![]() |
"نه، من چیزی ندیده ام."
این جواب هر دوازده نفری بود که مخاطب گفتگوی آزادمان بودند راجع به بکارت؛ وقتی از آنها در آغاز گفتگو می پرسیدیم "آیا بین اطرافیان خود کسی را دیده اند که مسئله ی بکارت برایش دردسر ساز شده باشد، یا کسی از عروس گواهی بکارت خواسته باشد؟". امیر دلیل اینکه این پدیده را در بین اطرافیان خود مشخصا ندیده است، ارتقای فرهنگ جامعه و شخصی شدن این مسائل می داند و معتقد است این مسئله به دو نفری که قصد ازدواج با یکدیگر را دارند مربوط می شود و نه خانواده هایشان. اما مژگان با آنکه پاسخ منفی به سوال ما می دهد، از یکی از آشنایانش می گوید که در دادگستری کار می کند و همیشه برای او از پرونده هایی می گوید که طرح شکایتشان مرتبط با عدم بکارت زن بوده. مژگان بر خلاف دوستانش معتقد است درخواست "گواهی بکارت" از جانب خانواده ی داماد این روزها آنقدر عادیست که مثل یکی از اسناد لازم برای ازدواج درآمده! کاوه تنها کسیست که یک مورد می شناسد که خانواده داماد از عروس "گواهی بکارت" خواسته اند. آمنه اما نه تنها کسی را در اطراف خود نمی شناسد که چنین چیزی از او خواسته باشند در جواب سوال "چیزی راجع به گواهی بکارت شنیدی؟" پاسخ می دهد "نه!".
"گواهی بکارت" از پزشک، و درخواستش از جانب پسر برای مرضیه و مژگان و آمنه واقعا شرم آور و مایه ی تاسف است؛ آنها معتقدند شخصی که بناست چنین درخواست شرم آوری از آنها بکند، همان بهتر که از آنها درخواست ازدواج نکند، مرضیه می گوید "خیلی بی اعتمادیه که ازت همچین چیزی بخوان، واقعا زشته!" مژگان هم که خود را از خانواده ای مذهبی و پایبند به اصول می داند با مرضیه موافق است. آمنه می گوید "این بی احترامی به منه! او با این کار شخصیت من رو زیر سوال می بره!". اما مژگان در ادامه ی حرفش، سر از جای دیگری در می آورد، او می گوید "ولی ببینین خود آدمها هم باعث می شن ... وقتی دختری بدحجاب باشه یا با همه پسرها در ارتباط باشه، پسری که از او در خواست ازدواج می کنه حق داره که گواهی بکارت بخواد". اکرم معتقد است "گواهی بکارت الان یه چیز طبیعیه" و الهام هم معتقد است "گواهی بکارت خیلی چیز خوبیه، من خودم پیش از اینکه شوهرم بخواد، رفتم تهیه اش کردم و دادمش به شوهرم تا دیگه حرف و حدیثی نباشه، به قول معروف کسی رو که حساب پاکه، از محاسبه چه باکه" فائزه هم معتقد است با شرایط فعلی جامعه خوب است که این گواهی درخواست شود چرا که برای خود خانمها بهتر است و بعدا اگر مشکلی پیش آمد کسی نمی تواند به آنها ایرادی بگیرد.
اما "گواهی بکارت" حرف و حدیثها را راجع به چه چیزی تمام می کند؟ و حساب دختران را از چه چیزی "پاک" نشان می دهد؟ به نظر می رسد که هنوز خیلی از افراد جامعه ی ما داشتن عضوی به نام -حقیقتا بی مسمای- پرده ی بکارت را برای دختر، دلیل بر نداشتن تجربه ی جنسی (که در جامعه ی سنتی و مذهبی ما خارج از چارچوب عقد دائم بودنش به معنی بی بند و باری جنسی است) می دانند. و نداشتنش را هم به همان سادگی دلیل بر داشتن تجربه!
فاطمه که وسط گفتگوی ما با مژگان و مرضیه از راه می رسد، وقتی موضوع بحث را می شنود می گوید "من متاهلم ولی معتقدم این حتما باید باشه، نه اینکه طرفش مجبورش کنه و بخواد ازش ها، ولی خود دختر اینو داشته باشه خیلی خوبه" و روی "خیلی"اش هم تاکید می کند! فاطمه در مقابل سوال ما که بنابر این گواهی بکارت را امر خوشایندی می داند، پاسخ منفی می دهد و می گوید "خواستنش نه، ولی داشتنش خیلی چیز خوبیه برای خود طرف"
- پس شما منظورتون اینه که تجربه ی جنسی نداشتن چیز خوبیه؟
- آره دیگه.
فاطمه که خودش متوجه خلط مباحث با یکدیگر شده، ادامه می دهد: "خب تجربه ی جنسی با حضور پرده ی بکارت هم وجود داره" و چند دقیقه ی بعد هم می گوید که آدمهای زیادی را می شناسد که عمل ترمیم بکارت انجام داده اند.
راجع به "عمل ترمیم بکارت" مژگان و مرضیه معتقدند که واقعا کار نادرست و زشتیست؛ اما دیگر دختران این عمل را "مطلقا نادرست" نمی دانند! فاطمه معتقد است برای کسانی که ناخواسته، قربانی یک رابطه ی جنسی می شوند (و همین طور کسانی که قربانی تجاوز محارمند) این عمل می تواند مسیر زندگیشان را عوض کند و آنها را از خیلی اتهامها مبرا کند. اکرم و الهام هم این عمل را به دخترانی که ناخواسته بکارت خود را از دست می دهند توصیه می کنند (هر چند اکرم یک قدم فراتر می گذارد و معتقد است چنین دخترانی خودشان در این اتفاق کاملا بی تقصیر نبوده اند) آمنه هم معتقد است "آدمهای جامعه ی ما به حرف مردم بیشتر بها می دن تا توضیحی که تو براشون می دی" و در پاسخ به این که آیا صداقت راه بهتری نیست پاسخ می دهد "بهتر هست اما آیا همیشه جواب میده؟" اکرم جملات تکان دهنده ی دیگری را هم اضافه می کنند: "اینهمه مردا خودشون رو می ندازن به زنها، یه بار هم زنها خودشون رو بندازن!" گویا در دنیای اکرم از دست دادن بکارت به هر شکلی حتی از طریق تجاوز و در شرایطی تحت فشار، زن را به جنس "قلابی" ای تبدیل می کند که شاید بتوان با تقلبی مثل عمل ترمیم بکارت، آن را به جای جنس اصل، به مردان "انداخت"!
هرچند آمار مشخصی از دخترانی که به اشکال مختلف مورد آزار و تجاوزهای جنسی قرار می گیرند وجود ندارد، اما تجاوزات ناخواسته جنسی واقعیتی غیرقابل انکار در جامعه ماست که برخی زنان در فضاهای عمومی و حتی گاه در محیط خانه و توسط محارم خودشان قربانی آن می شوند. این رخداد ناخوشایند یا بهتر بگوییم "راز کثیف" چیزیست که روح و روان این زنان را می آزارد و آنها را بیش از دیگران محتاج حمایتهای روحی و عاطفی می کند؛ اما واکنش جامعه نسبت به این افراد چیست؟ این دختران هم مثل دیگر دختران به چشم کالایی دیده می شوند که اینبار ناخواسته از "دست اول" بودن خارج شده اند؛ اما این برای جامعه ی سنت گرای ما چیزی را تغییر نمی دهد، حتی ناخواسته بودن این اتفاق، و قربانی بودن دختر هم حساب او را از دیگران متفاوت نمی کند. به هر حال او کالاییست که با از دست دادن بکارت خود دیگر "اصل" نیست؛ و به جای برخورداری از حمایتهای عاطفی شریک زندگیش باید گذشته تلخش را با همه ی اضطرابی که تا لحظه ی ازدواج به خاطر این اتفاق تجربه کرده، برای خودش نگه دارد و به توصیه ی دیگران با "ترمیم بکارت" مسیر زندگی خود را عوض کند! آیا ترمیم بکارت، خاطره ی تلخ تجاوز را هم برای دختر ترمیم می کند؟ آیا ترمیم بکارت خود منجر به بزرگتر کردن و حساس تر کردن اتفاق ناخوشایندی که برای جسم یک دختر رخ می دهد نخواهد شد؟ و آیا این احساس را تقویت نخواهد کرد که آن تغییر کوچک و البته ناخواسته در بخشی از اعضای بدن، ارتباط مستقیمی با شخصیت فرد دارد که در صورت ترمیمش نگاه شریک زندگیش به شخصیت او تغییر خواهد کرد؟
پ. ن: از آنجا که موضوع مطرح شده، موضوعی کمتر به بحث گذاشته شده در گفتمانهای رسمی جامعه است، امید است از نقطه نظرات شما خوانندگان فهیم هم بهره مند شویم.
به گمانم بعد از خواندن این مطلب به ذهنم رسید که موضوع تحقیق یکی از واحدهای درسی ام را از "شروط ضمن عقد" که نصفه و نیمه انجامش داده بودیم تغییر دهم. ساده دلانه موضوع را که در فرهنگ ما به ازدواج و خانواده و مهم تر از آن به زنان مرتبط می شود در گوگل جستجو کردم، و به ثانیه هم نرسید تا به ساده لوحی خودم پی ببرم که دست کم گرفتم دولتی را که وزارت فرهنگ و ارشادش مدتی خود سایت گوگل را هم فیلتر کرده بود و مدتی هم جستجوی کلمه woman را!
جلسه بعد کلاس، پیش استاد رفتم تا اجازه تغییر موضوع تحقیق را بگیرم. علاقه ام به حوزه ی زنان و تحقیق راجع به این مسائل را هم که چاشنی کسب اجازه ام کردم (هرچند می دانستم نیازی به این کار نیست) استاد ضمن موافقتش موضوع جدید را پرسیدند. البته چون موضوع جدید، جزو موضوعات پیشنهادی خودشان نبود منتظر واکنشی متفاوت بودم. اما بعد از پاسخ من، ایشان انگار کمی نگران شدند. دلیل نگرانیشان را برای من و خانم دیگری که در اتاقشان بود اینطور بیان کردند که گویا در ترمهای قبل، این موضوع هم جزو موضوعات تحقیق این درس بوده و یکی از دختران این موضوع را انتخاب می کند. من که منتظر بودم ماجرا اینطور ادامه پیدا کند که در روند تحقیق برای این دختر مشکلی ایجاد شده، متوجه شدم که ادامه ی ماجرا هیچ ارتباطی به خود دختر نداشته: استاد احضار می شوند و مورد بازخواست قرار می گیرند که چرا چنین تحقیقی را به عهده ی دختر فلان وزیر گذاشته اند! انگار آقازاده ها نباید در مورد مسائل مرتبط با ازدواج تحقیق کنند!
البته نمی دانم قیافه ی استاد وقتی که مورد چنین بازخواستی قرار گرفته اند چه شکلی بوده و آیا شک نکرده اند که شاید جای ایران با یکی از جزایر بدوی نشین دورافتاده جا به جا شده یا نه؛ اما به هر حال ایشان را مطمئن کردم که خدا را شکر دختر هیچ وزیری نیستم و برای محکم کاری به شوخی پرسیدم "می خواین از پدر و مادرم رضایت نامه بگیرم؟!" به هر حال مجوز انجام این تحقیق صادر می شود! هر چند هنوز هم که هنوز است نمی فهمم "بکارت" مگر چه چیز وحشتناک و زشتیست که نباید موضوع تحقیق دانشجویان قرار گیرد و نباید اصلا راجع به آن صحبت شود.
در این تحقیق بنا نبود که شق القمری رخ دهد. فقط با 12-10 جوان اعم از دختر و پسر راجع به این موضوع صحبت کردیم (من و یکی از دوستان که اجازه نام بردنشان را فعلا ندارم). در پستهای آینده نتایج این گفتگوهای همدلانه (گفتگوهای رو در رو و بی واسطه ی پرسشنامه و ... ) خواهد آمد (البته با حداقل دو ماه تاخیر).
بکارت موضوعیست که متاسفانه در عین حالی که در جامعه مان چندان بی اهمیت و حاشیه ای نیست، از آن کم می گوییم، کم می شنویم و هنگام گفتن از آن هم شاید محافظه کارانه ترین موضع را می گیریم. شاید این گفتگوها بهانه ای باشد برای این که به چیزی فکر کنیم که فکر کردنش شاید برای ما خرجی نداشته باشد، اما گاهی برای دیگران (که اغلب هم دختران و زنان هستند) هزینه ی کمی ندارد...
دخترک تقریبا هفده ساله است. برایم صحنه ای از فیلمی را تعریف می کند و از یکی از بازیگران زن می گوید:
- فلانی بازی می کرد، که خیلی لوسه. یعنی خوشم میاد ازش ها، ولی خیلی وله..
با اینکه نمی فهمم از کجا به زندگی شخصی بازیگر پی برده که انقدر مطمئن از "ول" بودنش گله می کند، چیزی نمی پرسم. روز دیگری از دختر دیگری می گوید و باز هم از "ول بودنش" گله می کند.
روز دیگری کنار کتابخانه ای مشغول ورق زدن کتابی از عکسهای فلان عکاس هستیم. در هر صفحه فقط یک عکس از یک شخصیت است و صفحه ی مقابلش هم نام و شغلش و تاریخ گرفتن آن عکس.
عکس دومین زن شاعر را که می بیند می گوید:
- من نمی دونم چرا همه ی این زنهای شاعر ول ان!
من که حداقل سومین دفعه ایست که این کلمه را از او می شنوم و مطمئنم این اولین باریست که حتی نام این شاعر را می شنود، با خواهرم همصدا می شوم که "یعنی چی ولن؟"
- خب چرا موهاشون پیداست...
من که هیچ حوصله ی بحث کردن ندارم و ادامه چنین گفتگویی را (ناجوانمردانه) به خواهرم واگذار می کنم، اما حداقلش این است که می فهمم "ول بودن" در ذهن یک دختر هفده ساله می تواند چه مفهومی داشته باشد، و برای طبقه بندی و امتیاز دادن به همجنسانش چه معیار جالبی را انتخاب کرده... معیاری که "ول بودن" یا نبودن یک زن بستگی به لبه روسری (شال، مقنعه یا چادر) اش دارد و نه چیز خاص دیگری...
اگر بدانید از وقتی فهمیده ام دو تن از وزرای پیشنهادی زن هستند چقدر خوشحالم! در پوست خودم نمی گنجم! تا چند روز دیگر همانطور که آمار اشتغال را دولت خدمتگزار به راحتی پایین آورد، درصد حضور زنان در رده های بالای شغلی هم به همان راحتی بالا خواهد رفت و دیگر درصد حضور زنان در پارلمان، در کشورمان ۵٪ نخواهد بود! چقدر خوشحال کننده!!
هرچند دیگران سعی دارند خلاف این را اثبات کنند اما تاریخ همیشه نشان داده که آمار و ارقام و اعداد تمامی مشکلات بشریت را حل کرده. مگر یادتان نیست که طرح ازدواج نیمه مستقل، چطور همه مشکلات ازدواج را می رفت که حل کند؟ (از سرانجامش خبر ندارم، تصویب شد آیا؟) حتما یادتان هست که تغییر تعریف اشتغال هم چطور بیکاری را کاملا ریشه کن کرد و آمار اشتغال را همین طور بالا برد... این به وزارت منصوب شدن چند زن هم یعنی حل تمامی مشکلات زنان!
اصلا هم مهم نیست که شنیده شده یکی از این زنان قبلا پیشنهاد مجزا کردن بیمارستانهای زنان از مردان را ارائه کرده اند یا از مدافعین تعدد زوجات هستند! این مسائل پیش پا افتاده به فرض صحت داشتن هم اصلا اهمیتی ندارند، مهم این است که این اتفاق "برای اولین بار" در کشور است، بعد هم نشان می دهد آن آقایی که همین چند ماه پیش گله می کرد که چرا درس حرفه و فن که دخترانه و پسرانه بود تدریجا کمرنگ شده و چرا دیگر به دختران خانه داری و شوهرداری یاد نمی دهند، و به همسرش افتخار می کرد که "در خانه" می نشیند و مقالات علمی در اینترنت می خواند، در عرض چند ماه یکدفعه متحول شده و حسن نیتش را به ما نشان می دهد...
خلاصه که من خیلی خوشحالم... فقط نمی دانم چرا معاندانه و غرض ورزانه امیدوارم هیچکدام از وزرای پیشنهادی کسانی که در عرض چند ماه اینطور متحول می شوند، از مجلس رای اعتماد نگیرند، از جمله آن دو خانم گرامی!
همیشه بوده اند. و -شاید- تا همیشه هم خواهند بود. آدمهایی که جفت پایشان را در یک کفش می کنند و چون یک گوشه از حرفشان را به خدا و کتاب آسمانی و پیامبر و ائمه گره زده اند، خیالشان به طرز شگفت آوری راحت است که "حق" با آنهاست... حوصله ی توصیفشان را ندارم، به گمانم اگر یک بازی وبلاگی راه بیفتند که هر کس پنج ویژگی از این جماعت بگوید، می بینیم همه مان (وبلاگ نویسان) آشنایی بسیار نزدیکی با آنها داریم. جوری که احتمالا تا سی چهل ویژگی هم زاپاس داریم! هرچند که این جماعت خیلی پیچیده نیستند و همان پنج ویژگی هم زیادشان است. (راه انداختن بازی به عهده شما! همه تان هم دعوتید!!)
اما وقتی دغدغه ی تو مسائل زنان باشد و در کشوری هم زندگی کنی که قانون اساسیش برگرفته از دین است، و خدای نکرده اعتراضی هم به شرایط موجود داشته باشی، این جماعت یکی از آن دسته عزیزانی هستند که در مقابلت صف آرایی می کنند و هنوز حرفْ نزده هم با تو مخالفند به هر حال!
منظور من قطعا افراد مذهبی یا کسانی که در زندگیشان مذهب هم نقشی دارد نیست، چرا که در این صورت چه بسا خودم هم جزوشان می شوم. منظور کسانیست که تعبیرهای عجیب و غریبی از دین دارند، به اندیشیدن خطر نمی کنند و آن را حتی گناه هم می دانند، و همه مسئولیتهای زندگیشان را به عده قلیلی حواله می کنند و به راحتی فکر می کنند که اگر هم اشتباهی کنند، "خب گناهش به گردن آن عده ی قلیل، به ما چه؟". کسانی که به سنت پدرانشان می روند، و فکر می کنند هرچه که "دوام" داشته، لزوما درست است. برای انسان یک شیوه خاصی از زندگی را در نظر دارند و گمان می کنند آدمها طبیعتا اینطور زندگی می کنند، و اگر هم مثال نقضی پیش رویشان بگذاری می گویند "خب آنها از فطرتشان فاصله گرفته اند!" در کل موجودات جالبی بوده اند تا به الان، -اگر بعد از این به چیز دیگری بدل نشوند-... (خوب است حوصله ی توصیفشان را نداشتم!)
بعضی رویکردشان این است که این جماعت را به حال خود رها می کنند و در مقابله با این افراد اولین و آخرین حرفشان این است که "کسی با شما نبود"! آنها هم از خدا خواسته گاها این افراد لابد "فی ضلال مبین" را به حال خود می گذارند بلکه خدا هدایتشان کند.
برای کسانی که نگران گسترش این نگاه مرتجعانه به دین بوده اند، گفتن اینکه در چند سال اخیر این طرز فکر تا چه میزان "وجاهت" پیدا کرد، چیز جدیدی نیست. اما با این حال، و حتی با در نظر گرفتن اینکه شاید این چهار سال، هشت سال شود، هیچ وقت فکر نمی کردم جواب درست به این جماعت این باشد که "کسی با شما نبود!". هرچند همه ی آدمها را نمی شود همیشه راضی نگه داشت، اما به هر حال چه بخواهیم چه نخواهیم در مورد مسائل و حقوق زنان این عده کثیر را باید جوری اقناع کرد و نمی شود این مسئله را حل نکرده سراغ چیز دیگری رفت.
نمی گویم که در این وبلاگ همیشه حق مطلب ادا شده، اما این به این معنا نیست که سعیم را نکرده ام و وقت نگذاشته ام برای اقناع مخصوصا این عده که هر از گاهی میزبانشان بوده ام. شاید هیچ وقت خوشحال کننده نبود که با مخالفتهایی اینچنینی رو به رو شوی، اما هیچ وقت سرخورده و ناامید نبودم از بحث و پاسخ دادن. وقتی امیدی به چیزی هست و این گفتگویی دوستانه است با کسانی که هرچه نباشند هم وطن و هم زبان تواند، نه نبردی نابرابر که انتهایش رو به ناکجاست، حتی خسته کننده بودنش هم تلخ و ناراحت کننده نیست. حتی اگر طرف مقابل به مباحثه به چشم مبارزه نگاه کند و هدفش فقط کم کردن روی طرف مقابل باشد، باز هم می شد چیز خوشایندی در این میان پیدا کرد و از همین فرصت هم استفاده کرد. همیشه برای این کار وقت و انرژی داشته ام. اما این روزها...
متاسفانه نگرش این دسته، نگرشی بود که در سطوح بالای جامعه مان هم وجود داشت و به این خیال که این چیزیست که مردم به اراده خود انتخاب کرده اند، چند سال هم باقی و برقرار بود. اما با این نتایج مبهوت کننده انتخابات و سرکوبهای وحشتناک بعدش، همه مان احساس کسانی را داریم که این جماعتی که همیشه گمان می کنند "حق" با آنهاست، حتی وقتی که ملت هم با اراده خودشان تصمیم می گیرند چیز دیگری را رقم بزنند، به زور باز هم اندیشه خودشان را می خواهند در حلقمان فرو کنند. و هر صدای مخالفی را هم خفه می کنند، و همه چیز را وارونه جلوه می دهند... پستهایی در این وبلاگ بود که می خواستم بخش دومی برایشان بنویسم و بحثی را در آن ادامه دهم، اما حالا دیگر میلی به این کار ندارم. بحثهایی بود با همین بنیادگرایان گرامی که می خواستم شروعش کنم، و نیروی نامرئی ای انگار از این کار منصرفم می کند.
آن زمزمه ی شیطانی که همیشه از آن واهمه داشته ام، این روزها در گوشم فریاد می زند، "چه فایده دارد...؟ چه فایده دارد...؟" احساس کسی را دارم که سر میزی به قصد بحث و گفتگو می نشیند، ولی آن دیگری در پاسخ حرفهایش اسلحه ای در می آورد و روی شقیقه اش می گذارد و می گوید "من درست می گویم! اینطور نیست؟" قطعا ادامه ی بحث دیگر معنایی ندارد... در شرایط فعلی هم شما هر حرفی بزنید آخرش جواب طرف مقابل می شود "همینه که هست!"
فکر کنم این کاریکاتور بهتر از هر جمله ای منظورم را می رساند. شما چه در شطرنج مهارت داشته باشید، چه نداشته باشید، این رسمش نیست...

از قطعه ۲۵۷ برمی گردیم. از کنار چندین و چند نفری که نمی توانستند بیش از این کنار قبرها جمع شوند، از کنار نیروهای نظامی ای که برای چند جوان و پیرزن و پیرمردی که در دستانشان یا دستمال کاغذی برای پاک کردن اشکهایشان است یا خرما و شکلات و حلوا و یا گل برای گذاشتن سر مزارها، آرایش نظامی گرفته اند(!)، و از کنار آن چندین و چند ونی که کنار قطعه ردیفش کرده اند و از کنار آن دو خبرنگارِ IRIB که با دوربینهای خاموش با هم مشغول صحبتند و لابد منتظرند "اغتشاشی" درگیرد تا فیلم بگیرند و از رسانه ی (بلا نسبت:) "ملی" مان پخش کنند. از کنار آن دختربچه ای که از پسر جوانی که سینی حلوا در دست داشت می پرسید: "اینا اینجا چی کار می کنن؟" و جوان هم که نمی دانست جواب کودک را چه باید داد، پاسخ داد: "اومدن آقا دزده رو بگیرن". از آنجا فاصله گرفته ایم و دنبال قطعه دیگری می گردیم.
جای دیگری از گورستان، در قطعه ای رو به روی مقبره های شخصی به گمانم، صفهای دو نفره شان را می بینیم که با باتومها و بعضا "چماقها"یشان به سمت قطعه ۲۵۷، جایی که عده ای با خرما و گلایل و مچ بندهای سبز وسط گورستان لابد علیه امنیت ملی اقدام کرده اند، در حرکتند.
از خیابان و این رژه ی منحوسشان فاصله می گیریم و قبرها را یکی یکی به سمت دیگری پشت سر می گذاریم، که یک نفر فریاد می زند "فرار کنید، اومدن". اینجا خیلی دورتر از قطعه شهداست. به جز چند نفر که سر مزار رفتگانشان نشسته اند، کسی نیست که بخواهد از چیزی "فرار" کند. دو جوان که یکی شان بیشتر نوجوان می زند در حال دویدن از وسط مردم به سمتی دیگرند، پیش از آنکه باتومهایشان را ببینیم فکر می کنیم کسی دنبالشان کرده که اینطور می دوند. آن طرف قطعه جلوی چشم حیرت زده همه دختری که مانتویی سبزرنگ پوشیده را می گیرند. لابد از مانتوی سبزش فهمیده اند که قصد داشته علیه امنیت ملی اقدام کند. اما فکر می کنید اولین جمله ای که به او می گویند چیست؟
"اینجا چه کار می کنی"؟ نه! "چرا مانتوی سبز پوشیدی"؟ نه! "بدون هیچ حرکت اضافه ای اسلحه ت رو بذار روی زمین"(!)؟ نه! ... (راستش انقدر این دستگیریها و بگیر و ببندها احمقانه و بی دلیلند، آنهم وسط قبرستان، که حتی تصور اینکه از این افراد موقع دستگیری چه می خواهند یا چه می پرسند هم واقعا سخت است. به همین دلیل هم خیلی نمی شود این پاراگراف را ادامه داد.)
"روسری ت رو درست کن"!
این اولین جمله ی پسرک بیش از اندازه جوانی بود که با لباس شخصی و باتومش دختر جوان را متوقف کرد.
منتظر نتیجه گیری که نیستید...
۱، ۲ و ۳ را اگر مایلید در ادامه مطلب بخوانید و اما
۴
و اما بحث اصلی اینجاست که چرا ترجیح می دهم زیر عمل جراحی بینی بمیرم تا اینکه اسمم بشود شهید حجاب؟
اول این را بگویم که جدا از اینکه هیچ آدم عاقلی ترجیح نمی دهد که با ۱۸ ضربه چاقو توسط یک فرد روانی کشته شود، منظور من از این عدم تمایل، آن نامیست که دست آخر صرفا به خاطر زن بودنم در کشوری که پوشش همه ی زنان با من همشکل نیست، هم آیینهایم، روی من گذاشته اند: شهید حجاب!
چون اگر از اولش شروع کنیم، شاید با تردید مواجه شویم و به آخر نرسیم پس شاید بهتر است از آخر شروع کنیم: این حجاب اصلا از کجا آمده؟
این قصه کرامت و ارزشمندی و "مروارید و صدف" و ... را که سعی کنیم فراموش کنیم (که البته آنقدر تکرار شده که سعی زیادی را می طلبد و شاید حتی در نهایت سعی بی حاصلی باشد)، جز این است که حجاب برای آن است که کاربرد جنسی زن را به حاشیه ببرد و زیبایی ها و جذابیتهای زن را برای همه (نامحرمان) آشکار نکند؟
از کاربردهای عدیده ی حجاب هم هر جا بگردید به "پیشگیری از فساد و فحشا در جامعه" می رسید، و خلاصه یکجایی به کلمات زیبایی مثل فحشا، روابط نامشروع، هرزگی، یا پاکدامنی و به دام بی بند و باری جنسی نیفتادن، برمی خورید. آیا لازم است کاربرد حجاب را بیشتر از این باز کنم ...؟
این "به حاشیه بردن کاربرد جنسی زن" را اگر بخواهیم کاملتر بگوییم می شود : از متن به حاشیه بردن کاربرد جنسی زن. چون اصولا به جز "متن" جای دیگری وجود ندارد که بشود چیزی را از آنجا به حاشیه برد. از خود حاشیه هم که چیزی را به حاشیه نمی برند. و سوال هزارباره ی من در این وبلاگ راجع به حجاب این است که چه کسی گفته "کاربرد جنسی زن در متن است"؟ که حالا کسی بخواهد آن را به طرق مختلف از جمله حجاب به حاشیه ببرد؟
اگر ما سعی در به حاشیه راندن چیزی داشته باشیم جز این است که به شکل ناخودآگاهی "در متن" بودن آن را پذیرفته ایم؟
آیا زنی که با آرایش فراوان (جنسی)، یا انواع و اقسام جراحی های زیبایی و ...، "در متن" بودن کاربرد جنسی خود را پذیرفته، در قدم اول فرق زیادی با ما دارد؟
۵
نظام مردسالاری، با پیشینه ی چندین هزارساله ی خود، با یادگارهای عدیده ای که تا به امروز هم همه جا از خود بر جا گذاشته، البته دست روی دست نمی گذارد تا چنین سوال های لابد بی معنا و مضحک یا شاید هم چنین سفسطه گری هایی (لغت مورد علاقه ی بنیادگرایانی که کلا هر سوالی را مترادف با "شبهه" می دانند!) بی پاسخ بماند، و کسی خدای نکرده متوجه چیزی شود که نباید.
قصه هایی از جنس همان قصه های کرامت و ارزشمندی و مقام زن، هستند که همیشه در این مواقع یک چیزی برای من و شما در آستین دارند. مثلا غریزه، مثلا میل طبیعی مرد به زن که همیشه هم اتفاقا خیلی بیشتر از میل زن به مرد است، یا بقای بشر که عجبا کاملا مرتبط با میل مرد به زن است (و نه برعکس) و ارتباط کاملا مستقیمی هم با حجاب دارد... و قصه های دیگری که هر روز ورژن جدیدش هم به بازار می آید.
خلاصه که شما باید همیشه هوشیار باشید و گول این شبهه افکنی های بنده و امثال من را نخورید!
۶
امیدوارم متوجه این امر باشید که من حجاب را به عنوان پدیده ای خارج از حوزه ی دین مورد نقد قرار داده ام. بله! می دانم که در مثال مذکور این حجاب، حجاب اسلامی بوده است، ولی این دلیل خوبی نیست که چیزی که اتفاقا در مذهب ما هم وجود دارد را فقط به این دلیل که حکمی شرعی شده مورد نقد قرار ندهیم. و البته به کسانی که به این فریضه دینی - که متولیان دینمان به دلایلی (که خیلی دوست دارم خودمان را اگر فکر کنیم که این دلایل مثلا ارزشمندی و کرامت زنان بوده) تا به امروز از "بدیهیات" و اولیه ترین فرایض دینمان تشخیص اش داده اند - پایبندند، قطعا و مسلما هیچ خرده ای نیست. ولی اگر خودشان دوست دارند که بی دلیل و منطق هر صدایی که از هر جا بلند می شود را علیه خود بدانند و شنونده ی هیچ نقدی نباشند، کاری از دست کسی برنمی آید...