![]() |
تا جایی که حافظه ی تاریخی مان (!) یاری می کند این طفیلی وجود مرد
بودن همیشه برای زن برقرار بوده، زنهای "بزرگ"مان، یا مادر فلانی بوده
اند، یا دختر بهمانی، یا همسر دیگری -البته اگر غیرت این دیگری اجازه می
داده که همسرش را به دیگران معرفی کند. همیشه همین طور بوده مگر اینکه هر
از گاهی معدود کسانی پیدا شوند و بنویسند که مثلا "فاطمه، فاطمه است" نه
دختر پیامبر، نه همسر این امام و نه مادر امامان دیگر. همیشه زنان را وقتی
بزرگ می دانسته ایم که نسبت نزدیکی داشته باشند با مردان بزرگ؛ و این
بزرگی را همیشه به شکلی "انتصابی" به دست آورده اند و نه با انتخاب خودشان
و اکتسابی.
تا اینجا را که همه می دانسته ایم و به اندازه ی کافی گل بوده؛ اما
اخیرا انگار بناست که به سبزه نیز آراسته شود! البته این بار هم می شود
تاریخ 2500 ساله ی خودمان را زیر و رو کنیم و بالاخره از جایی سندی مبنی
بر اینکه "خودمان بهترش را داشته ایم" پیدا کنیم، اما تا جایی که پیداست
این سبزه را وامدار انتخابات اخیر ریاست جمهوری آمریکا و "بانوی اول" شدن
میشل اوباما هستیم.
اینکه این زن در انتخابات ریاست جمهوری نقش فعالی ایفا می کرده قطعا کافی نبوده تا بانوی اول کشورش شود، برای بانوی اول شدن یک چیز دیگر هم لازم است: همسر رئیس جمهور بودن! البته واضح است که بانوی اول بودن به اعتبار همسر رئیس جمهور یک کشور بودن اختیار رسمی ای به هیچ همسر رئیس جمهوی نمی دهد، چرا که هیچ بعید نیست توانمندیهای سیاسی این شخص مثل توانمندیهای فنی یک "خانم مهندس" باشد وقتی که مهندس شدنش را مدیون همسر مهندسش است! تا آنجایی که ما می دانیم همسران روسای جمهور اگر هم فعالیتی داشته اند مدیریت یا راه اندازی NGO ها و موسسات خیریه بوده و از این قبیل کارهای خرده ریز دیگر! کارهایی که مثل همیشه به اعتبار "اخلاق" بزرگ دانسته می شوند؛ کارهایی مثل همان فعالیت های یک خانم مهندس قلابی! قطعا بانوی اول کشور شدن به معنای تاثیرگذارترین زن یک کشور بودن نیست!
آیا بناست که ما از حضور اینچنینی زنان خوشحال باشیم؟ حضوری کاملا نمادین و در قالب همان سنتهای هزاران سال گذشته؟ آیا این مثلا شکلی از تجدد است؟ و اگر توانمندیهای همسر یک رئیس جمهور با خود او برابری کند، آیا "بانوی اول" شدنش همچنان باید به اعتبار همسر رئیس جمهور بودنش باشد؟
چند روز پیش -جای شما خالی- توفیقی نصیب بنده و جمعی از اندیشمندان دانشکده مان شد تا در گفتگوی آزادی راجع به حجاب شرکت کنیم. اینکه بنده چطور سر از آنجا درآوردم خود حکایتیست شیرین البته؛ به انضمام حکایتهای شیرین دیگری از دیگر حواشی این جمع فرهیختگان. البته تعجبی هم ندارد که در فضای دانشکده ی ما که همه راهها به جای رم به اسلام ختم می شود (آن هم نسخه ی ویژه ای از اسلام که هنوز در کل بازار عرضه نشده و قطعا شما از آن بی خبرید)، از سه ساعت جلسه حدود دو ساعت و سی و پنج دقیقه اش به گفتن اصول دین گذشت و گفتن از شرایط اجتماعی زمان پیامبر و انواع و اقسام احادیث و برطرف کردن شبهات دینی و مشت محکم زدن بر دهان ابرقدرتها و در نهایت هم تقریبا به فحش کشیدن تمامی علوم از جمله جامعه شناسی و مردم شناسی (بله درست خواندید، در دانشکده علوم اجتماعی چنین اتفاقی افتاده است!) و هر علومی که از غرب و نه از اسلام وارد کشور شده. دقیقا نمی شود گفت که ما مجموعا درباره خود حجاب و تجربیات به اصطلاح زیسته مان از حجاب، چند دقیقه صحبت کردیم. باز هم خدا را شکر که به دقیقه رسید و مثلا به چند ثانیه ختم نشد!
از حواشی شیرین و عزیزان دوست داشتنی ای که جلسه مباحثه را با جلسه وعظ و خطابه اشتباه گرفته بودند و در کمال اعتماد به نفس حرفهای دیگران را که مجموعا 3 دقیقه شده بود گوش می دادند و نکات و "مغلطه"هایش را یادداشت می کردند و طی مثلا 20 دقیقه با طمانینه تمام این نکات را موشکافی کرده و شبهات دینی را برطرف می کردند (!) و حین این امر خطیر از حلقه چاههای فلان روستا و طرح پرسش نامه های کارت سوخت (یک نفر به من بگوید اینها چه ربطی به چه چیزی دارد آیا!) می گفتند که بگذریم (!) [ولی خودمانیم انقدر اعتماد به نفس داشتند که من اول جلسه فکر کردم شاید این عزیزان گرداننده ی اصلی مثلا بحثند که طبق معمول نام جلسات "توجیهی" حجاب را گفتگوی آزاد راجع به حجاب گذاشته اند! نیروهای طالبان کجا هستند که ببینند اسلامشان در دانشگاه ما هم کولاک می کند!]
از همه ی این حرفها گذشته کاش آنجا بودید و می دیدید به محض اینکه بحث اصلی راجع به حجاب و نظرات دختران حاضر در جمع راجع به حجاب شروع شد، به چند ثانیه نکشید که بحث به فحشا و روسپی گری و تجاوز و زناشویی و خیانت و ... رسید! خب عجیب هم نیست: حجاب با زن معنا پیدا می کند، زن هم با همین چیزها دیگر... مگر می شود به کلمه ی زن فکر کرد و جنسیتش و کاربرد جنسی اش را نادیده گرفت؟!
اما نکته جالب در این میان برای من چیز دیگری بود...
همیشه بر این باور بوده ام که پدیده ای که بر پایه ی تفکر منطقی بشر شکل می گیرد، قطعا بسیار درست تر از واقعیتهای اجتماعی ایست که اندیشه ای نادرست یا بگذارید بگویم کثیف، در پشت آن است. در این بین وقتی شما می دانید مثلا تفکر پیشینیان راجع به فلان چیز یا فلان آدمها چه بوده، همه ی رفتارهایی که به نظر درست می آیند هم زیر سوال می روند و بالعکس. برای فهمیدن چنین چیزی گمان نمی کنم نیاز به مصداق و نمونه ی عینی چندانی باشد. این که ما در رفتار کل بشر موشکافانه دقیق شویم که چه رفتاری می کنند یا می کرده اند و سعی کنیم آن رفتار را در فرهنگ خودمان تجزیه و تحلیل کنیم و مثلا بگوییم چون بنده در دهات خودم این رفتار را از کسی ندیده ام -چون ما اینطوری فکر می کنیم-، پس این رفتار کاملا نادرست و یا حتی حیوانی (!) است و یا برعکس. برای همین هم دانستن یا ندانستن این رفتارها شاید هر از گاهی که از این و آن شنیده شود جالب باشد (و نه البته قابل ذکر کردن و دوباره و صدباره برای دیگران تعریف کردن)؛ اما هیچ وقت الزامی برای این کنجکاوی ها که فلان جا چه رفتاری دارند و این رفتار نتیجه ی چیست احساس نکرده ام.
چیز جالبی که از این جلسه ی مباحثه دستگیرم شد این بود که اگر فرض را بر این بگذاریم که دانستن رفتارهای جنسی ملل مختلف، ربطی به نیاز جنسی خود ما ندارد (که جسارتا باید بگویم فرض محالی به نظر می رسد!)؛ اینکه غالب کسانی که در این جمع بودند اطلاعات جزء به جزء و کاملی از رفتارهای جنسی و اتفاقات جنسی مختلف در اقصی نقاط دنیا داشتند واقعا حیرت انگیز بود!
یک نفر از آلبومهایی که در دیگر کشورها وجود دارد و مرد یکی از عکسها را انتخاب می کند می گفت؛ دیگری از استادی می گفت و کم دادن نمره به کنفرانس دانشجوی دختری که دامن خیلی کوتاه پوشیده بوده، با این توجیه که تو آزادی را از همکلاسیهایت گرفتی که به کنفرانست دقت کنند؛ دیگری از روابط آزاد جنسی بعد از ازدواج در یک کشور دیگر می گفت؛ این یکی از تفاوت همخوابگی و روسپی گری می گفت و اینکه یکی جرم محسوب می شود و آن دیگری نه؛ و من با دهان نیمه باز و چشمان گرد شده که شما عزیزان گرانقدر این اطلاعات زیبا را از کجا می آورید شنونده بودم...
واقعا به این فکر کرده ایم که چرا چنین حرفهایی باید در مباحثه ی راجع به حجاب گفته شود؟ چه نیازی هست که پسران جوانمان فرق بین روسپی گری و همخوابگی در فلان قبرستان را به عنوان مدرکی برای "بد بودن غرب" و لابد خوب بودن جامعه ی اسلامی ما عنوان کنند؟ چه کسی در مغز داعیه داران نجات اسلام (!) فرو می کند که بدانند در فلان قبرستان دیگر، زن و شوهر "هر دو" بعد از ازدواج روابط آزاد جنسی دارند و لابد ما از آنها بهتریم که فقط شوهر بعد از ازدواج روابط آزاد جنسی دارد (که لابد با صیغه چهارچوب پیدا می کند!)؟ و دختران جوانمان بدون آنکه متوجه "نگاه جنسی" نادرستی که به جنس زن همچنان در همه جای دنیا برقرار است باشند، پوشیده بودن یا نبودن یک زن را عامل هزار و یک چیز عجیب و غریب و اتفاقات ناخوشایند دیگر بدانند؟
ما به کجا می رویم؟
در زمان پیامبر اسلام «ص» مردی برای كاری از خانه بیرون رفت و از همسرش پیمان گرفت كه تا او باز گردد از خانه بیرون نرود.
پدر زن مریض شد و قاصدی خدمت پیامبر «ص» فرستاد كه قصه را بازگوید و از او اجازه بخواهد كه به عیادت پدر رود. پیامبر «ص» اجازه نداد و پیغام داد كه در خانه ات بنشین و فرمان شوهرت را اطاعت كن. پدر زن فوت كرد. زن از پیغمبر «ص» اجازه خواست تا بر جنازه پدر حاضر شود. حضرت فرمود: در خانه بنشین و شوهر را اطاعت كن. پدر را دفن كردند. پیامبر «ص» برای زن قاصدی فرستاد كه خداوند متعال تو و پدرت را به واسطه این اطاعت كه از شوهر نمودی آمرزید. (+)
و حالا این متن را بخوانید:
و غیرت را ترک کن، اگر چه وصف رجال است - که با این وصف نیکو، وصفهای بد در تو می آید...آورده اند که پیغامبر با صحابه از غزا آمده بودند. فرمود که طبل را بزنند - که امشب بر در شهر بخسبیم و فردا درآییم."
گفتند: "یا رسول الله، به چه مصلحت؟"
گفت "شاید که زنان شما را با مردان بیگانه جمع ببینید و متالم شوید و فتنه برخیزد."
یکی از صحابه نشنید. در رفت. زن خود را با بیگانه یافت....
هرچند که زن را امر کنی که "پنهان شو"، او را دغدغه ی خود را نمودن بیشتر شود و خلق را از نهان شدن او، رغبت به آن زن بیش گردد. پس تو نشسته ای و رغبت را از دو طرف زیادت می کنی و می پنداری که اصلاح می کنی؟ آن خود عین فساد است. اگر او را گوهری باشد که نخواهد که فعل بد کند، اگر منع کنی و اگر نکنی، او بر آن طبع نیک خود و سرشت پاک خود خواهد رفتن. فارغ باش و تشویش مخور! و اگر به عکس این باشد، باز همچنان بر طریق خود خواهد رفتن. منع جز رغبت را افزون نمی کند.
چند نفر از شما متن اول را برای اولین بار می خواندید و پیش از این، این روایت را از هیچکس نشنیده بودید و در هیچ جا نخوانده بودید؟ و چند نفر متن دوم را؟ روایت اول* بارها و بارها در انواع و اقسام کتب و مقالات و نوشته ها، به منظورهای مختلف از جمله آموزش آداب همسرداری و ... استفاده شده است و کمتر کسیست که در محافل مذهبی و متنهای دینی به این حدیث برنخورده باشد. اما روایت دوم را تا به حال چند بار شنیده بودیم؟ و حالا که شنیده ایم، تا چه میزان آن را باور می کنیم؟
در مورد هر دو روایت دو احتمال وجود دارد: اینکه صحت داشته باشند و اینکه تحریف شده باشند و صحت نداشته باشند. تشخیص صحت آن هم به عهده ی علم حدیث است، و بنده قطعا هیچ ادعایی راجع به این علم نداشته و هدفم هم این نیست که بگویم کدام حدیث صحت دارد، (ضمن اینکه معتقدم این دو حدیث تناقضی با یکدیگر ندارند که تایید یکی منجر به رد دیگری شود).
اگر احتمال صحت یا نادرستی هر دو را 50/50 فرض کنیم، چه چیزی پذیرفتن یکی از این دو حدیث را برای ما آسانتر می کند؟ و آن چه چیزیست که احتمالا متن دوم را برای ما نه تنها قابل پذیرش نمی کند که حتی شاید باعث لبخند زدنمان می شود و کمی متن را مضحک هم به نظر می رساند!
متن دوم** را مولانا جلال الدین محمد بلخی، از شعرا و عارفین بزرگ، در کتاب فیه مافیه خود نقل می کند. واقعیت این است که مولانا در قونیه، با مسیحیان که با پدیده غیرت در فرهنگ ایرانی بیگانه اند، معاشرت داشته است و به قول بزرگی همین امر است که باعث شده ما امروز از همسر و دختر و زنان نزدیک مولانا اطلاعاتی در دست داشته باشیم در حالی که کسی نمی داند همسر حافظ چه کسی بوده و آیا سعدی همسری داشته است یا خیر؛ و فرهنگ ایرانی که پرده نشینی و در اندرونی نگه داشتن زنان را امری پسندیده می دانسته بر کسانی مانند حافظ و سعدی تاثیری اینچنین گذاشته، در حالی که فرهنگ مسیحیان تاثیر خود را بر مولانا به شکل دیگری نشان می دهد. قطعا مولانا هنگام نگاشتن این متن لبخند به لب نداشته و مانند ما چیز عجیب و نادرستی در این روایت نمی دیده که آن را نقل کرده و از آن بهره گرفته تا سخنی در باب "ترک غیرت" بنویسد.
این که مولانا این روایت را از کجا آورده اهمیت چندانی ندارد، حتی اینکه این روایت تا چه میزان صحت دارد هم هیچ اهیمتی ندارد (همانقدر که میزان صحت و سقم روایت اول هم در اینجا اهمیتی نداشت)؛ آنچه نباید از کنارش به سادگی گذشت میزان پذیرشیست که ما با پیش زمینه ی فرهنگی خود نسبت به روایت اول داریم، که همین سهولت در پذیرش هم باعث تکرار و استمرار آن و سینه به سینه نقل کردن و بهره گرفتن از چنین روایتی شده؛ و این در حالیست که همان پیش زمینه ی فرهنگی ما پذیرفتن روایت دوم را برایمان سخت و یا حتی ناممکن می کند، به شکلی که بی دلیل و پیش از مراجعه به علم حدیث هم، ترجیح می دهیم این طور فکر کنیم که روایت دوم تحریف شده و نادرست است، و اگر بخواهیم به دنبال اثبات یکی از این دو در منابع و متون دینی برآییم، روایتی که نیاز به اثبات دارد قطعا دومین روایت است!
تا به حال به تاثیر وحشتناک فرهنگ، بر تحلیل شنیده ها و خوانده هایمان فکر کرده ایم؟
** شاید اشاره به این نکته ضروری باشد که آنچه از متن دوم بر می آید صرفا پذیرش خطاکاری زنان است، و با اینکه این روایت مجوزی برای خطاکاری زنان به دست نمی دهد، صرفا به این نکته اشاره دارد که خطاکاری و خیانت زنان هم همانطور که در فرهنگ ما برای مردان پذیرفته شده است و از زنان انتظار می رود که با ظن و گمان بد و با تجسس های بی مورد و غیر ضروری به آن دامن نزنند و بی مورد در پی اثباتش نباشند، برای زنان هم پذیرفته شده است و چیزی نیست که با طبیعت و ذات زن در تضاد باشد.
منبع متن: مولانا جلال الدین محمد بلخی، "مقالات مولانا" (فیه ما فیه)، ویرایش جعفر مدرس صادقی، ص 29، نشر مرکز
مثالهایی می زد از رفتارها و اعتقاداتی که برایش غیر منتظره بوده؛ و در این بین باز هم همان داستان تکراری پوشش زنان، و پیش بینی شخصیتشان بر اساس آن پوشش. خاطره ی دختر دانشجویی را نقل می کند که 9 سال تمام تلاش کرده تا از همسرش جدا شود، به دلیل اینکه نمی توانسته "مذهبی" بودنش را تحمل کند. و بعد دختر را توصیف می کند که "خودش" کاملا محجبه بوده، و نمونه بارزی از یک مذهبی افراط گر!
و همین طور که من به این فکر می کردم که چه جامعه ی عجیبی داریم، که مقدار پوشش زنان، بیانگر "همه چیز" آنهاست (با اینکه در این مثال فقط به مذهبی بودن اشاره شد)، استاد مثال دیگری می زند:
خانمی ایرانی که تازه مقیم انگلستان شده بوده، در انگلیس درب آپارتمان ایشان را می زند و در حالی که پوششی شبیه دیگر زنان آنجا دارد (که مسلما پوشش اسلامی نیست)، نگران از اینکه آفتاب در حال غروب کردن است و نمازش در حال قضا شدن، می پرسد قبله از کدام طرف است؟
حدس می زنید واکنش دانشجویان به این اتفاق چه بود؟ واضح است. قهقه ی خنده! اما یک چیز جالب دیگر جمله ای بود که یکی از دانشجویان دختر به زبان آورد (نمی دانم پوشش چادر ایشان آیا در این جمله نابخردانه نقش داشت یا نه) :
- چه طمعکار بوده!
و من اندیشه کنان غرق این پندارم که "طمعکار بودن" چه ارتباطی به وضعیت این زن داشته است آیا؟ یعنی مثلا این زن هم خواسته است این دنیا را داشته باشد، هم آن دنیا را؟ بعد آنوقت حجاب نداشتن یعنی "این دنیا را داشتن" ؟؟!!
ما کی قرار است که خدای نکرده کمی فکر کنیم و متوجه شویم که نداشتن حجاب هیچ ارتباطی به بوالهوسی یک زن ندارد؟ و "آزادی در پوشش" خواسته ای نامشروع و از سر هوا و هوس و تمنیات جنسی (!) یک زن نیست؟
ولی وقتی زنها به هم می رسند
سر تا پای هم را ور انداز می کنند.
(ضرب المثل آلمانی)
در مقابل جمله ی بالا چندین واکنش می توان نشان داد: می توان عصبانی شد... می شود تایید کرد و خندید... یا مثلا چشمها را تنگ کرد و گفت: اتفاقا برعکسه!
البته شما آزادید که برداشت خودتان را داشته باشید، اما راستش را بخواهید من خیلی هم مخالف این ضرب المثل نیستم! (البته واضح و مبرهن است که نه به طور مطلق!) نه! قیافه تان را آن شکلی نکنید! هنوز برای اینکه گمان کنید بنده هم مصداقی برای "زنان علیه زنان" هستم، کمی زود است!
اصلا بیایید این موضوع را از جای دیگری شروع کنیم و با مثالی دیگر. مثالی که شاید کاملا بی ربط به نظر برسد:
------------------------------------------
کسی برایم نقل می کرد: "بچه که بودم گاهی آدمهایی را می دیدم که اطرافیانم در غیابشان از اینکه مثلا اهل کدام شهرند حرف می زدند. چیزی که من می دیدم آدمهایی بود که گاهی کلمات را کمی متفاوت با دیگران ادا می کردند، گاهی هم حتی من متوجه هیچ تفاوتی نمی شدم. فقط خانواده و اطرافیانم من را از یک چیز مطمئن کرده بودند، اینکه آنها خودشان متوجه اصالت آن شخص می شوند بدون اینکه او خودش چیزی بگوید و دیگر اینکه از "لهجه اش" متوجه این امر مهم (که اصالت است!) می شوند. در بچگیهایم هیچ وقت فرق آن آدمها را با بقیه نمی فهمیدم. ولی دوست داشتم زودتر بزرگ شوم آنقدر که من هم بفهمم آدمهایی که می بینمشان اهل کجا هستند! و بعد هی دقیقتر شدم در این تفاوت حرف زدنها که یاد گرفته بودم اسمش لهجه است. و این نشان از بلاغتم بود که علاوه بر اینکه متوجه حرفهای دیگران می شوم به لهجه شان هم دقت کنم."
البته در جامعه ی ما شکاف بین قومیت ها و شهرهای مختلف به وضوح وجود دارد و آشکار است، اما در دیگر فرهنگ ها رنگ پوست هم شکاف بزرگی بین آدمها ایجاد می کند. اما آیا آن فاصله خود به خود شکل گرفته و بچه ها از بدو تولد می دانسته اند که سیاهان پست تر از سفیدپوستانند؟ واضح است که اینطور نیست. این هم مثال کوچکی در تاییدش: "کسی زنگ در خانه ای را می زند، و دختر بچه خانواده در را باز می کند. دختر بچه به مادرش گزارش می دهد که خانمی دم در آمده بود و با شما کار داشت. مادر می پرسد او سیاهپوست بود؟ کودک جواب می دهد: نمی دانم! من از او نپرسیدم!"
آیا اگر ما تفاوتها را به فرزندانمان نشان ندهیم، و این تفاوتهای کوچک را در چشم آنها برجسته نکنیم، باز هم آنها مثلا به لهجه ی دیگران یا رنگ پوستشان حساسیتی نشان می دهند؟
------------------------------------------
خب حالا برگردیم به بحث خودمان. اگر از من بپرسند که آیا زنها ظاهر بینند؟ کمی قیافه ام را کج و کوله می کنم و پرسشگر را برای این سوال نادرست و کلیشه ای ملامت می کنم؛ اما خواه ناخواه دوستان و اطرافیان مونثی را به خاطر می آورم که هر چه سعی می کنم نمی توانم نام قابل قبول و خوشایندی بر رفتار و واکنششان بگذارم! مخصوصا واکنششان نسبت به دیگر زنان:
دخترانی که چند تار مو (تکرار می کنم چند تار موی سهوا بیرون آمده از مقنعه)ی دختری را در کمتر از چند ثانیه می بینند و یک ساعت راجع به "مش" تازه اش، قشنگ بودن یا نبودن رنگش، فاصله ی این مش کردن با دفعه ی قبل، و دیگر متعلقات این اتفاق پیش پا افتاده صحبت می کنند...
دختری که از جلوی جمع دیگر دختران رد می شود و دیگران به مدت یک ساعت و سی و پنج دقیقه راجع به آرایشش، اینکه خط چشمش را چطور کشیده بود، اینکه این رنگ پنکک به صورتش می آمده یا نه، اینکه کله ی صبح کی وقت کرده انقدر آرایش کند، اینکه مدل مانتویش چقدر زشت بود، یا کفشش را تازه خریده بود و هزار جور جزئیات دیگر صحبت می کنند...
دانشجویی که اعتراف می کند فلان استاد (خانم) را خیلی دوست داشته و وقتی دلیل را می پرسم می گوید "خیلی خوشگل بود!"
خانمی که از عروسی برگشته و وقتی از او راجع به عروس می پرسند جوابش کاملا مناسب درج در یک فیلمنامه است! از بس که از هیچ جزئیاتی نمی گذرد و از تعداد نگین هایی که روی موهای عروس کار شده بوده تا تمام طیف رنگی سایه ی چشمش، همه را از بر می تواند برای پانزده نفر توضیح دهد!
دختری که میان حرفش یک لحظه نگاهش به جای دیگری می افتد و یک دفعه وسط حرفش می گوید: این پسررو! چه ابرویی برداشته!
خانمی که اگر بخواهد فلان شخص را به خاطرتان بیاورد 1001 چیز کوچک و بزرگ فقط از صورتش (که دماغش چه شکلیست، فلان خالش کجاست، ابروهایش چه مدلیست، چشمهایش چه شکلیست و ...) و البته 100 تا چیز دیگر هم از مابقیش(!) برایتان ردیف می کند!
و هزار و یک اتفاق دیگر که شاید بارها دور و برمان دیده ایم و هیچ تناقضی با جمله ی "وقتی زنها به هم می رسند سر تا پای هم را ور انداز می کنند" ندارند!
آیا زنها "ذاتا" ظاهربینند و چیزی که هرگز از دیدشان دور نمی ماند ظاهر آدمهاست؟ آیا زنها ذاتا جزئی نگرند ولی از این ذات جزئی نگر درست استفاده نمی شود؟
سعی کنید ارتباطی بین این اتفاقات و آن مثالهای آغازین پیدا کنید. چه چیزی باعث می شود که یکباره مش کردن یا مش نکردن موی فلانی برایمان اهمیت پیدا می کند؟ آیا این مشابه با همان چیزی نیست که باعث می شد اینطوری حرف زدن یا آنطوری حرف زدن دیگری برایمان اهمیت پیدا کند؟ یا سفید بودن و سیاه بودن دیگری برایمان مهم شود؟ هر چه که هست، این "اهمیت پیدا کردن فلان چیز" است که یکدفعه آن چیز را برایمان پررنگ می کند و اگر آن چیز پر رنگ یک چیز عینی و در ظاهر باشد، دیگران را به این نتیجه می رساند که ما ظاهر بینیم.
آیا اگر ما در یک دنیایی زندگی می کردیم که زیبایی "وظیفه"ی زنان نبود، و ملاکی نبود برای رتبه بندی زنان از خوب به بد؛ و آیا اگر استفاده از لوازم آرایش و مهارت در این استفاده، هنر خاصی نبود، و استفاده کردن یا نکردنش نه چیزی را تعیین می کرد و نه به جایی برمی خورد؛ آیا ما زنان باز هم "می آموختیم" که سعی کنیم از کنار زن بودن دیگران به راحتی نگذریم؟ و یا حتی هر جا که احساس کنیم به زن بودن ما دست درازی ای شده و زیبایی که بنا بوده همیشه برای زنان باشد کم کم به دست مردان هم افتاده، حتما ابراز عقیده ای کنیم و نظری بدهیم راجع به پسری که موهایش را رنگ کرده یا ابرویش را اصلاح...؟
"در اين طرز تفكر ديگر دنياي ماورائي وجود ندارد بهشت و جهنم دروغي بيش نيست و ان را عده اي ساخته اند تا از مردم ساده لوح قرون وسطي سوء استفاده كنند در اين طرز تفكر تنها يك بهشت وجود خواهد داشت بهشتي كه كه بشر به تنهايي و به كمك علم و تكنولوژي انرا بر روي زمين بنا خواهد كرد و تا انجا كه ميتواند بر روي ان زندگي خواهد كرد و از ان استفاده خواهد برد .اين است انچه كه غرب به دنبالبش ميگردد بهشتي بر روي زمين... انچه كه در اينجا اهميت ميابد ان است كه تمامي مكاتب غربي من جمله فمينيسم براي اعتلاي چنين جامعه اي تلاش ميكنند... و لذا به همين خاطر است كه فمينيسم براي برابري حقوق زن تلاش ميكند زيرا اگر قرار باشد كه بهشت و جهنم دروغي بيش نباشند زن هم بايد پا به پاي مرد غربي تا ميتواند از مواهب طبيعي بيشتر بهره ببرد و تمامي غرائزش را به هر نحوي كه ميتواند ارضا كند تا به خوشبختي دست يابد."
این متن تکان دهنده را در وبلاگی که گویا برای نجات اسلام (لابد از شر وجود مدافعین حقوق بشر و امثالهم) دست به عمل خداپسندانه وبلاگ نویسی زده بود، خواندم. البته می دانم نقد و انتقاد من و شما چیزی را بنا نیست که عوض کند چرا که آنها منتظر اجرشان در روز قیامتند! و اعتراض من و شما هم کارشان را خداپسندانه تر می کند چرا که نه تنها "سختی" نوشتن این متن را به خود داده اند، بلکه لابد "سختی" تحمل انتقادات را هم به جان خریده اند! و نه تنها "سختی" تحمل انتقاد من و شما، بلکه "سختی" تحمل انتقادِ من و شمای ملحد و کافر! که اگر کافر و ملحد نبودیم که به بهشت و جهنم خدا "نقد و انتقاد" وارد نمی کردیم!
این علامتهای تعجب را با لبخند آخر جمله ها نمی گذارم؛ این نوشته، جای هیچ خنده ای ندارد حتی به استهزا... این نوشته بغض دارد و غم... مرا یاد متنهای مشابه دیگری می اندازد مثل این متن که خواننده ای در این وبلاگ آن را "در جواب من" (در وبلاگش) نوشته بود:
"ما این جهان را فانی و آنرا طفیلی جهان باقی دیگر که قیامت نام دارد، می دانیم و لذا حضورمان را نیز در این جهان با حضور در جهان دیگر معنا می دهیم و در غیر این صورت زندگی در این جهان را پوچ و عبث می دانیم. این طرز نگاه به دنیا در برنامه ریزی هایمان برای زندگی دنیوی نیز تاثیر می گذارد. ما دنیا را مزرعه آخرت می دانیم بدین معنی که دنیا و زندگی دنیوی را بی اهمیت نمی دانیم و زندگی در آن را غنیمت می شماریم هر چند برای آن اصالتی قائل نیستیم. اما شما این جهان را فارغ از غیر تعریف نموده و به آن اصالتی تام بخشیده اید و هر چه هست و نیست را محدود به همین دنیا و همین زندگی می دانید لذا زندگی شما و برنامه ریزیتان برای آن با ما متفاوت است."
اینکه هر روز و هر روز تبعیض و بی عدالتی ببینی - از قوانین مکتوب کشورت گرفته، تا عملکرد ارگانهای مختلف از روی قوانینی نانوشته، و فرهنگی که مثل کودکی نادان ضمانت بقای جامعه را در نابرابری های رنگارنگ از جمله نابرابری جنسیتی می داند- یک جور غم دارد و اینکه ببینی عده ای در این بی عدالتی، و برای ثباتش پای خدا را هم به میان می کشند، و او را دست آویزی می کنند برای اثبات حقانیت افکاری تاریخ مصرف دار، یک غم دیگر... آن هم در جامعه ای که "مذهب" برگ برنده ایست، که هر کس بر له اش باشد همیشه پیروز میدان است، و هر کس علیه اش، ناگفته پیداست که بازنده است. این میان نه منطق راه به جایی می برد، نه دانش و اطلاعات، نه تجربه و نه هیچ چیز دیگر. هم منطق، هم دانش و اطلاعات، هم تجربه و هم چیزهای دیگر تنها وقتی قابل قبولند که پیش از آن دیانت شما اثبات شده باشد...
شک ندارم که اگر این کودکان نادان و لجباز، در روزگاری بودند که برده داری مرسوم بود و برده ها در پی منسوخ کردن این رسم بودند و تحقق برابری انسانها؛ این جماعت، "وا اسلاما" سر می دادند و برده ها را متهم می کردند که وجود بهشت را منکر شده اند چرا که می خواهند جهنم این دنیایشان را برای خودشان بهشت کنند! و غافلند از این حقیقت که خداوند پاداش "سختی ها"یی که در این دنیا کشیده اند را در آن دنیا به آنها خواهد داد...
نه! کودک نادان! سعی نکن جوابم را بدهی (و لابد سختی دیگری را هم بر خود هموار کنی بلکه پاداش بیشتری در بهشت بگیری)... تو همان بزدلی هستی که جسارت فکر کردن را هرگز به خود نمی دهی... همان متحجری که گمان می کند "زنی که زیر دست و پا و کتک شوهرش بمیرد، به بهشت می رود"! و می خواهد همه ی حقوق مادی نداشته ی یک مادر را با "بهشت زیر پای مادران است" جبران کند...
و من قربانی ای از این دنیای کثیف توام، که هر چه مجازات است و شلاق و اعدام و سنگسار، برای گناهانی از عدم مطابقت پوششم با آنچه مردان جامعه ام "مناسب" می دانند گرفته، تا برانگیختن "شک" همسرم به خیانتِ من، سهمم از این دنیای مادیست و هر آنچه پاداش است و مزد، سهمم از دنیایی دیگر است، سهمم از بهشت.
من که هیچ بعید نمی دانم، بر در آن بهشتی که تو در ذهن منجمدت تصویر می کنی نوشته باشد:
"ورود سگ و زنان ممنوع!"