تبليغاتX
وهم سبز رنگ
image hosting by http://www.photoblog.com/

ديده ايد گاهي در محاورات روزمره و بيانات دلنشيني كه از اين و آن مي شنويد، يك جملاتي به گوشتان مي خورد كه دلتان مي خواهد دانه به دانه ي موهايتان را بكنيد (!) و يا اقدام به خودزني (!) كنيد؟! انقدر كه اين جملات منطقي و معقول و خلاصه دل انگيز است...

يكي از اين عبارات دل انگيز، كه بنده هميشه بعد از شنيدنش ميل شديدي دارم كه بروم روي گوينده اش را ببوسم (!)‌ انقدر كه شيرين زبان و با نمك است، جمله ايست كه از زبان برخي عزيزان شنيده مي شود وقتي كه خانمي را مي بينند كه حجاب اسلامي كاملي ندارد. مثلا وقتي مانتوي كوتاه يا تنگي پوشيده، يا شال يا روسري اش را به شكلي به سر كرده كه موهايش پيداست يا هر شكل ديگري از پوشش كه به هر حال اسلامي نيست. اين عزيزان بزرگوار در اين مواقع جمله ي با نمكي دارند:

"انگار مجبوره!" (البته حين اداي اين جمله ي بسيار زيبا و عميق يك سري ادا و اطواري هم از خودشان در مي آورند كه آن هم جاي تامل دارد).

اينكه پوشش آن خانم خوب است يا بد، به بنده ربطي ندارد (به شما هم همينطور). اينجا هم كلاس اخلاق نيست كه بگوييم چه چيزي خوب است، چه چيزي خوب نيست.

اما چيزي كه من اينجا نمي فهمم و دوست دارم يكي از آن عزيزان برايم توضيحش بدهد، معناي واژه ي "انگار" است.... يعني آنها واقعا فكر مي كنند كه آن زن "مجبور" نيست؟! و به غلط تصور كرده كه "مجبور" است؟!! و بر اساس تصور غلطش جوري رفتار مي كند كه "انگار مجبوره"؟!

البته نمي دانم اين عزيزان چطور هنوز بعد از اينهمه سال به اين "تابلو"ترين واقعيت جامعه پي نبرده اند، اما محض اطلاعشان شايد بهتر است به آنها خاطر نشان كنيم كه در جمهوري اسلامي ايران حجاب براي خانمها "اجبار" است؛ و اين اجبار تا به حال كه هيچ شاخ و دمي نداشته؛ بنابر اين آن خانمي كه به هر دليل (كه براي خودتان محترم است) پوشش اش مطابق ميل شما نيست، "انگار مجبور" نيست، بلكه واقعا و حقيقتا "مجبور" است. [تازه... خبر ندارید... حتی آن خانمهایی که حجابشان مطابق میل شما هست هم حتی، برای انتخاب پوششان مجبورند با اجازه تان!]

 شنبه 16 آبان1388 *  21:9   نجمه واحدی  | 

این خود متهم بینی زنان، مخصوصا در مزاحمتها و آزارهای جنسی داستان تازه ای نیست. در دیدگاه سنت گرایان، که دید اکثر اعضای جوامع سنتیست، هر مزاحمت و آزار و دست درازی و تجاوزی که برای زنان رخ دهد مسبب خود زنان بوده اند. خود زنان بوده اند که با ناز و کرشمه، با اغوای مرد، با پوشش نامناسب، با حضور بد موقع یا در مکان نامناسب و هزار و یک چیز دیگر، مردان را "وادار کرده اند" که مزاحم آنها شوند!

در این دیدگاه مردان موجوداتی بی اختیار و بی اراده فرض می شوند، که در مواجهه با زنان لاجرم به هیچ چیز دیگر جز مسائل جنسی فکر نمی کنند و نباید که فکر کنند وگر نه خیلی مرد نیستند!! و با این حساب در صورت رخ دادن هر شکلی از مزاحمت، مردان کاملا بی تقصیر، و خود زنان مقصر اصلیند. اگر مونث هستید و در مکانهای عمومی با مزاحمتهایی مواجه شده اید، حتما در اطرافتان زنانی را دیده اید که معتقد بوده اند "لابد/ شاید/ حتما مشکل از خودته!". همین نگرش نادرست و کوته بینانه است که در سطح کلان، ون های "گشت ارشاد" را راهی خیابانها می کند تا برای برقراری امنیت اجتماعی خود زنها را از سطح شهر جمع آوری و ارشاد کند!


سوم دبیرستان بودم گویا که شاهد درس زیبایی با عنوان "حریم روابط زن و مرد" در کتاب وزین اندیشه اسلامی (که تنها چیزی که حین تدریسش ممکن نبود، اندیشه کردن بود) توسط معلمی اندیشمندتر بودم...

حریم روابط زن و مرد هم که می دانید بدون حجاب معنی ندارد. لذا معلم گرانقدر در صدد هر چه بهتر توضیح دادن اهمیت و نقش حجاب در زندگی بود. و خواست برای توضیح بهتر از مثالی که احتمالا در صفحه حوادث روزنامه ها خوانده بود استفاده کند:

یه خانم با بچه ی کوچیکش توی خونه تنها بوده که یه آقایی برای خریدن کولر دسته دومشون میره خونشون... بنده ی خدا لابد پول هم نداشته که می خواسته دست دوم بخره... خلاصه این بنده خدا که میره در میزنه، این خانم بدون اینکه چادرش رو سرش کنه، همونجور که توی خونه بوده میره در رو باز می کنه...

مرد به زن و بچه ی کوچکش (که درست خاطرم نیست ولی به گمانم پسربچه بود) تجاوز می کند. و ما باید از این اتفاق وحشتناک این نتیجه را می گرفتیم که موقع باز کردن در باید چادرمان را سرمان کنیم، وگرنه آن مرد بیچاره ی "بنده ی خدا" که تقصیری ندارد. خب ما را که بدون حجاب ببیند لابد به حکم فطرتش به ما و به کودک خردسالمان تجاوز خواهد کرد. حالا چادر ما چه ربطی به کودک خردسالمان دارد را من نمی دانم. ولی در این اتفاق فقط چادر ماست که مشکل را حل می کند، چون گویا چادرها روی سر قفل و زنجیر می شوند و کنار زدنش برای مردان خیلی کار سخت و دشواریست. ضمن اینکه شاید در آن فطرت متصور برای مردان هم خللی ایجاد کند. و خلاصه که تقصیر خودمان است اگر کسی برایمان مزاحمتی ایجاد کند، خب می خواستیم چادرمان را سرمان کنیم...

هنوز هم یادم نرفته آن خانم معلم بزرگوار چطور آن مرد را "بنده ی خدا" خطاب می کرد و با ترحم و دلسوزی از او یاد می کرد... احتمالا اگر شماره حسابی از او داشت بعید نبود برای این مرد بیچاره ی طفلک فریب خورده کمکهای نقدی هم واریز کند تا طفلک بیچاره مجبور نباشد وسایل دست دوم بخرد... بنده ی خدا...

 جمعه 3 مهر1388 *  20:21   نجمه واحدی  | 

دخترک تقریبا هفده ساله است. برایم صحنه ای از فیلمی را تعریف می کند و از یکی از بازیگران زن می گوید:

- فلانی بازی می کرد، که خیلی لوسه. یعنی خوشم میاد ازش ها، ولی خیلی وله..

با اینکه نمی فهمم از کجا به زندگی شخصی بازیگر پی برده که انقدر مطمئن از "ول" بودنش گله می کند، چیزی نمی پرسم. روز دیگری از دختر دیگری می گوید و باز هم از "ول بودنش" گله می کند.

روز دیگری کنار کتابخانه ای مشغول ورق زدن کتابی از عکسهای فلان عکاس هستیم. در هر صفحه فقط یک عکس از یک شخصیت است و صفحه ی مقابلش هم نام و شغلش و تاریخ گرفتن آن عکس.

عکس دومین زن شاعر را که می بیند می گوید:

- من نمی دونم چرا همه ی این زنهای شاعر ول ان!

من که حداقل سومین دفعه ایست که این کلمه را از او می شنوم و مطمئنم این اولین باریست که حتی نام این شاعر را می شنود، با خواهرم همصدا می شوم که "یعنی چی ولن؟"

- خب چرا موهاشون پیداست...

من که هیچ حوصله ی بحث کردن ندارم و ادامه چنین گفتگویی را (ناجوانمردانه) به خواهرم واگذار می کنم، اما حداقلش این است که می فهمم "ول بودن" در ذهن یک دختر هفده ساله می تواند چه مفهومی داشته باشد، و برای طبقه بندی و امتیاز دادن به همجنسانش چه معیار جالبی را انتخاب کرده... معیاری که "ول بودن" یا نبودن یک زن بستگی به لبه روسری (شال، مقنعه یا چادر) اش دارد و نه چیز خاص دیگری...

 چهارشنبه 28 مرداد1388 *  22:32   نجمه واحدی  | 

از قطعه ۲۵۷ برمی گردیم. از کنار چندین و چند نفری که نمی توانستند بیش از این کنار قبرها جمع شوند، از کنار نیروهای نظامی ای که برای چند جوان و پیرزن و پیرمردی که در دستانشان یا دستمال کاغذی برای پاک کردن اشکهایشان است یا خرما و شکلات و حلوا و یا گل برای گذاشتن سر مزارها، آرایش نظامی گرفته اند(!)، و از کنار آن چندین و چند ونی که کنار قطعه ردیفش کرده اند و از کنار آن دو خبرنگارِ IRIB که با دوربینهای خاموش با هم مشغول صحبتند و لابد منتظرند "اغتشاشی" درگیرد تا فیلم بگیرند و از رسانه ی (بلا نسبت:) "ملی" مان پخش کنند. از کنار آن دختربچه ای که از پسر جوانی که سینی حلوا در دست داشت می پرسید: "اینا اینجا چی کار می کنن؟" و جوان هم که نمی دانست جواب کودک را چه باید داد، پاسخ داد: "اومدن آقا دزده رو بگیرن". از آنجا فاصله گرفته ایم و دنبال قطعه دیگری می گردیم.

جای دیگری از گورستان، در قطعه ای رو به روی مقبره های شخصی به گمانم، صفهای دو نفره شان را می بینیم که با باتومها و بعضا "چماقها"یشان به سمت قطعه ۲۵۷، جایی که عده ای با خرما و گلایل و مچ بندهای سبز وسط گورستان لابد علیه امنیت ملی اقدام کرده اند، در حرکتند.

از خیابان و این رژه ی منحوسشان فاصله می گیریم و قبرها را یکی یکی به سمت دیگری پشت سر می گذاریم، که یک نفر فریاد می زند "فرار کنید، اومدن". اینجا خیلی دورتر از قطعه شهداست. به جز چند نفر که سر مزار رفتگانشان نشسته اند، کسی نیست که بخواهد از چیزی "فرار" کند. دو جوان که یکی شان بیشتر نوجوان می زند در حال دویدن از وسط مردم به سمتی دیگرند، پیش از آنکه باتومهایشان را ببینیم فکر می کنیم کسی دنبالشان کرده که اینطور می دوند. آن طرف قطعه جلوی چشم حیرت زده همه دختری که مانتویی سبزرنگ پوشیده را می گیرند. لابد از مانتوی سبزش فهمیده اند که قصد داشته علیه امنیت ملی اقدام کند. اما فکر می کنید اولین جمله ای که به او می گویند چیست؟

"اینجا چه کار می کنی"؟ نه! "چرا مانتوی سبز پوشیدی"؟ نه! "بدون هیچ حرکت اضافه ای اسلحه ت رو بذار روی زمین"(!)؟ نه! ... (راستش انقدر این دستگیریها و بگیر و ببندها احمقانه و بی دلیلند، آنهم وسط قبرستان، که حتی تصور اینکه از این افراد موقع دستگیری چه می خواهند یا چه می پرسند هم واقعا سخت است. به همین دلیل هم خیلی نمی شود این پاراگراف را ادامه داد.)

"روسری ت رو درست کن"!

این اولین جمله ی پسرک بیش از اندازه جوانی بود که با لباس شخصی و باتومش دختر جوان را متوقف کرد.

منتظر نتیجه گیری که نیستید...

 جمعه 9 مرداد1388 *  18:19   نجمه واحدی  | 
هر چه فکرش را می کنم می بینم نمی شود پست قبل را همینطوری به امان خدا ول کرد. راستش را بخواهید پیش از نوشتنش مفصل ترش را نوشته بودم ولی چندان به دلم ننشست، برای همین هم به "خلاصه اش" اکتفا کرده ام. شاید بد نباشد یکبار دیگر سعی ام را بکنم:

۱، ۲ و ۳ را اگر مایلید در ادامه مطلب بخوانید و اما

۴

و اما بحث اصلی اینجاست که چرا ترجیح می دهم زیر عمل جراحی بینی بمیرم تا اینکه اسمم بشود شهید حجاب؟

اول این را بگویم که جدا از اینکه هیچ آدم عاقلی ترجیح نمی دهد که با ۱۸ ضربه چاقو توسط یک فرد روانی کشته شود، منظور من از این عدم تمایل، آن نامیست که دست آخر صرفا به خاطر زن بودنم در کشوری که پوشش همه ی زنان با من همشکل نیست، هم آیینهایم، روی من گذاشته اند: شهید حجاب!

چون اگر از اولش شروع کنیم، شاید با تردید مواجه شویم و به آخر نرسیم پس شاید بهتر است از آخر شروع کنیم: این حجاب اصلا از کجا آمده؟

این قصه کرامت و ارزشمندی و "مروارید و صدف" و ... را که سعی کنیم فراموش کنیم (که البته آنقدر تکرار شده که سعی زیادی را می طلبد و شاید حتی در نهایت سعی بی حاصلی باشد)، جز این است که حجاب برای آن است که کاربرد جنسی زن را به حاشیه ببرد و زیبایی ها و جذابیتهای زن را برای همه (نامحرمان) آشکار نکند؟

از کاربردهای عدیده ی حجاب هم هر جا بگردید به "پیشگیری از فساد و فحشا در جامعه" می رسید، و خلاصه یکجایی به کلمات زیبایی مثل فحشا، روابط نامشروع، هرزگی، یا پاکدامنی و به دام بی بند و باری جنسی نیفتادن، برمی خورید. آیا لازم است کاربرد حجاب را بیشتر از این باز کنم ...؟

این "به حاشیه بردن کاربرد جنسی زن" را اگر بخواهیم کاملتر بگوییم می شود : از متن به حاشیه بردن کاربرد جنسی زن. چون اصولا به جز "متن" جای دیگری وجود ندارد که بشود چیزی را از آنجا به حاشیه برد. از خود حاشیه هم که چیزی را به حاشیه نمی برند. و سوال هزارباره ی من در این وبلاگ راجع به حجاب این است که چه کسی گفته "کاربرد جنسی زن در متن است"؟ که حالا کسی بخواهد آن را به طرق مختلف از جمله حجاب به حاشیه ببرد؟

اگر ما سعی در به حاشیه راندن چیزی داشته باشیم جز این است که به شکل ناخودآگاهی "در متن" بودن آن را پذیرفته ایم؟

آیا زنی که با آرایش فراوان (جنسی)، یا انواع و اقسام جراحی های زیبایی و ...، "در متن" بودن کاربرد جنسی خود را پذیرفته، در قدم اول فرق زیادی با ما دارد؟

۵

نظام مردسالاری، با پیشینه ی چندین هزارساله ی خود، با یادگارهای عدیده ای که تا به امروز هم همه جا از خود بر جا گذاشته، البته دست روی دست نمی گذارد تا چنین سوال های لابد بی معنا و مضحک یا شاید هم چنین سفسطه گری هایی (لغت مورد علاقه ی بنیادگرایانی که کلا هر سوالی را مترادف با "شبهه" می دانند!) بی پاسخ بماند، و کسی خدای نکرده متوجه چیزی شود که نباید.

قصه هایی از جنس همان قصه های کرامت و ارزشمندی و مقام زن، هستند که همیشه در این مواقع یک چیزی برای من و شما در آستین دارند. مثلا غریزه، مثلا میل طبیعی مرد به زن که همیشه هم اتفاقا خیلی بیشتر از میل زن به مرد است، یا بقای بشر که عجبا کاملا مرتبط با میل مرد به زن است (و نه برعکس) و ارتباط کاملا مستقیمی هم با حجاب دارد... و قصه های دیگری که هر روز ورژن جدیدش هم به بازار می آید.

خلاصه که شما باید همیشه هوشیار باشید و گول این شبهه افکنی های بنده و امثال من را نخورید!

۶

امیدوارم متوجه این امر باشید که من حجاب را به عنوان پدیده ای خارج از حوزه ی دین مورد نقد قرار داده ام. بله! می دانم که در مثال مذکور این حجاب، حجاب اسلامی بوده است، ولی این دلیل خوبی نیست که چیزی که اتفاقا در مذهب ما هم وجود دارد را فقط به این دلیل که حکمی شرعی شده مورد نقد قرار ندهیم. و البته به کسانی که به این فریضه دینی - که متولیان دینمان به دلایلی (که خیلی دوست دارم خودمان را اگر فکر کنیم که این دلایل مثلا ارزشمندی و کرامت زنان بوده) تا به امروز از "بدیهیات" و اولیه ترین فرایض دینمان تشخیص اش داده اند - پایبندند، قطعا و مسلما هیچ خرده ای نیست. ولی اگر خودشان دوست دارند که بی دلیل و منطق هر صدایی که از هر جا بلند می شود را علیه خود بدانند و شنونده ی هیچ نقدی نباشند، کاری از دست کسی برنمی آید...


لطفا به ادامه مطلب بروید
 شنبه 3 مرداد1388 *  13:40   نجمه واحدی  | 

خیلی خلاصه اش می شود اینکه:

من یکی که ترجیح می دهم زیر عمل جراحی بینی بمیرم، آن هم عمل زیبایی (مرگی احمقانه که موجبات خنده دیگران را فراهم خواهد کرد!) تا اینکه جوری بمیرم که اسمم بشود شهیده ی حجاب، عکسم را این ور و آن ور دنیا سر نیزه کنند، و با آن چیزی را طلب کنند که خودشان هم نمی دانند چیست... البته این دو شکل مردن، هیچ فرقی با هم ندارد، اما خواستم محض اطلاع گفته باشم که اولی را ترجیح می دهم...

این زن بودن، عجیب بدبختی ایست...


پ. ن ۱: البته شکی در این نیست که در میان خوانندگان این وبلاگ هستند کسانی که اصولا دل خوشی از نگارنده ندارند، و در پی فرصتی می گردند تا این "دق دلی" را خالی کنند. البته به این عزیزان خرده ای نمی توان گرفت، و اگر این کار موجبات آرامششان را فراهم می کند، حرفی نیست، می توانند با خیال آسوده هر از گاهی که پست ناواضحی در اینجا می خوانند یا متوجه منظور نویسنده نمی شوند، یا نوشته به مذاقشان خوش نمی آید یا به هر بهانه و دلیل دیگر به بخش نظرات مراجعه کرده، و خودشان را تخلیه روحی روانی کنند.

پ. ن ۲: ضمن تایید اینکه این پست، پست بسیار مناسبی برای بهانه قرار دادن و خالی کردن عقده های فرو خورده است، خاطر نشان می کنم که این پست برخلاف غالب پستهای این وبلاگ به طور مفصل و مشروحی منظور نویسنده را از این "ارجحیت" عنوان نکرده. تا آنجا که بنده می دانم هر نویسنده ای گاهی حق دارد از اسلوب همیشگی نوشتاریش پیروی نکند، و تنوعی به سبک نوشتنش بدهد. به همین دلیل هم فعلا ترجیح می دهم این پست را همین طور که هست باقی بگذارم و در صدد شرح و توضیحش نباشم.

پ. ن ۳: البته قصد مداخله در عکس العمل منتقدینم را ندارم، شما کاملا آزادید که با در نظر گرفتن اینکه خانواده از اینجا رد می شود، هر گونه جمله ی قصار و سخن نغزی که داشتید نثار نگارنده کنید. باز هم از اقدام مداخله جویانه ام عذرخواهی می کنم.

 یکشنبه 21 تیر1388 *  15:16   نجمه واحدی  | 

چند روز گذشته است ولی بهت ما تمام نشده. نمی فهمیم چطور به خودشان اجازه دادند که دروغی به این عظمت را به خوردمان بدهند، و به شعورمان این طور آشکارا توهین کنند. و پاسخشان به بهتمان و نگرانیمان از به باد رفتن "جمهوریت" و "اسلامی بودن" نظام حاکم به کشورمان، چکمه پوشها باشند و لباس شخصیها، و توهین و مشت و لگد و باتوم و حتی گلوله. صداقت و پاک بودن حسابشان را هم هر آدم از همه جا بی خبری می تواند از این باکشان از محاسبه و به گلوله بستن مخالفان و مسدود کردن همه ی راههای ارتباطی و بازداشت و فیلتر و پارازیت و آن صدا و سیما که رسانه ی شخصی حضرات شده، بفهمد.

از آن راهپیمایی میلیونی که به خانه بر می گردیم، ساده لوحانه در شبکه های تلویزیون دنبال گوشه ای از آن عظمت می گردیم. بی فایده است، انگار دشمن دانستن خودمان را دست کم گرفته ایم! شبکه های "بیگانه" هم - که این روزها از هر شبکه ی لابد خودی ای بهتر دردمان را می فهمند-، با هزینه های هنگفت و مضرات شدیدی با پارازیتهایی که دولت صادق و مهرورزمان رویشان انداخته، مسدود شده اند. اینترنت هم که به شکل دیگری صداقت و مهرورزیشان را به ما اثبات می کند. سیستم پیامک هم که چند روزی هست این صداقت را به ما اثبات کرده.

روز بعد هم به جز مجموعه های کمدی که نمی دانیم به چه مناسبت از تلویزیون پخش می شود، هیچ شبکه ای عظمت سکوت اعتراضمان را نمایش نمی دهد. فقط در اخبار سراسری در کمال وقاحت از "آشوبهای دیشب تهران" می گویند. ساده دلیم که گمان می کنیم رسانه های ما رسانه ملی اند، سیمای مثلا جمهوری مثلا اسلامی، پیرزن و پیر مردهایی را نشان نمی دهد که با عصا چند کیلومتر راه را در اعتراض به نتایج انتخابات طی کردند. آن خانم جوانی را نشان نمی دهد که برای کفش ناراحتش همه ی مسیر را پا برهنه بر روی آسفالتهای داغ خیابان انقلاب آمد. آن زن و شوهر را نشان نمی دهد که با وجود آنکه می دانستند شاید خطری در کمین باشد، با نوزادشان در این راهپیمایی شرکت کرده بودند. آن مرد معلولی را نشان نمی دهد که نقص جسمانیش هم مانع از حضورش در این اعتراض نشده بود. گوینده اخبار به جای همه ی اینها، از اغتشاش گری دیشب میدان آزادی می گوید که در آن "در درگیریهایی چند تن از هم وطنانمان کشده شدند". و بعد هم مسیرهای راهپیمایی ای را اعلام می کند که مردم آگاه و همیشه در صحنه مان ساعت 4 بعد از ظهر در اعتراض به اغتشاش گریها انجام خواهند داد، آن هم درست در مکانی که بنا بود ما سکوت اعتراض آمیزمان را یکبار دیگر در آنجا به گوش همه برسانیم.

بعد از ظهر همان روز است. مثل مجنونها در اتاق راه می روم، به این همه وقاحت فکر می کنم و هر ازگاهی بغض چند روزه ام چشمهایم را خیس می کند. به مردمی فکر می کنم که دروغهای عظیم این رسانه را باور کرده اند. مردمی که شاید بی خبر از همه جا، نگرانی ما را از کشوری که دارد "کنام پلنگان و شیران" می شود نمی فهمند. برای ملتی اشک می ریزم که چه بسا نمی دانند دلیل اشک ریختنم را. راهپیمایی بعد از ظهر لغو شده و ما نمی دانیم با این همه غم، با این همه بغض، با اینهمه خشم و انزجار چه کنیم. نمی توانیم در خانه بنشینیم... نمی توانیم...

بیرون می زنیم، اما نه به سمت جایی که در یک بازی کودکانه و انگار از سر لجبازی قرقش کرده اند، مردمی که خود را از ما نمی دانند، کسانی که انگار نمی فهمند اعتراض ما به خاطر سرنوشت کشوریست که برای همه ی ماست.

با خواهرم "اشرفی اصفهانی" را قدم زنان و محزون بالا می رویم. در این شهر جایی نیست که کمی آراممان کند؟ هر از گاهی جای سوختگی ای را کنار زباله ها یا در محل سطل های بزرگ زباله می بینیم، با پوزخند تلخی به همدیگر نشانش می دهیم: "اغتشاش گران بوده اندها!"

نزدیک درمانگاه پیامبر که می رسیم، خواهرم می گوید: "بریم امامزاده..." . امامزاده عین علی، زین علی امام زاده ی کودکی های من است؛ کودکی هایی که این روزها بر خلاف همیشه عجیب هوایش را کرده ام. کودکی هایی که در آن از کنار دیوارهای کوتاه و کاهگلی رد می شدیم و به این امامزاده می رفتیم و از پشت نرده هایش آن دره پر دار و درخت را می دیدیم و شیب این دره همیشه ترس لذت بخشی داشت. امامزاده ای که روی سکوهایش می نشستیم و کیم دو قلو می خوردیم. آن روزها فکرش را هم نمی کردیم که روزی به اینجا برسیم. آن روزها، تنها روزهایی بود که حق داشتیم "هیچ فکری نکنیم" و بی خبر و شاد سرگرم بازیمان باشیم. آن روزها مثل این روزها نبود که بشود خود را به بی خیالی زد و هیچ فکری نکرد و یا مثل عده ای پیروزی وقاحت بر اخلاق را جشن گرفت و پای تلویزیون کمدی تماشا کرد. خنکای عصرهای امامزاده، زیر سایه ی آن درخت کهنسالی که می گفتند روزهای عاشورا خون گریه می کند، شاید مأمن خوبی باشد برایمان که خسته ایم از این ظلم و تحجر و استبداد.

به سمت امامزاده می رویم و در راه با زنده کردن خاطره کودکی هایمان، سعی می کنیم چند لحظه ای فراموش کنیم خونهایی که این روزها به راحتی ریخته می شود و مردم بی پناهی که به جرم اعتراضی که حقشان است با نیروهای نظامی وارداتی سرکوب می شوند و این همه وقاحتی را که دولت با رسانه هایش به خورد مردم بی خبر می دهد.

وارد امامزاده که می شویم یک کیوسک مثل کیوسکهای گل فروشی نزدیک در ورودی امامزاده است، چیزی که تا همین چند سال پیش هم نبود. با آن همه قبری که اضافه شده عجیب هم نیست که گل یا گلاب بفروشند. اما اینجا انگار چیزی نمی فروشند، یک زن داخل کیوسک کنار درش نشسته، و دو زن دیگر هم بیرون روی صندلی هایی و با هم مشغول صحبتند. از کنارش که رد می شویم یک سبد بزرگ می بینیم پر از چادر های رنگی. زن که ما را می بیند می گوید "دخترم، چادر وردارین". زن عامی ایست که نمی شود با او وارد گفتگو شد؛ هرچند که تحجر که جوابی ندارد، جوابش خاموشیست مثل جواب ابلهان. من و خواهرم نگاهی به هم می کنیم، بغضهایمان را برمی داریم و بر می گردیم. غم هایمان انگار کافی نبودند، همین یکی را کم داشتیم. ما را به جرم زن بودن دیگر به امامزاده ی کودکی هایمان هم راه نمی دهند. دلم می خواهد همان کنار در بنشینم و های و های گریه کنم، برای جامعه ی عوام زده ای که در آن دنبال حقوق انسانی افراد می گردیم، در حالی که حق انتخاب پوششمان را هم نداریم. برای جامعه ای که 4 سال است هر روز به جای پیشرفت عقب گرد کرده است. و ما به خاطر پارچه سیاهی که روی سرمان نیست بیرون از دایره انسانها افتاده ایم. ما را به مکان های مقدس راه نمی دهند. ما ناپاکیم.

زن بودن ما همه جا با ما هست.

 دوشنبه 1 تیر1388 *  13:44   نجمه واحدی  | 
مزاحمتهای خیابانی چیزی نیست که موجود مونثی -حداقل در ایران- پیدا بشود که تجربه اش نکرده. از وقتی که فرق بین دست راست و چپت را می فهمی، و متوجه می شوی که چرا به تو دختر می گویند ولی به برادرت نه، در هر موقعیتی که باشی و به هر شکل و قیافه و با هر پوشش و سر و وضعی، بالاخره در گذرگاهی کسی زیر گوشت حرف نامربوطی زمزمه کرده، یا در معبر شلوغی مذکری پیدا شده که به تو تنه ای بزند، یا در محل پر ازدحامی دست درازی ای کرده باشد. کم و زیاد و شدت و حدتش فرق داشته، ولی نمی شود که نباشد. حتما باید مردان عزیزی پیدا بشوند تا یادآوری کنند زن بودنت را، به هر شکل ممکن.

ولی ما زنان در مقابل این تجربه ی همیشگی چه می کنیم؟ یا اگر این اتفاق برای خانم بغل دستیمان افتاد چه می کنیم؟ یا اگر دختری برایمان تعریف کرد که چنین اتفاقی برایش افتاده چه می کنیم؟

پاسخها خیلی سخت نیست. وقتی که این اتفاق برای خودمان بیفتد: اولین و شایع ترین کاری که ما می کنیم سکوت کردن است، و به روی خودمان نیاوردن. اگر خیلی طرف روی اعصاب بود، خودمان را کنار می کشیم (البته جوری که یکوقت به این آقای عزیز مزاحم برنخورد!) و کمی آن طرف تر زیر گوش زنان، آرام و بی صدا (جوری که متانتمان حفظ شود) غرغر می کنیم. دومین واکنش هم سرخ و سفید شدن و عرق کردن و تپش قلب گرفتن و البته همچنان ساکت ماندن است. سومین واکنش فراگیر هم احساس گناه کردن و توبه کردن و فکر کردن به مسیرهای جدید و حالتهای دیگری که ممکن بود برایمان رخ دهند و البته همچنان خفه ماندن و چیزی نگفتن است. چهارمین حالت هم احتمالا فکر کردن به سر و وضعمان است و اینکه مگر چه چیزی تحریک کننده ای داشته ایم که بین اینهمه زن ما گیر افتاده ایم و البته همچنان ساکت ماندن و چیزی به طرف نگفتن است. در حالت های پنجم و ششم و ... هم فقط چیزی که در ذهن ما می گذرد تغییر کرده وگرنه نمود ظاهریمان همچنان سکوت کردن و آبروی آن آقای مزاحم عزیز و گرامی را حفظ کردن است. تا سرانجام شاید در حالت پانزدهم یا شانزدهم چپ چپ نگاهش کنیم. در حالت هفدهم شاید چیزی هم به او بگوییم. و ممکن است در حالت هجدهم یا بیستم هم -شاید- سعی کنیم دیگران را هم متوجه سزای کسی که به حریم دیگران تجاوز می کند بکنیم.

وقتی که این اتفاق برای بغل دستیمان می افتد: حالت اول و دوم و سوم الی هفدهم یا هجدهم این است که طرف را تشویق به سکوت کردن می کنیم و یا به شکلی به او متذکر می شویم که نباید مثلا آنجا می ایستادی (!) یا اصلا چرا از پل عابر پیاده رد می شوی (!) که کسی به تو تنه بزند، یا چرا روسری سرت کرده ای (!!) خب چادر سرت می کردی (!) یا چرا آرایش کرده ای (!) و در کل به طور سربسته ای به او حالی می کنیم "حقته"! شاید هم به خودمان افتخار کنیم که چقدر محترمیم که آن آقای عزیز مزاحم برای ما مزاحمت ایجاد نکرده! و خیلی راحت همین پریروزها که خودمان جای این زن قرار گرفته بودیم را فراموش می کنیم. به چشم خودم دیده ام زنی را که در چنین وضعیتی از مرد مزاحم "عذرخواهی کرد" و زن مورد تعرض قرار گرفته را وادار به سکوت کردن می کرد!

وقتی هم که دیگری چنین اتفاقی را برایمان تعریف کند وضع مشابهی رخ می دهد: شروع می کنیم به نصیحت کردن که لابد زیاد آرایش کرده بودی، شاید مانتوی تنگی پوشیده بودی، احتمالا رنگ روشن پوشیده ای و مرد را تحریک کرده ای! حتما به شکلی جلب توجه کرده ای! و خلاصه این که چیزی هم بدهکار می شوی که مورد آزار قرار گرفته ای!

حکایت ملانصرالدین را شنیده اید که خرش را دزدیدند... یکی گفت تقصیر خودت بوده، لابد محکم نبسته بودی؛ دیگری گفت تقصیر این دکان دار بوده که حواسش به خر تو نبوده... دست آخر ملا گفت: انگار تنها کسی که هیچ تقصیری نداشته خود دزد بوده! حکایت ما زنهاست و این آزارهای خیابانی! از شنیدن رکیک ترین حرفها زیر گوشمان گرفته تا وقیح ترین حرکات و لمس کردنها و ... هیچکدامش انگار تقصیر خود آن شخص مزاحم نیست! نمی دانم چطور است که به ما که می رسد: تقصیر خودمان است که فلانیم! تقصیر این پیاده روهاست که تنگند، تقصیر شهرداریست که اینجا را اینطور ساخته، تقصیر شرکت مترو است که سرویسهایش کمند، تقصیر شرکت اتوبوسرانیست که چند اتوبوس اضافه نمی کند، تقصیر راننده است که تا خرخره پر کرده، تقصیر تاکسیهاست که فلانند، تقصیر این ترافیک است که مجبور می شویم انقدر داخل تاکسی بمانیم، و خلاصه این دایره همین طور گسترده می شود و تمامی مشاغل از رانندگان و پلیس و برنامه ریزان شهری و شهردار و استاندار و رئیس جمهور، همه را در بر می گیرد. فقط یک نفر از این دایره بیرون است: آن مردی که کنار ما ایستاده یا نشسته و دستش معلوم نیست چرا دور بدن ما اینور و آنور می رود!

این مورد یکی از مواردیست که بخش تئوری ذهن ما زنان هزار برابر قسمت عملی، به فعالیت می پردازد. انگار حاضریم بمیریم ولی به شخص تجاوزگر کوچکترین اعتراضی نکنیم. انگار کسی در ذهن ما این را فرو کرده که تو به عنوان یک شهروند این جامعه هیچ حق و حقوق یا حتی ماهیتی نداری! انگار نه انگار که تو هم حریمی داری که هیچکس حق ندارد به آن تجاوز کند؛ انگار که حریم تو بسیار بسیار بی اهمیت تر از آن مرد تجاوزگر است، که همه ی شرایط دست به دست هم می دهند تا کسی کوچکترین اهانتی به او نکند، اما تویی که ذره ذره همه شخصیت و غرورت در این تجاوزها و دست درازیها، به سادگی زیر پا له می شود، باید همچنان سکوت کنی و متانتت را حفظ کنی! و بدتر از آن اینکه فکر کنی با اعتراض کردن آبروی خودت می رود!!

نمی دانم... یعنی واقعا نمی شود یکبار هم که شده این سخنرانیهای عریض و طویل و این آسیب شناسیها و بررسی ریشه ها و علل این مسائل را "بی خیال شویم" و به جای همه ی آن کلماتی که در ذهنمان رژه می روند، برگردیم در صورت آن مرد مزاحم نگاه کنیم، و با صدایی بلند، جوری که انگار دزد گرفته ایم، به حرکتش اعتراض کنیم؟ اصلا می دانید چیست... اگر اسم این ترویج خشونت است، قبول! بنده می خواهم در اینجا خشونت را ترویج دهم! می خواهم به هر خانمی که اینجا را می خواند این پیشنهاد دوستانه را بدهم که با خودت عهد کن از این به بعد در مقابل هر تعرضی که فقط به جرم زن بودن گرفتار آن شده ای سکوت نکنی؛ اصلا به شیوه ی روانشناسها برای خودت یک جایزه بگذار، هر بار که از کنار این دست درازیها و تجاوزها به سادگی نگذشتی و آنقدر حرمت برای خودت قائل شدی که اعتراض کنی به دیگرانی که انسانیتت را لگد مال می کنند، به خودت چیزی هدیه بده! نمی دانم، یک چیز تشویق کننده ای برای خودت در نظر بگیر!

نه! مقابله به مثل نکن! جواب تجاوز را با مثلا یک فحش رکیک نده! حتما سعی کن جمله ات یک عبارت محترمانه باشد! اما جمله را جوری بگو که طرف و "دیگر اطرافیانش" متوجه این اتفاق که بغل گوششان بی صدا در حال رخ دادن است بشوند! و برای یک لحظه هم این فکر ابلهانه را به مغزت راه نده که با این کار آبروی خودت می رود یا تقصیر خودت بوده یا چرندیاتی از این قبیل!

البته این قصه ی سکوت زنان، و همیشه متهم بودنشان سر درازی دارد که چند جلد مثنوی هم برای بیانش کم است... قصدم فقط اشاره ای کوتاه بود، اما بعضی چیزها را انگار نمی شود کوتاه گفت...

 شنبه 2 خرداد1388 *  20:31   نجمه واحدی  | 

چند روز پیش -جای شما خالی- توفیقی نصیب بنده و جمعی از اندیشمندان دانشکده مان شد تا در گفتگوی آزادی راجع به حجاب شرکت کنیم. اینکه بنده چطور سر از آنجا درآوردم خود حکایتیست شیرین البته؛ به انضمام حکایتهای شیرین دیگری از دیگر حواشی این جمع فرهیختگان. البته تعجبی هم ندارد که در فضای دانشکده ی ما که همه راهها به جای رم به اسلام ختم می شود (آن هم نسخه ی ویژه ای از اسلام که هنوز در کل بازار عرضه نشده و قطعا شما از آن بی خبرید)، از سه ساعت جلسه حدود دو ساعت و سی و پنج دقیقه اش به گفتن اصول دین گذشت و گفتن از شرایط اجتماعی زمان پیامبر و انواع و اقسام احادیث و برطرف کردن شبهات دینی و مشت محکم زدن بر دهان ابرقدرتها و در نهایت هم تقریبا به فحش کشیدن تمامی علوم از جمله جامعه شناسی و مردم شناسی (بله درست خواندید، در دانشکده علوم اجتماعی چنین اتفاقی افتاده است!) و هر علومی که از غرب و نه از اسلام وارد کشور شده. دقیقا نمی شود گفت که ما مجموعا درباره خود حجاب و تجربیات به اصطلاح زیسته مان از حجاب، چند دقیقه صحبت کردیم. باز هم خدا را شکر که به دقیقه رسید و مثلا به چند ثانیه ختم نشد!

از حواشی شیرین و عزیزان دوست داشتنی ای که جلسه مباحثه را با جلسه وعظ و خطابه اشتباه گرفته بودند و در کمال اعتماد به نفس حرفهای دیگران را که مجموعا 3 دقیقه شده بود گوش می دادند و نکات و "مغلطه"هایش را یادداشت می کردند و طی مثلا 20 دقیقه با طمانینه تمام این نکات را موشکافی کرده و شبهات دینی را برطرف می کردند (!) و حین این امر خطیر از حلقه چاههای فلان روستا و طرح پرسش نامه های کارت سوخت (یک نفر به من بگوید اینها چه ربطی به چه چیزی دارد آیا!) می گفتند که بگذریم (!) [ولی خودمانیم انقدر اعتماد به نفس داشتند که من اول جلسه فکر کردم شاید این عزیزان گرداننده ی اصلی مثلا بحثند که طبق معمول نام جلسات "توجیهی" حجاب را گفتگوی آزاد راجع به حجاب گذاشته اند! نیروهای طالبان کجا هستند که ببینند اسلامشان در دانشگاه ما هم کولاک می کند!]
از همه ی این حرفها گذشته کاش آنجا بودید و می دیدید به محض اینکه بحث اصلی راجع به حجاب و نظرات دختران حاضر در جمع راجع به حجاب شروع شد، به چند ثانیه نکشید که بحث به فحشا و روسپی گری و تجاوز و زناشویی و خیانت و ... رسید! خب عجیب هم نیست: حجاب با زن معنا پیدا می کند، زن هم با همین چیزها دیگر... مگر می شود به کلمه ی زن فکر کرد و جنسیتش و کاربرد جنسی اش را نادیده گرفت؟!

اما نکته جالب در این میان برای من چیز دیگری بود...

همیشه بر این باور بوده ام که پدیده ای که بر پایه ی تفکر منطقی بشر شکل می گیرد، قطعا بسیار درست تر از واقعیتهای اجتماعی ایست که اندیشه ای نادرست یا بگذارید بگویم کثیف، در پشت آن است. در این بین وقتی شما می دانید مثلا تفکر پیشینیان راجع به فلان چیز یا فلان آدمها چه بوده، همه ی رفتارهایی که به نظر درست می آیند هم زیر سوال می روند و بالعکس. برای فهمیدن چنین چیزی گمان نمی کنم نیاز به مصداق و نمونه ی عینی چندانی باشد. این که ما در رفتار کل بشر موشکافانه دقیق شویم که چه رفتاری می کنند یا می کرده اند و سعی کنیم آن رفتار را در فرهنگ خودمان تجزیه و تحلیل کنیم و مثلا بگوییم چون بنده در دهات خودم این رفتار را از کسی ندیده ام -چون ما اینطوری فکر می کنیم-، پس این رفتار کاملا نادرست و یا حتی حیوانی (!) است و یا برعکس. برای همین هم دانستن یا ندانستن این رفتارها شاید هر از گاهی که از این و آن شنیده شود جالب باشد (و نه البته قابل ذکر کردن و دوباره و صدباره برای دیگران تعریف کردن)؛ اما هیچ وقت الزامی برای این کنجکاوی ها که فلان جا چه رفتاری دارند و این رفتار نتیجه ی چیست احساس نکرده ام.

چیز جالبی که از این جلسه ی مباحثه دستگیرم شد این بود که اگر فرض را بر این بگذاریم که دانستن رفتارهای جنسی ملل مختلف، ربطی به نیاز جنسی خود ما ندارد (که جسارتا باید بگویم فرض محالی به نظر می رسد!)؛ اینکه غالب کسانی که در این جمع بودند اطلاعات جزء به جزء و کاملی از رفتارهای جنسی و اتفاقات جنسی مختلف در اقصی نقاط دنیا داشتند واقعا حیرت انگیز بود!

یک نفر از آلبومهایی که در دیگر کشورها وجود دارد و مرد یکی از عکسها را انتخاب می کند می گفت؛ دیگری از استادی می گفت و کم دادن نمره به کنفرانس دانشجوی دختری که دامن خیلی کوتاه پوشیده بوده، با این توجیه که تو آزادی را از همکلاسیهایت گرفتی که به کنفرانست دقت کنند؛ دیگری از روابط آزاد جنسی بعد از ازدواج در یک کشور دیگر می گفت؛ این یکی از تفاوت همخوابگی و روسپی گری می گفت و اینکه یکی جرم محسوب می شود و آن دیگری نه؛ و من با دهان نیمه باز و چشمان گرد شده که شما عزیزان گرانقدر این اطلاعات زیبا را از کجا می آورید شنونده بودم...

واقعا به این فکر کرده ایم که چرا چنین حرفهایی باید در مباحثه ی راجع به حجاب گفته شود؟ چه نیازی هست که پسران جوانمان فرق بین روسپی گری و همخوابگی در فلان قبرستان را به عنوان مدرکی برای "بد بودن غرب" و لابد خوب بودن جامعه ی اسلامی ما عنوان کنند؟ چه کسی در مغز داعیه داران نجات اسلام (!) فرو می کند که بدانند در فلان قبرستان دیگر، زن و شوهر "هر دو" بعد از ازدواج روابط آزاد جنسی دارند و لابد ما از آنها بهتریم که فقط شوهر بعد از ازدواج روابط آزاد جنسی دارد (که لابد با صیغه چهارچوب پیدا می کند!)؟ و دختران جوانمان بدون آنکه متوجه "نگاه جنسی" نادرستی که به جنس زن همچنان در همه جای دنیا برقرار است باشند، پوشیده بودن یا نبودن یک زن را عامل هزار و یک چیز عجیب و غریب و اتفاقات ناخوشایند دیگر بدانند؟

ما به کجا می رویم؟

 دوشنبه 28 اردیبهشت1388 *  17:16   نجمه واحدی  | 

استاد در کلاس از پیچیدگی شخصیت انسانها در دنیای مدرن امروزی می گفت؛ از اینکه گاهی رفتارها، اعتقادات و کنشهایی را از کسانی می بینید که در مخیله تان هم نمی گنجیده که چنین شخصیتی، چنین اعتقاد یا رفتاری داشته باشد یا چنین حرفی بزند.

مثالهایی می زد از رفتارها و اعتقاداتی که برایش غیر منتظره بوده؛ و در این بین باز هم همان داستان تکراری پوشش زنان، و پیش بینی شخصیتشان بر اساس آن پوشش. خاطره ی دختر دانشجویی را نقل می کند که 9 سال تمام تلاش کرده تا از همسرش جدا شود، به دلیل اینکه نمی توانسته "مذهبی" بودنش را تحمل کند. و بعد دختر را توصیف می کند که "خودش" کاملا محجبه بوده، و نمونه بارزی از یک مذهبی افراط گر!

و همین طور که من به این فکر می کردم که چه جامعه ی عجیبی داریم، که مقدار پوشش زنان، بیانگر "همه چیز" آنهاست (با اینکه در این مثال فقط به مذهبی بودن اشاره شد)، استاد مثال دیگری می زند:

خانمی ایرانی که تازه مقیم انگلستان شده بوده، در انگلیس درب آپارتمان ایشان را می زند و در حالی که پوششی شبیه دیگر زنان آنجا دارد (که مسلما پوشش اسلامی نیست)، نگران از اینکه آفتاب در حال غروب کردن است و نمازش در حال قضا شدن، می پرسد قبله از کدام طرف است؟

حدس می زنید واکنش دانشجویان به این اتفاق چه بود؟ واضح است. قهقه ی خنده! اما یک چیز جالب دیگر جمله ای بود که یکی از دانشجویان دختر به زبان آورد (نمی دانم پوشش چادر ایشان آیا در این جمله نابخردانه نقش داشت یا نه) :

- چه طمعکار بوده!

و من اندیشه کنان غرق این پندارم که "طمعکار بودن" چه ارتباطی به وضعیت این زن داشته است آیا؟ یعنی مثلا این زن هم خواسته است این دنیا را داشته باشد، هم آن دنیا را؟ بعد آنوقت حجاب نداشتن یعنی "این دنیا را داشتن" ؟؟!!

ما کی قرار است که خدای نکرده کمی فکر کنیم و متوجه شویم که نداشتن حجاب هیچ ارتباطی به بوالهوسی یک زن ندارد؟ و "آزادی در پوشش" خواسته ای نامشروع و از سر هوا و هوس و تمنیات جنسی (!) یک زن نیست؟

 دوشنبه 7 اردیبهشت1388 *  23:36   نجمه واحدی  | 

پارشیالیسم (partialism) : نوعی بیماری جنسی

نوعی بیماری جنسی از نوع (فتی شیسم) است که تحریک جنسی، به بخشی از ساختمان بدن جنس مخالف بستگی دارد، صورت خفیف آن در قشر زیادی دیده می شود، مانند کسانی که از مشاهده سینه یا پای زنان تحریک می شوند.

پارشیالیسم زمانی از نظر بیماری حاد است که بخش تحریک کننده بدن از جمله بخش های پذیرفته شده جامعه نباشد.

(فرهنگ تفسیری ایسم ها، محمد حاجی زاده)


در دفتر مدیریت فرهنگی، پشت کامپیوتر نشسته ام. کمی موهایم زیر مقنعه به هم ریخته، دست زیر مقنعه می برم و کمی مرتبش می کنم. کاملا اتفاقی نگاهم به همکار (مذکر) جوانی که آن طرف نشسته می افتد: با لبخند ملیحی (که خیلی دوستانه به نظر نمی آید) با دقت این کارم را زیر نظر گرفته... روز دیگری که اتفاقا این همکار جوان هم همراهمان است به بازار می رویم: متوجه می شوم خریدن "کش سر" توسط من چقدر برایش جالب است!

به این واکنش های او که فکر می کنم می بینم تعجبی هم ندارد: او متولد و بزرگ شده (و البته ساکن) شهرستانیست با جوی کاملا مذهبی که حتی یک زن مانتویی هم در کل شهرستان وجود ندارد. گذشته از اینکه هر چه که به هر شکلی زنانه محسوب شود برای غالب مردان ما شاید تحریک کننده باشد، در چنین جامعه ی بسته ای که یک سانت عقب رفتن پوشش سر برای زنان یک عیب بزرگ و بی عفتی محسوب می شود، عجیب نیست که پسری تحریک شود از اینکه شما (ی مونث) در حضورش موهایتان را حتی از زیر مقنعه مرتب می کنید، اهمیتی هم ندارد که او حتی یک تار موی شما را هم نبیند، لابد همینکه یادآوری کرده اید "زن" هستید خودش باعث تحریک جنسی می شود! حتی با یک کش سر!

به شهرستان مادری ام رفته ام. هر چند که این اتفاق بارها رخ داده، اما روسری و مانتو را که در می آورم، یکی از اقوام با تعجب و ملامت می گوید: راحتی؟ نگاهی به سر و وضعم می اندازم، شاید دگمه ای باز مانده، لباسم کمی این طرف و آن طرف شده... ولی هیچکدام از این اتفاقات نیفتاده، فقط لباسی که پوشیده ام آستین حلقه است! و "بازویم" پیداست! نه یقه ام باز است، نه هیچ جایی از بالاتنه ام پیداست (هرچند که اگر پیدا می بود هم نباید اتفاقی می افتاد) فقط دستهایم کاملا پیدا هستند، و در ذهن کسانی که ساکن یک شهرستان مذهبی هستند این شکلی از "راحت" بودن بیش از حد من است! و شکلی از بی حیایی!

این رفتار هم اگر محیطش را در نظر بگیری عجیب نیست. به خاطر دارم دختر جوانی در همین شهرستان از پوستری می گفت که نقاشی ای (آبرنگ شاید) از یک دختربچه بوده که "چهره ی بسیار زیبایی" داشته، و او نتوانسته پوستر را به دیوار بزند چون پسر جوان در خانه دارند و لباس آن دختربچه (حتی در یک نقاشی) خیلی مناسب نبوده! آنجا شهرستانی کاملا مذهبی است که تفریح ساکنینش امامزاده رفتن و شرکت کردن در جلسات ختم قرآن است. پوشش مانتو (حتی با رنگ تیره و گشاد) پوششی غیرمعمول و باعث شگفتی اهل آنجاست، و زنان مانتویی انگار با زنان بدکاره تفاوت زیادی ندارند. آنجا زن با چادر مشکیش هویت پیدا می کند و زنان حتی در خانه و پیش محارمشان هم بازترین پوششان تی شرت است، از نوع گشادش البته (البته زنان مسن که حتی همان را هم پیش محارمشان نمی پوشند!). و پسران جوان حتی حق نگاه کردن به "نقاشی" یک دختربچه (که البته حجاب اسلامی ندارد) را هم ندارند. چه برسد به دیدن بدن محارمشان.

وقتی شما همیشه زنان را حتی بدون حجاب هم نهایتا بدون پوشش سر و با گردن و ساق دست برهنه دیده اید خیلی تعجبی ندارد اگر برهنه دیدن بازوی یک زن هم لابد تحریکتان کند! ساق پا و یقه ی باز و لباس تنگ که جای خود دارد!

در جایی می خواندم در روستایی پسربچه ها با چوب دنبال زنی کرده اند که چرا لخت است؟ پوشش زن البته شلوار، مانتو و روسری بوده. ولی خب لابد در آن روستا هم بی چادری شکلی از "لخت بودن" است!

تحریک جنسی با دیدن اعضای جنسی اتفاق می افتد -در طبیعی ترین حالت-. اما در گوشه گوشه ی کشور ما چه اتفاقی افتاده که مردان از دیدن حتی ساق دست زنان هم گاهی تحریک می شوند؟!

این یک بیماری است مرد من! می فهمی؟ تو بیماری!

این جامعه ی مردسالار است که تو را اینطور بیمار کرده. این کتابهای درسی که همیشه زن و بدنش را از آن حذف کرده اند. این فرهنگ خانوادگی که به تو حق نمی دهد حتی به نقاشی ای از یک زن نگاه کنی. این صدا و سیما که نمی دانی چرا لباس همه زنان فیلمهای کشورهای دیگر تی شرتی سیاه است که گاهی بر صفحه ی تلویزیون ثابت می ماند و خود زن متحرک است...

تو بیماری و من هم شاید به این بیماری تو دامن می زنم...

 پنجشنبه 20 فروردین1388 *  15:5   نجمه واحدی  | 
این پست را به حساب زنگ تفریح بگذارید. یک چیزی در این مایه ها که "دور هم باشیم" و اینها. چند وقت پیش مطلبی در وبلاگی می خواندم که نویسنده از گشت ارشاد نوشته بود. مطلب بیشتر طنزگونه به نظر می رسید، و کنایه ای بود به دلسوزی بیش از حد این ارگان خدمتگزار که نگران "تمامی امور" هستند. خواندنی تر و جالب تر از خود متن، نظرات خوانندگان بود که بعضا هم از این نهاد دلسوز پشتیبانی کرده بودند. و در این نظرات، یک نظر واقعا چشم گیر بود!

بنده که بعد از خواندنش واقعا پشیمان شدم از گله و شکایتهایم و به این حقیقت رسیدم که چقدر ما در اینجا راحتیم و خودمان خبر نداریم! گفتم آن نظر را در اینجا هم بنویسم بلکه شما هم اگر خدای نکرده مثل من گمراهید به راه راست هدایت شوید! :

"سلام
اولا این یک توهمی بیش نیست
دوما به قول یکی از دوستان چرا تا آخرش و نگفتی که باهات چیکار کردن یه وزرا شنیدی و اونو تو پستت گذاشتی
این خبرا نیست
چرا به دخترایی که مانتو روسری دارنو راست راست تو خیابون راه می رن گیر نمی دن حتما یه کاری کردی(اگه تازه راست گفته باشی)
من آمریکا رفتم، توی نیویورک به من و زنم و دوستم پلیس گیرداد که چرا زنم روسری سرش کرده و کلی بحث کردیم و گفتم ایرانی هستیم و همین طوری دوست داریم بیایم و دوست ندارم زتم بدون روسری بیاد و ... خلاصه اگر دوستم (که دکتر قابلی توی نیویورک هست) با همون نبود خدا میدونه باهامون چیکار می کردن زنگ زد به یکی از دوستاش توی پلیس استیشن اونجا و مارو از اون مخمصه نجات داد.این اتفاق تو میدان تایمز به سمت خیابان 44ام غربی  نزدیک تئاتر Minskoff(تئاتر Broadway) اتفاق افتاد. 
توی ایران با این وضع خیلی آزادیه باور کن
فقط یک کم باید قوانین کشورت را رعایت کنی
اینجا خیلی خیلی راحت هستید باور کن
اینو شاید اونایی که مثل من آمریکا رفتن می دونن"

 سه شنبه 11 فروردین1388 *  19:57   نجمه واحدی  | 

اخیرا توفیق اجباری ای نصیب بنده شد و در مسیری، یکی از آلبومهای بسیار زیبای هنرمندی بزرگ -که بعدا فهمیدم خیلی غیورند- از سرزمین هنرپرورمان را شنیدم. یکی از آهنگهای این آلبوم به قدری زیبا و روح نواز بود که حیفم آمد آن را در اینجا برای شما ننویسم و از نکات عمیقش بهره مند نگردانم (این روزها نمی دانم انقدر نکته ها زیاد شده اند یا نکته دانی بنده عود کرده!؟). متن ترانه ی این آهنگ زیبا این طور شروع شد:

کی میگه بین دو تا نی ، یکیشون شکر نداره
نه عزیزم برا بابا دختر و پسر نداره
دخترا سیب گلابن،

که در اینجا بنده به یاد برنامه ای که به نام زیبای "دخترانه" (گویا) مزین شده بود افتادم که این آهنگ تیتراژ این برنامه بود. منتظر بودم ادامه مصراع را با "پسرا..." شروع کند، ولی خیال خامی بود:

دخترا سیب گلابن ، مثل برفن ، مثل آبن

و متوجه شدیم که این "بابا"ی عزیز شعر را در جواب اعتراض دخترش گفته مسلما، و خواسته به دخترش بگوید که دختر و پسر برایش فرقی ندارد. بعد هم اصلا پسران که خب ماهیتشان واضح است نیازی به گفتن "بابا" نیست. ما هم ساده ایم ها...!

برف جاده گل و خاکه ، آب چشمه اما پاکه

دخترا شاخه نباتند ، چشمه ی آب حیاتند

اجر حافظ که میگن شمس حقه ، شاخه نباته
چشمه ی آب حیات تو کوچه نیست ، تو ظلماته

ظلمات طرح یه پرده ست
مثل پرچین ، مثل نرده ست

آب که بی پرده میشه ، دریای شوره

آب روشن توی چشمه ست ، توی یک تنگ بلوره

بنده همین طور به معنای "پرده" و "تو کوچه نبودن" و برف "جاده" نبودن و خصوصیت در جاده بودن و "تنگ بلور" و ربط همه ی اینها به سیب گلاب و ربط سیب گلاب به دختر فکر می کردم و همین طور گل از گلم می شکفت و بسیار خوشحال و سرخوش شده بودم از این همه آرایه و استعارات مکنیه و تشبیهات دل انگیز که چطور شاعر توانسته در چند مصرع کوتاه حجب و پرده نشینی و عفت و همه این چیزهای دل انگیز را بچپاند، و ثانیا شعری که قرار بوده مثلا در ستایش و بزرگداشت "دختر" بابا(!) باشد را به این سرعت به شعری پر از پند و نصیحت و اندرز تبدیل کند؛ در همین تفکرات بودم که دیدم شاعر و البته خواننده گرانقدر گزینشگر، تا همین جا هم به دختران رحم نکرده و دوراندیشی بیشتری را هم به کار گرفته و نتوانسته دندان سر جگر بگذارد و فعلا به بخت دختر کاری نداشته باشد... بالاخره نمی شود که کسی دختر باشد و در انتظار نباشد...:

یه روزی یکی میاد که مرکبش اسب سپیده
رو لباش سرخی شرمه ، تو چشاش برق امیده

زین اسبش نقره کوبه
چکمه هاش رنگ غروبه

ساده و سبک عنونه ، سر گرونه
عاشق دختر شاه پریونه

عاشق دختر شاه پریون که توی سیبه
مثل دریا بیقراره ، مثل صحرا بی نصیبه

جماعت یه دل دارم ، قصر طلا خونه ی شهرش
صدتا باغ توی ده مهر و وفا ، نیمه ی مهرش

جماعت یه سیب می خوام ، جهیزیه ش زلف کمندش
مکنتش دامن پاکش ، ثروتش بخت بلندش

سیب گندیده نمی خوام ، ده نمی خوام ، صد نمی خوام

جماعت یکدونه می خوام ، اما سیب بد نمی خوام

این قطعه ی آخرش آنقدر مسحور کننده است که می دانم نیازی به توضیح واضحات ندارد (...)

اگر فرق نداشتن دختر و پسر یعنی این، بنده که از صمیم قلب امیدوارم برای همه ی باباهای دنیا دختر و پسر با هم فرق داشته باشند!

آقای خواننده عزیز! دختران اگر نخواهند کسی برایشان ترانه ای بخواند باید چه کسی را زیارت کنند؟

پ. ن: در جستجوی متن ترانه به پستی رسیدم به غایت حیرت انگیز! گویا این دوست عزیز به نکات عمیق تری پی برده اند!

پ. ن2: ولی خودمانیم کل شعر یک طرف، این مثل دریا بیقراره ، مثل صحرا بی نصیبه هم یک طرف!

 جمعه 7 فروردین1388 *  22:21   نجمه واحدی  | 
گاهی در این خانه تکانیها و جابه جاییها، به یادگاریهای قدیمی و جالبی می رسی. مثل پیک شادی اول دبستانت! که من دوباره پیدایش کرده ام...

نه! هیچ خاطره قشنگی از آن روزها ندارم! حتی دلم نمی خواهد بگویم "یادش به خیر"! اما در صفحه اول این پیک شادی جملات جالبیست که شاید بد نباشد شما را هم از نکات عمیقش بهره مند کنم!

"فرزند عزیزم سلام

درود به شما بچه های انقلاب و شکوفه های بوستان علم و گلهای زیبای معرفت و دانش، سال نو بر شما مبارک باد.

....
راستی فرزندم تا به حال به حرف گلها به دقت گوش کرده ای...؟ گلها پیام زیادی دارند مثل گل لاله، گل سرخ، و ... نه تنها گل که هر چه در طبیعت می بینی پیام دارند.
مثلا دریا می گوید: مثل من دریا دل باش...
صخره می گوید: مثل من مقاوم باش.

...

دختری می گفت که گل و غنچه پیام دیگری دارد.

گفتم: چه پیامی؟

گفت: گل تا باز نشده است معطر است ولی به محض اینکه باز شد عطر خود را از دست می دهد.

گفتم: درست است. زن تا با حجاب است زیباست وقتی که این حجاب را کنار زد آن زیبایی و طراوت خود را از دست می دهد.

و خلاصه هر چه که می بینی حرف و پیامی برایت دارد..."


این مقدمه بسیار عمیق و جالب، که مدیر کل محترم آموزش و پرورش شهر تهران در آن سال نوشته اند نکات ظریف و عمیقی در خود دارد که نباید ساده از کنار آنها گذشت:

1. گلها اصلا معطر نیستند، و ما تا به حال سخت در اشتباه بودیم که فکر می کردیم گلها معطرند. در واقع این غنچه ها هستند که معطرند! (از کجا معلومش هم به من و شما ربطی ندارد!)

2. زنها گل هستند. (چقدر من از شنیدن این جمله خوشحال شدم!)

3. زیبایی یعنی حجاب؛ چرا که زن تا وقتی صاحب آن است زیباست، و وقتی آن را کنار زد دیگر زیبا نیست!

4. طبق این تعریف ما به آقایانی که به دنبال زیبایی زنان هستند متذکر می شویم که همه زنان در جمهوری اسلامی که حجاب اجباری در آن وجود دارد زیبا هستند، و لزومی ندارد دنبال کسی بگردند.

5. اگر زنان می خواهند همیشه زیبا باشند می توانند همیشه از حجاب استفاده کنند.

6. این نکته آنقدر ضروری و مهم است که باید در پیک شادی یک دختربچه 7 ساله هم نوشته شود، چرا که بالاخره روزی "زن" خواهد شد، و البته محتاج زیبایی.

7. این امر بیانگر آن است که چقدر ما را حتی در 7 سالگی فیلسوف می دانسته اند و قادر به درک این مسئله پیچیده که چیزی که پیدا نیست از کجا معلوم که زیباست و چرا وقتی که پیدا شد دیگر لزوما زیبا نیست!

8. عموما و در افواه اینطور گفته می شود که حجاب یعنی حائل بین زیبایی و بیننده، اما بر عاقلان پوشیده نیست که طبق این تعریف حتی حائل بین زیبایی و بیننده هم خود شکلی از زیباییست، و نه تنها زیباست که حتی از خود آن زیبایی که پوشاننده اش بوده هم زیباتر است!

البته این عبارات مطالب عمیقتری از این نکات ساده هم داشته که بنده با وجودی که مقادیری از هفت سالگیم گذشته هنوز که هنوز است هم از درک آنها عاجزم.

یعنی این روزها هم در پیک شادی خردسالان از این عبارات عمیق دیده می شود...؟

 دوشنبه 3 فروردین1388 *  11:8   نجمه واحدی  | 

بیرون از خانه که می خواهی بروی، هربار که کنار پنجره می روی، سرت را که از در بالکن بیرون می کنی، مهمان که از در خانه تو می آید، برای تفریح که به کوه و دشت و صحرا می روی، اصلا هر صبح که از خواب بلند می شوی،حتی وقتی که خوابی و در خوابهایی که می بینی یک چیز هست که به یاد تو می اندازد پیش از آنکه هر چیزی باشی، زنی، و به طور بالقوه ابزاری جنسی. این را آن چند متر پارچه ای که دور سر و بدنت پیچیده ای به تو می گوید. هر روز و هر روز و هر لحظه در خواب و بیداری، در مواجهه با دیگران در جامعه ات، در مواجهه با مردان آشنا و غریبه ات، در مهمانیها، حتی کمابیش در حضور همیشگی در خانواده ات، اولین چیزی که نباید فراموش کنی این است که زنی و به طور بالقوه ابزاری جنسی. پس باید خودت را بپوشانی. 

انگار کسی روی بازویت پارچه ای رنگی بسته، تا از دیگران جدایت کند و سربسته به آنها بگوید که با انسانی مثل همه انسانها رو به رو نیستند. انگار کسی یکی از دستانت را به بدنت بسته فقط به این دلیل که "ممکن است" با آن دستت کار خلافی مرتکب شوی، یا دیگران از تو بخواهند که کار نادرستی انجام دهی و هر روز و هر لحظه این دست بسته به یادت می اندازد که تو پیش از هر چیز یک دزد یا تبهکار هستی که اگر آن دست باز شود بی اختیار آن نقش "اصلی ات" را ایفا خواهی کرد...

و این انگار اصلا هم ظلم نیست، لابد لطفیست در حق تو که کاربرد "اصلی"ات را به حاشیه می برد و آن "حاشیه"ی انسان بودنت را به متن می آورد... دست و پا گیری آن چند متر پارچه به کنار، انگار این اصلا ناراحت کننده نیست که هر لحظه چیزی زیر گوشت کاربرد اصلی ات را زمزمه می کند...


"در شریعت ما یک گناه بیشتر نیست: آزار دادن. شما دیگران رو آزار نده، هر کاری خواستی بکن. همین حجاب که می بینین. چرا خانمها باید حجابو رعایت کنن؟ چون وقتی رعایتش نمی کنی داری دیگران رو آزار می دی، باعث می شی دیگران ناراحت باشن، دلها رو بیمار می کنی؛ وقتی رعایت نمی کنی اذیت می کنی بقیه رو..."

دیشب روحانی ای (به قول خودش: حاج آقایی) در رادیو مردم را این طور موعظه می کرد.

ببخشید مردم عزیز! نمی دانستیم که وقتی خسته می شویم از این همیشه و همیشه ابزار جنسی دیده شدنمان، و از روی نادانی و اشتباها فقط گمان می کنیم که شمایید که با این جبر غیر انسانی ما را آزار می دهید، و اعتنایی نمی کنیم به کمی این طرف و آن طرف رفتن آن چند متر پارچه، در واقع در حال اذیت و آزار شماییم. خدا از سر تقصیراتمان بگذرد که اینطور ظالمانه شما را آزار می دهیم...

 چهارشنبه 28 اسفند1387 *  9:13   نجمه واحدی  | 
این را حتما ببینید!

خدای من... چرا دست از سرمان بر نمی دارند...

 چهارشنبه 23 بهمن1387 *  12:7   نجمه واحدی  | 

جریان از این قرار است که کار طراحی سالنامه ای را به یکی از نزدیکانم سفارش داده بودند و به دلایلی بازبینی نهایی و ویرایش احتمالی کار را من انجام دادم. و از آنجایی که مناسبت روز 21 تیرماه به هیچ عنوان برایم قابل تحمل نبود، مخصوصا که از عناوین جدید روزهای سال هم بود، اندکی در کار دست بردم!

نه! نه! اصلا کار مهمی نبود! فقط آن عنوان را پاک کردم! به نظر خودم که ویرایشی بسیار معقول، منطقی و بشردوستانه و البته خداپسندانه بود!

تا چه قبول افتد و چه در نظر آید...!



پ. ن: دوستی که این مطلب را خوانده بودند از من پرسیدند مگر 21 تیرماه چه روزی است؟ بعد از کلی طرفه رفتن من که اگر می خواستم بگویم که عنوان آن روز را پاک نمی کردم، بالاخره جواب دادم که "روز حجاب و عفاف" است. پاسخ ایشان واقعا جالب و البته عمیق بود: "خوبه که! مگه حجاب و عفاف چیز بدیه؟"

خواستم بدین وسیله خاطرنشان کنم که البته که حجاب و عفاف چیز خوبی است؛ اگر چیز بدی بود که برای حفظش انقدر هزینه نمی شد و دلسوزانی در ماشین های گشت ارشاد مردم را به این چیز خوب هدایت نمی کردند. بنده هم از غافلین و کوردلانی هستم که این مهم را فراموش کرده ام و به همین خاطر هم هست که در اقدامی غیر انساندوستانه این عنوان و مناسبت را از این روز پاک کردم و حداقل 5000 دارنده این سالنامه ها را از لذت دیدن بزرگداشت این دو مقوله مهم محروم نمودم.

باشد که خداوند مرا ببخشاید!

 دوشنبه 21 بهمن1387 *  0:1   نجمه واحدی  | 
فکر کن در دانشگاه هستی و تا دو ساعت دیگر هیچ کلاسی نداری، که بلندگو روشن می شود و پیج می کنند: "جلسه پرسش و پاسخی با موضوع آسیب شناسی حجاب با حضور آقای فلانی هم اکنون در سالن ... در حال برگزاریست" فکر کن در همین روزها هم "حجاب" و متعلقاتش به دلیلی هی جلوی چشمهایت رژه رفته اند...
واضح است که شنیدن چنین جمله ای از بلندگوهای دانشکده ترغیبت می کند تا سر و گوشی آب بدهی. البته چیزی که در ذهن توست با توجه به کلمات "آسیب شناسی" و "پرسش و پاسخ" و "آقای"... یک چیز ایده آل دیگریست...

به طبقه سوم که می روم آقای "امور عمومی"! (به گمانم) مثل بانیان مجالس بالای پله ها ایستاده. کنجکاو است بداند که من کجا می روم، و با نگاه تعقیبم می کند. می پرسم حضور برای دانشجویان هم آزاد است؟ (باور کنید سوال همین طوری نبود! چنان کلمات آسیب شناسی و ... دهان پر کن بودند که هیچ بعید نمی دانستم به من لطف کنند(!) و بگذارند در بین بزرگان و سران و اساتید حاضر شوم!) با ذوق و شوق پاسخ می دهد: بله! اصلا برای دانشجوهاست!
به در ورودی سالن که می رسم تازه می فهمم در چه تله ای گیر افتاده ام! تازه می فهمم ذوق و شوق این آقای امور عمومی (!) چه دلیلی داشت! (و به رابطه مستقیم این ذوق با مانتوی رنگ روشن و لابد کفش پاشنه دارم پی می برم) و تازه می فهمم مسئولین پیج کارشان را خوب بلدند!!
آنچه می بینم از این قرار است:
دو عدد روحانی عزیز یکی در این سمت و دیگری در سمت دیگر "بالای" مجلس نشسته اند، یک عدد آقای عزیز هم کنار یکی از آنها نشسته. در این سمت هم دو دختر (تکرار می کنم: دو دختر!) دانشجو نشسته اند. کیفی هم روی میز است که لابد برای دوست غایبشان است.
بین رفتن و برگشتن می مانم چون حاصل برایم از روز هم روشن تر است، اما خودم را این طور فریب می دهم : یک طرفه به قاضی نرو شاید در اینجا حرف دیگری گفته شود!
به هر حال من هم وارد می شوم و در گوشه ای می نشینم. بعد از چند دقیقه صاحب آن کیف هم سر می رسد. رو به یکی از روحانیون می گوید: "حاج آقا! گفتم پیج کنن!" احتمالا از "صاحبین مجلس" است. و با نگرانی (گمان کنم واضح است چرا! نه؟!) در جایش می نشیند...
جلسه شان با حضور 4 دختر که ما باشیم و 3 نفر آقایی که دو نفرشان روحانیند برگزار می شود. آنقدر این جلسه پربار و غنیست که بنده را از شرح همه سخنان معذور بدارید چون قطعا کشش دریافتش را ندارید اما توجهتان را به گزیده ای از سخنان این "آقا"ی "آسیب شناس" جلب می کنم:

"ببینید حجاب یک امر فطریه. شما دو کودک، یک پسربچه و یک دختربچه رو که هیچ تربیت و آموزش ندیدن رو بنشونید جایی و جلوشون کلی اسباب بازی بگذارید. این اسباب بازیها هم همه چیز باشن: توپ، عروسک، یخچال (!)، تفنگ، ماشین. می ینید پسر بچه که اون آچار و پیچ گوشتی و تفنگ و ماشین و اینها رو برمیداره (!) و دختر بچه هم چیزهای دیگه. حالا بین این اسباب بازیها یک روسری هم بگذارید. هم برای دختر هم برای پسر. می بینید که پسربچه کاملا بی توجهه به این روسری، اصلا طرفش هم نمی ره، اما دختربچه اون روسری رو بر میداره و سرش می کنه (!!!)..."

گمان نمی کنم این نقل قول نیازی به توضیح بنده داشته باشه. فقط محض اطلاعتون می خوام بدونید که بنده در دانشگاه علامه طباطبایی که مدعیست بزرگترین دانشگاه علوم انسانی خاورمیانه است، تحصیل می کنم، در دانشکده علوم اجتماعی و ارتباطات. و جملاتی که خواندید را یک بزرگ فقیدی رو به "دانشجویان" می گفتند.
 یکشنبه 26 آبان1387 *  12:22   نجمه واحدی  | 
امروز بنده قصد دارم زر (به کسر ز) مبسوطی [لابد البته!] من باب نقد پستی که دوستی در ضرورت حجاب و فلسفه آن برای خودشان نوشته اند، در اینجا بیان کنم. ("برای خودشان نوشته اند" اشاره به این نکته عمیق دارد که غالب خوانندگان و همراهان عزیز و عزیزان همراه (!) در وبلاگشان کاملا با ایشان همفکر و همداستان و موافقند؛ و خلاصه که برای خودشان و عزیزانشان بریده اند و دوخته اند و پوشیده اند! و اشاره غیر مستقیمی هم به این نکته عمیق تر دارد که نه ایشان و نه همراهان عزیز در وبلاگشان، با وجودی که قائل به این مهم هستند که بنده حقیر پای ثابت (؟!) بحثهای ایشان در باب این موضوع بوده ام، در مورد نوشته های بنده در این وبلاگ (که گاه پاسخی به حرفهای ایشان بوده) هیچگونه نظری ارائه نمی دهند البته! مصداق بارزش هم پست "انسانم آرزوست...")

البته بنده نفهمیدم که این نقل قولها مستقیما از "بزرگ"ی است یا ایشان این سخنان را به زبان خودشان نوشته اند:

استعمال کلمه ی "حجاب" در مورد پوشش زن یک امر نسبتا جدید است.در قدیم  و مخصوصا در اصطلاح فقها کلمه ی "ستر"  که به معنی پوشش است به کار رفته است.بهتر بود این کلمه عوض نمی شد و ما همیشه همان کلمه ی "پوشش" را به کار می بردیم زیرا معنی شایع  لغت حجاب،"پرده" است و اگر در مورد پوشش به کار برده می شود به اعتبار پشت پرده واقع شدن است و همین امر موجب شده که عده ی زیادی گمان کنند اسلام خواسته است زن همیشه پشت پرده و در خانه باشد و بیرون نرود!!!

1) این پاراگراف به این مهم اشاره دارد که خروج زن از منزل، از شهر، از کشور به هیچ عنوان به اجازه و اذن کسی نیاز ندارد! مخصوصا اگر آن شخص پدر یا شوهر باشد. (که اگر هم انکار این مسئله نباشد لابد دلیلی برای آن اذن و اجازه هم هست و این فقط کوته نظران و غافلانی چون منند که همیشه قصد دارند بدترین نتیجه را از یک واقعیت درست و عقلانی بگیرند!)
2) این پاراگراف تلویحا به این مسئله هم اشاره دارد که ما نباید از کلمه نادرست "حجاب" استفاده کنیم، باید حتما از "ستر" یا "پوشش" استفاده شود. چرا که همانطور که میدانید کلمات واقعیت یک امر را کاملا تغییر می دهند...(!!)

وظیفه ی پوشش که اسلام برای زنان مقرر کرده است به معنی زندانی کردن و حبس کردن آن نیست .پوشش زن در اسلام این است که زن در معاشرت خود با مردان بدن خود را بپوشاند و به جلوه گری و خودنمایی نپردازد.

1) زن یعنی خودنمایی و جلوه گری به طور بالقوه اما پوشش زن باعث می شود که این بالقوه گی بالفعل نشود.
2) ندارد!

بین محدودیت کامیابیها به محیط خانوادگی مشروع و یا آزاد بودن کامیابیها و کشیده شدن آن به محیط اجتماع،اسلام فرضیه ی دوم را می خواهد....فلسفه ی پوشش اسلامی به نظر ما چند چیز است.بعضی از آنها جنبه ی روانی دارد(آرامش روانی) و بعضی جنبه ی خانوادگی(استحکام پیوند خانوداگی) و بعضی دیگر جنبه ی اجتماعی(استواری جامعه) و برخی مربوط به بالا بردن احترام زن و جلوگیری از ابتذال اوست.

1) هر کجا نامی از زن بیاید باید حتما و لزوما و باز هم حتما به "کامیابیها" و "جلوه گری" و "خودنمایی" و خلاصه هر آنچه که به رابطه جنسی ختم می شود، ختم شده است یا ختم خواهد شد و خلاصه ارتباط تنگاتنگی با آن دارد، اشاره شود؛ و نمی شود که اشاره نشود چرا که اصلا فلسفه وجود زن انگار همین بوده...
2) هر چند که این بزرگترین دردیست که زن به آن می خورد!! اما بعضی مکاتب فکری و نظری بر آن شده اند که بگویند باور کنید زن فقطِ فقط هم به این درد نمی خورد و به درد دیگری هم می خورد. البته این مکاتب هیچگونه تقصیری ندارند: وقتی شما در جامعه ای وارد می شوید که زن یعنی برده جنسی، احتمالا چاره دیگری هم نیست؛ اما شگفت انگیز وقتی است که چندین و چند قرن می گذرد، جامعه از این رو به آن رو می شود، زنانی که در آن قرنها اجازه حرف زدن هم نداشته اند وارد جامعه می شوند، تحصیل برایشان از اولیات زندگیست، نه تنها نطق که نوشتن و نشر کتابها و مقالاتی را هم عهده دار می شوند، اما این بار خودشان، با حرفها و کلمات خودشان می گویند که چون ما فقط به این درد نمی خوریم، پس حجاب را برمی گزینیم تا شما حیوانات بدانید که نباید در مواجهه با ما فقط به این دردتان فکر کنید! (اینکه چه کسی از چنین دردی حرف زد و چرا اولین چیزی که به ذهن شما می رسد این درد است را دیگر خدا عالم است)
3) فلسفه پوشش جنبه روانی دارد، آیا به نظر شما به روانشناسی برمی گردد و یا روانشناسی اجتماعی؟! اگر به اولی که لطفا کسی به من بگوید چرا، و اگر به دومی که پرواضح است که با تغییر جامعه و شرایط اجتماعی، این فلسفه نیز متزلزل خواهد شد.
4) فلسفه پوشش جنبه خانوادگی دارد، و برای استحکام پیوند خانوادگی است؛ به نکات زیادی اشاره دارد:
1 - 4) اشاره به این امر دارد که اگر زن بدون حجاب وارد جامعه شود دل مرد دیگری را به احتمال بسیار زیاد خواهد برد (تاکید می کنم زنها ذاتا موجودات دلبری هستند و کارکرد اصلیشان سرویس دهی خدمات جنسی است)، و اگر هم نبرد این نگرانی و استرس برای شوهر گرامی که نگران خیانت زن است همچنان هر لحظه وجود خواهد داشت (چون زن ذاتا موجود خائنیست و بی بهره از کمی احساس و عاطفه و ذره ای پایبدی و وفاداری به عهدش، و همچنین دارای شخصیتی متزلزل است که زود احساساتی و جوگیر می شود و خلاصه فریب دادنش کار بسیار راحتیست). نگرانی حتی اگر برای خیانت زن هم نباشد، برای دزدیده شدن و مورد سواستفاده قرار گرفتن که هست چون همان طور که استحضار دارید این از بدیهیات جامعه است که عده زیادی همیشه مزاحم نوامیس(!) مردمند و چنین امری هم اصلا قابل اصلاح یا تغییر نیست چرا که اصلا به اجتماع برنمی گردد که این به مشیت و تقدیر الهی برمی گردد که شاید حکمتی در آن است!!
2 - 4) فیلسوف عزیز ما گویا چیزی را در اینجا فراموش کرده اند. کسانی که حجاب را شامل می شوند هم زنان بعد از ازدواج هستند و هم زنان پیش از ازدواج. حجاب برای زنان پیش از ازدواج آیا چگونه باعث تحکیم پیوند خانوادگی می شود؟!
5) آیا جنبه اجتماعی یعنی چیزی وابسته به اجتماع؟ و آیا اجتماع یعنی همان عرف موجود؟ اگر به این معنا باشد که عرف قابل تغییر است. و اگر به این معنا نباشد یعنی برای جامعه ذات لایتغیری در نظر گرفته شده. که خوشحال خواهم شد بدانم این ذات لایتغیر چیست...

حجاب در اسلام از یک مسئله ی کلی تر و اساسی تری ریشه می گیرد و آن این است که اسلام می خواهد انواع التذاذهای جنسی به محیط خانواگی  و در کادر ازدواج قانونی اختصاص یابد.اجتماع منحصرا برای کار و فعالیت باشد.بر خلاف سیستم غربی عصر حاضر که کار و فعالیت را با لذتجوییهای جنسی به هم می آمیزد،اسلام می خواهد این دو محیط را کاملا از یکدیگر تفکیک کند.تفاوت آن جامعه که روابط جنسی را محدود می کند به محیط خانوادگی و کادر ازدواج قانونی با آن جامعه که روابط آزاد را در آن اجازه داده می شود،این است که ازدواج در اجتماع اول پایان انتظار و محرومیت است و در اجتماع دوم آغاز محرومیت و محدودیت .

1) اینجا هم چون زن مطرح است باز ما با عبارت "التذاذ جنسی" رو به رو می شویم؛ چرا که باید همیشه این مهم را در نظر داشت که زن پیش از اینکه هر چیزی باشد ارائه دهنده خدمات جنسی است (!)
2) نکته مهم دیگر این است که چقدر غربی ها بدند.
3) نکته بعدی به گمانم "تا حدودی" در این پست آورده شده است.

                -------------------------------------------------------------------------------------
نکته مشترکی که در همه این پاراگرافها بود رابطه کاملا مستقیم و گویا انکار ناپذیر بین "زن" و "وجه جنسی" او بود که در کلماتی چون "خودنمایی" ، "جلوه گری" ، "کامیابی" ، "التذاذ جنسی" و کلا مترادفاتی که به این مفهوم اشاره دارد، بارها و بارها بیان شد...

حجاب یعنی اینکه من بگویم من سوژه جنسی نیستم!
آیا غیر از این است؟
و حالا سوالی که برای من ایجاد می شود خیلی ساده است: چرا اولین جمله ای که من باید بگویم انکار این امر است؟ و چه کسی گفته که من سوژه جنسی ام، که می خواهم با تمام وجود اثبات کنم که اشتباه می کند؟

در ادامه مطلب پاسخهای دندان شکن دوستان به زر مبسوط (!!) بنده را بخوانید...

لطفا به ادامه مطلب بروید
 چهارشنبه 22 آبان1387 *  20:23   نجمه واحدی  | 
بین این مانتویی که کمی چروک است، آن مانتوی مشکی که واقعا گرم است، آن مانتوی رنگ و رو رفته و ... می مانم. دست آخر مانتوی شیری رنگ الهه را که دوستش ندارد، می پوشم. مانتو را که تنم می کنم به گشادی پایین تنه اش، که کمی شکل دامن شده می خندم، و به الهه می گویم: پایین اینو نمی خواستی درست کنی؟ دو طرفش را کمی بالا نگه می دارم تا کلوش بودنش معلوم شود. با پوزخند ادامه می دهم: نگا! الهه هم می خندد و می گوید: یه درزه دیگه، یادت باشه به مامان بدی درستش کنه! مقنعه مشکی ام را هم سه بار سر می کنم و در می آورم تا روی سرم درست قرار بگیرد. و راهی دانشگاه می شوم.

سوار اتوبوس که می شوم دانش آموزان ابتدایی را می بینم. دختران با مانتو و مقنعه های آبی آسمانی، بنفش، یاسی...

 

چند دقیقه بعد زیر پل عابر منتظر ایستاده ام. زنی از پله ها پایین می آید. با خودم می گویم این روزها چقدر اطرافم زنهای چادری زیاد شده اند! زن به پایین پله ها که می رسد می بینم چادری در کار نیست، فقط مانتویش کمی بلند و گشاد است. چند دقیقه بعد دو دختر جوان رد می شوند. آنها هم مشکی پوشیده اند. البته نه بلند و گشاد، اما هیچ طرح و مدل خاصی هم ندارد.

 

۱۲:۴۰ دقیقه از ماشین پیاده می شوم. سر ظهر است و خیابان خیلی شلوغ نیست. تقاطع شریعتی و همت را که می خواهم رد کنم، آنطرف خیابان فقط چند مرد طبق معمول منتظر تاکسی ایستاده اند. چند نفر هم از این طرف می خواهند به آن سمت بروند. احساس می کنم توجهشان را جلب کرده ام، اما نمی دانم چرا. وارد دانشکده که می شوم احساس می کنم دختران هم براندازم می کنند. سوالی که هیچ وقت جوابی برایش پیدا نمی کنم این است که اینهمه دختر چادری چطور در دانشکده کوچک ما جمع شده اند.

 

ساعت 1 از دانشگاه بیرون می آیم و به سمت مغازه ای چند دقیقه پیاده روی می کنم. سر کوچه ای زن و مردی جوان ایستاده اند، در لباس آن خانم انگار چیز عجیبی هست که توجهم را جلب می کند، بر خلاف معمول با دقت تر نگاه می کنم: مانتویش دقیقا تا روی مچ پایش آمده... با خودم فکر می کنم چند وقت است این مدل مانتوها را ندیده ام؟

 

موقع برگشتن، از کنار یک ایستگاه اتوبوس رد می شوم، احساس می کنم مردی با تعجب به زنی که رو به رویش است نگاه می کند، کنجکاو می شوم. در نگاه اول برای خودم هم چیزی عجیب به نظر می رسد: او هم یک مانتوی مشکی کاملا بلند پوشیده، دقیقا مثل قبلی...

 

اطرافم را نگاه می کنم... دیگر خبری از رنگهای روشن و طرحهای متنوع و جالب لباسهای زنانه نیست. خود من جزو کسانی هستم که هیچ وقت جسارت عجق وجق پوشیدن را نداشته ام، و روشنترین رنگی هم که برای پوششم انتخاب کرده ام رنگ کرم یا شیری بوده و نهایتا هم یک شلوار سفید... اما به خاطر دارم وقتی تنوع این مانتوها را در بازار می دیدم، خوشحال بودم از اینکه دیگر کم کم مد شدن و از مد افتادن مانتوها بی معنا خواهد شد و آنقدر مدلها متنوعند و رنگهای شاد و روشن زیاد، که می شود امیدوار بود کم کم پوششهای زنانه با آزمون و خطای زیاد بالاخره در نهایت شکل معقولی به خود می گیرد، و چرند(!) پوشیدن به عده خاصی محدود خواهد شد... اما حالا می بینم همه رنگهای لباسهای زنانه مثل گذشته های دور دوباره مشکی و سرمه ای و قهوه ای و خاکستری شده...

 

دلیلش هم که دیگر آنقدر واضح است که نیازی به گفتن نیست... به حرفهایی که با الهه می زدیم فکر می کنم؛ از خوشخیالیمان خنده ام می گیرد... لابد فردا من را هم به جرم روشن پوشیدن می گیرند، و من ساده دل در فکر تنگ کردن مانتویم بوده ام!

 

به آن بچه مدرسه ای ها فکر می کنم با آن لباسهای رنگ روشنشان... یعنی وقتی کمی بزرگتر شوند این رنگهای شاد را به جرم زن بودن از آنها خواهند گرفت؟

 چهارشنبه 3 مهر1387 *  1:16   نجمه واحدی  | 
حجاب مصونیت است نه محدودیت.
گیریم که قبول؛ گیریم که مصونیت است. اما دختر جان تا به حال از خودت پرسیده ای مصونیت از چی؟

مصونیت از بیماری ای که جامعه ات، خودش آن را خلق کرده، آن را دامن زده، آن را پرورده، و کم کم به سرطان لاعلاجی بدلش کرده؛ بعد هم آن را تحویلت داده، و از تو خواسته خودت را در مقابلش مصون کنی!

شما تا به حال دیده اید کسی را که هر روز با سپری از خانه بیرون برود، به سپرش افتخار کند، و حتی یک لحظه هم به این فکر نکند که با سپر از خانه خارج شدنش به معنای آن است که کسی، یا کسانی به رویش شمشیر کشیده اند؟

من دیده ام. من دیده ام دخترکانی را که مقنعه را به جای روسری، چادر را به جای مانتو برمی گزینند و افتخار می کنند به اینکه به گوهر گرانبهای وجود خود پی برده اند!!

من دیده ام دخترکانی را که به محکمتر بودن، به بزرگتر بودن سپرهایشان افتخار می کنند! و دیده ام دخترکانی را که شمشیرهای کشیده را بی آنکه سعی در از بین بردنش کنند، انکار می کنند!

آهای! شما که حجاب را مصونیت معرفی می کنید نه محدودیت! شما که از عقاید پوسیده تان بیزارم! تا به حال فکر کرده اید که مصونیت بودن حجاب همان قدر شرم آور است که محدودیت بودنش؟

آری حجاب مصونیت هم هست، و من برایتان متاسفم که جنگلی ساخته اید از جامعه که من باید تا آخر عمر، همیشه و همیشه خودم را در مقابل انواع بلایا مصون کنم...

آهای شمایی که این انواع بلایا را به دستان خودتان ساخته اید! از همه تان بیزارم!
 شنبه 16 شهریور1387 *  14:53   نجمه واحدی  | 

چند روزی بیشتر نیست که موضوع اجباری بودن چادر -هم برای پرسنل و هم برای مراجعین- رو در بیمارستان بقیه ا... اعظم فهمیدم . وقتی شنیدم همه عضلاتم منقبض شد - مثل کسی که خطری حس کرده- . عصبانی بودم , به زمین و زمان بدوبیراه میگفتم , نمی تونستم هضم کنم که چطور چنین چیزی امکان داره ؟ اصلا چرا باید چنین چیزی وجود داشته باشه ؟ این قانون رو کی گذاشته ؟ پس چرا کسی کاری نکرده ؟ یعنی کسی هیچی نگفته ؟ چطور میشه اینطوری به شعور کسی توهین کرد ؟ رئیس بیمارستان –که حتما یه جراح معروف هم هست- چطور حاضر شده زیر بار همچین قانونی بره ؟

خودم رو می دیدم که با چشمای گرد شده از خشم , سر نگهبان بیمارستان فریاد میزنم که : کدوم احمقی این قانون مسخره رو گذاشته ؟ من اگه این چادر رو سر نکنم تو می تونی چیکار کنی ؟ مگه اینجا امامزاده ست ؟ - هرچند برای من چادرسر کردن توی امامزاده ها به همون بی ربطیه چادر سر کردن توی یه بیمارستانه اما خب , آدم وقتی عصبانیه فقط حرف میزنه بدون اینکه فکر کرده باشه -.

و ...

اما این شاید همه درد نبود .

بعد از اون به هر کس که میرسم شروع میکنم با عصبانیت موضوع رو تعریف کردن – شاید مثل بچه ای که کار بد دوستش رو نمی تونه توی دلش نگه داره- .

اما ...

نگاهشون که میکنی انگار دارن به یه غیبت فامیلی گوش میدن . همونطور که سیبشون رو پوست می کنن, گوشه لبشون رو گاز میگیرن و بعد هم نچ نچی و... سیبشون رو گاز می زنن .انگار تو زوایای ذهنشون به سرعت جایی براش پیدا می کنن و سریع بهش انس میگیرن . به همین راحتی !– طوری که مطمئنم اگه یک ساعت بعد همین حرف رو از کس دیگری بشنون ازش می پرسن : بقیه بیمارستان ها همچین قانونی ندارن ؟-.

واکنش هاشون از جنس واکنش اولین زنیه که وارد بیمارستان شده . وقتی شنیده- لابد که نه ,حتما - اول تعجب کرده و با یه گرویی یه چادر گرفته و داخل شده , تسلیم !

یا شاید اولین زنی که وارد شده چادری بوده ؟!

 

" آیا در این دیار کسی هست که هنوز

از آشنا شدن

با چهره فنا شده خویش

وحشت نداشته باشد ؟ "*

 

حالا دیگه عصبانی نیستم. غم , تنها چیزیه که همه ذهن و بدنم رو مسموم کرده .

   

 

 

*فروغ , دیدار در شب

 چهارشنبه 28 فروردین1387 *  20:2     |