تبليغاتX
وهم سبز رنگ
image hosting by http://www.photoblog.com/

حکایتی هست از روستایی فقیری که تنگدستی و خانه ی کوچک و عیالواری، جانش را به لب رسانده بود و نزد عالمی (!) رفت تا او را از این وضع نجات دهد. آن حکیم (!) به او گفت که اگر می خواهد کمکش کند باید بی چون و چرا دستوراتش را اجرا کند. از او پرسید از مال دنیا چه داری؟ مرد فقیر گفت یک گاو و یک الاغ و دو بز و سه گوسفند و چهار مرغ و یک خروس. حکیم گفت امشب وقت خواب گاو را هم با خود به داخل اتاق ببر. روستایی اول گله کرد که ما خودمان در آن اتاق جا نداریم چطور گاو را هم با خود به داخل ببریم؟ ولی بعد به یاد قولش افتاد و قبول کرد. روز بعد برای گله از جای تنگتر از قبلش پیش حکیم رفت اما حکیم دستور داد که شب بعد الاغ را هم با خود به داخل اتاق ببر. و روزهای بعد هم با گله های بیشتر مرد روستایی و دستورات اینچنینی حکیم گذشت، تا بالاخره همه حیوانات وارد آن اتاق شدند. ناله های مرد روستایی چندین برابر قبل شده بود که حکیم دستور داد امشب خروس را بیرون ببر، و همین طور روز بعد و روزهای بعد مرغها و گوسفندها و بزها و الاغ و گاو را. وقتی گاو هم از اتاق خارج شد، روز بعد مرد روستایی خوشحال و خندان پیش "آملا" یا همان حکیم خودمان رفت و گفت: خدا عمرت را دراز کند! دیشب پس از مدتها خواب راحتی کردیم. نمی دانم با چه زبانی از تو تشکر کنم. واقعا که راحت شدیم!

حکایت خانه تکانی و پایانش هم حکایت همین مرد روستاییست. شما همه ی خانه را به هم می ریزید، همه اسباب و وسایل را جا به جا می کنید، فرشها را جمع می کنید، کمدها را بیرون می ریزید، همه "زندگی تان" را در وضعیت معلق نگه می دارید؛ بعد کمی این ور و آن ورش را جارو و دستمال می کشید یا می شویید و بعد دوباره همه چیز را - چه بسا به همان شکل سابق - سر جایشان می گذارید و زندگیتان را از "روی هوا" به زمین و در جای سابقش می آورید! و موقع سال نو هم یک نفس راحت می کشید و می گویید: واقعا که راحت شدیم!

بله خب... کمی تمیزتر که شده. "انگار" که همه چیز نو شده حتی. ولی باور کنید چیزی تغییر نکرده و همه چیز فقط مثل روز اولش شده! حالا مثل روز قبل از شروع خانه تکانی نه، ولی مثل روز اول بعد از خانه تکانی قبلی که شده!!

تا اینجای ماجرا نگاهی کلی به خانه تکانی است. و مطلقا هیچ ربطی به مسائل زنان ندارد مسلما. شما از هر جنس و نژاد و قومیتی که باشید خانه تکانی همین است، حتی برای شما دوست عزیز!

اما وقتی که کل یک جامعه و "باور عموم" این کار بی سر و ته، با صرف آنهمه وقت و انرژی، که سودش گاهی اصلا با هزینه اش تناسبی ندارد را "وظیفه" اصلی یک جنس بداند این دیگر یک مسئله جزئی از جنس سختی های روزمره ی زندگی نیست...

دوست ندارم ایام عیدتان را با فرو رفتن در این بحث "استثمار" خراب کنم؛ اما کنار گوش ما هنوز هم -شاید گاهی حتی به همان شدت گذشته- اتفاقاتی در حال رخ دادن و بارها و بارها تکرار شدن است که شاید بد نباشد برای چند دقیقه به آن فکر کنیم...

 

 جمعه 30 اسفند1387 *  23:59   نجمه واحدی  | 

پیش از این هم مطلبی راجع به کودکی تا همیشه ماندگار زنان نوشته بودم. چند جمله هم از پوشاک عجیب و غریبی که از همه ی زنان (هــ مـــ ــه ی زنان) انتظار می رود که از آنها استفاده کنند گفته بودم. البته آن مطلب گویا به مذاق خیلی از خوانندگان این وبلاگ مخصوصا دختران خوش نیامده بود (و البته برداشت پسران کاملا برعکس بود).

شاید کمی برای شما (مخصوصا آن عزیزانی که از آن نوشته دل خوشی نداشتند) عجیب باشد، اما راستش را بخواهید یکی از عذابهای الیم در این زندگی برای من کفش خریدن است! عذاب الیمی که رابطه ای کاملا مستقیم با جنسیت من دارد. 

[البته اینجا بحث از کفش کتانی نیست. یاد آن دورانی نخیر (به قول دوستی!) که کفش دخترانه و مناسب مدرسه فقط کفش کتانی بود، یادم هست که یکی از سالها کفش مجاز در مدرسه کتانی سفید بود! لابد مدیر فکر کرده بود که چقدر روشنفکر است!]

تا به حال از کنار کفش فروشیهای زنانه رد شده اید؟ به قصد خریدن کفش برای خودتان یا برای همراه خانم تان به ویترین این مغازه ها نگاه کرده اید؟ کفشهای "زنانه" را دیده اید؟ نتیجه ای که می گیرید حتی به مقایسه ی آنچه دیده اید با ویترین کفش فروشیهای مردانه هم نیازی ندارد.

گاهی احساس می کنید آن مغازه کفشهایش را فقط برای یک مراسم خاص مثل "بالماسکه" می فروشد! یک جفتش مناسب نقش "جادوگر" است، یکی مناسب نقش "سیندرلا"، یکی جان می دهد برای یکی از ملکه های انگلیس شدن، یکی هم شما را شکل همسر لویی هجدهم می کند. یکی به دختر 12 ساله ی بازیگوشی تبدیلتان می کند، یکی هم نمی دانید چرا انقدر "سرنتی پیتی" را به یادتان می آورد. 

البته همیشه این نقشها، انتزاعی و افسانه ای نیستند. چند تا از کفشها هم هستند که فقط یک نقش را به یادتان می آورند: "تازه عروس" بودن. بقیه کفشها هم غالبا دو حالت دارند (باید که داشته باشند)، یا برای مونثهایی قبل از آن نقطه حساس و مهم و اصلی زندگی که همانا ازدواج است طراحی شده اند، که نامشان دخترانه است؛ دسته دوم هم برای مونثهای بعد از این نقطه حساس، که نامشان زنانه است.

البته کل کفشهای مونثانه (!) بر اساس مد یا "همه" نوک تیزند یا "همه" عروسکی اند یا "همه" جلوی مستطیلی شکل دارند و ...

دسته اول که دخترانه اند (که خب همه البته در حال حاضر عروسکی اند) چند عنصر مشترک دارند: رنگهای "جیغ"، روبان، پاپیون، تور، گاهی منجوق و ملیله و پولک، گل های ریز و درشت، و البته کلی "چین". هیچکدام هم پاشنه ندارند مطلقا.

دسته دوم که زنانه اند (و فعلا مصون مانده اند از عروسکی شدن) هم یکی دو عنصر مشترک دارند: پاشنه های وحشتناک و البته تا دلتان بخواهد نگین!

اگر هم کفش "ساده" بخواهید و عاری از این "زلم زیمبا"ها، آن کفش قطعا شما را به یاد مستخدم مدرسه تان خواهد انداخت. حالت دیگری هم متصور نیست، خودتان را آزار ندهید. 

این کفشها برای چه کسانی ساخته می شود؟ واقعا زنان چه موجوداتی تصور می شوند که "همه ی" کفشها تقریبا یک مدلند؛ و یا بلاهت را به یاد شما می اندازند، یا همان مادینگی معروف را: زیبایی، دلبری، ناز و کرشمه ...

به یاد این مطلب جالب و خواندنی Critic می افتم: وقتی ما از مرد«ها» حرف می زنیم احتمالا طیف وسیعی از انسانها با روحیات، توانایی ها، حساسیت ها و موقعیت های مختلف را مد نظر داریم. مردهای بزرگ، مردهای کوچک، مردهای شجاع، مردهای ترسو، مردهای بی تفاوت، مردهای حساس، مردهای باسواد، مردهای بیسواد، مردهای باشعور، مردهای بیشعور، مردهایی که میشود روی هوش و تدبیرشان حساب کرد، مردهایی که نمیشود روی هیچ چیزشان حساب کرد، مردهای درونگرا، مردهای برون گرا، مردهای پر حرف و خوش برخورد، مردهای کم حرف و عبوس، مردهای فهمیده، مردهای احمق، مردهای پیرو عقاید سیاسی، اجتماعی و اقتصادی مختلف، مردهای… در مورد مردها ما براحتی به تفاوت های فردی آنها و علایق و سلایقشان احترام میگذاریم و اغلب در جمع های رسمی و غیر رسمی به فراخور شخصیت، تحصیلات و موقعیت اجتماعی آنها با آنان رفتار میکنیم.
اما وقتی درمورد زن ها حرف می زنیم موضوع قدری فرق می کند: زن های جوان، زن های پیر(عجوزه)، زن های چاق، زن های لاغر، زن های موبور و چشم آبی، زن های مو مشکی و چشم آبی، زن های مو خرمایی و چشم آبی، زن های مو بور و چشم سبز، زن های موبور و چشم قهوه ای … زن های قد بلند، زن های قد کوتاه، زن های سفیدرو، زن های سبزه رو، زن های سیاه، زن های چشم درشت، زن های چشم ریز، زن های چشم متوسط، زن های… اگرچه جذابیت های جنسی تا حدودی میتوانند در تعیین سرنوشت زنان (به ویژه در امر ازدواج) نقش داشته باشند اما در نهایت جامعه از همه آنها توقعات یکسانی دارد.

حقیقتا وقتی از جلوی کفش فروشیهای مردانه می گذرید کفشها را متناسب با آن تفاوتهای روحی، ذهنی، و حتی موقعیتها و یا حتی شغلهای متفاوت می بینید اما سازندگان کفشها (و در کل پوشاک) زنانه تولیداتشان را بر اساس تفاوتهای جسمانی و ظاهری زنان عرضه می کنند و انگار تنها چیزی که کوچکترین اهمیتی در این تولیدات ندارند شخصیت، روحیات، موقعیتهای اجتماعی و ویژگیهای درونی زنان است.

 پنجشنبه 29 اسفند1387 *  15:3   نجمه واحدی  | 

بیرون از خانه که می خواهی بروی، هربار که کنار پنجره می روی، سرت را که از در بالکن بیرون می کنی، مهمان که از در خانه تو می آید، برای تفریح که به کوه و دشت و صحرا می روی، اصلا هر صبح که از خواب بلند می شوی،حتی وقتی که خوابی و در خوابهایی که می بینی یک چیز هست که به یاد تو می اندازد پیش از آنکه هر چیزی باشی، زنی، و به طور بالقوه ابزاری جنسی. این را آن چند متر پارچه ای که دور سر و بدنت پیچیده ای به تو می گوید. هر روز و هر روز و هر لحظه در خواب و بیداری، در مواجهه با دیگران در جامعه ات، در مواجهه با مردان آشنا و غریبه ات، در مهمانیها، حتی کمابیش در حضور همیشگی در خانواده ات، اولین چیزی که نباید فراموش کنی این است که زنی و به طور بالقوه ابزاری جنسی. پس باید خودت را بپوشانی. 

انگار کسی روی بازویت پارچه ای رنگی بسته، تا از دیگران جدایت کند و سربسته به آنها بگوید که با انسانی مثل همه انسانها رو به رو نیستند. انگار کسی یکی از دستانت را به بدنت بسته فقط به این دلیل که "ممکن است" با آن دستت کار خلافی مرتکب شوی، یا دیگران از تو بخواهند که کار نادرستی انجام دهی و هر روز و هر لحظه این دست بسته به یادت می اندازد که تو پیش از هر چیز یک دزد یا تبهکار هستی که اگر آن دست باز شود بی اختیار آن نقش "اصلی ات" را ایفا خواهی کرد...

و این انگار اصلا هم ظلم نیست، لابد لطفیست در حق تو که کاربرد "اصلی"ات را به حاشیه می برد و آن "حاشیه"ی انسان بودنت را به متن می آورد... دست و پا گیری آن چند متر پارچه به کنار، انگار این اصلا ناراحت کننده نیست که هر لحظه چیزی زیر گوشت کاربرد اصلی ات را زمزمه می کند...


"در شریعت ما یک گناه بیشتر نیست: آزار دادن. شما دیگران رو آزار نده، هر کاری خواستی بکن. همین حجاب که می بینین. چرا خانمها باید حجابو رعایت کنن؟ چون وقتی رعایتش نمی کنی داری دیگران رو آزار می دی، باعث می شی دیگران ناراحت باشن، دلها رو بیمار می کنی؛ وقتی رعایت نمی کنی اذیت می کنی بقیه رو..."

دیشب روحانی ای (به قول خودش: حاج آقایی) در رادیو مردم را این طور موعظه می کرد.

ببخشید مردم عزیز! نمی دانستیم که وقتی خسته می شویم از این همیشه و همیشه ابزار جنسی دیده شدنمان، و از روی نادانی و اشتباها فقط گمان می کنیم که شمایید که با این جبر غیر انسانی ما را آزار می دهید، و اعتنایی نمی کنیم به کمی این طرف و آن طرف رفتن آن چند متر پارچه، در واقع در حال اذیت و آزار شماییم. خدا از سر تقصیراتمان بگذرد که اینطور ظالمانه شما را آزار می دهیم...

 چهارشنبه 28 اسفند1387 *  9:13   نجمه واحدی  | 

"خب بذار مردا ببرن... چرا انقدر به کمراتون فشار میارین... شما به رحِمتون احتیاج دارین"

این را دختر جوان پرستاری، رو به دختری که بار سنگینی را بلند کرده بود می گفت...

دست آخر هم این سلامتی جسم تو نیست که مهم است، سلامتی آن بخشی از جسمت مهم است که در آینده وظیفه مقدس مادری را به عهده دارد... اگر هم نباید به کمرت فشار بیاوری برای این نیست که سلامتت را به خاطر خودت حفظ کنی. بلکه باید کمرت را سالم نگه داری چرا که در آینده سلامت جنینی که در رحِم توست در گرو سلامت کمرت است...

باید مواظب رحممان باشیم لابد برای آنکه بتواند انسانی را در خود رشد دهد که او هم پس فردا مواظب رحمش باشد...

 یکشنبه 25 اسفند1387 *  11:49   نجمه واحدی  | 
نزدیک عید که می شود و داستان تکراری خانه تکانیها؛ بیش از هر وقت دیگری خیلی چیزهای این فرهنگ مردسالار برایم مضحک می شود: از ادعای "زور بازوی مردان" گرفته، تا آن تبلیغات احمقانه ی تلویزیون که کارهای خانگی را که همیشه هم با زنان معنا می شود، کارهایی نه تنها دلپذیر و دوست داشتنی که خیلی هم آسان و راحت نشان می دهند...

نمی دانم در خانه های شما چه خبر است و کارهای خانه طبق معمول برای خانمهای خانه است یا نه، کمی مدرن تر شده اید و تقسیم کار عادلانه تر صورت می گیرد. اما در خانه ی ما که همان سنت زیبای سابق برقرار است و تا وقتی جمعیت اناث هستند، توقعی از جمعیت ذکور نمی رود که خدای نکرده خودشان را خسته کنند. چه در طول سال و چه در پایان سال.

این چند ده کیلو بار را - از میز و مبل و لوازم چوبی و ... گرفته تا کتاب و خرده ریزهای دیگر - جا به جا کردن، از نوردبام (نردبان؟) بالا و پایین رفتن و چندین و چند متر مربع در و دیوار و شیشه و ... را تمیز کردن، چندین و چند متر پارچه و پرده و ... را شستن و اتو کردن و جا به جا کردن، چندین و چند ساعت وقت صرف بیرون ریختن و دوباره مرتب کردن کمدها - یی که محتویاتشان چندان هم کوچک و سبک و ظریف نیستند - کردن، و چند روز با گرد و غبار و آب - با درجه حرارتهای نه چندان معمولی- و مواد شوینده و ... سر و کله زدن را که می بینم و می گذارمشان پیش آن حرفهای کلیشه و خاک گرفته ی "عاجز بودن زنان از انجام کارهای سنگین و طاقت فرسا"، چیزی جز یک زهرخند تلخ بر صورتم نقش نمی بندد.

بله، زنان به طور معمول و متوسط با یک دست 50 کیلو بار را بلند نمی کنند (البته اگر به طور میانگین در نظر بگیری و زنان عشایر یا روستاییان "شیر زن" را بیرون از جمعیت زنان بگذاری)، اما فشار جسمانی ای که در همین کارهای خانگی به آنها می آید چندین و چند برابر آنچیزیست که در افواه مردم "کار سنگین" محسوب می شود.

در همین بافت سنتی و تقسیم کار سنتی (در کارهای خانگی) که در نظر بگیری سنگین ترین کاری که مردان انجام می دهند این است که مثلا سر یک فرش را بگیرند یا یک طرف یک مبل سه نفره را، کاری که اگر انجامش ندهند هم به جایی برنمی خورد و زنان قطعا به همان شکل، دقیقا به همان شکل، از عهده انجامش برمی آیند. (هیچ مرد عاقلی یک فرش یا وسایل سنگین ایچنینی را یک نفره بلند نمی کند، مگر اینکه بخواهد زور بازویش یا مردانگیش را ثابت کند، چیزی که در کارهای خانه هیچ نیازی به اثباتش نیست).

"سبک بودن و ظرافت"، فریب ناشیانه و شوخی کوچکیست که "در اندرونی بودن" و "پشت پرده بودن" کارهای خانگی را که اصلی ترین دلیل مناسب بودنش برای زنان است، مخفی نگه می دارد. کدام انسان عاقلی باور می کند که مثلا راه انداختن یک مهمانی 50 نفره و فقط آشپزی کردن برای چنین جمعیتی و سر و کله زدن با آتش و آب جوش و فضای گرم و طاقت فرسای آشپزخانه و دیگ و سیخ و سه پایه، کاری سبک و متناسب با جسم  -به اصطلاح- کم توان و "ظریف" زنان است؟!

گفتن از پیام های بازرگانی آن تلویزیون مسخره (درست شنیدید: مسخره) هم که کار تازه و گلایه ی جدیدی نیست. فقط کافیست کار کردن مردان در محیط کار و کار کردن زنان در خانه را در این تبلیغات با هم مقایسه کنید. حتی اگر کار مردان پشت یک میز نشستن و مطالعه ی یک برگه کاغذ و یا نوشتن چیزی باشد، آنها را جدی و در حال انجام دادن "یک کار" نشان می دهند، اگر تبلیغ چای و نوشیدنی و چیزهایی از این دست باشد هم که گوینده می گوید: "بعد از یک روز پرکار و خسته کننده ... " تا شما را راهنمایی کند که کار خسته کننده است یا پرتنش و ... .

اما در تبلیغات لوازم خانگی یا مواد شوینده و غیره که عناصر اصلی این تبلیغات زنان هستند هیچ خبری از "کار خسته کننده" نیست. زنان در حالی که یک دامن سفید و پیراهن "آراسته" به تن کرده اند و یک شال ساتن را همانطور که خانمها در میهمانیها سرشان می کنند به سر انداخته اند، با لبخندی از سر رضایت و در کمال آرامش و آسایش، انگار که سرگرم خلق یک اثر هنریند، نمایش داده می شوند. شما زنی را می بینید که با همان دامن سفید خوشگلش روی زمین نشسته و با مواد شوینده طوری سرامیکها را تمیز می کند انگار که مشغول انجام لذتبخش ترین کار زندگیش است، یا خانم جوان و خوشپوشی که بدون هیچ ناراحتی ایستاده است و جاروبرقی را طوری روی فرش می کشد که شما تنها برداشتی که از کارش ندارید خسته کننده بودن یا طاقت فرسایی این کار است. با دیدن لبخند و رضایتش، شاید حتی هوس کردید که ای کاش جای او بودید!

در این تبلیغات کارهای خانه اصلا "کار"ی خسته کننده نیستند و هیچ زنی را هم بعد از "فراغت" از این کارها نمایش نمی دهند. آنچه در این تبلیغات نشان می دهند به هیچ عنوان تصویری واقعی از کارهای خانگی نیست. شما در این تبلیغات خاله تان را در حال آبکش کردن یک دیگ برنج، یا خودتان را بالای نوردبام در حال نصب کردن یک پرده عظیم، یا مادر مرا در حال تمیز کردن نمای بیرونی شیشه ی پنجره ای در طبقه سوم یک ساختمان، یا دختر عمویتان را در حال جارو کشیدن گوشه و کنار یک اتاق یا پشت یک کمد نمی بینید. قرار نیست که شما "خسته کننده بودن"، "طاقت فرسا بودن"، یا حتی "پرخطر بودن" کارهای خانگی را ببینید. این ویژگی ها را شما می توانید این روزها در گوشه و کنار "زندگی واقعیتان" و بیرون از شیشه تلویزیون ببینید.

اما فشارهای جسمانی در کارهای خانگی و در بافت سنتی خانواده ها، حداقلیست که زنان متحملش می شوند؛ اگر تکالیف یک زن مدرن را هم به عهده گرفته باشی و بینشت کمی گسترده تر از نگاهی که مادر و مادربزرگت به زندگی دارند، و ببینی این کارهای طاقت فرسا و بی جیره و مواجب خانگی سهمیست که زندگی به سزای زن بودن به پای تو نوشته، آن وقت است که فشار روحی و روانی ای که حین انجام این کارها به تو وارد می شود، اگر بیشتر از فشار جسمانی نباشد، حداقل با آن برابری می کند.

مردان ما کی می آموزند که سهم خستگیها و آسودگیهای زندگی، باید برای هر انسانی جدا از جنسیتش با یکدیگر در تعادل باشد...؟

 جمعه 23 اسفند1387 *  20:42   نجمه واحدی  | 
این جزو اصول هر فعالیت بلند مدتیست که هر از گاهی کار را متوقف کنید، از کارتان فاصله بگیرید، کمی از این زاویه و آن زاویه نگاهش کنید و از خودتان بپرسید که دارید چکار می کنید، و چقدر در کاری که کرده اید موفق بوده اید. ولی این اولین تجدید قوای این وبلاگ انگار زیادی به درازا کشیده شده...

در ادامه مطلب

نتایج نظرسنجی و تغییرات و اصلاحات جزئی وبلاگ پس از یکسالگی اش را می خوانید...


لطفا به ادامه مطلب بروید
 پنجشنبه 22 اسفند1387 *  16:59   نجمه واحدی  | 

اولا که تشکر می کنم از کسانی که دعوتم را پذیرفتند و در نظرسنجی این وبلاگ شرکت کردند و چند خطی هم در نقد این وبلاگ برایم نوشتند. هم تعریف و تمجیدها و هم انتقادها حرفهای زیادی برای گفتن داشت، که امیدوارم در آینده بتوانم از آنها استفاده کنم؛ بعضی از نظرات هم که واقعا غیرمنتظره و خوشحال کننده بود...

نه، اصلا مجبور نیستید ادامه اش را بخوانید؛ فقط خواستم تشکر کرده باشم از دوستانی که لطفشان شامل حال این وبلاگ شد؛ و امیدوارم در سال دوم بتوانم موفق تر عمل کنم.


لطفا به ادامه مطلب بروید
 دوشنبه 19 اسفند1387 *  18:56   نجمه واحدی  | 

امروز هشتم مارس است. 87 سال می گذرد از روزی که زنانی از این خاک برخاستند تا انسان بودنشان را فریاد کنند و از حق ناچیز زن بودنشان شکایت. اولین باری که در این کشور روز جهانی زن را پاس داشتند سال 1300 ه. ش. بود و 87 سال است که هر سال در این روز زنانی از گوشه و کنار این خاک به بی عدالتی ها و تبعیض ها اعتراض می کنند و این روز را گرامی می دارند؛

و هر کدام از ما هم چند سالیست که این روز را "یواشکی" شناخته ایم؛ "یواشکی" گرامی اش می داریم؛ و "یواشکی" در این روز، از غم ها و دردها و اشکهایی که "یواشکی" می ریزیم گله می کنیم. ما حتی یک روز هم برای خودمان نداریم که در آن حق داشته باشیم که از حقوقمان بگوییم.

هنوز هم، بعد از 87 سال، دور و برمان پر است از کسانی که این روز را نمی شناسند، پر از کسانی که با حیرت نگاهمان می کنند، کسانی که از خود می پرسند کدام غم و درد و بی عدالتی؟ هنوز هم دور و برمان هستند کسانی که این روز را تحریم می کنند؛ و نگرانند که به این روز "مشروعیت" ندهند، حتی با نقد کردنش! هنوز هم عزیزانی معتقدند "باید از ورود اندیشه های فمینیستی به کشور جلوگیری کرد" و پشت میکروفونهایشان می گویند که این اندیشه ها، بچه بازیهایی مردستیزانه است و ما خودمان بهترش را داریم! 

نه... کافی نیست... 87 سال کافی نیست... برای بی رنگ کردن آنچه هزاران هزار سال به جرم زن بودن بر پیشانی ما چون داغی نقش بسته، 87 سال کافی نیست...


       











فرار از این "یواشکی" ها بود، فرار از این پرده نشینی و سکوت و سر به زیر انداختن ها بود که مرا واداشت اینجا را بسازم. پیش این 100 سال قدمت 8 مارس در جهان و 87 سال قدمتش در ایران، و در کنار اینهمه مقاله و کتاب و نشست و همایش و سخنرانی و گفت و گو، خیلی ناچیز و کوچک است این ماوا، ماوایی که برای گفتن از "وهم سبز" ساخته ام؛ اما هر چه هست قدم کوچکیست که به سهم خود برداشته ام و امیدوارم قدمهایم استوارتر و پایدارتر بر جا بماند...

 یکشنبه 18 اسفند1387 *  0:0   نجمه واحدی  | 
تقریبا یک سال از روزی که تصمیم به ساختن این فضای کوچک گرفته ام می گذرد؛ از روزی که گوشه ذهنم یا برگه های کاغذ و یا گوشهای اطرافیانم را دیگر جای مناسبی برای انباشتن این غم بزرگ نمی دیدم. آنقدر این غم بزرگ بود و آنقدر ناگفتنیهایش زیاد که می شد یک وبلاگ را فقط و فقط برای گفتن از آن ساخت. و این شد که اینجا ساخته شد و امروز "وهم سبزرنگ" در آستانه یکسالگی قرار گرفته...

تا امروز حداقل صد مطلب در این وبلاگ قرار گرفته. مطالبی که سعی شده اگر جوابی ندارد برای هیچ سوالی، حداقل سوالی ایجاد کند در ذهن خواننده. سوالی که شاید تا به حال ذهن او را مشغول نکرده بوده...

سعیم این بوده که این حرفها، حرفهای "من" نباشد، بلکه حرفهای دل خوانندگانم باشد؛ و بدانند که غمشان "درد مشترکی" است که من هم گوشه ای از این درد را در اینجا فریاد می کنم...


در آستانه این یک سالگی نظرسنجی ای (البته به وسع خودم! و نه چندان جامع و کامل!) - با تقریبا 20 سوال ناقابل - ترتیب داده ام، تا با نظرات شما خوانندگان فهیم این وبلاگ، به بهبود کیفیت آن بپردازم...

البته سوالات نظرسنجی (هم به دلیل محدودیتی که در تنظیم آنها وجود دارد (از لحاظ فنی!) و هم شاید به دلیل یکجانبه بودن بعضی سوالات به لحاظ محتوا) آن کارایی لازم را نخواهد داشت، هر چند که امیدوارم حتما به آنها پاسخ دهید.

با این حساب علاوه بر شرکت در نظرسنجی، خوشحال می شوم در فاصله این چند روز نظرات و نقدها (و همچنین پیشنهادهایتان) را درباره مسائل زنان به طور کلی، و درباره این وبلاگ به طور اخص، در بخش نظرات این پست بخوانم...

قصه نيستم كه بگويي
نغمه نيستم كه بخواني
صدا نيستم كه بشنوي
يا چيزي چنان كه ببيني
يا چيزي چنان كه بداني...
من درد مشتركم
مرا فرياد كن

احمد شاملو

 پنجشنبه 8 اسفند1387 *  0:0   نجمه واحدی  | 

آیا شما احساس می کنید این جماعت فمینیست، خطری بزرگند برای دنیای بشریت؟

آیا بر این باورید که آنها انسانیت را از زن می گیرند و می خواهند از او کالا بسازند؟

آیا گمان می کنید زنان و شرایطشان همین طوری که هست خیلی هم خوبست؟ و اگر هم بناست چیزی تغییر کند نگاه ما به زنان و شرایطشان است؟

آیا شما هم حضور و وجود نهضتهایی مثل فمینیسم را خطری بزرگ می دانید که تهدیدیست علیه ارزشهایمان، و همانطور که غرب هم نشان داده(!)، نتیجه ای جز شکست و سرافکندگی نخواهد داشت؟ و وضعیت زنان را بدتر از وضعیت فعلی آنها می کند؟

هیچ نگران نباشید. بنده کاملا شما را می شناسم و برآنم تا برای جنگیدن با این نظام فکری پلید و کثیف (!!) راهکاری چند در اختیارتان بگذارم. هر جا به هر کسی رسیدید که از حرفهایش احساس کردید طرفدار برابری حقوق زن و مرد است خونسردی خودتان را حفظ کنید، و وارد میدان شوید:

شما می توانید از راهکار "تساوی و نه تشابه" (که پیش از این هم ذکرش در اینجا و اینجا رفت) استفاده کنید. نه! اصلا نگران نباشید! هیچ نیازی نیست که معنای حرفتان را بفهمید فقط نگاهی عاقل اندر سفیهانه به طرف بیاندازید، پایتان را در یک کفش بکنید و بگویید: "شما همه چیز را با هم قاطی کرده اید! اینکه زن و مرد با هم برابرند به این معنا نیست که آنها با هم مشابه اند"

خلاصه همه بحثهای زیست شناسی و جهلتان از دانش مردم شناسی و یکسری آمار و ارقام را که معلوم نیست واقعا از کجا امده اند را با هم مخلوط کرده، همین که طرف مقابلتان با چشمهای گرد چند دقیقه نگاهتان کرد و چیزی نگفت را به فال نیک بگیرید! حتما "کم آورده" که چیزی نمی گوید!

راهکار بعدی استفاده از چماق "کار کردن زنان در معدن" است. این راهکار هم بسیار جالب و پربازده است. با همان نگاه کردن زیبایتان (در تمامی این راهکارها نگاه عاقل اندر سفیه را فراموش نکنید) رو به روی طرف مقابل بایستید و بگویید: "آیا حق برابر برای زنان خواستن یعنی اینکه ما زنان را وادار کنیم در معدن کار کنند؟"

در کشور عزیز ما از آنجایی که جامعه بشری هنوز فرق زیادی با جنگل و دنیای حیوانات ندارد، بنابر این حق با کسیست که زور بیشتری داشته باشد. با این پیش فرض اکثرا دختران سعی می کنند بگویند که اگر دختر و پسر در شرایط مساوی بزرگ شوند زور بازویشان هم یکی می شود، تا بتوانند در نهایت ثابت کنند که زنان هم زور مردان را دارند. از آنها ساده لوح تر کسانیند که سعی می کنند نادرستی این عقیده را اثبات کنند فقط به این دلیل که بگویند مردان واقعا زور بیشتری دارند، پس آنها هستند که باید در معدن کار کنند و از این دو جمله هم نتیجه بگیرند که بنابر این باید با کل نهضت فمینیسم مبارزه کرد و هر اندیشه ای را در آن با خاک یکسان کرد، و زنان اصلا نیاز به دفاع از حقوقشان ندارند!

هنگام بیان کردن این مثال به هیچ چیز دیگری فکر نکنید مخصوصا به ربط مثالتان با دفاع از حق زن. فقط سفت و سخت بچسبیدش چرا که مثالیست که جواب می دهد؛ شما می گویید جثه زن و مرد به یک اندازه قویست؟ طرف یا می گوید بله یا می گوید خیر، اگر بگوید خیر که حرف شما اثبات شده! لابد قویتر بودن جثه مرد از زن به این معناست که شباهت وجود ندارد، و چون شباهت وجود ندارد پس حقوق این دو هم به یکدیگر شبیه نیست و سرانجامش می شود همین که الان می بینیم: حق و حقوقی که هرچند کاملا مساویند با حق و حقوق زن (همانطور که 5 مساوی است با 50) ولی خب شبیه نیستند دیگر (همانطور که 5 و 50 هم شبیه نیستند)

اگر هم پاسخ بدهد بله، جثه زن و مرد به یک اندازه قوی است، که شما می توانید تا قیامت برایش از اینجا و آنجا مثال بیاورید از در شیشه مربا باز کردن گرفته تا وزنه برداری و ...

بنابر این، کار در معدن زنان سلاحیست که همیشه می توانید خودتان را با آن تجهیز کرده و منطقی بودن و دوراندیشیتان را به منصه ظهور بگذارید.

البته راهکارهای دیگری مثل "شما می خواهید مهر مادری را از کودکان بگیرید"، "شما می خواهید زن را به کالای جنسی(!) بدل کنید" (نه که الان نیست!)، "شما می خواهید روسپیگری را ترویج کنید"، "شما می خواهید ارزشهایی مقدس را به ضد ارزش تبدیل کنید" و ... هم هستند که در فعلا در این مقال نمی گنجند! باشد برای جلسات آموزشی بعدیمان.

موضوع: فمینیستها لطفا خفه شوند!

 یکشنبه 4 اسفند1387 *  10:33   نجمه واحدی  |