![]() |
مدتها پیش در رادیو برنامه ای پخش می شد با موضوع ازدواج مجدد. از چند روانشناس دعوت کرده بودند و درباره مسائل مختلفی که افراد در ازدواج مجدد با آن رو به رو می شوند و راهکارهای این مسائل صحبت می کردند. که چطور با مرگ همسر سابقشان و یا جدایی از او کنار بیایند، چطور فرزندانشان را برای ازدواج مجدد آماده کنند و ...
بین برنامه مجری از تلفنهای زیادی که به برنامه شده بود گفت:
"خیلی از آقایون تماس می گیرن و می گن ما می خوایم ازدواج مجدد داشته باشیم ولی همسرمون نمی ذاره..."!!!
تکرار این مطلب و پافشاری استاد روی این مثال آنقدر زیاد شده بود که همان ترم اول هم، تا اسمش می آمد همه لبخند می زدند! لبخندی مبنی بر اینکه "جون مادرت ولمون کن!"!!
امروز هم که در کلاس جامعه شناسی خانواده حرف از آگاهی خود زنان نسبت به حق و حقوقشان به میان آمد، استاد باز هم از این مثال استفاده کردند و بعد هم اضافه کردند که "حتما قبلا هم گفتم". بچه ها البته تایید کردند اما یک چیز این وسط واقعا جالب بود؛ بعضی ها گفتند: "ولی ما آخرش هم قانع نشدیم(!!!)"
البته کلاس ما چون به شکلی کاملا دموکراتیک اداره می شود و همه در این کلاس حرفشان را می زنند، دست آخر این می شود که شما به ساعتتان نگاه می کنید می بینید 10 دقیقه از وقت کلاس گذشته، نفر اول حرفش را زده، نفر دوم حرفش را زده، نفر سوم حرفش را زده، استاد جمله ای گفته، نفر چهارم به خیال خودش جواب نفر دوم را داده، نفر دوم حرفش را به شکل دیگری تکرار کرده، نفر پنجم جواب آن جمله استاد را داده (که شکل دیگری از بیان حرف نفر سوم بوده)، نفر ششم و هفتم و هشتم به شکل همزمان سه چهار جمله نامفهوم را گفته اند، نفر دوم حرفش را به شیوه سومی دوباره بیان کرده، نفر نهم جواب نفر سوم را داده، نفر دهم یک نیم جمله به شکل تقریبا جیغ بیان کرده، نفر چهارم یک مثال نقض آورده آن هم به مدت 8 دقیقه با تمام طول و تفاسیرش، و همین طور نفر سیزدهم و پانزدهم و نوزدهم خلاصه خوشحال و شاد و خندان حرفهایشان را زده اند، و تو که بدت نمی آمد جواب همان نفر اول را بدهی، کلا بی خیال قضیه شده ای...! و آخر هم هیچکس نفهمیده که "بالاخره چی شد!"
خب بنده به نوبه خودم حق می دهم به آن دوستانی که صادقانه گفتند که "ما هنوز قانع نشده ایم". [البته بنده بسیار خوشحال خواهم شد که اگر این دوستان و دیگران موافق با آنها اینجا را می خوانند برای ما (من و خوانندگان فهیمی که اینجا را می خوانند و خلاصه حواسشان هست) "بنویسند" که چرا قانع نشده اند که حق طلاق را که عده ای با چه جان کندنی آن را برای زنان به دست آورده اند، حق واضح خود بدانند و حتما در عقدنامه این حق را برای خود قید کنند.]
اولین نفر دلیلش را این طور ذکر می کند:
(من فاکتور می گیرم از مقایسه موردی و عجیبی که در مورد "موفقیت" زندگی خودشان که این حق را برای خود نگرفته بودند، و عدم موفقیت ازدواج دو نفر از زوجهایی که این حق را در عقدنامه برای خود منظور کرده بودند عنوان کردند) (این شیوه جدید فاکتور گرفتن است!) "حق طلاق برای زنانی که این حق را برای خود می خواهند، به "حربه" تبدیل شده که زن بلافاصله بعد از کوچکترین مشکل و نارضایتی این حق را به رخ مرد می کشد و به طلاق تهدیدش می کند؛"
این دلیل واقعا دلیل عجیبی بود (هر چند شرف داشت به خیلی از دلایل زیبای دیگر!). خب چرا ما برعکس این حالت را در نظر نمی گیریم و حق طلاقی که برای مرد "طبیعی" در نظر گرفته می شود، و حتی بدون آنکه زن را به طلاق تهدید کند، زن را وامی دارد برای آنکه از مردش، از سرپناه امنش، از نان آور خانه اش، جدا نشود رضایت او را همیشه و به هر شکلی جلب کند؟ اینجا هم فقط زن است که حق سوء استفاده کردن و حق اشتباه کردن ندارد؟ و چون بعضی زنها ممکن است از این حقشان سوءاستفاده کنند، حقی نابجاست که وجودش موفقیت یک ازدواج را تهدید می کند؟
این جمله راشنیده اید که اول باید فرهنگ یک چیز وارد یک کشور شود و بعد خودش وارد شود؟ گمان می کنم این دوستمان هم با چنین ذهنیتی این انتقاد را به حق طلاق وارد کرده اند و احتمالا گمان کرده اند حق طلاق هم مثل یک "کالا"ی لوکس است که ما به تقلید از دیگران و بدون درک کاربردش آن را به کشور "وارد" کرده ایم! حق زن یک کالای وارداتی نیست، چیزیست که بر اساس نیاز زنان در همین جامعه شکل گرفته، زنان و مردانی در همین جامعه برای به دست آوردنش جنگیده اند و آنقدر این حق عقلانی و "سزاورانه" بوده که "حتی" قانونگزاران کشورمان "هم" آن را به رسمیت شناخته اند و آن را در قانون اساسی کشور منظور کرده اند.
این حرف همانقدر نسنجیده است که عده ای را در روستا نگه داریم و به آنها بگوییم "باید اول فرهنگ شهرنشینی را یاد بگیرید تا به شما اجازه بدهیم وارد شهر شوید!" آموختن فرهنگ شهرنشینی مستلزم ورود شما به شهر است، همانطور که یاد گرفتن استفاده از حق و حقوق قانونی هم مستلزم "در اختیار داشتن این حقوق" است.
اگر صاحب وبلاگی در فضای بلاگفا هستید، احتمالا در آبانماه امسال، گزینه انتخاب وبلاگهای برتر را در گزینه های کنار میز کارتان در بلاگفا دیده اید.
این نظر سنجی شامل 13 موضوع بود که کاربران می توانستند در هر موضوع 3 یا 5 وبلاگ برتر را معرفی کنند. برایم جالب بود که بدانم در این وانفسای کم بودن و قحطی وبلاگهای صرفا با موضوع مسائل زنان، برترینها در بخش مسائل زنان و خانواده، کدام وبلاگها می شوند. یعنی راستش نمی دانستم که کلا چند وبلاگ وجود دارند که صرفا به این مسائل بپردازند که حالا از میان آنها بخواهیم برترینهایشان را انتخاب کنیم!
امروز سری به نتایج این نظرسنجی زدم. برترینهای این حوزه 5 وبلاگ زیر شناخته شده بودند که پیشنهاد می کنم حتما سری به آنها بزنید و به من بگویید در ذهن کسانی که این وبلاگها را انتخاب کرده اند، "مسائل زنان" واقعا چه معنایی می توانسته داشته باشد؟!!
در دیالوگی از فیلم زیر تیغ، پدر (آتیلا پسیانی) به پسر (کورش تهامی) که قصد ازدواج دارد نصیحت پدرانه ای می کند:
"زن، قابلمه نیست که غذاتو بپزه، تشت نیست، که رختتو بشوره، قوری نیست که برات چایی دم کنه، (احتمالا جمله ی دیگری هم این وسط بوده که حجب و حیا حکم می کرده گفته نشود!) زن، رفیقته، باهاش رفیق باش."
بعد هم اگر کمی واقع بین باشیم می بینیم اکثر زنان خانه دارمان هر چند قابلمه یا تشت یا سماور نیستند، اما به موجود منحصر به فردی بدل شده اند که در آن واحد می تواند هم قابلمه باشد و هم تشت و هم سماور و لابد (و طبق آن قاعده) هم تخت خواب!
خدای من... چرا دست از سرمان بر نمی دارند...
جریان از این قرار است که کار طراحی سالنامه ای را به یکی از نزدیکانم سفارش داده بودند و به دلایلی بازبینی نهایی و ویرایش احتمالی کار را من انجام دادم. و از آنجایی که مناسبت روز 21 تیرماه به هیچ عنوان برایم قابل تحمل نبود، مخصوصا که از عناوین جدید روزهای سال هم بود، اندکی در کار دست بردم!
نه! نه! اصلا کار مهمی نبود! فقط آن عنوان را پاک کردم! به نظر خودم که ویرایشی بسیار معقول، منطقی و بشردوستانه و البته خداپسندانه بود!
تا چه قبول افتد و چه در نظر آید...!
پ. ن: دوستی که این مطلب را خوانده بودند از من پرسیدند مگر 21 تیرماه چه روزی است؟ بعد از کلی طرفه رفتن من که اگر می خواستم بگویم که عنوان آن روز را پاک نمی کردم، بالاخره جواب دادم که "روز حجاب و عفاف" است. پاسخ ایشان واقعا جالب و البته عمیق بود: "خوبه که! مگه حجاب و عفاف چیز بدیه؟"
خواستم بدین وسیله خاطرنشان کنم که البته که حجاب و عفاف چیز خوبی است؛ اگر چیز بدی بود که برای حفظش انقدر هزینه نمی شد و دلسوزانی در ماشین های گشت ارشاد مردم را به این چیز خوب هدایت نمی کردند. بنده هم از غافلین و کوردلانی هستم که این مهم را فراموش کرده ام و به همین خاطر هم هست که در اقدامی غیر انساندوستانه این عنوان و مناسبت را از این روز پاک کردم و حداقل 5000 دارنده این سالنامه ها را از لذت دیدن بزرگداشت این دو مقوله مهم محروم نمودم.
باشد که خداوند مرا ببخشاید!
■ شهادت زنان و مقطعی بودن حکم
طبق نظریه ممنوعیت کنکاش در فلسفه احکام، " برخی معتقدند اصولا نباید دنبال حکمت و علت احکام و مقررات شرعی برآمد، آنچه ما تکلیف و وظیفه داریم این است که از روی ادله شرعی حکم خدا را به دست بیاوریم ولی دستیابی به فلسفه و حکمت احکام، نه وظیفه و نه در بسیاری از موارد در توان ماست. همین که از طریق کتاب و سنت، حکم شریعت به دست آمد، باید به آن حکم گردن نهاد و نباید در مقام تشخیص فلسفه و حکمت و توجیه آن حکم برآمد چه اینکه ممکن است حکم الهی مبتنی بر حکمت های خفیه ای باشد که برای انسان قابل درک نباشد. ابن عربی صاحب کتاب احکام القرآن در ذیل آیه 282 سوره بقره و با توجه به طرح اشکالی در مورد عبارت: "ان تضل احدیهما فتذکر احدیهما الاخری"[1] می گوید: خداوند سبحان حکمی را که می خواهد وضع می کند و او خود به حکمت کار خویش و مصلحت وضع مقررات خود آگاهتر از همه است و ملزم نیست مردم را از حکمت و مصالح احکام آگاه نماید."[2]
اما " نگرش دیگری که در این زمینه دیده می شود و جسته و گریخته در گفته ها و نوشته های برخی از صاحب نظران ملاحظه می شود این است که ...
"خواستگار" از آن کلمه هاییست که بارها خواسته ام معنای دقیقش را بدانم؛ و هر بار احساس کرده ام برای دیگرانی (دیگر دخترانی) که آن را به کار می برند مفهوم مجزایی دارد. انگار همه در معنای آن با هم اتفاق نظر نداریم! البته چیزهایی هست که تقریبا واضحند، مثلا اینکه خواستگار پسریست که قصد ازدواج با دختری که به خواستگاریش رفته را دارد. و خلاصه خواستگار بدون مفهوم ازدواج معنایی ندارد.
نه! اینجا قصد دفاع کردن از خواستگاری دخترها از پسرها را ندارم (به کلمه "اینجا" دقت کنید!) فعلا ما هم خواستگار را همان آقا پسر تر و تمیزی که با دسته گل و جعبه شیرینی به همراه خانواده محترم، برای امر خیری، به خانه دختر خانم دم بختی می روند، در نظر می گیریم. اما این تصویر به ما کمکی نمی کند و دقیقا مشخص نمی کند که "خواستگار" دقیقا یعنی چه کسی؟ و خود دختران از "خواستگار" چه مفهومی در ذهن دارند؟
خواستگار به مثابه کسی که زودرس ها را تشخیص می دهد!
بعضی ها هستند که عقلشان بیشتر از سنشان می رسد، به این افراد اصطلاحا زودرس می گویند.
این دختر ها را دیده اید که چشم و ابرویشان را تنگ می کنند و با افتخار می گویند: "من 12 سالم که بود خواستگار داشتم!" یا یکی از بزرگترین افتخاراتشان این است که در 10 سالگی خواستگار داشته اند!
اگر ازدواج را در معمول ترین تعریفش تشکیل خانواده بدانیم، واضح است که کسی که چنین قصدی دارد باید لیاقت و قابلیت چنین کاری را هم داشته باشد. این که مستقلا و بدون کمک دیگران بتواند زندگی اش را اداره کند. آیا کودکی 10 ساله یا نوجوانی 12 ساله دارای چنین قابلیتی هست؟ (اگر از من بپرسید که می گویم حتی جوانی 24 ساله هم دارای چنین قابلیتی نیست که بتواند زندگی "مشترکی" را زیر یک سقف به درستی اداره کند).
پس این اتفاق چطور برای مادربزرگهای ما
می افتاد؟ پاسخ کاملا واضح است آنها زندگی را اداره نمی کردند، آنها
آشپزخانه را اداره می کردند و سرویس دهی به شوهرانشان وظیفه اصلیشان بود.
که البته در خانواده های گسترده آن زمان ها همین کار را هم در آغاز با کمک
دیگران انجام می دادند.
یعنی این دختران مفتخر (!) نمی دانند که از یک دختر بچه 12-10 ساله چنین کارهایی انتظار می رفته که در آن سنین خواستگار داشته اند؟ من که بعید می دانم چنین چیزی را بدانی و همچنان این اتفاق را با افتخار برای دیگران تعریف کنی! مادربزرگ های ما هم حتی با تاسف و ندامت خاطره روز عقدشان را تعریف می کنند که چطور از جمع همبازی هایشان آنها را به سر سفره عقد کشانده اند یا چطور از ترس پدرشان مجبور شده اند "بله" را بگویند.
من فکر می کنم این دختران یا خیلی حالشان خوب است! یا احساس زودرس بودن می کنند که چنین ضایعه(!)ی غم انگیزی را به عنوان اتفاقی
شیرین برای دیگران تعریف می کنند. و لابد فکر می کنند یاد آوری این اتفاق
هم معناست با اینکه به نوجوانی بگویی من که به سن تو بودمهمه شعرهای احمد شاملو را حفظ بودم!
خواستگار به مثابه خریدار کالایی زیبا!
اگر از "کالای زیبا" خوشتان نیامد اشکالی ندارد، شما اینطور بخوانید : خواستار ازدواج با دختری زیبا! شما آزادید که فکر کنید این دو تا خیلی با هم فرق دارند.
بعضی دخترها هستند که خواستگارشان (یا
همسر فعلیشان) را اینطور توصیف می کنند: "فلان جا که بودیم اون هم اومده
بود، همونجا بود که منو دید؛ هفته بعدش هم اومدن خواستگاریم."(یک توضیح: گاهی خواستگاری رفتن مترادف عاشق شدن فرض می شود)
"در یک نظر عاشق شدن" برای بعضی آدمها به طرز مضحکی هنوز هم معنا دارد! و فکر می کنند انسانها تابلوی نقاشی، یا اثری هنریند که کاربردشان همان زیباییشان است، و میزان شایستگیشان برای ازدواج و تشکیل خانواده، با میزان زیباییشان همبستگی دارد!
البته در گذشته و حتی همین امروز هم خیلی ها به همین شکل ازدواج کرده اند و خیلی ها هم به همین شکل مورد ازدواج قرار گرفته اند(!!) و هر دو هم گاهی کاملا خوشحال و راضیند. اما من یک چیز را این وسط نمی فهمم. اگر شما عزیز خوشگل دلبر(!)، در جنگل و در میان حیوانات هم بزرگ شده بودید و در آن "فلان جا" به شکلی حضور پیدا می کردید، و آن آقای عزیز شما را می دید، باز هم هفته آینده به خواستگاری شما می آمد؛ غیر از این است؟ البته احتمالا این ازدواج سر نمی گرفت، و ما هم در اینجا به ازدواج کاری نداریم، و فعلا بحث سر خواستگار است. من نمی فهمم چطور دختران می توانند آنچه در طول زندگیشان "شده اند" را انقدر راحت کنار بگذارند و فقط به آنچهکه طبیعت به آنها داده و به هر حال اینطور "بوده اند" مباهات کنند...
خواستگار به مثابه کسی که نباید به هیچ قیمتی از ازدواج با ما منصرف شود!
این هم برای خودش دید خیلی جالبیست! این تجربه را در کلاسهای دانشگاه که هر از گاهی حرف حقوق زن در خانواده زده می شد، به دست آورده ام.
شما برای دختران 1 ساعت و 45 دقیقه روضه می خوانید که بعضی از حق و حقوق هستند که پیش از این زنان صاحب آن نبوده اند، اما امروزه می توان از راههای به این حقوق رسید. و می گویید که وقتی شما صاحب این حقوق نباشید همسرتان می تواند چه سوء استفاده هایی از حقوق خودش بکند و گاهی چقدر این سوءاستفاده ها برای شما به عنوان همسر این مرد گران تمام می شود. بعد در ادامه حرفهایتان می گویید که شما پیش از ازدواج می توانید فلان حقوق را در عقدنامه برای خودتان منظور کنید و ...
در این حین بعضی از دختران هستند که در اعتراض (!) به حرفهای شما می گویند، خب اگر ما چنین حرفهایی را به خواستگار بزنیم که بلند می شود و می رود!!!
این دختران واقعا موجودات جالبیند! جدا از اینکه آنها حاضرند با مردی ازدواج کنند که می دانند اگر حرفی از حق و حقوق همیشه پایمال شده زنان پیش آنها بزنند، کلا از ازدواج با چنین دختری منصرف می شوند؛ علاوه بر این آنها احتمالا گمان می کنند کار درستی نیست اگر دست رد به سینه خواستگارشان بزنند! یا شاید هم خواستگار را در زندگیشان "شانس"ی می دانند که فقط یکبار به در خانه شان آمده!!
این که خواستگار طبق آداب و سنن گذشتگان ما به چه کسی گفته می شود، و فلسفه مراسم خواستگاری و تک تک شئونی که در آن باید رعایت شود چیست، چیزیست که احتمالا برای نوه مان که آن را به عنوان داستانی قدیمی از زندگی اجدادش می شنود، جالب است؛ نه برای ما که آن را سنتی می بینیم که بخشهای زیادی از آن برای ما دست و پا گیر و زائد و حتی در تناقض با باورها و نیازهای ماست.
یعنی وقت آن نشده که زندگی و فلسفه زندگیمان را یکبار برای خودمان مرور کنیم و تا جایی که می توانیم سعی کنیم واقعیت را با آن منطبق کنیم. یعنی تصویری که ما از ازدواج، از خواستگار، از تشکیل زندگی مشترک، یا حتی تشکیل زندگی مستقل در ذهن داریم هم چیزهاییست که "تقدیر"مان باید به آن شکل دهد؟ یا مادر و مادربزرگمان آن را برایمان تصویر کند؟
و اینچنین بود که عشق بعد از ازدواج پدید آمد...
در این جامعه، فعالین سیاسی، یک مشت جوگیر که تنها افتخارشان زندانی سیاسی شدن است؛ فعالان محیط زیست، یک مشت علاف که خوشی زیر دلشان زده و هیچ بدبختی دیگری ندارند؛ مدافعین حقوق بشر، یک سری آدم فلان که بهمانند، و همین طور هنرمندان و روانشناسان و ... هم یک چیزهایی در این مایه ها محسوب می شوند. در جامعه عزیز ما توصیف آدمها از آب خوردن هم آسان تر است، چه برای عام مردم و چه حتی برای آنها که "تحصیلکرده"اند.
در این میان فعالین و مدافعین حقوق زن هم از این توصیفات و الطاف بی نصیب نمی مانند. مخصوصا که بنا را بر "ساز مخالف زدن" گذاشته اند و جزو معترضین به حساب می آیند. زیاد سخت نیست پی بردن به اینکه عموما در مورد این جماعت چطور قضاوت می شود. اگر این مدافعین حقوق زن یا به تعبیری فمینیستها زن باشند که دو دیدگاه (!) عمده درباره آنها وجود دارد:
1. یک دسته از عزیزان هستند که بر این باورند که فمینیستها اصولا یک مشت آدم عقده ای هستند که سختی و نارسایی ها و کمبودهای زندگی شخصیشان را (که حتما هم یک سری مردهای ظالم در زندگیشان مسببش بوده اند) تعمیم می دهند به همه زنان دنیا!
این دسته در ریشه یابی اینکه چرا بعضی ها - متاسفانه- فمینیست می شوند (و دچار این انحراف اجتماعی) این طور فکر می کنند که این بیچارگان چون در زندگی شخصیشان به عنوان یک زن بسیار سختی می بینند، و اطرافیانشان همیشه آنها را به خاطر مونث بودن تحقیر کرده اند، و از بسیاری از امکانات (که در اختیار دیگر زنان و دختران هست) محروم کرده اند، آنها به این روز افتاده اند و دچار این توهم شده اند که در حق زنان (به خاطر صرفا زن بودنشان) ظلمی روا می شود.
بعضا دیده شده که برخی از این عزیزان، از آنجا که بسیار دلسوز و نگرانند سعی برآن دارند که راهکاری هم برای این طفلکان معصوم ارائه دهند تا از این توهم آنها را رها کنند و چشمشان را به روی زیبایی های زندگی باز کنند. آنها بر این باورند که این جماعت گمراه چشمشان را به روی حقایقی بسته اند، هنوز نمی دانند که "خدمت کردن به شوهر" هم برای خودش لذت بخش است. نمی دانند که بچه داری کردن هم نعمتیست، و هنوز سایه یک مرد را بالای سرشان احساس نکرده اند تا ببینند چه لذت بخش است زن بودن... و خلاصه یک همچین چیزهایی...