تبليغاتX
وهم سبز رنگ
image hosting by http://www.photoblog.com/

دو چشمِ پر خمارت را كه دارد
نگاهِ پر شرارت را كه دارد
مي روم كوه به كوه، صحرا به صحرا
بپرسم اختيارت را كه دارد

می دانی هنرمند فقید! از آن روز که این ترانه را خوانده ای تا امروز من دارم به این مهم می اندیشم که آیا اختیارم را که دارد؟! و احیانا چرا تو باید اینهمه مشقت به خودت بدهی، و کوه به کوه و صحرا به صحرا بروی تا در نهایت بفهمی چه کسی اختیار معشوقت را دارد! بعد احیانا معشوق تو چه جور آدمیست که اختیارش هم دست خودش نیست؟! (چی؟ زن ایرانی؟)

(خودمانیم چه شاعران متعهدی داریم ها! وسط عاشقانه هایشان هم مواد قانون اساسی را فراموش نمی کنند...)

پ. ن: ببینم همه جای دنیا، حرف عاشقانه شون چنین جمله ی با مزه ایه، یا فقط تو ایران اینجوریه؟!

 شنبه 29 فروردین1388 *  23:28   نجمه واحدی  | 
مدتیست این لینک در حالت ثبت موقت آرشیو وبلاگ خاک می خورد، تا فرصتی دست دهد و بنده به نکاتی چند پیرامون "کتک زدن زن!" بپردازم.

البته این مقاله پاسخها را به شکل گنگ و ناواضحی بیان کرده، بسیاری از ادله هیچگونه سر یا تهی ندارند، و نویسنده(گان؟) صرفا توجیهی برای درست بودن این کار در شرایطی خاص آورده اند و سعی کرده اند تا جایی که می توانند حکمی صادر نکنند، هرچند که دلیل این کارشان هم (که در انتها به آن می رسیم) واقعا جالب است.

فرهنگ زنان مدینه متفاوت از زنان مکه بود(بنابر اسناد تاریخی، زنان مدینه شهرنشین بودند و از آزادی افزون تری نسبت به زنان مکه برخوردار بودند. اینان بر مردان چیره بودند و اگر توسط شوهران تنبیه بدنی می شدند، به دستور و اجازه پیامبر (ص) اجازه قصاص داشتند )، از این رو زنان بر ضد شوهران می شوریدند و نافرمانی می‌کردند. این وضع جامعة مسلمانان را دچار نابسامانی کرده بود. تا سه سال (پیش از نزول آیه) پیامبر می کوشید به سود زن و بر پایة مساوات حکم کند و خداوند بدین وضع راضی بود اما بر اثر وضع بحرانی جامعه، حکم عوض شد، مبادا از آزادی سوء استفاده شده، جامعه به تنش زایی و انفجار برسد!

- ببخشید پابرهنه می پرم وسط بحث، اما آیا این مطلب به این معناست که 1400 سال است که به طور مداوم تمامی جوامع مسلمین در وضعیت بحرانی به سر می برند؟ -

دگرگونی حکم در شب اُحد پیش آمد که شبی بسیار سخت بر مسلمانان بود. اینان در دشوارترین برهة زمانی بوده، گرفتار ترس و بحران بودند. بیم آن می رفت اسلام توسط مشرکان از بین رفته، مسلمانان نابود شوند. یهودیان و منافقان در داخل مدینه و مشرکان، بیرون از آن شهر، در کمین مسلمانان بودند. در چنین وضعی، کنار گذاشتن اختلافات داخلی میان مسلمانان و اتحاد زن و مرد بسیار لازم بود. خداوند به منظور وحدت و سلامت امت، آیه 34 و 35 نساء را فرود فرستاد. قرار بود همان مردانی به جهاد بروند و دین و دینداران را حفظ و حمایت کنند که مهاجر و اهل مکه، با همان فرهنگ نسبتاً زن ستیز بودند، پس خداوند بدین مصلحت بسیار مهم (واقعیت و شرایط زمانه) حکم را عوض کرد، و از پاشیدگی و گسست امت (با توجه به تهدیدات داخلی و خارجی) جلوگیری به عمل آورد اما دگرگونی حکم بدان معنا نبود که بر زنان ، ستم و جفایی شود، بلکه زن فقط در برابر تعهدی که با ازدواج ، آن را پذیرفته، بازخواست می شود، یعنی اعمال زناشویی ، نه خانه و بچه داری.

قسمتهایی که خیلی لذت بخشند (!) را برای خودم تکرار می کنم: خداوند به منظور "وحدت و سلامت امت" آیه 34 و 35 نساء را فرو فرستاد... چقدر من دوست دارم آدمهایی را که منظور خدا را از همه چیز می فهمند!

زدن همسر توسط حضرت ایوب ، خطا و جرمی بر ضد زن شمرده نمی شد چون اذیت و آزاری ندید و تحقیر نشد، گرچه همسرش کارناپسندی انجام داده بود. از این رو اگر در جامعه ای ، زدن اهانت و آزار به شمار آید و فرهنگ مردمان آن را نپذیرد، نباید صورت گیرد.

یک سوال بسیار بزرگ که همیشه برای بنده پیش می آید و امیدوارم اگر شما پاسخ را می دانید بنده را بی نصیب نگذارید، این است که مگر کل موضوع این مقاله و مقالات مشابه و این آیه، "تنبیه زن" (برای تمکین نکردن از شوهر) نیست؟ بعد آنوقت "تنبیه" دقیقا یعنی چه؟ جز این است که تنبیه یعنی اعمال هر شکل خشونتی که سزای عمل بدی باشد که فرد تنبیه شده به این وسیله از کار خود پشیمان شود، و بداند که سزای کار نادرستش فلان عمل است؟ آیا اگر کسی مثلا از قلقلک دادن احساس بدی پیدا نکند و این کار را اهانت به خود حساب نکند، می شود با قلقلک دادن او را تنبیه کرد؟ به گمانم هیچ عقل سلیمی نپذیرد که کاری که در نظر ما نه اهانت است، نه از آن متضرر می شویم (به هر شکل: جسمانی، روحی، مالی و ...) را بشود به عنوان تنبیه استفاده کرد.

بی اندازه مشتاقم بدانم، جدا از اینکه کلا چطور ممکن است کسی را جوری کتک زد که دردش نگیرد (!) (همانطور که کسی را جوری کُشت، که نمیرد!)، اگر چنین کاری امکان پذیر هم بود، آیا چنین عملی تنبیه محسوب می شود؟ یعنی اگر کسی شما را جوری کتک بزند که نه دردتان بگیرد و نه تحقیر شوید (جدا از اینکه اصلا چنین چیزی ممکن است یا خیر) آیا شما در اینصورت "تنبیه" شده اید؟ 


نویسنده در عبارت جالبی برداشت جالبتری از انتهای آیه می آورد، و بسیار عادلانه (و البته عاقلانه) سزای کاملا مساوی ای (که توجه داشته باشید: مشابه نیست قاعدتا!) را برای مردان ستمگر (که تنبیه را لابد از حد معقولش (!) گذرانده اند) به خواننده گوشزد می کند:

خداوند در پایان آیه، شوهران را از همین مقدار اندک نیز باز می دارد و می فرماید: «ان الله کان علیّاً کبیراً؛ خدا والای بزرگ است» یعنی شوهران را نسبت به ستم بر زنان تهدید می کند، که اگر زنان نمی توانند ستم را از خود بردارند و از خویش دفاع کنند، اما خدای بلند مرتبه و بزرگ به جای زنان قصاص و حق خواهی خواهد کرد.

از شما چه پنهان که نویسنده خیلی طناز هم بوده:

دولت اسلامی اگر پی برد شوهران کیفر شرعی را درست و به جا اجرا نمی کنند و بر حدود آن آگاه نیستند، می باید آنان را از به کارگیری این کیفرمنع کند و متخلفان را مجازات کند، تا آزار رساندن به همسران خطر ساز نشود، به ویژه آن جا که انگیزه و بهانة تنبیه بدنی، سست و بی پایه باشد.

بعد آنوقت دولت ما هم دولت اسـ..... هیچی، مهم نیست!

از ناپرهیزی های نویسنده می توان به مطلب زیر اشاره کرد:

شایان ذکر است برخی اسلام پژوهان تنبیه را روا نمی دانند و آن را انکار کرده اند... این گروه از اسلام پژوهان ضرب مورد اشاره در آیه را به معنای زدن نمی دانند، بلکه می گویند: به معنای جدایی شوهر و ترک خانه و دوری از زن و خانواده است... اگر زدن و آزار جسمی و روحی خواستة خدا و راه حلی ثمربخش بود، پیامبر نخستین کسی بود که به دستور خدا عمل می کرد اما کسی را نزد و بدان اجازه یا دستور نداد. افزون بر آن که هر گاه قرآن خواست «زدن» را تجویز کند، تعبیر به «ضرب » نکرده ، بلکه «جَلد» آورده ، مانند : «الزانیة و الزانی فاجلدوا کلَّ واحد...»

و سخن پایانی این بخش:

سخن پایانی: حکم تنبیه بدنی با صرف نظر از شأن نزول آیات و تفسیرهای مختلفی که در مورد آیه 34 سوره نساء آمده است، باید صرفاً به عنوان یک حکم حقوقی مورد لحاظ قرار گیرد از این جهت که هر کس حق دارد از راه قانونی برای دستیابی حق خود اقدام نماید. اگر بخواهیم از نگاه ارزش های اخلاقی به آن نگاه کنیم، با توجه به آیات قرآن می توان استنباط نمود که گذشت و اغماض بهتر و شایسته تر است، اما گذشت از حقوق نمی تواند یک قاعده و قانون کلی قرار گیرد.

دقت کردین چی شد؟ "گذشت از حقوق نمی تواند یک قاعده و قانون کلی قرار گیرد" چرا که "هرکس حق دارد از راه قانونی برای دستیابی به حق خود اقدام کند". "حق خود" هم که می دانید چیست؟ و این "هرکس" هم که متوجه هستید چه کسانی را شامل می شود. بانوان گرامی هم اگر "نمی توانند ستم را از خود بردارند و از خود دفاع کنند" تا اطلاع ثانوی می توانند به انتهای آیه امیدوار باشند و بدانند اگر هیچ دادگری به داد آنها نمی رسد، اما "خداوند والای بزرگ است"، ضمن اینکه از قدیم گفته اند "زن اگر کتک بخورد، به بهشت می رود!"


بررسی تنبیه زن از جایگاه حقوقی:

در ادامه این متن هم عباراتی هست که واقعا حیف است آنها را با هم مرور نکنیم:

تنها مورد تنبیه، نشوز است... نشوز امرى برخلاف حقوق مرد است و براى رویارویی با آن بهترین راه این است که پیش از مراجعه به دیگران، مشکل را در داخل خانه حل نمود... حل مسأله نشوز در داخل خانه نیز به اشکال مختلفى انجام پذیر است و جالب این است که خداوند از ملایمترین راه‏ها شروع نموده و در صورت تأثیر گذارى آن مراتب بالاتر را اجازه نداده است... لیکن اگر زنى در برابر اندرزها و نصایح شوهر سر تسلیم فرود نیاورد و همچنان بر سرپیچی از حقوق زوج پایدارى ورزید چه باید کرد؟ در اینجا نیز خداوند راه دومى را پیشنهاد نموده است که از حد برخورد منفى عاطفى بالاتر نمى‏رود و آن خوددارى از همبستر شدن با وى مى‏باشد.

من داخل پرانتز این را بگویم که کمی عجیب نیست مجازات تمکین نکردن زن (همبستر نشدن زن با مرد) را همبستر نشدن مرد با زن قرار دهیم؟! آیا این همان چیزی نیست که زن می خواهد؟! این دیگر چه جور مجازاتیست آیا؟! پرانتز بسته.

امّا اگر زن در چنین وضعیتى نیز سرسختى نشان داده و حاضر به تأمین حقوق طرف مقابل نگردید چه باید کرد؟
در اینجا چند راه قابل تصور است: (از الف و ب می گذریم) ج) راه دیگر آن است که مرد با مراجعه به دیگران اعم از مراجع قضایى یا افراد ذى‏نفوذ دیگر حقوق خود را بگیرد.
چنین چیزى اگر چه ممکن است حق مرد را تأمین کند ولى هنوز با امکان حل مشکل در داخل خانه بهتر است چالش به بیرون کشیده نشود، زیرا فاش کردن مسائل داخل خانه آسیب‏هاى فراوانى براى خانواده به بار مى‏آورد که در اینجا جاى ذکر آن نیست، لذا خداوند حکیم راه ممکن را پیشنهاد مى‏نماید. د) راه دیگر آن است که مرد اندکى قاطعانه‏تر از برخورد منفى عاطفى برخورد نماید. از این رو قرآن مجید به عنوان آخرین راه حل ممکن در داخل خانه مسأله «ضرب» را مطرح نموده است.

ببخشید! نویسنده ی فرهیخته ای که بهتر می دانی این مسائل به بیرون درز پیدا نکند! منظورت این است که همه ی مردان صلاحیت "ادب کردن" همه ی زنان را دارند؟ و همه ی آنها هم از حق و حقوق خود در مسائل جنسی کاملا آگاهند؟ و همه هم دوره ای تخصصی گذرانده اند که چطور جوری همسرشان را تادیب کنند که نه تحقیر شود (!!) و نه درد بکشد (!!!)؟ بعد آنوقت زنان که حق متقابلی در مسائل جنسی ندارند قاعدتا؟ (ساده ایم ها! زنها کلا چقدر آدم حساب می شوند، که آدمی دارای نیاز جنسی محسوب شوند!؟) اگر بخواهند اعتراضی به این عمل، یا به ستمی که به آنها روا داشته می شود بکنند هم لابد نباید این مسائل را از خانه بیرون ببرند دیگر؟ (چه کم حافظه شده ام! گفتید قبلا که "خداوند والای بزرگ است"ها! هی فراموش می کنم!)

و در انتها هم نکات کوچکی من باب شرایط این کتک زدن:

خلاصه در این حکم شرایط زیر دیده مى‏شود:
1 - اختصاص به مورد سرپیچى زن از تکلیف خود و حقوق مسلّم مرد دارد؛ حقوقى که با پیمان ازدواج، زن وفادارى خود نسبت به آن را متعهد شده است؛
 البته یک وقت فکر نکنید زن شما برده جنسی شماست، اما شما حق دارید، هر لحظه ای که اراده کنید (مگر مواقعی که زن عذر شرعی دارد، البته جسارت نباشد اما بالاخره زن یک خدای دیگری هم دارد)از او کامجویی کنید و اگر زن از تکلیف خود در انجام حق مسلم شما، خودداری کرد: تو بزن! کتک بزن!
2 - در راستاى حل مشکل در داخل خانه و خوددارى از بروز آن در خارج از منزل وضع شده؛
نیازی نیست این مسائل بی اهمیت را در بوق و کرنا کنی، همانجا در خانه کتکت را بزن!
3 - سومین مرحله حل اختلاف در خانه است و بدون گذر از مراحل پیشین روا نیست.
اول او را نصیحت کن و اندرز بده (نصیحت برای تمکین کردن هم نوبریست برای خودش!)، بعد از بسترش دوری کن (یعنی چه اش را من نمی دانم)، بعد با خیال راحت کتکت را بزن!
4 - حد آن نازل‌ترین مرتبه ضرب است و نباید موجب کمترین آسیبى بر بدن زن شود؛
بزن، ولی جوری نزن که درد داشته باشد و آسیبی به او برسد! (پس این دیگر چه زدنیست را باز هم من نمی دانم)
5-موقتى است و چه داراى نتیجه مثبت و چه منفى باشد باید به زودى از آن دست کشید.
کتکت را بزن! البته همیشه و پشت سر هم نه!


پ. ن: این هم ضرب المثل بسیار جالبیست مرتبط با این پست:

"کسی که زنش را جانانه بزند، یکصد گناهش می ریزد (!)"
ضرب المثل استونی
 چهارشنبه 26 فروردین1388 *  0:35   نجمه واحدی  | 
شما هم امشب سریال جذاب و دیدنی و غنی و پرمفهوم "یوسف پیامبر (ع)" را دیدید؟

بنده که توفیق اجباری ای نصیبم شد و این فیلم را دیدم و نمی دانم با خوشحالی و ذوق ام (!) از دیدن مخصوصا این قسمتش، چه کار کنم؟! واقعا چه قدر تاثیرگزار و پرمعنا بود! مخصوصا آن دیالوگ بین همسر "یوزارسیف" و زلیخا!

فقط همین مانده بود که همسر دوم یک مرد شدن (با وجود همسر اول) "رایحه رحمت خداوند" شود، که خدا را صد هزار مرتبه شکر، به یاری و مدد فیلمسازان غیور کشورمان این امر هم ممکن شد!

خلاصه که زنان عزیز! رایحه رحمت خدا همیشگی نیست و اگر مردی با وجود همسر اول از شما درخواست ازدواج کرد مبادا خودتان را از مسیر این رایحه کنار بکشید...!

البته درست است که پیک حق، به یعقوب پیامبر گفت که در "یک" دل، "دو" یار نمی گنجد و او را از غیرت حضرت دوست باخبر کرد! اما خب که چی؟ چه ربطی داشت مثلا؟ اولا که یوسف، نبی خداست و محبتش از روی هوس نیست (!) بعد هم اگر این دو محبت مشروع باشد لابد اشکالی ندارد در یک دل بگنجد! البته نمی دانیم چرا زلیخا حق نداشت محبت دو مرد را در دل خود راه دهد، و مدام ملامت می شد که "درست است که یوزارسیف برده ی شما بود، اما شما همسر داشتید!" شاید هم دل "مرد"ها ویژگی خاصی دارد که دل زنها فاقد آن است... حالا همه ی این حرفها به کنار، در کجای تاریخ آمده که در مصر باستان مردان حق داشته اند چندهمسر در آن واحد اختیار کنند؟

بنده که حسابی در شرف ذوق مرگ شدنم... این بازی کودکانه قصد پایان گرفتن ندارد...؟



پ. ن: این را فعلا داشته باشید، بلکه سر فرصت به این داستان بلند چندهمسری پرداختیم...
 جمعه 21 فروردین1388 *  23:43   نجمه واحدی  | 

پارشیالیسم (partialism) : نوعی بیماری جنسی

نوعی بیماری جنسی از نوع (فتی شیسم) است که تحریک جنسی، به بخشی از ساختمان بدن جنس مخالف بستگی دارد، صورت خفیف آن در قشر زیادی دیده می شود، مانند کسانی که از مشاهده سینه یا پای زنان تحریک می شوند.

پارشیالیسم زمانی از نظر بیماری حاد است که بخش تحریک کننده بدن از جمله بخش های پذیرفته شده جامعه نباشد.

(فرهنگ تفسیری ایسم ها، محمد حاجی زاده)


در دفتر مدیریت فرهنگی، پشت کامپیوتر نشسته ام. کمی موهایم زیر مقنعه به هم ریخته، دست زیر مقنعه می برم و کمی مرتبش می کنم. کاملا اتفاقی نگاهم به همکار (مذکر) جوانی که آن طرف نشسته می افتد: با لبخند ملیحی (که خیلی دوستانه به نظر نمی آید) با دقت این کارم را زیر نظر گرفته... روز دیگری که اتفاقا این همکار جوان هم همراهمان است به بازار می رویم: متوجه می شوم خریدن "کش سر" توسط من چقدر برایش جالب است!

به این واکنش های او که فکر می کنم می بینم تعجبی هم ندارد: او متولد و بزرگ شده (و البته ساکن) شهرستانیست با جوی کاملا مذهبی که حتی یک زن مانتویی هم در کل شهرستان وجود ندارد. گذشته از اینکه هر چه که به هر شکلی زنانه محسوب شود برای غالب مردان ما شاید تحریک کننده باشد، در چنین جامعه ی بسته ای که یک سانت عقب رفتن پوشش سر برای زنان یک عیب بزرگ و بی عفتی محسوب می شود، عجیب نیست که پسری تحریک شود از اینکه شما (ی مونث) در حضورش موهایتان را حتی از زیر مقنعه مرتب می کنید، اهمیتی هم ندارد که او حتی یک تار موی شما را هم نبیند، لابد همینکه یادآوری کرده اید "زن" هستید خودش باعث تحریک جنسی می شود! حتی با یک کش سر!

به شهرستان مادری ام رفته ام. هر چند که این اتفاق بارها رخ داده، اما روسری و مانتو را که در می آورم، یکی از اقوام با تعجب و ملامت می گوید: راحتی؟ نگاهی به سر و وضعم می اندازم، شاید دگمه ای باز مانده، لباسم کمی این طرف و آن طرف شده... ولی هیچکدام از این اتفاقات نیفتاده، فقط لباسی که پوشیده ام آستین حلقه است! و "بازویم" پیداست! نه یقه ام باز است، نه هیچ جایی از بالاتنه ام پیداست (هرچند که اگر پیدا می بود هم نباید اتفاقی می افتاد) فقط دستهایم کاملا پیدا هستند، و در ذهن کسانی که ساکن یک شهرستان مذهبی هستند این شکلی از "راحت" بودن بیش از حد من است! و شکلی از بی حیایی!

این رفتار هم اگر محیطش را در نظر بگیری عجیب نیست. به خاطر دارم دختر جوانی در همین شهرستان از پوستری می گفت که نقاشی ای (آبرنگ شاید) از یک دختربچه بوده که "چهره ی بسیار زیبایی" داشته، و او نتوانسته پوستر را به دیوار بزند چون پسر جوان در خانه دارند و لباس آن دختربچه (حتی در یک نقاشی) خیلی مناسب نبوده! آنجا شهرستانی کاملا مذهبی است که تفریح ساکنینش امامزاده رفتن و شرکت کردن در جلسات ختم قرآن است. پوشش مانتو (حتی با رنگ تیره و گشاد) پوششی غیرمعمول و باعث شگفتی اهل آنجاست، و زنان مانتویی انگار با زنان بدکاره تفاوت زیادی ندارند. آنجا زن با چادر مشکیش هویت پیدا می کند و زنان حتی در خانه و پیش محارمشان هم بازترین پوششان تی شرت است، از نوع گشادش البته (البته زنان مسن که حتی همان را هم پیش محارمشان نمی پوشند!). و پسران جوان حتی حق نگاه کردن به "نقاشی" یک دختربچه (که البته حجاب اسلامی ندارد) را هم ندارند. چه برسد به دیدن بدن محارمشان.

وقتی شما همیشه زنان را حتی بدون حجاب هم نهایتا بدون پوشش سر و با گردن و ساق دست برهنه دیده اید خیلی تعجبی ندارد اگر برهنه دیدن بازوی یک زن هم لابد تحریکتان کند! ساق پا و یقه ی باز و لباس تنگ که جای خود دارد!

در جایی می خواندم در روستایی پسربچه ها با چوب دنبال زنی کرده اند که چرا لخت است؟ پوشش زن البته شلوار، مانتو و روسری بوده. ولی خب لابد در آن روستا هم بی چادری شکلی از "لخت بودن" است!

تحریک جنسی با دیدن اعضای جنسی اتفاق می افتد -در طبیعی ترین حالت-. اما در گوشه گوشه ی کشور ما چه اتفاقی افتاده که مردان از دیدن حتی ساق دست زنان هم گاهی تحریک می شوند؟!

این یک بیماری است مرد من! می فهمی؟ تو بیماری!

این جامعه ی مردسالار است که تو را اینطور بیمار کرده. این کتابهای درسی که همیشه زن و بدنش را از آن حذف کرده اند. این فرهنگ خانوادگی که به تو حق نمی دهد حتی به نقاشی ای از یک زن نگاه کنی. این صدا و سیما که نمی دانی چرا لباس همه زنان فیلمهای کشورهای دیگر تی شرتی سیاه است که گاهی بر صفحه ی تلویزیون ثابت می ماند و خود زن متحرک است...

تو بیماری و من هم شاید به این بیماری تو دامن می زنم...

 پنجشنبه 20 فروردین1388 *  15:5   نجمه واحدی  | 

از آن روزهایی که فهمیده ام یک پای این "جامعه بشری" می لنگد و یک چیزی این میان انگار سر جایش نیست، تا امروز خیلی چیزها عوض شده. خیلی از برداشتهای من از این بی عدالتیهای میان دو جنس، نگاه من نسبت به خیلی چیزها در تاریخ و فرهنگ و مذهب و ...، اطلاعاتم از دیدگاههای این و آن، از قوانین، از مجازات؛ خیلی چیزها عوض شده، حتی بعضی از همین قوانین که به آنها معترضیم، حتی بخشهایی هرچند جزئی از فرهنگ. اما یک چیز هست که از آن روزها تا امروز همیشه بوده، هرگز ذره ای هم تغییر نکرده و محکم و پابرجا، مثل تضمینی برای برقراری و دوام عصر مردسالاری، همچنان به قوت خود باقیست.

چیزی که اگر سرش را بگیری و پیش بروی به همان داستان همیشگی و تکراری "زنان علیه زنان" می رسی. چه آن روزها، که من دختربچه ی کم سن و سالی بودم و از تبعیضها (به زبان خودم) می نالیدم، چه امروز که حرفی نمی زنم مگر اینکه ساعتها و روزها درباره اش فکر کرده باشم یا خوانده باشم، به هر حال پاسخ اطرافیان مونثم هیچ تغییری نکرده. مسلما اطرافیانم هم در این سالها تغییر کرده اند، اما... - این "اما" کلی غم با خودش دارد. این "اما"، مثل همه ی اماها نیست؛ حرف از زنان و دخترانی میزند، که چه از این نسل باشند، چه از آن نسل، چه جوان باشند، چه پیر، چه در دانشگاه مشغول تحصیل باشند چه در خانه مشغول خانه داری، چه از خانواده ای "فرهیخته" باشند، چه از خانواده ای معمولی، چه سنتی باشند، چه به خیال خود مدرن، چه مذهبی باشند، چه نباشند، غم زنان را ساده می بینند، ساده می شنوند... راحت بگویم ساده می گیرند.

صحبت از "ما"ی خواص، و "آنها"ی عوام نیست. آنها نه همه عوامند، نه نادان، نه سطحی. نه همه آدمهای بی دغدغه ای اند، نه سرخوش و بی خیال. "ما"یی که از بی عدالتی ها می گوییم هم لزوما از خواص و قشر فرهیخته نیستیم، و شاید در ریشه یابی و تحلیلها و تفسیرهامان گاهی کجراهه می رویم. ما هر دو از یک جنسیم، با یک داغ بر پیشانی؛ با این تفاوت که عده ایمان آن داغ را بر پیشانی دیده ایم و عده ای نه. و همین دیدن و ندیدن کوچک، شکاف بینمان را به پرتگاهی بزرگ و عمیق بدل می کند که گاهی انگار هیچ جوری نمی شود از آن گذشت و به آن "دیگری ها" رسید.

کنار هم که می نشینیم و از بی عدالتی ها می گوییم، برای آن عده ی دیگر همه چیز خیلی ساده است: نگاهشون که میکنی انگار دارن به یه غیبت فامیلی گوش میدن . همونطور که سیبشون رو پوست می کنن, گوشه لبشون رو گاز میگیرن و بعد هم نچ نچی و... سیبشون رو گاز می زنن. انگار تو زوایای ذهنشون به سرعت جایی براش پیدا می کنن و سریع بهش انس میگیرن. به همین راحتی !– طوری که مطمئنم اگه یک ساعت بعد همین حرف رو از کس دیگری بشنون ازش می پرسن : بقیه بیمارستان ها همچین قانونی ندارن ؟-.

با بغض، با ناراحتی، باغم، با انزجار، گوشه ای از این نابرابری ها را برایشان تصویر می کنی، با نگاهی که هیچ چیزی درونش نیست، نگاهت می کنند، شاید کمی از ناراحتیت متعجب هم می شوند، و همین طور که دارند به این فکر می کنند که حتما از چیز دیگری ناراحتی، با تو همدردی می کنند و آخرش هم می گویند حالا اشکال نداره! خیلی خودتو ناراحت نکن!

از سخنرانی فلانی گله می کنی، به سادگی می گویند "خوب تو گوش نکن!"، از فلان سریال بی معنا و اهانتش به زنان می گویی خیلی ساده می شنوی "خب ناراحتی نبین!"

به نظرات گاه و بیگاه بعضی خوانندگان همین وبلاگ که نگاه می کنم پیش از هر احساسی فقط "غم" روی دلم می نشیند. هرچند که شاید مردان هم گاهی چنین موضع -در واقع بی موضعی- پیش بگیرند، اما اگر از مشکلات زنان بخوانند حداقل این "احتمال" را می دهند که "شاید" چنین مسئله ای برای زنان مشکل محسوب شود، اما زنان به ندرت جایی برای چنین احتمالی باقی می گذارند. مسائل زنان برای آنها خیلی ساده است، خیلی ساده. وقتی از مسائل زنان می شنوند هیچ تصوری از عظمت و عمق چیزی که تاریخ، فرهنگ، فلسفه، حتی عرفان و مذهب و در پایین ترین و جزئی ترین سطح خود، جامعه را تحت تاثیر قرار داده ندارند. انگار نابرابری بین دو جنس، معضلی مثل تورم، یا اعتیاد است، یک مسئله ی اقتصادی یا اجتماعی که فلانی و فلانی درباره اش نظریاتی داده اند، به فلان دلایل به وجود آمده و با فلان راهکارها هم از بین می رود، به همین سادگی.

اگر از بحثی که مطرح می شود در زندگی شخصیشان ناراحتی یا خسارتی متحمل شده باشند، با تو همصدا می شوند که بله، واقعا همین طور است و به امید برابری. ولی خدا نکند که چیزی که از آن نوشته ای جزو مشکلات شخصیشان نباشد، به سادگی برایت می نویسند: "شما چهره ی یک زن را نمی شناسید اینها فکرهایی است که در چاچوب اتاق شما شاید واقعی جلوه کند اما زن مفهوم دیگری است از زندگی"، "هر کسی یه سلیقه ای داره... خوبه ادم نگاه انتقادی داشته باشه اما نه به هر چیزی"، "فکر نمی کنم کسی زنان را مجبور به این کار کند" و انتقادهایی از این دست...

انگار "زنان" برای آنها دایره ی کوچکیست که فقط خودشان و خواهرشان و دوستانشان و چند فامیل مونث در آن جا می گیرند، و چون این چند نفر از شوهرانشان کتک نخورده اند، خشونت علیه زنان به آنان ربطی ندارد، یا چون ازدواج کرده اند پس هیچ چیز ازدواج زیر سوال نیست، و چون کسی آنها را ختنه نکرده، نمی شود گفت که چنین اتفاقی نشانه ای از یک "دنیای مردسالار" است، و چون آرزوی ریاست جمهوری در دل هیچکدامشان نیست، پس "هر کسی را بهر کاری ساختند"، و چون چادرشان را دوست دارند نه تنها در حجاب کشورشان اجبار یا در مفهوم حجاب نقصی نمی بینند که حجاب خیلی هم چیز خوبیست، و چون در مهمانیها با خانمها بیشتر به آنها خوش می گذرد، پس مسلم است که زنانه و مردانه کردن مهمانی هیچ ربطی به جامعه مردسالار یا چرندیاتی مثل این ندارد...

و از همینجاست که فمینیست بودن در دایره ی لغات خیلی از همین زنان، زنان "افراطی"ای معنا می شود که از هر چیز کوچک و بی اهمیت (که پیداست چرا کوچک و بی اهمیتند: چون مشکل "آنها" نیست) کوه می سازند و فکر می کنند چون مثلا دختران را در فلان شهر ختنه می کنند یا چون یک عده ی کمی (؟!) با پوششان مشکل دارند، یا چون عده ای از زنان مجبور به انجام کارهای خانگیند، دنیا به آخر رسیده...

اگر می شد من این را به در و دیوار این وبلاگ می نوشتم و از همه می خواستم به جای خواندن هر چیزی در این وبلاگ این چند خط را بخوانند و چند ثانیه به آن فکر کنند. آنچیزی که شما یک سری مشکلات جزئی کوچک می بینید که عده ای گرفتار آنند و عده ای نه، یا حتی آن را مشکلی نمی دانید چون سالهاست که با آن عجین شده اید و بخشی از زندگی روزمره تان شده، یا حتی چیز عجیب و غریبی می دانید که تا به حال به گوشتان هم نخورده بوده، و فقط انگار دست آویزی شده برای ما که آتش مظلومیت زن را تندتر کنیم یا بیشتر جلب توجه کنیم؛ برای ما هر چه نباشد یک نشانه است از عصر مردسالاری. عصری که می دانیم پایانش را به چشم خود نخواهیم دید اما برای به پایان رساندنش تلاش می کنیم. آنچیزی که شما یک دریاچه ی کوچک می بینید که "خدا را شکر نسبت به قبل خیلی بهتر شده" برای ما اقیانوس بی کرانه ایست که جزء جزء زندگی روزمره مان را در آمیخته با آن می بینیم...


صحنه ای از فیلم رینگ را به خاطر می آورم: مردی که کلی سیم برق به خودش وصل کرده و داخل وان پر از آب می رود، پاسخش به اعتراض کسی که شاهد این اتفاق است این جمله است که "فکر کردم همه چیز تمام شده، اما حالا می فهمم که این ماجرا هرگز تمام نخواهد شد...."

من هم می دانم که این ساده دیدنها، ساده شنیدنها، ساده گرفتنها، هرگز تمامی ندارند. و همیشه و همیشه غالب زنان، نابرابری را نه محل اعتراض که حتی انکار می کنند... که اگر غیر از این بود "عصر مردسالاری" اینقدر دوام نداشت... اما گاهی دردل که می شود کرد، نمی شود...؟


 پنجشنبه 13 فروردین1388 *  20:18   نجمه واحدی  | 
این پست را به حساب زنگ تفریح بگذارید. یک چیزی در این مایه ها که "دور هم باشیم" و اینها. چند وقت پیش مطلبی در وبلاگی می خواندم که نویسنده از گشت ارشاد نوشته بود. مطلب بیشتر طنزگونه به نظر می رسید، و کنایه ای بود به دلسوزی بیش از حد این ارگان خدمتگزار که نگران "تمامی امور" هستند. خواندنی تر و جالب تر از خود متن، نظرات خوانندگان بود که بعضا هم از این نهاد دلسوز پشتیبانی کرده بودند. و در این نظرات، یک نظر واقعا چشم گیر بود!

بنده که بعد از خواندنش واقعا پشیمان شدم از گله و شکایتهایم و به این حقیقت رسیدم که چقدر ما در اینجا راحتیم و خودمان خبر نداریم! گفتم آن نظر را در اینجا هم بنویسم بلکه شما هم اگر خدای نکرده مثل من گمراهید به راه راست هدایت شوید! :

"سلام
اولا این یک توهمی بیش نیست
دوما به قول یکی از دوستان چرا تا آخرش و نگفتی که باهات چیکار کردن یه وزرا شنیدی و اونو تو پستت گذاشتی
این خبرا نیست
چرا به دخترایی که مانتو روسری دارنو راست راست تو خیابون راه می رن گیر نمی دن حتما یه کاری کردی(اگه تازه راست گفته باشی)
من آمریکا رفتم، توی نیویورک به من و زنم و دوستم پلیس گیرداد که چرا زنم روسری سرش کرده و کلی بحث کردیم و گفتم ایرانی هستیم و همین طوری دوست داریم بیایم و دوست ندارم زتم بدون روسری بیاد و ... خلاصه اگر دوستم (که دکتر قابلی توی نیویورک هست) با همون نبود خدا میدونه باهامون چیکار می کردن زنگ زد به یکی از دوستاش توی پلیس استیشن اونجا و مارو از اون مخمصه نجات داد.این اتفاق تو میدان تایمز به سمت خیابان 44ام غربی  نزدیک تئاتر Minskoff(تئاتر Broadway) اتفاق افتاد. 
توی ایران با این وضع خیلی آزادیه باور کن
فقط یک کم باید قوانین کشورت را رعایت کنی
اینجا خیلی خیلی راحت هستید باور کن
اینو شاید اونایی که مثل من آمریکا رفتن می دونن"

 سه شنبه 11 فروردین1388 *  19:57   نجمه واحدی  | 

اخیرا توفیق اجباری ای نصیب بنده شد و در مسیری، یکی از آلبومهای بسیار زیبای هنرمندی بزرگ -که بعدا فهمیدم خیلی غیورند- از سرزمین هنرپرورمان را شنیدم. یکی از آهنگهای این آلبوم به قدری زیبا و روح نواز بود که حیفم آمد آن را در اینجا برای شما ننویسم و از نکات عمیقش بهره مند نگردانم (این روزها نمی دانم انقدر نکته ها زیاد شده اند یا نکته دانی بنده عود کرده!؟). متن ترانه ی این آهنگ زیبا این طور شروع شد:

کی میگه بین دو تا نی ، یکیشون شکر نداره
نه عزیزم برا بابا دختر و پسر نداره
دخترا سیب گلابن،

که در اینجا بنده به یاد برنامه ای که به نام زیبای "دخترانه" (گویا) مزین شده بود افتادم که این آهنگ تیتراژ این برنامه بود. منتظر بودم ادامه مصراع را با "پسرا..." شروع کند، ولی خیال خامی بود:

دخترا سیب گلابن ، مثل برفن ، مثل آبن

و متوجه شدیم که این "بابا"ی عزیز شعر را در جواب اعتراض دخترش گفته مسلما، و خواسته به دخترش بگوید که دختر و پسر برایش فرقی ندارد. بعد هم اصلا پسران که خب ماهیتشان واضح است نیازی به گفتن "بابا" نیست. ما هم ساده ایم ها...!

برف جاده گل و خاکه ، آب چشمه اما پاکه

دخترا شاخه نباتند ، چشمه ی آب حیاتند

اجر حافظ که میگن شمس حقه ، شاخه نباته
چشمه ی آب حیات تو کوچه نیست ، تو ظلماته

ظلمات طرح یه پرده ست
مثل پرچین ، مثل نرده ست

آب که بی پرده میشه ، دریای شوره

آب روشن توی چشمه ست ، توی یک تنگ بلوره

بنده همین طور به معنای "پرده" و "تو کوچه نبودن" و برف "جاده" نبودن و خصوصیت در جاده بودن و "تنگ بلور" و ربط همه ی اینها به سیب گلاب و ربط سیب گلاب به دختر فکر می کردم و همین طور گل از گلم می شکفت و بسیار خوشحال و سرخوش شده بودم از این همه آرایه و استعارات مکنیه و تشبیهات دل انگیز که چطور شاعر توانسته در چند مصرع کوتاه حجب و پرده نشینی و عفت و همه این چیزهای دل انگیز را بچپاند، و ثانیا شعری که قرار بوده مثلا در ستایش و بزرگداشت "دختر" بابا(!) باشد را به این سرعت به شعری پر از پند و نصیحت و اندرز تبدیل کند؛ در همین تفکرات بودم که دیدم شاعر و البته خواننده گرانقدر گزینشگر، تا همین جا هم به دختران رحم نکرده و دوراندیشی بیشتری را هم به کار گرفته و نتوانسته دندان سر جگر بگذارد و فعلا به بخت دختر کاری نداشته باشد... بالاخره نمی شود که کسی دختر باشد و در انتظار نباشد...:

یه روزی یکی میاد که مرکبش اسب سپیده
رو لباش سرخی شرمه ، تو چشاش برق امیده

زین اسبش نقره کوبه
چکمه هاش رنگ غروبه

ساده و سبک عنونه ، سر گرونه
عاشق دختر شاه پریونه

عاشق دختر شاه پریون که توی سیبه
مثل دریا بیقراره ، مثل صحرا بی نصیبه

جماعت یه دل دارم ، قصر طلا خونه ی شهرش
صدتا باغ توی ده مهر و وفا ، نیمه ی مهرش

جماعت یه سیب می خوام ، جهیزیه ش زلف کمندش
مکنتش دامن پاکش ، ثروتش بخت بلندش

سیب گندیده نمی خوام ، ده نمی خوام ، صد نمی خوام

جماعت یکدونه می خوام ، اما سیب بد نمی خوام

این قطعه ی آخرش آنقدر مسحور کننده است که می دانم نیازی به توضیح واضحات ندارد (...)

اگر فرق نداشتن دختر و پسر یعنی این، بنده که از صمیم قلب امیدوارم برای همه ی باباهای دنیا دختر و پسر با هم فرق داشته باشند!

آقای خواننده عزیز! دختران اگر نخواهند کسی برایشان ترانه ای بخواند باید چه کسی را زیارت کنند؟

پ. ن: در جستجوی متن ترانه به پستی رسیدم به غایت حیرت انگیز! گویا این دوست عزیز به نکات عمیق تری پی برده اند!

پ. ن2: ولی خودمانیم کل شعر یک طرف، این مثل دریا بیقراره ، مثل صحرا بی نصیبه هم یک طرف!

 جمعه 7 فروردین1388 *  22:21   نجمه واحدی  | 
گاهی در این خانه تکانیها و جابه جاییها، به یادگاریهای قدیمی و جالبی می رسی. مثل پیک شادی اول دبستانت! که من دوباره پیدایش کرده ام...

نه! هیچ خاطره قشنگی از آن روزها ندارم! حتی دلم نمی خواهد بگویم "یادش به خیر"! اما در صفحه اول این پیک شادی جملات جالبیست که شاید بد نباشد شما را هم از نکات عمیقش بهره مند کنم!

"فرزند عزیزم سلام

درود به شما بچه های انقلاب و شکوفه های بوستان علم و گلهای زیبای معرفت و دانش، سال نو بر شما مبارک باد.

....
راستی فرزندم تا به حال به حرف گلها به دقت گوش کرده ای...؟ گلها پیام زیادی دارند مثل گل لاله، گل سرخ، و ... نه تنها گل که هر چه در طبیعت می بینی پیام دارند.
مثلا دریا می گوید: مثل من دریا دل باش...
صخره می گوید: مثل من مقاوم باش.

...

دختری می گفت که گل و غنچه پیام دیگری دارد.

گفتم: چه پیامی؟

گفت: گل تا باز نشده است معطر است ولی به محض اینکه باز شد عطر خود را از دست می دهد.

گفتم: درست است. زن تا با حجاب است زیباست وقتی که این حجاب را کنار زد آن زیبایی و طراوت خود را از دست می دهد.

و خلاصه هر چه که می بینی حرف و پیامی برایت دارد..."


این مقدمه بسیار عمیق و جالب، که مدیر کل محترم آموزش و پرورش شهر تهران در آن سال نوشته اند نکات ظریف و عمیقی در خود دارد که نباید ساده از کنار آنها گذشت:

1. گلها اصلا معطر نیستند، و ما تا به حال سخت در اشتباه بودیم که فکر می کردیم گلها معطرند. در واقع این غنچه ها هستند که معطرند! (از کجا معلومش هم به من و شما ربطی ندارد!)

2. زنها گل هستند. (چقدر من از شنیدن این جمله خوشحال شدم!)

3. زیبایی یعنی حجاب؛ چرا که زن تا وقتی صاحب آن است زیباست، و وقتی آن را کنار زد دیگر زیبا نیست!

4. طبق این تعریف ما به آقایانی که به دنبال زیبایی زنان هستند متذکر می شویم که همه زنان در جمهوری اسلامی که حجاب اجباری در آن وجود دارد زیبا هستند، و لزومی ندارد دنبال کسی بگردند.

5. اگر زنان می خواهند همیشه زیبا باشند می توانند همیشه از حجاب استفاده کنند.

6. این نکته آنقدر ضروری و مهم است که باید در پیک شادی یک دختربچه 7 ساله هم نوشته شود، چرا که بالاخره روزی "زن" خواهد شد، و البته محتاج زیبایی.

7. این امر بیانگر آن است که چقدر ما را حتی در 7 سالگی فیلسوف می دانسته اند و قادر به درک این مسئله پیچیده که چیزی که پیدا نیست از کجا معلوم که زیباست و چرا وقتی که پیدا شد دیگر لزوما زیبا نیست!

8. عموما و در افواه اینطور گفته می شود که حجاب یعنی حائل بین زیبایی و بیننده، اما بر عاقلان پوشیده نیست که طبق این تعریف حتی حائل بین زیبایی و بیننده هم خود شکلی از زیباییست، و نه تنها زیباست که حتی از خود آن زیبایی که پوشاننده اش بوده هم زیباتر است!

البته این عبارات مطالب عمیقتری از این نکات ساده هم داشته که بنده با وجودی که مقادیری از هفت سالگیم گذشته هنوز که هنوز است هم از درک آنها عاجزم.

یعنی این روزها هم در پیک شادی خردسالان از این عبارات عمیق دیده می شود...؟

 دوشنبه 3 فروردین1388 *  11:8   نجمه واحدی  |