![]() |
صفر
این روزها شمارش معکوسی در کشور آغاز شده که در نهایت، تنها مسئول دولت را تعیین نخواهد کرد، بلکه تعیین کننده مجموعه ی گسترده ایست (که البته گستردگی این مجموعه نشان از جهان سومی بودن کشورمان دارد که چنین تغییری می تواند موج گسترده ای از تغییرات از جنگ و تحریم گرفته تا تغییرات اساسی سیاستهای داخلی و ... را سبب شود) که به شخصه یک چیز از این مجموعه ی گسترده برای من از همه مهمتر است:شیوه اندیشه ی ملت ام. این که چه کسی پیروز انتخابات شود، برای من نشاندهنده ی این است که ما "لایق" حاکم شدن چه طرز فر و اندیشه ای هستیم؛ چرا که شکی ندارم عضو "مایی" هستم و "بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود".
یک
یک چیزی که این روزها به گمانم خیلی مهم است این است که ما هم به عنوان شهروندانی از این جامعه این روزها مثل 3 کاندیدای ریاست جمهوری باید "احساس خطر" کنیم!...
پی نوشت بعد از برگزاری انتخابات:
پس می گیرم. حرفم را پس می گیرم. چه ساده بودم که گمان می کردم آنقدر در کشور دموکراسی حاکم هست که حداقل بشود گفت "بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود"...
کاری به سیاست ندارم. اصلا هم دلم نمی
خواهد حرف از این خرداد و متعلقاتش بزنم، از این کاندیدا دفاع کنم، یا از
آن انتقاد. و یا هر حرفی از این دست...
اما چیزی هست این میان، که این روزها زیاد این طرف و آن طرف می خوانم، از ستادها می شنوم، یا حتی در برخی هنرنمایی ها بیش از حد روی اعصابم است.
غم این روزهای من شده فکر کردن به بخشی
از "ملت"م که ملاکشان برای انتخاب رئیس جمهور این است که "با خانمهای غربی
دست نداده" باشد. اینکه پیشانی دختران جوان را نبوسیده باشد. اینکه در
مقابل عقب رفتن روسری زنان در خیابانها ساکت ننشسته باشد.
نمی دانم یک ملت به کجا می رسند که آرمانهایشان سر از جایی در می آورد که برای دفاع از رئیس جمهور، چنین مسائلی را "عنوان می کنند" و از عنوان کردن آن هم هیچ ابایی ندارند. به هیچ وجه نمی توانم هضم کنم، چطور از این کار خجالت نمی کشند یا موقعی که برای رئیس جمهوری که "با خانمهای غربی دست نداده" کف می زنند، از کار خودشان خنده شان نمی گیرد! نمی فهمم چنین چیزی چطور می تواند جزو ملاکهای یک رئیس جمهور باشد... که همه ی کسانی که حامی فلان شخصند حتما از این مسائل هم در دلایل حمایتشان یاد می کنند...
و غمی بزرگتر از آن غم فکر کردن به زنانی است که به جای آنکه خواسته شان حذف یا اصلاح هزار و یک ماده ی جورواجور در قانون اساسی باشد که نابرابر و ناعادلانه است و یا به نابرابری میان دو جنس دامن می زند، به حدی تحقیر شده اند و مفلوک، که راضیند به رئیس جمهوری که اگر هیچ کدام از قوانین را تغییر نمی دهد، حداقل این گشت های ارشاد را جمع کند، و زنها را به جرم اینکه آنطور نیستند که حضرات آقایان می پسندند، با باتوم و کتک به کلانتری ها نبرند و پوشاکشان را به راحتی مصادره نکنند!
ایرانی بودن هم غم بزرگی شده این روزها... زن ایرانی بودن که دیگر هیچ...
استاد از جلسه ای که اخیرا راجع به لابد "بحران" ازدواج جوانان تشکیل شده بوده، می گفتند. خانمی در این جلسه عنوان می کنند برای تعدیل وضعیت فعلی، یکی از راهکارها می تواند مشارکت فعال دختران در امر ازدواج باشد، که آنها هم اگر مورد مناسبی پیدا کردند، خودشان پیشنهاد ازدواج بدهند یا به اصطلاح از پسران خواستگاری کنند. گذشته از واکنشهای عجیب غریب دانشجویان و مشکلات عدیده شان با لفظ "خواستگاری دختران از پسران" و پیشنهادهایشان برای جایگزینی الفاظ مختلف به جای لفظ خواستگاری و یک سری حرکات ژانگولر دیگر؛ واکنش مرد روحانی ای که در آن جلسه حضور داشته به این راهکار، شنیدنیست.
این روحانی که گویا یکی از به اصطلاح "گردن کلفتان" و تصمیم گیران اصلی در این حوزه بوده؛ با شنیدن این حرف یکباره از کوره در می رود و با عصبانیت می گوید: "چی می گین خانم؟! مگه میشه کشتزار، خودش کشتکار خودش رو انتخاب کنه؟(!!!!)"
و اینچنین بود که ما فهمیدیم نسبت مرد به زن، نسبت کشاورز (یا کشتکار) است به کشتزار؛ و اگر تا به حال پسران از دختران خواستگاری می کرده اند به این دلیل بوده که کشاورز باید کشتزار خودش را انتخاب کند و بداند بذرهایش را کجا باید کشت کند!
دلم برای آن دختران نادانی می سوزد که همچنان سفت و سخت به ازدواج و بنیان مقدسش (!) در جامعه ی فعلی ما ارادتمندند و با اینحال بر این باورند که انتخاب فعالانه و آگاهانه ی خودشان (و نه انتخاب شدنشان) شان و کرامتشان را زیر سوال می برد!! هیچکس بهتر از این روحانی نمی توانسته دلیل واقعی مجاز نبودن زنان به خواستگاری کردن را عنوان کند، دلیلی در جهان بینی مرد محور واقع بینانه، که همیشه با افسانه های شیرین "شان و منزلت بالای زن" ماستمالی می شود.
ولی ما زنان در مقابل این تجربه ی همیشگی چه می کنیم؟ یا اگر این اتفاق برای خانم بغل دستیمان افتاد چه می کنیم؟ یا اگر دختری برایمان تعریف کرد که چنین اتفاقی برایش افتاده چه می کنیم؟
پاسخها خیلی سخت نیست. وقتی که این اتفاق برای خودمان بیفتد: اولین و شایع ترین کاری که ما می کنیم سکوت کردن است، و به روی خودمان نیاوردن. اگر خیلی طرف روی اعصاب بود، خودمان را کنار می کشیم (البته جوری که یکوقت به این آقای عزیز مزاحم برنخورد!) و کمی آن طرف تر زیر گوش زنان، آرام و بی صدا (جوری که متانتمان حفظ شود) غرغر می کنیم. دومین واکنش هم سرخ و سفید شدن و عرق کردن و تپش قلب گرفتن و البته همچنان ساکت ماندن است. سومین واکنش فراگیر هم احساس گناه کردن و توبه کردن و فکر کردن به مسیرهای جدید و حالتهای دیگری که ممکن بود برایمان رخ دهند و البته همچنان خفه ماندن و چیزی نگفتن است. چهارمین حالت هم احتمالا فکر کردن به سر و وضعمان است و اینکه مگر چه چیزی تحریک کننده ای داشته ایم که بین اینهمه زن ما گیر افتاده ایم و البته همچنان ساکت ماندن و چیزی به طرف نگفتن است. در حالت های پنجم و ششم و ... هم فقط چیزی که در ذهن ما می گذرد تغییر کرده وگرنه نمود ظاهریمان همچنان سکوت کردن و آبروی آن آقای مزاحم عزیز و گرامی را حفظ کردن است. تا سرانجام شاید در حالت پانزدهم یا شانزدهم چپ چپ نگاهش کنیم. در حالت هفدهم شاید چیزی هم به او بگوییم. و ممکن است در حالت هجدهم یا بیستم هم -شاید- سعی کنیم دیگران را هم متوجه سزای کسی که به حریم دیگران تجاوز می کند بکنیم.
وقتی که این اتفاق برای بغل دستیمان می افتد: حالت اول و دوم و سوم الی هفدهم یا هجدهم این است که طرف را تشویق به سکوت کردن می کنیم و یا به شکلی به او متذکر می شویم که نباید مثلا آنجا می ایستادی (!) یا اصلا چرا از پل عابر پیاده رد می شوی (!) که کسی به تو تنه بزند، یا چرا روسری سرت کرده ای (!!) خب چادر سرت می کردی (!) یا چرا آرایش کرده ای (!) و در کل به طور سربسته ای به او حالی می کنیم "حقته"! شاید هم به خودمان افتخار کنیم که چقدر محترمیم که آن آقای عزیز مزاحم برای ما مزاحمت ایجاد نکرده! و خیلی راحت همین پریروزها که خودمان جای این زن قرار گرفته بودیم را فراموش می کنیم. به چشم خودم دیده ام زنی را که در چنین وضعیتی از مرد مزاحم "عذرخواهی کرد" و زن مورد تعرض قرار گرفته را وادار به سکوت کردن می کرد!
وقتی هم که دیگری چنین اتفاقی را برایمان تعریف کند وضع مشابهی رخ می دهد: شروع می کنیم به نصیحت کردن که لابد زیاد آرایش کرده بودی، شاید مانتوی تنگی پوشیده بودی، احتمالا رنگ روشن پوشیده ای و مرد را تحریک کرده ای! حتما به شکلی جلب توجه کرده ای! و خلاصه این که چیزی هم بدهکار می شوی که مورد آزار قرار گرفته ای!
حکایت ملانصرالدین را شنیده اید که خرش را دزدیدند... یکی گفت تقصیر خودت بوده، لابد محکم نبسته بودی؛ دیگری گفت تقصیر این دکان دار بوده که حواسش به خر تو نبوده... دست آخر ملا گفت: انگار تنها کسی که هیچ تقصیری نداشته خود دزد بوده! حکایت ما زنهاست و این آزارهای خیابانی! از شنیدن رکیک ترین حرفها زیر گوشمان گرفته تا وقیح ترین حرکات و لمس کردنها و ... هیچکدامش انگار تقصیر خود آن شخص مزاحم نیست! نمی دانم چطور است که به ما که می رسد: تقصیر خودمان است که فلانیم! تقصیر این پیاده روهاست که تنگند، تقصیر شهرداریست که اینجا را اینطور ساخته، تقصیر شرکت مترو است که سرویسهایش کمند، تقصیر شرکت اتوبوسرانیست که چند اتوبوس اضافه نمی کند، تقصیر راننده است که تا خرخره پر کرده، تقصیر تاکسیهاست که فلانند، تقصیر این ترافیک است که مجبور می شویم انقدر داخل تاکسی بمانیم، و خلاصه این دایره همین طور گسترده می شود و تمامی مشاغل از رانندگان و پلیس و برنامه ریزان شهری و شهردار و استاندار و رئیس جمهور، همه را در بر می گیرد. فقط یک نفر از این دایره بیرون است: آن مردی که کنار ما ایستاده یا نشسته و دستش معلوم نیست چرا دور بدن ما اینور و آنور می رود!
این مورد یکی از مواردیست که بخش تئوری ذهن ما زنان هزار برابر قسمت عملی، به فعالیت می پردازد. انگار حاضریم بمیریم ولی به شخص تجاوزگر کوچکترین اعتراضی نکنیم. انگار کسی در ذهن ما این را فرو کرده که تو به عنوان یک شهروند این جامعه هیچ حق و حقوق یا حتی ماهیتی نداری! انگار نه انگار که تو هم حریمی داری که هیچکس حق ندارد به آن تجاوز کند؛ انگار که حریم تو بسیار بسیار بی اهمیت تر از آن مرد تجاوزگر است، که همه ی شرایط دست به دست هم می دهند تا کسی کوچکترین اهانتی به او نکند، اما تویی که ذره ذره همه شخصیت و غرورت در این تجاوزها و دست درازیها، به سادگی زیر پا له می شود، باید همچنان سکوت کنی و متانتت را حفظ کنی! و بدتر از آن اینکه فکر کنی با اعتراض کردن آبروی خودت می رود!!
نمی دانم... یعنی واقعا نمی شود یکبار هم که شده این سخنرانیهای عریض و طویل و این آسیب شناسیها و بررسی ریشه ها و علل این مسائل را "بی خیال شویم" و به جای همه ی آن کلماتی که در ذهنمان رژه می روند، برگردیم در صورت آن مرد مزاحم نگاه کنیم، و با صدایی بلند، جوری که انگار دزد گرفته ایم، به حرکتش اعتراض کنیم؟ اصلا می دانید چیست... اگر اسم این ترویج خشونت است، قبول! بنده می خواهم در اینجا خشونت را ترویج دهم! می خواهم به هر خانمی که اینجا را می خواند این پیشنهاد دوستانه را بدهم که با خودت عهد کن از این به بعد در مقابل هر تعرضی که فقط به جرم زن بودن گرفتار آن شده ای سکوت نکنی؛ اصلا به شیوه ی روانشناسها برای خودت یک جایزه بگذار، هر بار که از کنار این دست درازیها و تجاوزها به سادگی نگذشتی و آنقدر حرمت برای خودت قائل شدی که اعتراض کنی به دیگرانی که انسانیتت را لگد مال می کنند، به خودت چیزی هدیه بده! نمی دانم، یک چیز تشویق کننده ای برای خودت در نظر بگیر!
نه! مقابله به مثل نکن! جواب تجاوز را با مثلا یک فحش رکیک نده! حتما سعی کن جمله ات یک عبارت محترمانه باشد! اما جمله را جوری بگو که طرف و "دیگر اطرافیانش" متوجه این اتفاق که بغل گوششان بی صدا در حال رخ دادن است بشوند! و برای یک لحظه هم این فکر ابلهانه را به مغزت راه نده که با این کار آبروی خودت می رود یا تقصیر خودت بوده یا چرندیاتی از این قبیل!
البته این قصه ی سکوت زنان، و همیشه متهم بودنشان سر درازی دارد که چند جلد مثنوی هم برای بیانش کم است... قصدم فقط اشاره ای کوتاه بود، اما بعضی چیزها را انگار نمی شود کوتاه گفت...