تبليغاتX
وهم سبز رنگ
image hosting by http://www.photoblog.com/

ديده ايد گاهي در محاورات روزمره و بيانات دلنشيني كه از اين و آن مي شنويد، يك جملاتي به گوشتان مي خورد كه دلتان مي خواهد دانه به دانه ي موهايتان را بكنيد (!) و يا اقدام به خودزني (!) كنيد؟! انقدر كه اين جملات منطقي و معقول و خلاصه دل انگيز است...

يكي از اين عبارات دل انگيز، كه بنده هميشه بعد از شنيدنش ميل شديدي دارم كه بروم روي گوينده اش را ببوسم (!)‌ انقدر كه شيرين زبان و با نمك است، جمله ايست كه از زبان برخي عزيزان شنيده مي شود وقتي كه خانمي را مي بينند كه حجاب اسلامي كاملي ندارد. مثلا وقتي مانتوي كوتاه يا تنگي پوشيده، يا شال يا روسري اش را به شكلي به سر كرده كه موهايش پيداست يا هر شكل ديگري از پوشش كه به هر حال اسلامي نيست. اين عزيزان بزرگوار در اين مواقع جمله ي با نمكي دارند:

"انگار مجبوره!" (البته حين اداي اين جمله ي بسيار زيبا و عميق يك سري ادا و اطواري هم از خودشان در مي آورند كه آن هم جاي تامل دارد).

اينكه پوشش آن خانم خوب است يا بد، به بنده ربطي ندارد (به شما هم همينطور). اينجا هم كلاس اخلاق نيست كه بگوييم چه چيزي خوب است، چه چيزي خوب نيست.

اما چيزي كه من اينجا نمي فهمم و دوست دارم يكي از آن عزيزان برايم توضيحش بدهد، معناي واژه ي "انگار" است.... يعني آنها واقعا فكر مي كنند كه آن زن "مجبور" نيست؟! و به غلط تصور كرده كه "مجبور" است؟!! و بر اساس تصور غلطش جوري رفتار مي كند كه "انگار مجبوره"؟!

البته نمي دانم اين عزيزان چطور هنوز بعد از اينهمه سال به اين "تابلو"ترين واقعيت جامعه پي نبرده اند، اما محض اطلاعشان شايد بهتر است به آنها خاطر نشان كنيم كه در جمهوري اسلامي ايران حجاب براي خانمها "اجبار" است؛ و اين اجبار تا به حال كه هيچ شاخ و دمي نداشته؛ بنابر اين آن خانمي كه به هر دليل (كه براي خودتان محترم است) پوشش اش مطابق ميل شما نيست، "انگار مجبور" نيست، بلكه واقعا و حقيقتا "مجبور" است. [تازه... خبر ندارید... حتی آن خانمهایی که حجابشان مطابق میل شما هست هم حتی، برای انتخاب پوششان مجبورند با اجازه تان!]

 شنبه 16 آبان1388 *  21:9   نجمه واحدی  | 

بله... عرض می کردم خدمتتان... این سلیقه های ما (به انضمام سلیقه های مردان راجع به زنان البته)، اگر سرش را بگیری و بخواهی تا ته بروی، بالاخره به یک منفعتی در دنیای مردسالار خواهی رسید... [البته احتمالا باید یک پستی بنویسیم در آینده که مبادا بنده را با آدمهایی که گویا به همین شکل اما به قصدهای دیگری، زنان را از پوششها و آرایش و ... منع می کنند، اشتباه بگیرید!]

اما مواردی هم هست که نشان می دهد نه تنها میل به بعضی چیزها می تواند متاثر از فرهنگی مردسالار باشد؛ که متقابلا عدم میل به بعضی چیزها هم ممکن است متاثر از این فرهنگ باشد...

صدای آواز زن را که حتما شنیده اید؛ بله می دانم که فرهنگی که محوریت همه ی رفتارهای زنان را بر لذت بردن یا نبردن "مردان" قرار داده، این هنر زنان را حرام می داند چرا که مردان از آن لذت می برند، اما نگویید که مثلا همخوانی زنان یا گروه کری که زنان در آن می خوانند یا آهنگهای بلاد کفر(!) را نشنیده اید. آیا آواز زن، صرفا به خاطر آنکه زن اجرایش می کند، زشت و ناهنجار است؟ بعید می دانم که پاسختان مثبت باشد. اصلا زیبایی و لذت بخش بودن آواز زن است که آن را حداقل برای مردان حرام کرده. اگر نگوییم که صدای آواز زن لزوما لذت بخش و زیباست، حداقل این را می توانیم بگوییم که آواز زن هم می تواند زیبا باشد؛ غیر از این است؟

حالا شما شهرستان کوچکی را در نظر بگیرید که در آن همچنان آهنگها، "ترانه" محسوب می شوند و شنیدنشان مشکل شرعی دارد و فقط "سرود"ها مجاز به شنیدنند (حداقل برای اکثریت)، و خب در چنین شرایطی طبیعتا خواننده های زن که دیگر اصلا جایی ندارند و هنرشان هم به چشم یک جور بی عفتی و عمل حرام دیده می شود ... و اصلا کسی هم به این کاری ندارد که شنیدن آواز زن برای مرد حرمت دارد نه برای خود زنان، و خوانندگی و آواز می تواند برای زنان هم هنر محسوب شوند (هرچند هنری که نباید برای مردان اجرا شود)...

 در آنجا زنان یاد گرفته اند که خوانندگی برای زنان حرام است، به بند و تبصره هایش هم هیچ کاری ندارند و هیچ اما و اگری هم نمی شناسند... آنها خوانندگی را کار زنهای [...] می دانند که فقط در کاباره های دهه ۴۰ ایران، با اعمال منافی عفتشان، مفسد فی الارض محسوب می شدند، و حالت دیگری را هم متصور نیستند به هیچ عنوان...

در چنین شرایطی فکر می کنید واکنش خود زنان به صدای آواز زن چیست؟ بله کاملا درست فهمیدید... آنها خوانندگی زنان، و صدای آواز زن را کاملا زشت می دانند! و هیچ زیبایی ای برای آن متصور نیستند! منظور از زشت البته، زشت به لحاظ اخلاقی نیست (هرچند که ریشه اش همان است) بلکه زشت به لحاظ هنری است! آنها صدای آواز زن را، هر کسی که باشد، هر صدایی که داشته باشد، و هر میزان هنرمند که باشد، ناخوشایند و زشت می دانند!

 یکشنبه 26 مهر1388 *  17:38   نجمه واحدی  | 
استاد مردم شناسی ما، استادی بزرگ با روحی لطیف بود که حتی گاهی از بچه ها در کلاس می پرسید گل شقایق چند گلبرگ دارد! و کلی ناراحت می شد از اینکه دانشجویان انقدر از طبیعت دورند و با گیاهان بیگانه. خاطرم هست سر یکی از کلاسها بچه ها برای ایشان یک شاخه گل محمدی آورده بودند، ایشان هم از دانشجویان ردیف جلو خواست که گل را دست به دست به همه (که حدود ده نفر بودیم) بدهند تا از عطرش لذت ببرند...

همه برای نشکستن دل استاد هم که بود، به به و چه چه سر می دادند که چه عطر دل انگیزی دارد و چقدر گل خوشبوییست! تا اینکه نفر ششم یا هفتم، که خیلی هم از عطر گل مست نشده بود، در توجیه اینکه از عطر گل خوشش نیامده گفت: "خب عطر یه چیز سلیقه ایه!"
این جمله ی دانشجو همانا و یک ساعت بحث کردن استاد در رد این حرف نادرست همان!

شاید اگر استاد ما اینجا بود، می توانست پاسخ قانع کننده تری به دوستانی که در پست قبل و پستهای مشابه ( + ، + ) "سلیقه" را دلیل بعضی رفتارها و انتخابها می دانند، بدهد؛(مثل اصرار بر عروس شدن، همیشه زیبا و جوان به نظر رسیدن، انتخاب رنگهای غیر معمول و "جیغ" در پوشاک، بچگانه حرف زدن و عروسک نگه داشتن و ...). اما فعلا بنده سعی ام را خواهم کرد تا بگویم "سلیقه" بهانه و توجیه خوبیست اما دلیل نیست...


یکی از بهترین نمونه هایی که غالبا برای نشان دادن این واقعیت که سلیقه هم امریست کاملا وابسته به بستر فرهنگی و دیگر شرایط محیط، و آنطور که ما فکر می کنیم مسئله ای شخصی نیست که از شخصی به شخص دیگر کاملا متفاوت باشد، مقایسه مفهوم "زیبایی زنان" در عصر قاجاریه (دوره تاریخی ای که عکسهای زنان موجود است و امکان مقایسه عینی وجود دارد) و دوران حاضر کشورمان است.
آیا این صرفا تفاوت سلیقه ها بوده که در آن دوره، ابروهای پیوسته و پرمو و حتی صورت پرمو برای یک زن کاملا عادی بوده و هیچ خللی هم در "زیبایی" او ایجاد نمی کرده؟ چرا در زمان حاضر تحمل چنین چهره ای از زنان برای ما سخت شده؟ آیا همه ی انسانها در یک دوره ی تاریخی سلیقه ای مشترک دارند، که در دوره ای دیگر به طور جمعی این سلیقه تغییر می کند؟ در این صورت باز هم می توان گفت سلیقه امری "شخصی" و منحصر به "فرد" است؟

شاید فکر کنیم که خوشایندی یا ناخوشایندی "عطر و بو" دیگر کاملا شخصی است و هیچ ارتباطی به فرهنگ و جامعه و ... ندارد. اما حتی عطر و بو هم آنقدرها که ما فکر می کنیم شخصی نیست، و می تواند کاملا هم جمعی و وابسته به فرهنگ و بستر خاصی باشد. مثلا ممکن است در منطقه ای عطر گلاب هنوز هم به عنوان عطر و مایعی خوشبو کننده استفاده شود و افراد از عطرش لذت ببرند؛ در حالی که شاید در نقطه ی دیگری (مثلا در شهرهایی که گلاب بیشتر مصرف غذایی دارد، و نهایتا برای خوشبو کردن غذا استفاده می شود) استشمام این بو، چندان خوشایند نباشد و چه بسا افراد سعی کنند این بوی بد را با انواع خوشبو کننده ها یا ادکلن ها به شکلی برطرف کنند!
آیا در اینجا هم "سلیقه"ی شخصی است که اکثریت ساکنین یک شهر را از یک عطر دلزده می کند، و ساکنین شهرستانی دیگر را از همان عطر سرمست؟!

در فرهنگها و نقاط مختلف جهان که این تفاوتها از این هم مشهودتر و واضح تر است. البته اگر کل جمعیت یک کشور یا ناحیه را "شخص" حساب نکنیم! وگر نه دوباره صرفا سلیقه های "شخص"ی (!!) است که خود را نشان می دهد؛ نه وابستگی و ارتباط سلایق افراد با فرهنگ و شرایط حاکم بر ناحیه شان...

این تفاوتها را می شود مثلا در بعضی کشورهای آفریقایی دید که "گردن بلند" را برای زنان یک زیبایی می دانند؛ به ترتیبی که زنان می بایست حلقه هایی به گردنشان بیاویزند که هر چند وقت یکبار یک حلقه به آنها افزوده می شود و تا جایی که ممکن است تعداد این حلقه ها را افزایش می دهند. یا در چین قدیم که پای کوچک را برای زنان زیبایی می دانستند، و از کودکی انگشتهای پای نوزاد دختر را محکم می بستند تا رشد نکند (البته این اتفاق دردناکتر و وحشتناک تر از چیزیست که در اینجا می خوانید، و تا جایی که بنده مطلعم "زیبایی" تنها بهانه ای بوده تا این کار وحشیانه که به دلایل دیگری صورت می گرفته را توجیه کند). ویژگی ها و خصوصیات هر نژاد هم می تواند نقش مهمی در چیستی مفهوم "زیبایی" بازی کند؛ چیزی که ما صرفا مرتبط با سلایق "فردی" می دانیمش.

"معشوق من آنقدر زیباست
که چشمانش دیده نمی شود"

این شعر را شاعری از آسیای شرقی در توصیف زیبایی معشوقش گفته؛ همانطور که کاملا پیداست، در آنجا ملاک زیبایی چشم بر خلاف اینجا، درشتی نیست، بلکه ریز بودن است!









آیا همه ی این زیبایی ها که از نظر ما عجیب و غریب است، صرفا به سلیقه شخصی افراد بستگی دارد؟ البته اگر در آن کشورهای آفریقایی، یا در چین قدیم یا آسیای شرقی به آنها خرده بگیریم که این ملاکهای شما برای زیبایی اصلا ملاکهای خوبی نیست، یا به چینیها بگوییم که ممکن است معنای ناخوشایندی در پشت این زیبایی وجود داشته باشد، و به اسم زیبایی دارند شما را یک عمر با پای ناقصتان آزار می دهند، بعید نیست که آنها پاسخ بدهند "خب، این سلیقه ی شخصیه! شما اونجوری دوست دارین! ما هم اینجوری!"

همیشه وقتی بتوانید از این به اصطلاح "سلیقه ها" فاصله بگیرید و این سنتها و رفتارها و انتخابها را (حتی اگر خودتان هم صاحبش هستید) از بیرون نگاه کنید،بهتر می توانید متوجه ارتباطی که می تواند بین آنها و دیگر عناصر فرهنگی و اجتماعی و دیگر شرایط محیطی باشد، بشوید. اما وقتی از درون به آنها نگاه می کنیم اصرار داریم که توجیهشان کنیم، به اشکال مختلفی که ساده ترینش "سلیقه" است...

 سه شنبه 14 مهر1388 *  21:12   نجمه واحدی  | 
این وبلاگ به گمانم علاوه بر یک عالمه چیز دیگر، یک عنوان را در دسته بندیهایش کم دارد. عنوانی که درست نمی دانم باید چه اسمی برایش انتخاب کرد.

می دانید... در حوزه زنان یک مطالبی هست که گفتنش و مخصوصا پذیرفتنش از جانب جنس مونث، حتی دختران جوان و به اصطلاح روشنفکر هم به قدری سخت است که گاهی ترجیح می دهید رسما بی خیال کل جریان شوید!

اینکه شما مثلا از کار خانگی گله کنید و مادربزرگتان معترض شود که "وا! چه معنی میده! مرد که نباید کارای خونه رو بکنه!" یک بحث است، و یا اینکه از وجود "مهریه و نفقه" و هر آنچه که بعضی زنان به عنوان "حق" مسلمشان از آنها یاد می کنند گله کنید (و خب با نگاههای کمی ترسناک دیگران مواجه شوید!). اما بحث پیچیده تر و فرساینده تر دیگر این است که شما از بعضی ویژگیهایی که دختران و زنان عمیقا به آنها دلبسته شده اند و گاهی از امتیازات خود می دانند یا شاید حتی آرزویش را در دل دارند، گله کنید.

به طور مثال بعضی ها رنگهای شاد و گل منگلی، یا مدلهای متفاوت و متنوع را از ویژگی های عادی پوشاک زنان می دانند. شما هم اگر جرات داری بیا و بگو که زنانه دانستن چنین چیزی می تواند چهره ی منفی ای هم در خود داشته باشد. یا اگر از اندک محبوبیتت در وبلاگ دلزده شده ای، بیا و گله کن که مثلا چرا بچگانه حرف زدن و انواع و اقسام عروسکها را تا دم گور در اتاق نگه داشتن برای جنس مونث همیشه پذیرفته شده و عادی است! و بگو که مثلا ممکن است چنین چیزی معنای ناخوشایندی هم داشته باشد! یا اگر می خواهی دختران بعد از خواندن نوشته ات زیر لب بگویند "این هم دیگه واقعا حالش خوب نیستا!" در وبلاگت بنویس که این چه وضع کفش فروشیهای زنانه است... و اینهمه گل و منگل و پاپیون و نگین و منجوق و ملیله، روی کفشهای زنانه یعنی چه...؟

البته یکی از رویکردهای فمینیسم (که امیدوارم نامش را نپرسید!) این هست که برخی ویژگی های به اصطلاح زنانه را "خیلی هم خوب" می داند و معتقد است که این ویژگی ها از هر جایی که آمده اند و دلیلشان هر چه که بوده، ویژگیهای بسیار خوبی هستند و اصلا باید معیار کل جامعه (اعم از زن و مرد) قرار بگیرند. اما بنده که نمی توانم سر خودم را گول بمالم و خودم را به نفهمی بزنم که مثلا این حرص و طمع همیشه زیبا و جذاب و دلفریب بودن، اصلا به خاطر منافع جامعه مردسالار شکل نگرفته (!) و باقی و برقرار بودنش اصلا بقای فرهنگ مردسالار را تضمین نمی کند...!

نمی دانم ما کی قرار است متوجه این امر خطیر بشویم که وقتی به دنبال آن دنیای آرمانی ای هستیم که انسانها به واسطه استحقاقشان به حقشان می رسند نه به بهانه جنسیت و نژاد و رنگ و ...، و به دنبال جامعه ای برابر هستیم که زن و مرد هر دو به یک اندازه انسانند و دارای حق، نباید این را فراموش کنیم که نابرابری جنسی فعلی هم برای توجیه و قابل تحمل کردن خود از یک سری "دلخوش کنک"هایی تا به حال بهره می برده، که وقتی این نابرابری ها از بین برود، باید از آن دلخوش کنک ها هم دل کند...

بله! خیلی با مزه است عروسک داشتن تا چهل سالگی! گل منگل روی کفش و تل سرخابی مدل سرنتی پیتی و پاپیون پشت مانتو هم که به جایی برنمی خورد! کدام دختر خل و چلی هم حاضر می شود شب عروسی، این "تاریخی ترین شب زندگی" (امیدوارم تبلیغات آرایشگاهها را خوانده باشید) خودش را برای لباس و آرایش و عکس خفه نکند! همین یک شب که بیشتر نیست به هر حال! همیشه جوان و زیبا به نظر رسیدن هم که چیز بدی نیست! ولی فکر کرده ایم همه ی اینها را که بگذاریم کنار آن همه واقعیت تلخ دنیای زنانه، چه نتیجه ای حاصل می شود؟ آیا باید همچنان با چنگ و دندان چسبید به ارزشهایی که همه شان را روی هم که بگذاری، نان خشکی محل یک جفت دمپایی هم در ازایش به شما نخواهد داد...؟

بنده متوجهم که هنوز هم باید شدیدا محتاطانه از این قاقا لی لی های دنیای دختران و زنان حرف زد؛ مبادا که بعضیهایمان وقتی ببینیم اینها را دارند از چنگمان در می آورند، بگوییم "گور بابای برابری و عدالت"!! اما بالاخره باید از کجا شروع کرد...؟ بالاخره که یک روزی باید از این وهم های سبز و قرمز و سرخابی دل بکنیم؛ اگر از همین لحظه شروع نکنیم سرنوشتمان مثل مادر و مادربزرگ و مادربزرگهایمان خواهد شد، که وقتی سر از پوچی این زرق و برقها درآورده اند که دیگر دیر بوده...

فکر کنم باید یک عنوان جدید اضافه کنم به موضوعات این کنار، و همه ی این قاقا لی لی های زنانه را زیر عنوان آن بنویسم. کم که نیستند خدا را شکر...
 یکشنبه 12 مهر1388 *  1:24   نجمه واحدی  | 

این خود متهم بینی زنان، مخصوصا در مزاحمتها و آزارهای جنسی داستان تازه ای نیست. در دیدگاه سنت گرایان، که دید اکثر اعضای جوامع سنتیست، هر مزاحمت و آزار و دست درازی و تجاوزی که برای زنان رخ دهد مسبب خود زنان بوده اند. خود زنان بوده اند که با ناز و کرشمه، با اغوای مرد، با پوشش نامناسب، با حضور بد موقع یا در مکان نامناسب و هزار و یک چیز دیگر، مردان را "وادار کرده اند" که مزاحم آنها شوند!

در این دیدگاه مردان موجوداتی بی اختیار و بی اراده فرض می شوند، که در مواجهه با زنان لاجرم به هیچ چیز دیگر جز مسائل جنسی فکر نمی کنند و نباید که فکر کنند وگر نه خیلی مرد نیستند!! و با این حساب در صورت رخ دادن هر شکلی از مزاحمت، مردان کاملا بی تقصیر، و خود زنان مقصر اصلیند. اگر مونث هستید و در مکانهای عمومی با مزاحمتهایی مواجه شده اید، حتما در اطرافتان زنانی را دیده اید که معتقد بوده اند "لابد/ شاید/ حتما مشکل از خودته!". همین نگرش نادرست و کوته بینانه است که در سطح کلان، ون های "گشت ارشاد" را راهی خیابانها می کند تا برای برقراری امنیت اجتماعی خود زنها را از سطح شهر جمع آوری و ارشاد کند!


سوم دبیرستان بودم گویا که شاهد درس زیبایی با عنوان "حریم روابط زن و مرد" در کتاب وزین اندیشه اسلامی (که تنها چیزی که حین تدریسش ممکن نبود، اندیشه کردن بود) توسط معلمی اندیشمندتر بودم...

حریم روابط زن و مرد هم که می دانید بدون حجاب معنی ندارد. لذا معلم گرانقدر در صدد هر چه بهتر توضیح دادن اهمیت و نقش حجاب در زندگی بود. و خواست برای توضیح بهتر از مثالی که احتمالا در صفحه حوادث روزنامه ها خوانده بود استفاده کند:

یه خانم با بچه ی کوچیکش توی خونه تنها بوده که یه آقایی برای خریدن کولر دسته دومشون میره خونشون... بنده ی خدا لابد پول هم نداشته که می خواسته دست دوم بخره... خلاصه این بنده خدا که میره در میزنه، این خانم بدون اینکه چادرش رو سرش کنه، همونجور که توی خونه بوده میره در رو باز می کنه...

مرد به زن و بچه ی کوچکش (که درست خاطرم نیست ولی به گمانم پسربچه بود) تجاوز می کند. و ما باید از این اتفاق وحشتناک این نتیجه را می گرفتیم که موقع باز کردن در باید چادرمان را سرمان کنیم، وگرنه آن مرد بیچاره ی "بنده ی خدا" که تقصیری ندارد. خب ما را که بدون حجاب ببیند لابد به حکم فطرتش به ما و به کودک خردسالمان تجاوز خواهد کرد. حالا چادر ما چه ربطی به کودک خردسالمان دارد را من نمی دانم. ولی در این اتفاق فقط چادر ماست که مشکل را حل می کند، چون گویا چادرها روی سر قفل و زنجیر می شوند و کنار زدنش برای مردان خیلی کار سخت و دشواریست. ضمن اینکه شاید در آن فطرت متصور برای مردان هم خللی ایجاد کند. و خلاصه که تقصیر خودمان است اگر کسی برایمان مزاحمتی ایجاد کند، خب می خواستیم چادرمان را سرمان کنیم...

هنوز هم یادم نرفته آن خانم معلم بزرگوار چطور آن مرد را "بنده ی خدا" خطاب می کرد و با ترحم و دلسوزی از او یاد می کرد... احتمالا اگر شماره حسابی از او داشت بعید نبود برای این مرد بیچاره ی طفلک فریب خورده کمکهای نقدی هم واریز کند تا طفلک بیچاره مجبور نباشد وسایل دست دوم بخرد... بنده ی خدا...

 جمعه 3 مهر1388 *  20:21   نجمه واحدی  | 
«قرن‌ها است که زنان به مثابه آیینهٔ درشت‌نمای،
این امکان را برای مردان فراهم آورده‌اند تا خود را
دوبرابر بزرگ‌تر از آن‌چه هستند، ببینند.»

ویرجینیا وولف


این اتفاق شاید به خودی خود، بد یا ناخوشایند نباشد؛ وقتی ناخوشایند می شود که مردان چنین اتفاقی را به نفع خود بدانند...

وقتی که دیگران شما را چه قوی، چه ضعیف، در هر صورت ضعیف می دانند، دو حالت برای شما ممکن است رخ دهد: اول اینکه تسلیم شوید (یا خودتان هم باور کنید که ضعیفید، و یا اینکه بر این باور باشید که جنگیدن شما برای اثبات قوی بودنتان چیزی را تغییر نخواهد داد)؛ و دوم اینکه در صدد اثبات ضعیف نبودنتان بربیایید، برای اثبات توانایی هایتان بجنگید. بنابر این یا شخصیتی مستضعف پیدا می کنید، یا مستحکم.

اما وقتی که دیگران شما را چه قوی، چه ضعیف، در هر صورت قوی می دانند، دیگر حالتهای بالا متصور نیستند. شما نیازی به اثبات ندارید، چرا که به هر حال دیگران قوی بودنتان را پذیرفته اند. تسلیم شدن هم نامش عوض می شود. اغلب افراد ترجیح می دهند حق را به این دیگران بدهند چرا که بی هیچ زحمتی آنها را قوی فرض کرده اند. در چنین شرایطی رشد کردن و بالیدن، حتی از حالت اول هم سخت تر خواهد بود. و این اتفاقیست که در یک جامعه ی سالم نباید رخ دهد.

اینکه دیگران شما را بزرگتر از آنچه هستید به شما نشان دهند، به مراتب ناگوارتر از وقتیست که کوچکتر تصور شده اید. چرا باور نمی کنیم که جامعه ی مردسالار، بهشت مردان نیست...


"تجربه ما با نظام برده داری روشن کرد که تمکین بردگان، شخصیت آنها را گاهی مستضعف و گاهی هم مستحکم می سازد. در حالی که احساس برتری برده داران، همیشه آنها را به قعر اضمحلال می کشاند.
وقتی فردی هر روزه با این واقعیت رو به رو شود که بدون هیچگونه توانایی یا تلاش به خصوص او، یک یا چند نفر انسان با شخصیتهای بسیار والا یا همتراز خود او، به تمکینداری او وادار شده اند، سقوط و اضمحلال او حتمی خواهد بود.

از خود بت سازی پادشاهان و برده داران، از همان نوع است که مردان و پدران، از خود می سازند. تمام اشخاصی که با امتیازات بادآورده و تصادفی بزرگ می شوند، کم کم سینه سپر می کنند و غبغبی به خود می گیرند و شایستگی تمام آن امتیازات را هم حق انحصاری خود می دانند."

جان استوارت میل، کنیزک کردن زنان

 یکشنبه 15 شهریور1388 *  12:19   نجمه واحدی  | 

اما آیا این باید و نبایدهای پیش از ازدواج در ذهن مصاحبه شوندگان ما نسبت به دو جنس به یک میزان بود؟

هرچند که همان طور که گفته شد همچنان که غالبا نگاه مثبتی نسبت به خویشتنداری و عدم کسب تجربه جنسی در مورد دختران وجود داشت، متقابلا از پسران هم انتظار می رفت خارج از چارچوب ازدواج رابطه ی جنسی ای را تجربه نکرده باشند. اما نگاه مصاحبه شوندگان به دختران و پسرانی که با میل خود وارد رابطه ی جنسی می شوند متفاوت بود.

فائزه می گوید که دختران زیادی را می شناسد که پس از برقراری رابطه ی جنسی، شریک جنسیشان از ازدواج با آنها امتناع کرده است و اضافه می کند: "این دخترها به خاطر علاقه ای که به اون پسر داشته ان تن به این رابطه که به خواست پسر بوده داده بودن، اما پسرها که دوست داشتن حالیشون نمی شه" مرضیه دلیل این اتفاق را این می داند که "اون پسر خودش رو می شناسه، اون دختری هم که باهاش رابطه برقرار کرده رو هم می شناسه، می دونه که اون دختر فقط اهل رابطه برقرار کردنه، نه دختری که اهل زندگی باشه"

اینکه چرا در ذهن مرضیه پسری که وارد چنین رابطه ای می شود "اهل زندگی" هست اما دختری که همان کنش را انجام می دهد دختریست که فقط رابطه ی جنسی برای او مهم است و اهل زندگی کردن نیست، مشخص نیست. خود او در انتهای بحثمان به نابرابری ناعادلانه نگاه جنسیتی اشاره می کند و می گوید "توی یک رابطه هر دو نفر مقصرن ولی همیشه پسره جوونی کرده و تقصیری نداره، اما دختره خیلی کار زشت و وحشتناکی انجام داده!" این تناقض شاید در ذهن خیلی از دختران نسل مرضیه وجود دارد که از یک طرف این نگاه را ناعادلانه می دانند اما از طرف دیگر خود ناآگاهانه صاحب همین نگاهند و نسبت به همجنسان خود قضاوت عادلانه ای ندارند.

مژگان هم معتقد است پسران وقتی که پیشنهاد رابطه ی جنسی می دهند دو هدف را دنبال می کنند یکی اینکه خودشان را ارضا کنند و دیگر اینکه طرف مقابل را امتحان کنند. وقتی که دختر چنین درخواستی را می پذیرد نشان می دهد که دختر سست مایه ایست که به خاطر احساساتش حاضر شده همه ی وجود خودش را به پسر تسلیم کند. در این نگاه هم دختری که وارد رابطه ی جنسی می شود، انسان پست و سست مایه ایست که از روی احساساتش "همه ی وجود" خود را تسلیم پسر کرده، اما کار پسر گویا چندان هم کار زشت و نادرستی نیست. او همه ی وجود خود را با رابطه ی جنسی تسلیم کسی نمی کند و اگر خطایی هم از او سر زده باشد این است که خواسته نیاز طبیعی خود را خارج از چارچوب ازدواج ارضا کند.

فاطمه که در آغاز بحث تجربه نداشتن هر دو طرف را "خیلی خوب" عنوان کرده بود، معتقد است که در جمع دوستانه ی آنها چون اعتقادات مذهبی ارجح است و از خانواده های متدینی هستند نگاه منفی ای نسبت به تجربی جنسی خارج از ازدواج وجود دارد. او می گوید "در جمع های دیگه و بین افراد دیگه خیلی راحت تر به تجربه ی جنسی نگاه می کنن و انقدر براشون زشت و قبیح نیست که دختر یا پسر وارد رابطه ی جنسی بشن".

البته در بین 12 نفری که با آنها مصاحبه کردیم شاید فقط مهدیه، حسین و شاید کاوه از این جمع های دیگری بودند که کمی رابطه ی جنسی را آسانتر از دیگران می گرفتند. اما واقعیت این است که 9 نفر دیگر هم رابطه ی جنسی را بیشتر برای دختر "سخت می گرفتند" نه برای پسر. و نگاهها نسبت به دخترانی که به میل خود وارد رابطه های جنسی می شوند، سرزنش آمیز و همراه با نفرت بود، در حالی که پسران به شکلی کاملا طبیعی و عادی (و خالی از هر سرزنش و نگاه منفی ای) به قول الهام سیری ناپذیر، از نگاه اکرم غریزی و همیشه بی بند و بار و از نگاه دیگران هم به شکلی عادی نیازمند برقراری رابطه جنسی اند. و این نیاز آنها هم نه نیازی پست و نادرست، که نیازی طبیعیست؛ هر چند که بهتر است این نیاز را در چارچوب ازدواج رفع کنند.

بعضی هم راه حل جالب دیگری برای ارضای جنسی این پسران پیشنهاد دادند: الهام وقتی از مزیت بکارت می گوید حرفهایش را اینطور ادامه می دهد: "اگر کسی از من همچین چیزی بخواد من وقتی دختر باشم به خاطر این (بکارت) می گم نه، اون هم میره... حالا یا یه زن مطلقه ای پیدا می کنه یا خلاصه یه دختری هم شان خودش..." این هم راه جالبیست برای حفظ پاکدامنی! حواله کردن پسران به زنان مطلقه یا دختران غیر عفیف!

ذات گرایی - و علل همه ی پدیده های اجتماعی را طبیعت و فطرت انسانها دانستن، عین گرایی، بی اعتمادی به دیگر انسانها، به آسانی حذف کردن یا قربانی کردن دیگر انسانهایی که گناهشان تنها شبیه ما نبودن است، و هزار و یک ویژگی دیگر که در رفتار و گفتار اعضای جامعه ی ما به آسانی دیده می شود، ویژگی های جوامع سنتی هستند که جامعه ی در حال گذار ما سالهاست که آنها را با خود دارد و غفلت و بی توجهی ما، تداوم یافتن آنها را تضمین می کند.

خویشتنداری و سعی در عدم کسب تجارب متعدد و بی بند و بار جنسی، هر چند امری مطلوب است اما هنگامی که با تبعیض ها و نابرابری هایی بین دو جنس، این امر اخلاقی به شکلی ناعادلانه به امری جسمانی بدل می شود که روابط انسانی و شخصیت و حقوق فردی شخص را به حاشیه می راند، و بدتر از آن اینکه جسم شخص را تنها بر مبنای جنسیت او به اسارت جنس دیگر در می آورد، نه تنها ظلمی ناعادلانه را به بخشی از اعضای جامعه تحمیل می کند، حتی اخلاقیات را زیر سوال برده و تدریجا ارزش خویشتنداری در یک جنس را به ضد ارزش بدل می کند. جدا از نگاه نابرابری که به خویشتنداری جنسی در مورد دو جنس در جامعه ی ما وجود دارد و جدا از محوریتی که در نقش جنسی برای جنس زن بسیار گسترده در نظر گرفته می شود و تمامی هویت انسانی او را ناعادلانه تحت شعاع قرار می دهد (که تخطی یا سو استفاده از این نقش، گاه او را لایق مرگ می کند)، آیا بکارت مسئله ای محوری در امر ازدواج است؟

(بهار 1388)

بکارت - بخش اول
بکارت - بخش دوم


پ. ن: از آنجا که موضوع مطرح شده، موضوعی کمتر به بحث گذاشته شده در گفتمانهای رسمی جامعه است، امید است از نقطه نظرات شما خوانندگان فهیم هم بهره مند شویم.
 جمعه 6 شهریور1388 *  18:26   نجمه واحدی  | 

به نظرتان پدیده ی بکارت جزو خرافات است یا کارکرد مثبتی برای خانواده دارد؟

آمنه این پدیده را جزو خرافات نمی داند و از نظر او وجودش مهم است. اکرم معتقد است که وجود هیچ چیز بی حکمت نیست، و خدا برای این کارش حتما دلیلی داشته. او می گوید "وجودش می تونه جلوی خیلی بی بند و باری ها رو بگیره" و در پاسخ به سوال "بی بند و باری خانمها یا آقایون؟" می گوید: "آقایون که همیشه بی بند و بار هستن!" الهام میان این مکالمه می گوید: "من خودم ازدواج کردم، ولی آقایون هیچ وقت نه چشمشون سیر می شه، نه دلشون... هیچوقت...". الهام بعد از خنده های تلخ ما ادامه می دهد: "ولی خب، حداقل اینه که حد و حریمی وجود داره. اینجوری باعث میشه خیلی ها که شاید گرایش به این کار هم دارن، به خاطر چنین چیزی دست و پاشون خدا رو شکر بسته بشه؛ برای همین خیلی خوبه، دست خدا درد نکنه". اکرم ادامه می دهد: "زنهای مطلقه ی ما خیلی بیشتر به انحرافات کشیده می شن... دلیلش چیه؟ اینکه هیچ محدودیتی ندارند". مهدی هم معتقد است هیچ چیز در دنیا بی دلیل و حکمت نیست، اما از پاسخ به این سوال که "حکمت داشتن پرده ی بکارت چیست؟" طفره می رود. مژگان معتقد است "برای ما که به اصول معتقدیم این مسئله خیلی مهمه، شاید برای کشورهای دیگه نداشتنش طبیعی باشه و خیلی براشون مهم نباشه ولی برای ما که پایبند به اصولیم صد در صد مهمه، مخصوصا الان که دیگه گواهی هم می خوان، لابد برای اون طرف هم خیلی مهمه". فائزه بکارت را موجب آرامش روحی و روانی دختر می داند و از دختری می گوید که وارد روابط متعدد جنسی شده ولی همیشه حسرت زندگی آرام دیگر دختران را می خورد. آمنه معتقد است "هستن کسایی که خواسته به این راه میرسن و خودشون گناهکارن که از نظر من نجابت وپاکدامنی شونو از دست دادن". مهدیه اما حفظ بکارت را چندان با اهمیت نمی داند و می گوید: "من موافق نگه داشتنش نیستم؛ مسئله ی "آکبند" بودن دختر رو نمی فهمم." کاوه معتقد است چنین چیزی برای او ملاک ازدواج نیست و می گوید: "خیلی از دخترها هستن که خانومن، خراب نیستن اما بکارت هم ندارن".

اما جواب حسین متفاوت از دیگران بود. وقتی از او پرسیدیم که بکارت را جزو سنتهای کهنه و زائد می داند یا نظرش نسبت به آن مثبت است، پاسخ داد: "برای زن؟"

واقعیت این است که هر چند بکارت در معنای تحت لفظی به معنای دست نخورده و پاک بودن است، و این مفهوم در مورد هر دو جنس صدق می کند، اما وقتی که آن بافت نازک مخاطی در زبان فارسی به پرده ی بکارت شهرت می یابد، مفهوم بکارت هم مفهومی زنانه می شود! غالب مصاحبه شوندگان ما بدون اینکه ما اشاره ای به زنانگی یا مردانگی پدیده ی بکارت داشته باشیم، ناخودآگاه ذهنشان به سمت بکارت دختر می رفت. چیزی که شاید در جامعه ی در حال گذار و عینی گرای ما، پدیده ی عینی تر و محسوس تریست، تا بکارت پسر که مفهومی بیشتر اخلاقیست که بر خلاف بکارت دختر قابل مشاهده نیست!

وقتی مژگان و مرضیه از اهمیت بکارت –البته برای دختر- می گویند، ما می پرسیم "برای آقایون هم به همین اندازه مهمه؟" آنها که در ابتدا فکر می کنند منظور "بکارت خانمهاست" که آیا برای آقایان مهم است، پاسخ می دهند "برای آقایون که خیلی مهمتره!" سوالمان را کمی واضح تر دوباره مطرح می کنیم: "برای خانمها هم به همین میزان مهمه که همسرشون قبلا رابطه ای نداشته باشه؟" اما جواب این سوال با قاطعیت و صراحت پاسخ قبلی نیست...

مژگان پاسخ می دهد "خب خیلی مهمه ولی... آقایون حساسیتشون صد در صد بیشتره. غیرت وتعصب و شک چیزهایی ان که مشخصه ی آقایون ان. خانمها هم براشون مهمه ولی نه اونقدر که آقایون حساسن." اکرم که دلیل وجود پرده بکارت را حفظ پاکدامنی و بستن دست و پای دختر برای گناه می داند، وقتی از او راجع به بکارت پسران می پرسیم می گوید: "مردها فرقی نداره چه مجرد باشن، چه متاهل، چه مطلقه فرقی نمی کنه براشون، هیچ وقت نمی ذارن به خودشون بد بگذره". الهام ادامه می دهد: "مردها بحثشون جداست، و نباید در هیچ جایی جاشون داد، چون اونا سیری ناپذیرن و به هر طریقی باشه به خواستشون می رسن".

دختران در پاسخ به اینکه آیا برای شخص خودشان مهم هست که همسر آینده شان پیش از ازدواج تجربه ی جنسی دیگری نداشته باشد؛ غالبا پاسخ مثبت داده اند. آمنه، مژگان، مرضیه، الهام، اکرم، فاطمه و فائزه همه معتقدند پسر هم پیش از ازدواج نباید تجربه ی جنسی دیگری داشته باشد. مهدی و امیر هم پایبندی به اصول و اخلاق را مهم می دانند. اما مهدیه معتقد است گذشته ی آدمها به خودشان مربوط است و چنین چیزی برای او اهمیتی ندارد. حسین هم معتقد است رابطه ی جنسی اگر با تعهد به طرف مقابل باشد، پدیده کاملا منفی ای نیست.

اما در پاسخ به این سوال که چطور می توان از بکارت یک پسر اطمینان حاصل کرد؟ تقریبا همه جوابها به بن بست می رسید! خود پسران مثل امیر و مهدی؛ و همه دخترانی که عدم تجربه پسر برایشان با اهمیت بود، اولین واکنششان به این سوال این بود که چنین اطمینانی حاصل شدنی نیست. مژگان سعی می کند بحث شخصی ازدواج را در سطح کلان بررسی کند و معتقد است "این روزها نمی شه به کسی اعتماد کرد، مخصوصا اگه این آشنایی ها، آشنایی خیابونی یا در محل کار یا دانشگاه باشه و آدم هیچ شناخت قبلی ای نداشته باشه، این اطمینان خیلی سخت حاصل میشه و آدم مجبوره با حرف اعتماد کنه." آمنه هم معتقد است که دختر مجبور به اعتماد است و اضافه می کند: "این شاید قانون زندگی باشه" الهام معتقد است هیچ مردی را نمی توان پیدا کرد که قبل از ازدواج تجربه ی جنسی نداشته باشد و اکرم هم در مورد باز بودن دست مردان در کسب تجربه ی جنسی می گوید: "این قانون طبیعته، همانطور که زن احساسی است، مرد هم غریزیست و این چیزیست که خدا مقدر کرده است." امیر که معتقد است نه بکارت داشتن دختر نشانه تجربه نداشتن اوست و نه بکارت نداشتنش نشان تجربه داشتن، درباره ی پسر هم عنوان می کند که نمی داند از کجا می شود پی به بکارت او برد. مهدی هم صریحا معتقد است که این اطمینان حاصل شدنی نیست.

معنی "اطمینان" گویا در ذهنیت عینی گرای غالب افراد جامعه ی ما، چیزیست که حتی در مورد یک مفهوم اخلاقی هم، تنها با مشاهده مستقیم امکان پذیر است؛ و وقتی که امکان این مشاهده وجود نداشته باشد، این اطمینان غیر قابل کسب است. متاسفانه همان طور که افراد همچنان حاضر نیستند بپذیرند که رابطه بین تجربه جنسی نداشتن و پرده بکارت داشتن برای دختر، رابطه ی عموم و خصوص من وجه است و نه رابطه ای متساوی و مستقیم، و همچنان اصرار بر تقاضای گواهی بکارت از یک طرف و عمل ترمیم بکارت دختر از سوی دیگر وجود دارد و گاهی حتی افرادی که نوعی "تقلب" بودن عمل ترمیم بکارت را می پذیرند، همچنان آن را به بعضی دختران پیشنهاد می کنند؛ و به این ترتیب دختر پیش از آنکه یک شخصیت انسانی محسوب شود، یک کالا به حساب می آید که دیگران ترجیح می دهند دست اول بودنش را به چشم ببینند تا نسبت به او اطمینان حاصل کنند. متاسفانه به همین ترتیب پسران هم فارغ از هویت انسانیشان، یک بدن در نظر گرفته می شوند که با مشاهده ی مستقیمش نمی توان اطمینان حاصل کرد که آیا پیش از این تجربه ی جنسی ای داشته اند یا خیر.

متاسفانه دختران از "اجبار" اعتمادی که با حرف حاصل شده سخن می گفتند و انگار هیچیک نسبت به این امر که اطمینان با گفتگو و شناخت طرف مقابل حاصل شود نگاه خوبی نداشتند. متاسفانه هیچکس شناخت عمیق پیدا کردن نسبت به شخصیت دیگری را، راهگشای این امر عنوان نکرد و گویا در امر ازدواج شناخت پیدا کردن نسبت به شخصیت دیگری هنوز در ذهن دختران و پسران مورد مصاحبه قرار گرفته ی ما، امر قابل اهمیتی نبود! شاید با توجه به غالب بودن شکل سنتی ازدواج در جامعه ی ما که متاسفانه آشنایی پیش از ازدواج غیر مرسوم و گاها نادرست و گناه آلود عنوان می شود و از سوی دیگر دوران نامزدی به دلایل مختلف چندان به درازا نمی کشد و به سرعت به عقد ازدواج طرفین منجر می شود، شناختی که می بایست بین دو طرف حاصل شود و برای بالاتر بردن میزان موفقیت ازدواج، شناختی عمیق و همه جانبه باشد که مستلزم صرف وقت و بلندمدت تر کردن این آشنایی است، متاسفانه مورد اهمیت قرار نمی گیرد و جدی گرفته نمی شود. این امر باعث می شود دختران و پسران ما شناخت عمیق حاصل کردن از شخصیت دیگری (در جریان تعاملات و آشنایی بلند مدت پیش از ازدواج) را با چند جلسه گفتگوی ساده در سنت خواستگاری اشتباه بگیرند و با اکراه از اجبار در اعتماد سخن بگویند. عدم شناخت و کم بودن مدت آشنایی پیش از ازدواج در تبدیل شدن شریک زندگیمان به کالایی که باید دست نخورده باشد یا بدنی که نباید رابطه جنسی ای را تجربه کرده باشد، بی تاثیر نیست.

ادامه دارد...


پ. ن: از آنجا که موضوع مطرح شده، موضوعی کمتر به بحث گذاشته شده در گفتمانهای رسمی جامعه است، امید است از نقطه نظرات شما خوانندگان فهیم هم بهره مند شویم.

 سه شنبه 3 شهریور1388 *  13:20   نجمه واحدی  | 

"نه، من چیزی ندیده ام."

این جواب هر دوازده نفری بود که مخاطب گفتگوی آزادمان بودند راجع به بکارت؛ وقتی از آنها در آغاز گفتگو می پرسیدیم "آیا بین اطرافیان خود کسی را دیده اند که مسئله ی بکارت برایش دردسر ساز شده باشد، یا کسی از عروس گواهی بکارت خواسته باشد؟". امیر دلیل اینکه این پدیده را در بین اطرافیان خود مشخصا ندیده است، ارتقای فرهنگ جامعه و شخصی شدن این مسائل می داند و معتقد است این مسئله به دو نفری که قصد ازدواج با یکدیگر را دارند مربوط می شود و نه خانواده هایشان. اما مژگان با آنکه پاسخ منفی به سوال ما می دهد، از یکی از آشنایانش می گوید که در دادگستری کار می کند و همیشه برای او از پرونده هایی می گوید که طرح شکایتشان مرتبط با عدم بکارت زن بوده. مژگان بر خلاف دوستانش معتقد است درخواست "گواهی بکارت" از جانب خانواده ی داماد این روزها آنقدر عادیست که مثل یکی از اسناد لازم برای ازدواج درآمده! کاوه تنها کسیست که یک مورد می شناسد که خانواده داماد از عروس "گواهی بکارت" خواسته اند. آمنه اما نه تنها کسی را در اطراف خود نمی شناسد که چنین چیزی از او خواسته باشند در جواب سوال "چیزی راجع به گواهی بکارت شنیدی؟" پاسخ می دهد "نه!".

"گواهی بکارت" از پزشک، و درخواستش از جانب پسر برای مرضیه و مژگان و آمنه واقعا شرم آور و مایه ی تاسف است؛ آنها معتقدند شخصی که بناست چنین درخواست شرم آوری از آنها بکند، همان بهتر که از آنها درخواست ازدواج نکند، مرضیه می گوید "خیلی بی اعتمادیه که ازت همچین چیزی بخوان، واقعا زشته!" مژگان هم که خود را از خانواده ای مذهبی و پایبند به اصول می داند با مرضیه موافق است. آمنه می گوید "این بی احترامی به منه! او با این کار شخصیت من رو زیر سوال می بره!". اما مژگان در ادامه ی حرفش، سر از جای دیگری در می آورد، او می گوید "ولی ببینین خود آدمها هم باعث می شن ... وقتی دختری بدحجاب باشه یا با همه پسرها در ارتباط باشه، پسری که از او در خواست ازدواج می کنه حق داره که گواهی بکارت بخواد". اکرم معتقد است "گواهی بکارت الان یه چیز طبیعیه" و الهام هم معتقد است "گواهی بکارت خیلی چیز خوبیه، من خودم پیش از اینکه شوهرم بخواد، رفتم تهیه اش کردم و دادمش به شوهرم تا دیگه حرف و حدیثی نباشه، به قول معروف کسی رو که حساب پاکه، از محاسبه چه باکه" فائزه هم معتقد است با شرایط فعلی جامعه خوب است که این گواهی درخواست شود چرا که برای خود خانمها بهتر است و بعدا اگر مشکلی پیش آمد کسی نمی تواند به آنها ایرادی بگیرد.

اما "گواهی بکارت" حرف و حدیثها را راجع به چه چیزی تمام می کند؟ و حساب دختران را از چه چیزی "پاک" نشان می دهد؟ به نظر می رسد که هنوز خیلی از افراد جامعه ی ما داشتن عضوی به نام -حقیقتا بی مسمای- پرده ی بکارت را برای دختر، دلیل بر نداشتن تجربه ی جنسی (که در جامعه ی سنتی و مذهبی ما خارج از چارچوب عقد دائم بودنش به معنی بی بند و باری جنسی است) می دانند. و نداشتنش را هم به همان سادگی دلیل بر داشتن تجربه!

فاطمه که وسط گفتگوی ما با مژگان و مرضیه از راه می رسد، وقتی موضوع بحث را می شنود می گوید "من متاهلم ولی معتقدم این حتما باید باشه، نه اینکه طرفش مجبورش کنه و بخواد ازش ها، ولی خود دختر اینو داشته باشه خیلی خوبه" و روی "خیلی"اش هم تاکید می کند! فاطمه در مقابل سوال ما که بنابر این گواهی بکارت را امر خوشایندی می داند، پاسخ منفی می دهد و می گوید "خواستنش نه، ولی داشتنش خیلی چیز خوبیه برای خود طرف"

- پس شما منظورتون اینه که تجربه ی جنسی نداشتن چیز خوبیه؟

- آره دیگه.

فاطمه که خودش متوجه خلط مباحث با یکدیگر شده، ادامه می دهد: "خب تجربه ی جنسی با حضور پرده ی بکارت هم وجود داره" و چند دقیقه ی بعد هم می گوید که آدمهای زیادی را می شناسد که عمل ترمیم بکارت انجام داده اند.

راجع به "عمل ترمیم بکارت" مژگان و مرضیه معتقدند که واقعا کار نادرست و زشتیست؛ اما دیگر دختران این عمل را "مطلقا نادرست" نمی دانند! فاطمه معتقد است برای کسانی که ناخواسته، قربانی یک رابطه ی جنسی می شوند (و همین طور کسانی که قربانی تجاوز محارمند) این عمل می تواند مسیر زندگیشان را عوض کند و آنها را از خیلی اتهامها مبرا کند. اکرم و الهام هم این عمل را به دخترانی که ناخواسته بکارت خود را از دست می دهند توصیه می کنند (هر چند اکرم یک قدم فراتر می گذارد و معتقد است چنین دخترانی خودشان در این اتفاق کاملا بی تقصیر نبوده اند) آمنه هم معتقد است "آدمهای جامعه ی ما به حرف مردم بیشتر بها می دن تا توضیحی که تو براشون می دی" و در پاسخ به این که آیا صداقت راه بهتری نیست پاسخ می دهد "بهتر هست اما آیا همیشه جواب میده؟" اکرم جملات تکان دهنده ی دیگری را هم اضافه می کنند: "اینهمه مردا خودشون رو می ندازن به زنها، یه بار هم زنها خودشون رو بندازن!" گویا در دنیای اکرم از دست دادن بکارت به هر شکلی حتی از طریق تجاوز و در شرایطی تحت فشار، زن را به جنس "قلابی" ای تبدیل می کند که شاید بتوان با تقلبی مثل عمل ترمیم بکارت، آن را به جای جنس اصل، به مردان "انداخت"!

هرچند آمار مشخصی از دخترانی که به اشکال مختلف مورد آزار و تجاوزهای جنسی قرار می گیرند وجود ندارد، اما تجاوزات ناخواسته جنسی واقعیتی غیرقابل انکار در جامعه ماست که برخی زنان در فضاهای عمومی و حتی گاه در محیط خانه و توسط محارم خودشان قربانی آن می شوند. این رخداد ناخوشایند یا بهتر بگوییم "راز کثیف" چیزیست که روح و روان این زنان را می آزارد و آنها را بیش از دیگران محتاج حمایتهای روحی و عاطفی می کند؛ اما واکنش جامعه نسبت به این افراد چیست؟ این دختران هم مثل دیگر دختران به چشم کالایی دیده می شوند که اینبار ناخواسته از "دست اول" بودن خارج شده اند؛ اما این برای جامعه ی سنت گرای ما چیزی را تغییر نمی دهد، حتی ناخواسته بودن این اتفاق، و قربانی بودن دختر هم حساب او را از دیگران متفاوت نمی کند. به هر حال او کالاییست که با از دست دادن بکارت خود دیگر "اصل" نیست؛ و به جای برخورداری از حمایتهای عاطفی شریک زندگیش باید گذشته تلخش را با همه ی اضطرابی که تا لحظه ی ازدواج به خاطر این اتفاق تجربه کرده، برای خودش نگه دارد و به توصیه ی دیگران با "ترمیم بکارت" مسیر زندگی خود را عوض کند! آیا ترمیم بکارت، خاطره ی تلخ تجاوز را هم برای دختر ترمیم می کند؟ آیا ترمیم بکارت خود منجر به بزرگتر کردن و حساس تر کردن اتفاق ناخوشایندی که برای جسم یک دختر رخ می دهد نخواهد شد؟ و آیا این احساس را تقویت نخواهد کرد که آن تغییر کوچک و البته ناخواسته در بخشی از اعضای بدن، ارتباط مستقیمی با شخصیت فرد دارد که در صورت ترمیمش نگاه شریک زندگیش به شخصیت او تغییر خواهد کرد؟

ادامه دارد...


پ. ن: از آنجا که موضوع مطرح شده، موضوعی کمتر به بحث گذاشته شده در گفتمانهای رسمی جامعه است، امید است از نقطه نظرات شما خوانندگان فهیم هم بهره مند شویم.

 شنبه 31 مرداد1388 *  13:5   نجمه واحدی  | 

به گمانم بعد از خواندن این مطلب به ذهنم رسید که موضوع تحقیق یکی از واحدهای درسی ام را از "شروط ضمن عقد" که نصفه و نیمه انجامش داده بودیم تغییر دهم. ساده دلانه موضوع را که در فرهنگ ما به ازدواج و خانواده و مهم تر از آن به زنان مرتبط می شود در گوگل جستجو کردم، و به ثانیه هم نرسید تا به ساده لوحی خودم پی ببرم که دست کم گرفتم دولتی را که وزارت فرهنگ و ارشادش مدتی خود سایت گوگل را هم فیلتر کرده بود و مدتی هم جستجوی کلمه woman را!

جلسه بعد کلاس، پیش استاد رفتم تا اجازه تغییر موضوع تحقیق را بگیرم. علاقه ام به حوزه ی زنان و تحقیق راجع به این مسائل را هم که چاشنی کسب اجازه ام کردم (هرچند می دانستم نیازی به این کار نیست) استاد ضمن موافقتش موضوع جدید را پرسیدند. البته چون موضوع جدید، جزو موضوعات پیشنهادی خودشان نبود منتظر واکنشی متفاوت بودم. اما بعد از پاسخ من، ایشان انگار کمی نگران شدند. دلیل نگرانیشان را برای من و خانم دیگری که در اتاقشان بود اینطور بیان کردند که گویا در ترمهای قبل، این موضوع هم جزو موضوعات تحقیق این درس بوده و یکی از دختران این موضوع را انتخاب می کند. من که منتظر بودم ماجرا اینطور ادامه پیدا کند که در روند تحقیق برای این دختر مشکلی ایجاد شده، متوجه شدم که ادامه ی ماجرا هیچ ارتباطی به خود دختر نداشته: استاد احضار می شوند و مورد بازخواست قرار می گیرند که چرا چنین تحقیقی را به عهده ی دختر فلان وزیر گذاشته اند! انگار آقازاده ها نباید در مورد مسائل مرتبط با ازدواج تحقیق کنند!

البته نمی دانم قیافه ی استاد وقتی که مورد چنین بازخواستی قرار گرفته اند چه شکلی بوده و آیا شک نکرده اند که شاید جای ایران با یکی از جزایر بدوی نشین دورافتاده جا به جا شده یا نه؛ اما به هر حال ایشان را مطمئن کردم که خدا را شکر دختر هیچ وزیری نیستم و برای محکم کاری به شوخی پرسیدم "می خواین از پدر و مادرم رضایت نامه بگیرم؟!" به هر حال مجوز انجام این تحقیق صادر می شود! هر چند هنوز هم که هنوز است نمی فهمم "بکارت" مگر چه چیز وحشتناک و زشتیست که نباید موضوع تحقیق دانشجویان قرار گیرد و نباید اصلا راجع به آن صحبت شود.

در این تحقیق بنا نبود که شق القمری رخ دهد. فقط با 12-10 جوان اعم از دختر و پسر راجع به این موضوع صحبت کردیم (من و یکی از دوستان که اجازه نام بردنشان را فعلا ندارم). در پستهای آینده نتایج این گفتگوهای همدلانه (گفتگوهای رو در رو و بی واسطه ی پرسشنامه و ... ) خواهد آمد (البته با حداقل دو ماه تاخیر).

بکارت موضوعیست که متاسفانه در عین حالی که در جامعه مان چندان بی اهمیت و حاشیه ای نیست، از آن کم می گوییم، کم می شنویم و هنگام گفتن از آن هم شاید محافظه کارانه ترین موضع را می گیریم. شاید این گفتگوها بهانه ای باشد برای این که به چیزی فکر کنیم که فکر کردنش شاید برای ما خرجی نداشته باشد، اما گاهی برای دیگران (که اغلب هم دختران و زنان هستند) هزینه ی کمی ندارد...

 جمعه 30 مرداد1388 *  17:45   نجمه واحدی  | 

دخترک تقریبا هفده ساله است. برایم صحنه ای از فیلمی را تعریف می کند و از یکی از بازیگران زن می گوید:

- فلانی بازی می کرد، که خیلی لوسه. یعنی خوشم میاد ازش ها، ولی خیلی وله..

با اینکه نمی فهمم از کجا به زندگی شخصی بازیگر پی برده که انقدر مطمئن از "ول" بودنش گله می کند، چیزی نمی پرسم. روز دیگری از دختر دیگری می گوید و باز هم از "ول بودنش" گله می کند.

روز دیگری کنار کتابخانه ای مشغول ورق زدن کتابی از عکسهای فلان عکاس هستیم. در هر صفحه فقط یک عکس از یک شخصیت است و صفحه ی مقابلش هم نام و شغلش و تاریخ گرفتن آن عکس.

عکس دومین زن شاعر را که می بیند می گوید:

- من نمی دونم چرا همه ی این زنهای شاعر ول ان!

من که حداقل سومین دفعه ایست که این کلمه را از او می شنوم و مطمئنم این اولین باریست که حتی نام این شاعر را می شنود، با خواهرم همصدا می شوم که "یعنی چی ولن؟"

- خب چرا موهاشون پیداست...

من که هیچ حوصله ی بحث کردن ندارم و ادامه چنین گفتگویی را (ناجوانمردانه) به خواهرم واگذار می کنم، اما حداقلش این است که می فهمم "ول بودن" در ذهن یک دختر هفده ساله می تواند چه مفهومی داشته باشد، و برای طبقه بندی و امتیاز دادن به همجنسانش چه معیار جالبی را انتخاب کرده... معیاری که "ول بودن" یا نبودن یک زن بستگی به لبه روسری (شال، مقنعه یا چادر) اش دارد و نه چیز خاص دیگری...

 چهارشنبه 28 مرداد1388 *  22:32   نجمه واحدی  | 
مزاحمتهای خیابانی چیزی نیست که موجود مونثی -حداقل در ایران- پیدا بشود که تجربه اش نکرده. از وقتی که فرق بین دست راست و چپت را می فهمی، و متوجه می شوی که چرا به تو دختر می گویند ولی به برادرت نه، در هر موقعیتی که باشی و به هر شکل و قیافه و با هر پوشش و سر و وضعی، بالاخره در گذرگاهی کسی زیر گوشت حرف نامربوطی زمزمه کرده، یا در معبر شلوغی مذکری پیدا شده که به تو تنه ای بزند، یا در محل پر ازدحامی دست درازی ای کرده باشد. کم و زیاد و شدت و حدتش فرق داشته، ولی نمی شود که نباشد. حتما باید مردان عزیزی پیدا بشوند تا یادآوری کنند زن بودنت را، به هر شکل ممکن.

ولی ما زنان در مقابل این تجربه ی همیشگی چه می کنیم؟ یا اگر این اتفاق برای خانم بغل دستیمان افتاد چه می کنیم؟ یا اگر دختری برایمان تعریف کرد که چنین اتفاقی برایش افتاده چه می کنیم؟

پاسخها خیلی سخت نیست. وقتی که این اتفاق برای خودمان بیفتد: اولین و شایع ترین کاری که ما می کنیم سکوت کردن است، و به روی خودمان نیاوردن. اگر خیلی طرف روی اعصاب بود، خودمان را کنار می کشیم (البته جوری که یکوقت به این آقای عزیز مزاحم برنخورد!) و کمی آن طرف تر زیر گوش زنان، آرام و بی صدا (جوری که متانتمان حفظ شود) غرغر می کنیم. دومین واکنش هم سرخ و سفید شدن و عرق کردن و تپش قلب گرفتن و البته همچنان ساکت ماندن است. سومین واکنش فراگیر هم احساس گناه کردن و توبه کردن و فکر کردن به مسیرهای جدید و حالتهای دیگری که ممکن بود برایمان رخ دهند و البته همچنان خفه ماندن و چیزی نگفتن است. چهارمین حالت هم احتمالا فکر کردن به سر و وضعمان است و اینکه مگر چه چیزی تحریک کننده ای داشته ایم که بین اینهمه زن ما گیر افتاده ایم و البته همچنان ساکت ماندن و چیزی به طرف نگفتن است. در حالت های پنجم و ششم و ... هم فقط چیزی که در ذهن ما می گذرد تغییر کرده وگرنه نمود ظاهریمان همچنان سکوت کردن و آبروی آن آقای مزاحم عزیز و گرامی را حفظ کردن است. تا سرانجام شاید در حالت پانزدهم یا شانزدهم چپ چپ نگاهش کنیم. در حالت هفدهم شاید چیزی هم به او بگوییم. و ممکن است در حالت هجدهم یا بیستم هم -شاید- سعی کنیم دیگران را هم متوجه سزای کسی که به حریم دیگران تجاوز می کند بکنیم.

وقتی که این اتفاق برای بغل دستیمان می افتد: حالت اول و دوم و سوم الی هفدهم یا هجدهم این است که طرف را تشویق به سکوت کردن می کنیم و یا به شکلی به او متذکر می شویم که نباید مثلا آنجا می ایستادی (!) یا اصلا چرا از پل عابر پیاده رد می شوی (!) که کسی به تو تنه بزند، یا چرا روسری سرت کرده ای (!!) خب چادر سرت می کردی (!) یا چرا آرایش کرده ای (!) و در کل به طور سربسته ای به او حالی می کنیم "حقته"! شاید هم به خودمان افتخار کنیم که چقدر محترمیم که آن آقای عزیز مزاحم برای ما مزاحمت ایجاد نکرده! و خیلی راحت همین پریروزها که خودمان جای این زن قرار گرفته بودیم را فراموش می کنیم. به چشم خودم دیده ام زنی را که در چنین وضعیتی از مرد مزاحم "عذرخواهی کرد" و زن مورد تعرض قرار گرفته را وادار به سکوت کردن می کرد!

وقتی هم که دیگری چنین اتفاقی را برایمان تعریف کند وضع مشابهی رخ می دهد: شروع می کنیم به نصیحت کردن که لابد زیاد آرایش کرده بودی، شاید مانتوی تنگی پوشیده بودی، احتمالا رنگ روشن پوشیده ای و مرد را تحریک کرده ای! حتما به شکلی جلب توجه کرده ای! و خلاصه این که چیزی هم بدهکار می شوی که مورد آزار قرار گرفته ای!

حکایت ملانصرالدین را شنیده اید که خرش را دزدیدند... یکی گفت تقصیر خودت بوده، لابد محکم نبسته بودی؛ دیگری گفت تقصیر این دکان دار بوده که حواسش به خر تو نبوده... دست آخر ملا گفت: انگار تنها کسی که هیچ تقصیری نداشته خود دزد بوده! حکایت ما زنهاست و این آزارهای خیابانی! از شنیدن رکیک ترین حرفها زیر گوشمان گرفته تا وقیح ترین حرکات و لمس کردنها و ... هیچکدامش انگار تقصیر خود آن شخص مزاحم نیست! نمی دانم چطور است که به ما که می رسد: تقصیر خودمان است که فلانیم! تقصیر این پیاده روهاست که تنگند، تقصیر شهرداریست که اینجا را اینطور ساخته، تقصیر شرکت مترو است که سرویسهایش کمند، تقصیر شرکت اتوبوسرانیست که چند اتوبوس اضافه نمی کند، تقصیر راننده است که تا خرخره پر کرده، تقصیر تاکسیهاست که فلانند، تقصیر این ترافیک است که مجبور می شویم انقدر داخل تاکسی بمانیم، و خلاصه این دایره همین طور گسترده می شود و تمامی مشاغل از رانندگان و پلیس و برنامه ریزان شهری و شهردار و استاندار و رئیس جمهور، همه را در بر می گیرد. فقط یک نفر از این دایره بیرون است: آن مردی که کنار ما ایستاده یا نشسته و دستش معلوم نیست چرا دور بدن ما اینور و آنور می رود!

این مورد یکی از مواردیست که بخش تئوری ذهن ما زنان هزار برابر قسمت عملی، به فعالیت می پردازد. انگار حاضریم بمیریم ولی به شخص تجاوزگر کوچکترین اعتراضی نکنیم. انگار کسی در ذهن ما این را فرو کرده که تو به عنوان یک شهروند این جامعه هیچ حق و حقوق یا حتی ماهیتی نداری! انگار نه انگار که تو هم حریمی داری که هیچکس حق ندارد به آن تجاوز کند؛ انگار که حریم تو بسیار بسیار بی اهمیت تر از آن مرد تجاوزگر است، که همه ی شرایط دست به دست هم می دهند تا کسی کوچکترین اهانتی به او نکند، اما تویی که ذره ذره همه شخصیت و غرورت در این تجاوزها و دست درازیها، به سادگی زیر پا له می شود، باید همچنان سکوت کنی و متانتت را حفظ کنی! و بدتر از آن اینکه فکر کنی با اعتراض کردن آبروی خودت می رود!!

نمی دانم... یعنی واقعا نمی شود یکبار هم که شده این سخنرانیهای عریض و طویل و این آسیب شناسیها و بررسی ریشه ها و علل این مسائل را "بی خیال شویم" و به جای همه ی آن کلماتی که در ذهنمان رژه می روند، برگردیم در صورت آن مرد مزاحم نگاه کنیم، و با صدایی بلند، جوری که انگار دزد گرفته ایم، به حرکتش اعتراض کنیم؟ اصلا می دانید چیست... اگر اسم این ترویج خشونت است، قبول! بنده می خواهم در اینجا خشونت را ترویج دهم! می خواهم به هر خانمی که اینجا را می خواند این پیشنهاد دوستانه را بدهم که با خودت عهد کن از این به بعد در مقابل هر تعرضی که فقط به جرم زن بودن گرفتار آن شده ای سکوت نکنی؛ اصلا به شیوه ی روانشناسها برای خودت یک جایزه بگذار، هر بار که از کنار این دست درازیها و تجاوزها به سادگی نگذشتی و آنقدر حرمت برای خودت قائل شدی که اعتراض کنی به دیگرانی که انسانیتت را لگد مال می کنند، به خودت چیزی هدیه بده! نمی دانم، یک چیز تشویق کننده ای برای خودت در نظر بگیر!

نه! مقابله به مثل نکن! جواب تجاوز را با مثلا یک فحش رکیک نده! حتما سعی کن جمله ات یک عبارت محترمانه باشد! اما جمله را جوری بگو که طرف و "دیگر اطرافیانش" متوجه این اتفاق که بغل گوششان بی صدا در حال رخ دادن است بشوند! و برای یک لحظه هم این فکر ابلهانه را به مغزت راه نده که با این کار آبروی خودت می رود یا تقصیر خودت بوده یا چرندیاتی از این قبیل!

البته این قصه ی سکوت زنان، و همیشه متهم بودنشان سر درازی دارد که چند جلد مثنوی هم برای بیانش کم است... قصدم فقط اشاره ای کوتاه بود، اما بعضی چیزها را انگار نمی شود کوتاه گفت...

 شنبه 2 خرداد1388 *  20:31   نجمه واحدی  | 

از آن روزهایی که فهمیده ام یک پای این "جامعه بشری" می لنگد و یک چیزی این میان انگار سر جایش نیست، تا امروز خیلی چیزها عوض شده. خیلی از برداشتهای من از این بی عدالتیهای میان دو جنس، نگاه من نسبت به خیلی چیزها در تاریخ و فرهنگ و مذهب و ...، اطلاعاتم از دیدگاههای این و آن، از قوانین، از مجازات؛ خیلی چیزها عوض شده، حتی بعضی از همین قوانین که به آنها معترضیم، حتی بخشهایی هرچند جزئی از فرهنگ. اما یک چیز هست که از آن روزها تا امروز همیشه بوده، هرگز ذره ای هم تغییر نکرده و محکم و پابرجا، مثل تضمینی برای برقراری و دوام عصر مردسالاری، همچنان به قوت خود باقیست.

چیزی که اگر سرش را بگیری و پیش بروی به همان داستان همیشگی و تکراری "زنان علیه زنان" می رسی. چه آن روزها، که من دختربچه ی کم سن و سالی بودم و از تبعیضها (به زبان خودم) می نالیدم، چه امروز که حرفی نمی زنم مگر اینکه ساعتها و روزها درباره اش فکر کرده باشم یا خوانده باشم، به هر حال پاسخ اطرافیان مونثم هیچ تغییری نکرده. مسلما اطرافیانم هم در این سالها تغییر کرده اند، اما... - این "اما" کلی غم با خودش دارد. این "اما"، مثل همه ی اماها نیست؛ حرف از زنان و دخترانی میزند، که چه از این نسل باشند، چه از آن نسل، چه جوان باشند، چه پیر، چه در دانشگاه مشغول تحصیل باشند چه در خانه مشغول خانه داری، چه از خانواده ای "فرهیخته" باشند، چه از خانواده ای معمولی، چه سنتی باشند، چه به خیال خود مدرن، چه مذهبی باشند، چه نباشند، غم زنان را ساده می بینند، ساده می شنوند... راحت بگویم ساده می گیرند.

صحبت از "ما"ی خواص، و "آنها"ی عوام نیست. آنها نه همه عوامند، نه نادان، نه سطحی. نه همه آدمهای بی دغدغه ای اند، نه سرخوش و بی خیال. "ما"یی که از بی عدالتی ها می گوییم هم لزوما از خواص و قشر فرهیخته نیستیم، و شاید در ریشه یابی و تحلیلها و تفسیرهامان گاهی کجراهه می رویم. ما هر دو از یک جنسیم، با یک داغ بر پیشانی؛ با این تفاوت که عده ایمان آن داغ را بر پیشانی دیده ایم و عده ای نه. و همین دیدن و ندیدن کوچک، شکاف بینمان را به پرتگاهی بزرگ و عمیق بدل می کند که گاهی انگار هیچ جوری نمی شود از آن گذشت و به آن "دیگری ها" رسید.

کنار هم که می نشینیم و از بی عدالتی ها می گوییم، برای آن عده ی دیگر همه چیز خیلی ساده است: نگاهشون که میکنی انگار دارن به یه غیبت فامیلی گوش میدن . همونطور که سیبشون رو پوست می کنن, گوشه لبشون رو گاز میگیرن و بعد هم نچ نچی و... سیبشون رو گاز می زنن. انگار تو زوایای ذهنشون به سرعت جایی براش پیدا می کنن و سریع بهش انس میگیرن. به همین راحتی !– طوری که مطمئنم اگه یک ساعت بعد همین حرف رو از کس دیگری بشنون ازش می پرسن : بقیه بیمارستان ها همچین قانونی ندارن ؟-.

با بغض، با ناراحتی، باغم، با انزجار، گوشه ای از این نابرابری ها را برایشان تصویر می کنی، با نگاهی که هیچ چیزی درونش نیست، نگاهت می کنند، شاید کمی از ناراحتیت متعجب هم می شوند، و همین طور که دارند به این فکر می کنند که حتما از چیز دیگری ناراحتی، با تو همدردی می کنند و آخرش هم می گویند حالا اشکال نداره! خیلی خودتو ناراحت نکن!

از سخنرانی فلانی گله می کنی، به سادگی می گویند "خوب تو گوش نکن!"، از فلان سریال بی معنا و اهانتش به زنان می گویی خیلی ساده می شنوی "خب ناراحتی نبین!"

به نظرات گاه و بیگاه بعضی خوانندگان همین وبلاگ که نگاه می کنم پیش از هر احساسی فقط "غم" روی دلم می نشیند. هرچند که شاید مردان هم گاهی چنین موضع -در واقع بی موضعی- پیش بگیرند، اما اگر از مشکلات زنان بخوانند حداقل این "احتمال" را می دهند که "شاید" چنین مسئله ای برای زنان مشکل محسوب شود، اما زنان به ندرت جایی برای چنین احتمالی باقی می گذارند. مسائل زنان برای آنها خیلی ساده است، خیلی ساده. وقتی از مسائل زنان می شنوند هیچ تصوری از عظمت و عمق چیزی که تاریخ، فرهنگ، فلسفه، حتی عرفان و مذهب و در پایین ترین و جزئی ترین سطح خود، جامعه را تحت تاثیر قرار داده ندارند. انگار نابرابری بین دو جنس، معضلی مثل تورم، یا اعتیاد است، یک مسئله ی اقتصادی یا اجتماعی که فلانی و فلانی درباره اش نظریاتی داده اند، به فلان دلایل به وجود آمده و با فلان راهکارها هم از بین می رود، به همین سادگی.

اگر از بحثی که مطرح می شود در زندگی شخصیشان ناراحتی یا خسارتی متحمل شده باشند، با تو همصدا می شوند که بله، واقعا همین طور است و به امید برابری. ولی خدا نکند که چیزی که از آن نوشته ای جزو مشکلات شخصیشان نباشد، به سادگی برایت می نویسند: "شما چهره ی یک زن را نمی شناسید اینها فکرهایی است که در چاچوب اتاق شما شاید واقعی جلوه کند اما زن مفهوم دیگری است از زندگی"، "هر کسی یه سلیقه ای داره... خوبه ادم نگاه انتقادی داشته باشه اما نه به هر چیزی"، "فکر نمی کنم کسی زنان را مجبور به این کار کند" و انتقادهایی از این دست...

انگار "زنان" برای آنها دایره ی کوچکیست که فقط خودشان و خواهرشان و دوستانشان و چند فامیل مونث در آن جا می گیرند، و چون این چند نفر از شوهرانشان کتک نخورده اند، خشونت علیه زنان به آنان ربطی ندارد، یا چون ازدواج کرده اند پس هیچ چیز ازدواج زیر سوال نیست، و چون کسی آنها را ختنه نکرده، نمی شود گفت که چنین اتفاقی نشانه ای از یک "دنیای مردسالار" است، و چون آرزوی ریاست جمهوری در دل هیچکدامشان نیست، پس "هر کسی را بهر کاری ساختند"، و چون چادرشان را دوست دارند نه تنها در حجاب کشورشان اجبار یا در مفهوم حجاب نقصی نمی بینند که حجاب خیلی هم چیز خوبیست، و چون در مهمانیها با خانمها بیشتر به آنها خوش می گذرد، پس مسلم است که زنانه و مردانه کردن مهمانی هیچ ربطی به جامعه مردسالار یا چرندیاتی مثل این ندارد...

و از همینجاست که فمینیست بودن در دایره ی لغات خیلی از همین زنان، زنان "افراطی"ای معنا می شود که از هر چیز کوچک و بی اهمیت (که پیداست چرا کوچک و بی اهمیتند: چون مشکل "آنها" نیست) کوه می سازند و فکر می کنند چون مثلا دختران را در فلان شهر ختنه می کنند یا چون یک عده ی کمی (؟!) با پوششان مشکل دارند، یا چون عده ای از زنان مجبور به انجام کارهای خانگیند، دنیا به آخر رسیده...

اگر می شد من این را به در و دیوار این وبلاگ می نوشتم و از همه می خواستم به جای خواندن هر چیزی در این وبلاگ این چند خط را بخوانند و چند ثانیه به آن فکر کنند. آنچیزی که شما یک سری مشکلات جزئی کوچک می بینید که عده ای گرفتار آنند و عده ای نه، یا حتی آن را مشکلی نمی دانید چون سالهاست که با آن عجین شده اید و بخشی از زندگی روزمره تان شده، یا حتی چیز عجیب و غریبی می دانید که تا به حال به گوشتان هم نخورده بوده، و فقط انگار دست آویزی شده برای ما که آتش مظلومیت زن را تندتر کنیم یا بیشتر جلب توجه کنیم؛ برای ما هر چه نباشد یک نشانه است از عصر مردسالاری. عصری که می دانیم پایانش را به چشم خود نخواهیم دید اما برای به پایان رساندنش تلاش می کنیم. آنچیزی که شما یک دریاچه ی کوچک می بینید که "خدا را شکر نسبت به قبل خیلی بهتر شده" برای ما اقیانوس بی کرانه ایست که جزء جزء زندگی روزمره مان را در آمیخته با آن می بینیم...


صحنه ای از فیلم رینگ را به خاطر می آورم: مردی که کلی سیم برق به خودش وصل کرده و داخل وان پر از آب می رود، پاسخش به اعتراض کسی که شاهد این اتفاق است این جمله است که "فکر کردم همه چیز تمام شده، اما حالا می فهمم که این ماجرا هرگز تمام نخواهد شد...."

من هم می دانم که این ساده دیدنها، ساده شنیدنها، ساده گرفتنها، هرگز تمامی ندارند. و همیشه و همیشه غالب زنان، نابرابری را نه محل اعتراض که حتی انکار می کنند... که اگر غیر از این بود "عصر مردسالاری" اینقدر دوام نداشت... اما گاهی دردل که می شود کرد، نمی شود...؟


 پنجشنبه 13 فروردین1388 *  20:18   نجمه واحدی  | 

در دیالوگی از فیلم زیر تیغ، پدر (آتیلا پسیانی) به پسر (کورش تهامی) که قصد ازدواج دارد نصیحت پدرانه ای می کند:

"زن، قابلمه نیست که غذاتو بپزه، تشت نیست، که رختتو بشوره، قوری نیست که برات چایی دم کنه، (احتمالا جمله ی دیگری هم این وسط بوده که حجب و حیا حکم می کرده گفته نشود!) زن، رفیقته، باهاش رفیق باش."

هر وقت به یاد این دیالوگ می افتم به دو نکته مهم پی می برم؛ اول اینکه قابلمه چیزیست که غذا می پزد. و به همین ترتیب تشت هم وسیله ایست که لباس می شوید و سماور هم قادر است به تنهایی برای شما چای دم کند.

بعد هم اگر کمی واقع بین باشیم می بینیم اکثر زنان خانه دارمان هر چند قابلمه یا تشت یا سماور نیستند، اما به موجود منحصر به فردی بدل شده اند که در آن واحد می تواند هم قابلمه باشد و هم تشت و هم سماور و لابد (و طبق آن قاعده) هم تخت خواب!

 چهارشنبه 23 بهمن1387 *  12:43   نجمه واحدی  | 
می خوام از بزنگاه بنویسم اما قبلش باید حتما توصیه های اخلاقیم رو بکنم. و یک توضیحاتی بدم. مثلا این توضیح که من فقط این سریال رو می بینم؛ اون هم به این دلیل که با افطار تقریبا همزمان است و در این زمان مجاور تلوزیون نشسته ام! و بعد هم به این دلیل که احساس می کنم کارگردان نمی خواد به جای من فکر کنه (نمی دونم چرا البته! چون نفس سریالهای تلوزیونی گویا همینه! و اینکه چرا فکر می کنم این سریال اینطور نیست؟ نمی دونم راستش!) بعد هم شاید برای اینکه شخصیتهای سریالهای طنز، ساده ان، مثل خطوط یک نقاشی!

بعد از همه این حرفها یه چیزی توی این سریال هست که من اصلا نمی تونم منظور کارگردان رو از وجودش بفهمم. از اینکه این آدم رو اصلا چرا و چرا اینجوری توی سریال گذاشته؟ و حتی نمی دونم که منظورش دقیقا چجوری بوده و می خواسته این آدم رو چجوری نشون بده....

فریده! یک دختر مثلا زشت! که به رسم خیلی جوونهای امروزی به روانشناسی و طالع بینی علاقه داره، از رفتارش پیداست که واسه خودش خانومی شده. بعضی از شخصیتهای دیگه باهاش مشورت می کنن. سوگولی باباست (که گاهی واقعا نمیشه گفت بابا برای اینکه زودتر شوهرش بده انقدر تحویلش می گیره). و در کل معلوم نیست که داره نقش دختر بد صورت خوش سیرت رو بازی می کنه یا کارگردان می خواسته چیز دیگه ای بگه...

امروز دوستی می گفت که در مصاحبه ای گویا خودش در مورد نقشش گفته که فریده نماینده یک دختر سنتیه و فرزانه نماینده یک دختر مدرن. شما سنتی بودنی در این فریده می بینید؟ سنتی ها طالع بینی می خونن؟ و دخترای مدرن عاشق شاگرد نونوایی می شن؟! تنها چیزی که سنتی بودن این فریده رو نشون میده احتمالا اون سبیلهاشه! البته این رو هم بگم که به نقل از این دوستمون، گویا رضا عطاران در مورد این سریال گفته که فیلمنامه فوق العاده تغییر کرده...

حالا به هر حال، این فریده ساخته دست فیلمنامه نویسان اصلیه، یا آش شله غلمکاری که شبکه محترم سه در بازنگریشون از اون فریده فیلمنامه اصلی ساختن، کسی می دونه نقش این فریده این وسط چیه و می خواد چی بگه؟
 یکشنبه 7 مهر1387 *  1:50   نجمه واحدی  | 
مدتی پیش در یکی از شبکه های نسبتا محترم تلوزیون عزیز کشورمان مستندی کوتاه پخش شد از زندگی "فرنگیس حیدر پور". گزارشگر به روستای زادگاه این زن، به گیلان غرب می رود و در به در سراغ خانه او را می گیرد تا با او مصاحبه کند.
از او می پرسد وقتی که این اتفاق افتاد (با عراقیها رو به رو شدی و با تبر آنها را به هلاکت رساندی) چند ساله بودی؟
فرنگیس پاسخ می دهد: 18 ساله
مرد مصاحبه گر می پرسد: فرزندی هم داشتی؟
پاسخ می دهد: نه!

به این عکس دقت کنید و بگویید چرا همیشه باید مونث ها "شیرزن" باشند تا بتوانند از خود به اصطلاح رشادتی نشان دهند ؟ (گمان نمی کنم چیزی که در این تندیس هست پیکر یک دختر 18 ساله باشد) و چرا همیشه باید یک کودک به این زن "آویزان" باشد، حتی وقتی که خود او می گوید که در آن زمان فرزندی نداشته است؟ یعنی اگر یک زن مادر نباشد، دیگر "زن" نیست؟!


 چهارشنبه 15 خرداد1387 *  10:37   نجمه واحدی  |