![]() |
خیلی خلاصه اش می شود اینکه:
من یکی که ترجیح می دهم زیر عمل جراحی بینی بمیرم، آن هم عمل زیبایی (مرگی احمقانه که موجبات خنده دیگران را فراهم خواهد کرد!) تا اینکه جوری بمیرم که اسمم بشود شهیده ی حجاب، عکسم را این ور و آن ور دنیا سر نیزه کنند، و با آن چیزی را طلب کنند که خودشان هم نمی دانند چیست... البته این دو شکل مردن، هیچ فرقی با هم ندارد، اما خواستم محض اطلاع گفته باشم که اولی را ترجیح می دهم...
این زن بودن، عجیب بدبختی ایست...
پ. ن ۱: البته شکی در این نیست که در میان خوانندگان این وبلاگ هستند کسانی که اصولا دل خوشی از نگارنده ندارند، و در پی فرصتی می گردند تا این "دق دلی" را خالی کنند. البته به این عزیزان خرده ای نمی توان گرفت، و اگر این کار موجبات آرامششان را فراهم می کند، حرفی نیست، می توانند با خیال آسوده هر از گاهی که پست ناواضحی در اینجا می خوانند یا متوجه منظور نویسنده نمی شوند، یا نوشته به مذاقشان خوش نمی آید یا به هر بهانه و دلیل دیگر به بخش نظرات مراجعه کرده، و خودشان را تخلیه روحی روانی کنند.
پ. ن ۲: ضمن تایید اینکه این پست، پست بسیار مناسبی برای بهانه قرار دادن و خالی کردن عقده های فرو خورده است، خاطر نشان می کنم که این پست برخلاف غالب پستهای این وبلاگ به طور مفصل و مشروحی منظور نویسنده را از این "ارجحیت" عنوان نکرده. تا آنجا که بنده می دانم هر نویسنده ای گاهی حق دارد از اسلوب همیشگی نوشتاریش پیروی نکند، و تنوعی به سبک نوشتنش بدهد. به همین دلیل هم فعلا ترجیح می دهم این پست را همین طور که هست باقی بگذارم و در صدد شرح و توضیحش نباشم.
پ. ن ۳: البته قصد مداخله در عکس العمل منتقدینم را ندارم، شما کاملا آزادید که با در نظر گرفتن اینکه خانواده از اینجا رد می شود، هر گونه جمله ی قصار و سخن نغزی که داشتید نثار نگارنده کنید. باز هم از اقدام مداخله جویانه ام عذرخواهی می کنم.
چیزی که انکار ناپذیر است این است که در ذهن میلیونها انسان چه در ایران و ایرانی و چه حتی خارج از ایران، ایران دیگر به روزهای قبل از ۲۲ خرداد ۸۸ برنمی گردد. اینکه چه چیزی پیش روی ماست را کسی نمی داند، - مخصوصا با روحیه ی امیدوار ایرانیان که با دیدن وحشتناکترین صحنه ها پیش چشمانشان باز هم امیدوارند که اشتباه دیده باشند - هرچند همه می دانند که همه چیز از یک اعتراض "ساده" اما فراگیر و بزرگ شروع شد به تخلفی که پذیرفتنش اصلا ساده نبود. این اعتراض نه انقلاب مخملی بود، نه براندازی نرم. اما اینکه بعد از این، این آتش زیر خاکستر چه خواهد کرد، خدا می داند... تنها چیزی که واضح است این است که روزهای پیش رو، همان روزهای "عادی" پیش از انتخابات نخواهند بود...
اینها را گفتم که بدانید من نویسنده ی وهم سبزرنگ، یک ایرانیم که نمی توانم نادیده بگیرم فضای دورویی و نفاق و تزویری که بر جامعه ام حاکم شده، فضایی که در آن پرده وقاحت دریده شده و دیگر هیچ چیز ضمانت نمی کند انسانیت را. فضایی که قانون به باد رفته، حداقل صدها نفر در زندانها هستند و دهها و شاید صدها نفر هم زیر خاک. فضایی که "قدرت" حاکم زشت ترین چهره اش را به ما نشان می دهد. فضایی که نمی دانی بعد از نوشتن این جمله ها (که قطره ای هم از اقیانوس دردت نیستند) در وبلاگ شخصیت، چه چیزی پیش رویت است...
و حالا سعی می کنم اینها را بگذارم کنار جنبش زنان. نهضت آزادی زنان که هیچکس در "یک فرایند بلندمدت" بودنش شکی ندارد. مایی که اینجای تاریخ ایستاده ایم و تحولات عظیم اجتماعی یا سیاسی خاصی را هم ندیده ایم، برایمان غافلگیر کننده بود که در این مدت "بلندٍ" فرایند برابری خواهی زنان، ممکن است تحولاتی اینچنینی هم رخ دهد. شاید نسلهای قبل ما که در جنبش مشروطه خواهی و انقلاب اسلامی و ... هم مطالبات برابری خواهانه داشته اند، وضعیت مشابهی را تجربه کرده باشند، وضعیتی که برای زن ایرانی امروز کمی بحرانی تر و پر مخاطره تر شده است.
در برنامه ای با موضوع نقش زنان در انتخابات (که قطعا از شبکه های صدا و سیمای دولتی پخش نمی شد)، می دیدم که نه مهمان برنامه، نه تماسهای مخاطبان، نه فیلمهای گزینش شده برای نمایش، نه نامه ها و نظرات ارسال شده مخاطبان، هیچکدام (در این برهه از زمان) دغدغه ای برای مسائل زنان نداشتند و به تنها چیزی که هیچ اشاره ای نمی شد نقش زنان در انتخابات یا تحولات پس از آن بود. مگر در جملات کلیشه ای که حتی در کتابهای درسی مدرسه مان هم خوانده ایم: زنان هم در این مبارزات هم پای مردان تلاش می کردند!
جنبش زنان در کشور ما حداقل صد سال است که آغاز شده. زنان در جنبش مشروطه خواهی هم حضور داشتند و در کنار آن مطالبات برابری خواهانه خود را پی می گرفتند. اما پس از مشروطه سهم آنها از تحولات اجتماعی-سیاسی این شد که آنان را کنار مجانین و کودکان از حق رای هم محروم کردند. زنان در انقلاب اسلامی هم حضور داشتند و در کنار آن باز هم بیش از پیش حقوق برابر خود را مطالبه می کردند اما پس از -به ظاهر- پیروزی انقلاب سهمشان این شد که حتی حق انتخاب پوششان را هم نداشتند و همچنان بخش اعظمی از قانون اساسی، مردانه و به نفع مردان تدوین شد. و همه ی این نادیده گرفتن مطالبات زنان هم در همین خلاصه نشد بلکه ۲۷ سال بعد از آن انقلاب، باز هم دولت نهایت سعیش را کرد تا همان اندک حقوق به رسمیت شناخته شده را هم از زنان بگیرد. دانشگاه ها را سهمیه بندی جنسی کند، چند زنی را ترویج دهد، به اجبار حجاب، جبرهای دیگری هم اضافه کند، در برخی شهرها ورود زنان را به برخی ادارات ممنوع کند، لایحه ی حمایت از "مردان" خانواده را به مجلس ارائه کند، کلیشه های جنسی را وارد آموزش و پرورش کند و ... که این روند همچنان ادامه دارد.
بیم این هست که تاریخ باز هم تکرار شود و در کنار این روزهای "غیر عادی" باز هم مطالبات زنان به حاشیه برود، هرچند فعالین این جنبش بسیارند و می شود گفت مسائل زنان به یکی از مسائل "روز" بدل شده اما متاسفانه این روزها بیش از همه ی روزهای گذشته طبیعیست که از دیگران بشنوی: در مملکتی که مردان هم حقوقشان به رسمیت شناخته نشده، چه توقعی از احقاق حقوق زنان؟
حرف بی جا و نادرستی که بارها و بارها در تاریخ تکرار شده... این در جا زدن و باز به حقوق اولیه و ابتدایی برگشتن، انگار چشم دیگران را می بندد به روی حقوقی که در حقیقت برای زنان هم "اولیه و ابتدایی" است اما جامعه این مجال را به اعضایش نداده تا متوجه ابتدایی بودن و اولیه بودن این حقوق برای زنان شوند.
امیدوارم به زودی ذهنم بتواند متمرکز شود روی آن دردهای پیشین و همیشگی... شاید که این وهم سبزرنگ ادامه دهد آن روند "بلند مدت"ی را که نمی دانیم بلندیش تا به کجا خواهد رسید...
هفت روز گذشته. هفت روز پیش بود، شنبه ساعت 4 بعد از ظهر، "انقلاب" به سمت "آزادی" با یکدیگر قرار داشتیم. پنجشنبه قرارش را گذاشته بودیم، وقتی با لباسهای مشکیمان و شمعها و گلایلها به عزای کشته هایمان کنار هم جمع شده بودیم. آن روز فکر نمی کردیم که فردا حکمی صادر شود که پاسخ خونخواهی این کشته ها، ریختن خونهای دیگر باشد. اما قرار شنبه ی ما را خواستند به هم بزنند. آنها که تحمل سکوت کر کننده ی ما را نداشتند. سکوتی که آنقدر بلند بود که همه ی دنیا را متوجه خودش کرد.
شنبه روز پرکاری بود برای "نیروها"ی خدمتگزار شهرمان. این بار هم باید با هوشیاری و حضورشان در صحنه، خدمتی دیگر به سرزمینشان می کردند: اعتراضی آرام و صلح جویانه را به آشوب و عزایی عمومی بدل کردن. و برای صدا و سیمایمان یک سرگرمی بامزه درست می کردند: آنها با باتوم و اسلحه به جان مردم می افتادند، و وقتی که مردم با دستهای خالی و مشتهای گره کرده جوابشان را می دادند، از آنها فیلم می گرفتند و در رسانه ملی مان نمایش می دادند. زیرش هم تیتر می زدند: آشوب گران به یک بسیجی حمله کردند. دو قطره خونی که روی زمین ریخته شده بود را با دایره ای رنگی مشخص می کردند تا مردم بفهمند "آشوبگران" چه آدم های بدی اند!
این قوم دون، آن پسر جوان را که وسط خیابانی گلوله درست وسط سینه اش خورده بود و با چشمهای باز جان داده بود نشان نمی دهند. یا آن مردی را که گلوله به سرش خورده بود و عکس پیکر بی جان غرق در خونش را ایرانیان همه جای دنیا در دست می گیرند. شاید خیلی ها ندیده باشند پیکر مردی را که پیراهن سفید و صورتش غرق خون بود.
اما تو را همه دیدند...
تو را همه دیدند وقتی روی زمین آرام دراز کشیدی؛ وقتی دکتری که کنارت بود دستش را روی گردنت گذاشته بود و سعی می کرد جلوی خونریزیت را بگیرد. وقتی خون از دهان و بینی ات بیرون زد. وقتی به دوربین موبایل نگاه کردی. وقتی استاد موسیقیت کنارت فریاد می زند "بمون... ندا بمون..." همه ی ما اشک می ریختیم... نگاه به رو به رو خیره مانده ات را می دیدیم و اشک می ریختیم.
و تو ماندی ندا.
چه اهمیت دارد اگر سعی می کنند شهادتت را جور دیگری نشان دهند، یا روزنامه ها در یک روز از 4 چهار عامل مختلف برای مرگت می نویسند. چه اهمیت دارد اگر ابلهانی در این میان نرخ تعیین می کنند و می نویسند "ندا به موسوی رای نداده بود" و ساده لوحانه فکر می کنند دعوا هنوز بر سر موسوی یا دیگران است. هیچ بعید نیست فردا یک نفر را بیاورند جلوی دوربین و بگوید من ندا آقا سلطان هستم، کاملا هم زنده ام و حالم هم خوب است و گزارشگر مزدور هم بگوید فیلمی که اخیرا از کشته شدن دختر جوانی به اسم ندا پخش شده بود کاملا ساختگی بوده و عوامل سازنده ی آن هم دستگیر شده اند!
اینها هیچ مهم نیست ندا. تو مانده ای. در خاطر تک تک ما. تو اسطوره ای شدی از مقاومت. عکست این روزها همه جا هست. روی آگهی ترحیم تو دیگر دسته گل نمی کشند. کسی نمی تواند چهره غرق در خونت را پشت "مرحومه مغفوره" پنهان کند. مهم نیست که تو صبیه ی چه کسی بودی. تو "ندا" بودی، دختری از این سرزمین. ما به پخش شدن فیلم تو این بار افتخار می کنیم. از اینکه عکسهایت همه جا پخش شده هیچ نگرانی نداریم.
تو خواسته یا ناخواسته "نه" بزرگی بودی، به محافظه کاریها و پرده نشینی های زن ایرانی. تو روزی که حکم قتل همه ی معترضین صادر شده بود به خیابان رفتی، هدف تیر یک عضو نیروی ... موتورسوار قرار گرفتی و با شهامت به شهادت رسیدی.
تو فریاد اعتراض یک ایرانی بودی که در دنیا طنین انداخت. ایرانی ای که این بار یک "زن" بود.
مرتبط: صید حلال
۱) ما، گروهی از وبلاگنویسان ایرانی، برخوردهای خشونتآمیز و سرکوبگرانهی حکومت ایران در مواجهه با راهپیماییها و گردهمآییهای مسالمتآمیز و بهحق مردم ایران را به شدت محکوم میکنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی میخواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را-که بیان میدارد «تشكيل اجتماعات و راه پيمايیها، بدون حمل سلاح، به شرط آنکه مخل به مبانی اسلام نباشد، آزاد است»-رعایت کنند.
۲) ما قانون شکنیهای پیشآمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غمانگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام میدانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه دادهاند، تخلفهای عمده و بیسابقهی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاریِ مجدد انتخابات هستیم.
۳) حرکتهایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامهنگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آنها، قطع شبکهی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمیتواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت میكنيم، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کمتر شود.
پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعهی بزرگ وبلاگنویسان ایرانی
Statement by a group of Iranian bloggers about the Presidential elections and the subsequent events:
We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent and repressive confrontation of Iranian government against Iranian people's legitimate and peaceful demonstrations and ask government officials to comply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran's Constitution which emphasizes "Public gatherings and marches may be freely held, provided arms are not carried and that they are not detrimental to the fundamental principles of Islam."
We consider the violations in the presidential elections, and their sad consequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republic regime, and observing the mounting evidence of fraud presented by the candidates and others, we believe that election fraud is obvious and we ask for a new election.
Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists, censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMS network and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranian people as no darkness and suffocation can go on forever. We invite the Iranian government to honest and friendly interaction with its people and we hope to witness the narrowing of the huge gap between people and the government.
A part of the large community of Iranian bloggers
June 26, 2009
چند روز گذشته است ولی بهت ما تمام نشده. نمی فهمیم چطور به خودشان اجازه دادند که دروغی به این عظمت را به خوردمان بدهند، و به شعورمان این طور آشکارا توهین کنند. و پاسخشان به بهتمان و نگرانیمان از به باد رفتن "جمهوریت" و "اسلامی بودن" نظام حاکم به کشورمان، چکمه پوشها باشند و لباس شخصیها، و توهین و مشت و لگد و باتوم و حتی گلوله. صداقت و پاک بودن حسابشان را هم هر آدم از همه جا بی خبری می تواند از این باکشان از محاسبه و به گلوله بستن مخالفان و مسدود کردن همه ی راههای ارتباطی و بازداشت و فیلتر و پارازیت و آن صدا و سیما که رسانه ی شخصی حضرات شده، بفهمد.
از آن راهپیمایی میلیونی که به خانه بر می گردیم، ساده لوحانه در شبکه های تلویزیون دنبال گوشه ای از آن عظمت می گردیم. بی فایده است، انگار دشمن دانستن خودمان را دست کم گرفته ایم! شبکه های "بیگانه" هم - که این روزها از هر شبکه ی لابد خودی ای بهتر دردمان را می فهمند-، با هزینه های هنگفت و مضرات شدیدی با پارازیتهایی که دولت صادق و مهرورزمان رویشان انداخته، مسدود شده اند. اینترنت هم که به شکل دیگری صداقت و مهرورزیشان را به ما اثبات می کند. سیستم پیامک هم که چند روزی هست این صداقت را به ما اثبات کرده.
روز بعد هم به جز مجموعه های کمدی که نمی دانیم به چه مناسبت از تلویزیون پخش می شود، هیچ شبکه ای عظمت سکوت اعتراضمان را نمایش نمی دهد. فقط در اخبار سراسری در کمال وقاحت از "آشوبهای دیشب تهران" می گویند. ساده دلیم که گمان می کنیم رسانه های ما رسانه ملی اند، سیمای مثلا جمهوری مثلا اسلامی، پیرزن و پیر مردهایی را نشان نمی دهد که با عصا چند کیلومتر راه را در اعتراض به نتایج انتخابات طی کردند. آن خانم جوانی را نشان نمی دهد که برای کفش ناراحتش همه ی مسیر را پا برهنه بر روی آسفالتهای داغ خیابان انقلاب آمد. آن زن و شوهر را نشان نمی دهد که با وجود آنکه می دانستند شاید خطری در کمین باشد، با نوزادشان در این راهپیمایی شرکت کرده بودند. آن مرد معلولی را نشان نمی دهد که نقص جسمانیش هم مانع از حضورش در این اعتراض نشده بود. گوینده اخبار به جای همه ی اینها، از اغتشاش گری دیشب میدان آزادی می گوید که در آن "در درگیریهایی چند تن از هم وطنانمان کشده شدند". و بعد هم مسیرهای راهپیمایی ای را اعلام می کند که مردم آگاه و همیشه در صحنه مان ساعت 4 بعد از ظهر در اعتراض به اغتشاش گریها انجام خواهند داد، آن هم درست در مکانی که بنا بود ما سکوت اعتراض آمیزمان را یکبار دیگر در آنجا به گوش همه برسانیم.
بعد از ظهر همان روز است. مثل مجنونها در اتاق راه می روم، به این همه وقاحت فکر می کنم و هر ازگاهی بغض چند روزه ام چشمهایم را خیس می کند. به مردمی فکر می کنم که دروغهای عظیم این رسانه را باور کرده اند. مردمی که شاید بی خبر از همه جا، نگرانی ما را از کشوری که دارد "کنام پلنگان و شیران" می شود نمی فهمند. برای ملتی اشک می ریزم که چه بسا نمی دانند دلیل اشک ریختنم را. راهپیمایی بعد از ظهر لغو شده و ما نمی دانیم با این همه غم، با این همه بغض، با اینهمه خشم و انزجار چه کنیم. نمی توانیم در خانه بنشینیم... نمی توانیم...
بیرون می زنیم، اما نه به سمت جایی که در یک بازی کودکانه و انگار از سر لجبازی قرقش کرده اند، مردمی که خود را از ما نمی دانند، کسانی که انگار نمی فهمند اعتراض ما به خاطر سرنوشت کشوریست که برای همه ی ماست.
با خواهرم "اشرفی اصفهانی" را قدم زنان و محزون بالا می رویم. در این شهر جایی نیست که کمی آراممان کند؟ هر از گاهی جای سوختگی ای را کنار زباله ها یا در محل سطل های بزرگ زباله می بینیم، با پوزخند تلخی به همدیگر نشانش می دهیم: "اغتشاش گران بوده اندها!"
نزدیک درمانگاه پیامبر که می رسیم، خواهرم می گوید: "بریم امامزاده..." . امامزاده عین علی، زین علی امام زاده ی کودکی های من است؛ کودکی هایی که این روزها بر خلاف همیشه عجیب هوایش را کرده ام. کودکی هایی که در آن از کنار دیوارهای کوتاه و کاهگلی رد می شدیم و به این امامزاده می رفتیم و از پشت نرده هایش آن دره پر دار و درخت را می دیدیم و شیب این دره همیشه ترس لذت بخشی داشت. امامزاده ای که روی سکوهایش می نشستیم و کیم دو قلو می خوردیم. آن روزها فکرش را هم نمی کردیم که روزی به اینجا برسیم. آن روزها، تنها روزهایی بود که حق داشتیم "هیچ فکری نکنیم" و بی خبر و شاد سرگرم بازیمان باشیم. آن روزها مثل این روزها نبود که بشود خود را به بی خیالی زد و هیچ فکری نکرد و یا مثل عده ای پیروزی وقاحت بر اخلاق را جشن گرفت و پای تلویزیون کمدی تماشا کرد. خنکای عصرهای امامزاده، زیر سایه ی آن درخت کهنسالی که می گفتند روزهای عاشورا خون گریه می کند، شاید مأمن خوبی باشد برایمان که خسته ایم از این ظلم و تحجر و استبداد.
به سمت امامزاده می رویم و در راه با زنده کردن خاطره کودکی هایمان، سعی می کنیم چند لحظه ای فراموش کنیم خونهایی که این روزها به راحتی ریخته می شود و مردم بی پناهی که به جرم اعتراضی که حقشان است با نیروهای نظامی وارداتی سرکوب می شوند و این همه وقاحتی را که دولت با رسانه هایش به خورد مردم بی خبر می دهد.
وارد امامزاده که می شویم یک کیوسک مثل کیوسکهای گل فروشی نزدیک در ورودی امامزاده است، چیزی که تا همین چند سال پیش هم نبود. با آن همه قبری که اضافه شده عجیب هم نیست که گل یا گلاب بفروشند. اما اینجا انگار چیزی نمی فروشند، یک زن داخل کیوسک کنار درش نشسته، و دو زن دیگر هم بیرون روی صندلی هایی و با هم مشغول صحبتند. از کنارش که رد می شویم یک سبد بزرگ می بینیم پر از چادر های رنگی. زن که ما را می بیند می گوید "دخترم، چادر وردارین". زن عامی ایست که نمی شود با او وارد گفتگو شد؛ هرچند که تحجر که جوابی ندارد، جوابش خاموشیست مثل جواب ابلهان. من و خواهرم نگاهی به هم می کنیم، بغضهایمان را برمی داریم و بر می گردیم. غم هایمان انگار کافی نبودند، همین یکی را کم داشتیم. ما را به جرم زن بودن دیگر به امامزاده ی کودکی هایمان هم راه نمی دهند. دلم می خواهد همان کنار در بنشینم و های و های گریه کنم، برای جامعه ی عوام زده ای که در آن دنبال حقوق انسانی افراد می گردیم، در حالی که حق انتخاب پوششمان را هم نداریم. برای جامعه ای که 4 سال است هر روز به جای پیشرفت عقب گرد کرده است. و ما به خاطر پارچه سیاهی که روی سرمان نیست بیرون از دایره انسانها افتاده ایم. ما را به مکان های مقدس راه نمی دهند. ما ناپاکیم.
زن بودن ما همه جا با ما هست.