه بودن خودش را زیر سوال ببرد؟!
و من همچنان پا در هوا مانده ام، که این رشته کذایی "مطالعات زنان" یعنی چه جور رشته ای می تواند باشد؟!
فلذا از همه عزیزانی که اطلاعاتی درباره این رشته دارند یا خدای نکرده (!؟) در حال تحصیل آن هستند خواهشمندیم تعریف کوتاهی از این رشته، هدف آن، و اهمیت آن ذکر نموده، خانواده ای را از نگرانی دربیاورند...!
دوشنبه 6 آبان1387 * 21:15 نجمه واحدی
|
من: استوارت میل در کتابش می نویسه حتی ارسطو که نقش بزرگی در فلسفه داره و شخصی اندیشمند بوده هم، در زمان خودش بر این باور بوده که انسانها با "طبیعت" پادشاهی و یا با "طبیعت" تبعیت از پادشاه، به دنیا می یان! ما امروز به طرز تفکر او می خندیم و نمی تونیم باور کنیم که کسی بدون کسب هیچ صلاحیتی، به طور ذاتی توانایی پادشاهی و حکومت داشته باشه. اما ارسطو چون در این نظام پادشاهی به دنیا اومده بوده فکر می کرده این وضعیت "طبیعی" دنیاست و هیچ ظلمی هم در این بین وجود نداره. امروز هم عجیب نیست اگه ما فکر می کنیم که این وضعیت نابرابر بین دو جنس طبیعیه و نظام مرد سالاری که درش هستیم...
خانم X : ما در نظام مردسالار نیستیم ما در نظام اسلامی هستیم. میشه گفت که ما در عرف مردسالار هستیم.
آقای y : ما در عرف مردسالار هم نیستیم.
تا به حال انقدر سریع شاهد عینی و مصداق حی و حاضری برای حرفهایم ندیده بودم! آن هم هنوز حرف از دهان من خارج نشده!!
پنجشنبه 2 آبان1387 * 15:1 نجمه واحدی
|