تبليغاتX
وهم سبز رنگ
image hosting by http://www.photoblog.com/

اما آیا این باید و نبایدهای پیش از ازدواج در ذهن مصاحبه شوندگان ما نسبت به دو جنس به یک میزان بود؟

هرچند که همان طور که گفته شد همچنان که غالبا نگاه مثبتی نسبت به خویشتنداری و عدم کسب تجربه جنسی در مورد دختران وجود داشت، متقابلا از پسران هم انتظار می رفت خارج از چارچوب ازدواج رابطه ی جنسی ای را تجربه نکرده باشند. اما نگاه مصاحبه شوندگان به دختران و پسرانی که با میل خود وارد رابطه ی جنسی می شوند متفاوت بود.

فائزه می گوید که دختران زیادی را می شناسد که پس از برقراری رابطه ی جنسی، شریک جنسیشان از ازدواج با آنها امتناع کرده است و اضافه می کند: "این دخترها به خاطر علاقه ای که به اون پسر داشته ان تن به این رابطه که به خواست پسر بوده داده بودن، اما پسرها که دوست داشتن حالیشون نمی شه" مرضیه دلیل این اتفاق را این می داند که "اون پسر خودش رو می شناسه، اون دختری هم که باهاش رابطه برقرار کرده رو هم می شناسه، می دونه که اون دختر فقط اهل رابطه برقرار کردنه، نه دختری که اهل زندگی باشه"

اینکه چرا در ذهن مرضیه پسری که وارد چنین رابطه ای می شود "اهل زندگی" هست اما دختری که همان کنش را انجام می دهد دختریست که فقط رابطه ی جنسی برای او مهم است و اهل زندگی کردن نیست، مشخص نیست. خود او در انتهای بحثمان به نابرابری ناعادلانه نگاه جنسیتی اشاره می کند و می گوید "توی یک رابطه هر دو نفر مقصرن ولی همیشه پسره جوونی کرده و تقصیری نداره، اما دختره خیلی کار زشت و وحشتناکی انجام داده!" این تناقض شاید در ذهن خیلی از دختران نسل مرضیه وجود دارد که از یک طرف این نگاه را ناعادلانه می دانند اما از طرف دیگر خود ناآگاهانه صاحب همین نگاهند و نسبت به همجنسان خود قضاوت عادلانه ای ندارند.

مژگان هم معتقد است پسران وقتی که پیشنهاد رابطه ی جنسی می دهند دو هدف را دنبال می کنند یکی اینکه خودشان را ارضا کنند و دیگر اینکه طرف مقابل را امتحان کنند. وقتی که دختر چنین درخواستی را می پذیرد نشان می دهد که دختر سست مایه ایست که به خاطر احساساتش حاضر شده همه ی وجود خودش را به پسر تسلیم کند. در این نگاه هم دختری که وارد رابطه ی جنسی می شود، انسان پست و سست مایه ایست که از روی احساساتش "همه ی وجود" خود را تسلیم پسر کرده، اما کار پسر گویا چندان هم کار زشت و نادرستی نیست. او همه ی وجود خود را با رابطه ی جنسی تسلیم کسی نمی کند و اگر خطایی هم از او سر زده باشد این است که خواسته نیاز طبیعی خود را خارج از چارچوب ازدواج ارضا کند.

فاطمه که در آغاز بحث تجربه نداشتن هر دو طرف را "خیلی خوب" عنوان کرده بود، معتقد است که در جمع دوستانه ی آنها چون اعتقادات مذهبی ارجح است و از خانواده های متدینی هستند نگاه منفی ای نسبت به تجربی جنسی خارج از ازدواج وجود دارد. او می گوید "در جمع های دیگه و بین افراد دیگه خیلی راحت تر به تجربه ی جنسی نگاه می کنن و انقدر براشون زشت و قبیح نیست که دختر یا پسر وارد رابطه ی جنسی بشن".

البته در بین 12 نفری که با آنها مصاحبه کردیم شاید فقط مهدیه، حسین و شاید کاوه از این جمع های دیگری بودند که کمی رابطه ی جنسی را آسانتر از دیگران می گرفتند. اما واقعیت این است که 9 نفر دیگر هم رابطه ی جنسی را بیشتر برای دختر "سخت می گرفتند" نه برای پسر. و نگاهها نسبت به دخترانی که به میل خود وارد رابطه های جنسی می شوند، سرزنش آمیز و همراه با نفرت بود، در حالی که پسران به شکلی کاملا طبیعی و عادی (و خالی از هر سرزنش و نگاه منفی ای) به قول الهام سیری ناپذیر، از نگاه اکرم غریزی و همیشه بی بند و بار و از نگاه دیگران هم به شکلی عادی نیازمند برقراری رابطه جنسی اند. و این نیاز آنها هم نه نیازی پست و نادرست، که نیازی طبیعیست؛ هر چند که بهتر است این نیاز را در چارچوب ازدواج رفع کنند.

بعضی هم راه حل جالب دیگری برای ارضای جنسی این پسران پیشنهاد دادند: الهام وقتی از مزیت بکارت می گوید حرفهایش را اینطور ادامه می دهد: "اگر کسی از من همچین چیزی بخواد من وقتی دختر باشم به خاطر این (بکارت) می گم نه، اون هم میره... حالا یا یه زن مطلقه ای پیدا می کنه یا خلاصه یه دختری هم شان خودش..." این هم راه جالبیست برای حفظ پاکدامنی! حواله کردن پسران به زنان مطلقه یا دختران غیر عفیف!

ذات گرایی - و علل همه ی پدیده های اجتماعی را طبیعت و فطرت انسانها دانستن، عین گرایی، بی اعتمادی به دیگر انسانها، به آسانی حذف کردن یا قربانی کردن دیگر انسانهایی که گناهشان تنها شبیه ما نبودن است، و هزار و یک ویژگی دیگر که در رفتار و گفتار اعضای جامعه ی ما به آسانی دیده می شود، ویژگی های جوامع سنتی هستند که جامعه ی در حال گذار ما سالهاست که آنها را با خود دارد و غفلت و بی توجهی ما، تداوم یافتن آنها را تضمین می کند.

خویشتنداری و سعی در عدم کسب تجارب متعدد و بی بند و بار جنسی، هر چند امری مطلوب است اما هنگامی که با تبعیض ها و نابرابری هایی بین دو جنس، این امر اخلاقی به شکلی ناعادلانه به امری جسمانی بدل می شود که روابط انسانی و شخصیت و حقوق فردی شخص را به حاشیه می راند، و بدتر از آن اینکه جسم شخص را تنها بر مبنای جنسیت او به اسارت جنس دیگر در می آورد، نه تنها ظلمی ناعادلانه را به بخشی از اعضای جامعه تحمیل می کند، حتی اخلاقیات را زیر سوال برده و تدریجا ارزش خویشتنداری در یک جنس را به ضد ارزش بدل می کند. جدا از نگاه نابرابری که به خویشتنداری جنسی در مورد دو جنس در جامعه ی ما وجود دارد و جدا از محوریتی که در نقش جنسی برای جنس زن بسیار گسترده در نظر گرفته می شود و تمامی هویت انسانی او را ناعادلانه تحت شعاع قرار می دهد (که تخطی یا سو استفاده از این نقش، گاه او را لایق مرگ می کند)، آیا بکارت مسئله ای محوری در امر ازدواج است؟

(بهار 1388)

بکارت - بخش اول
بکارت - بخش دوم


پ. ن: از آنجا که موضوع مطرح شده، موضوعی کمتر به بحث گذاشته شده در گفتمانهای رسمی جامعه است، امید است از نقطه نظرات شما خوانندگان فهیم هم بهره مند شویم.
 جمعه 6 شهریور1388 *  18:26   نجمه واحدی  | 
لطفا متن زیر را بخوانید (به برخی عزیزان توصیه می شود، در حین خواندن متن خونسردی خود را حفظ نمایند!):

در زمان پیامبر اسلام «ص» مردی برای كاری از خانه بیرون رفت و از همسرش پیمان گرفت كه تا او باز گردد از خانه بیرون نرود.
پدر زن مریض شد و قاصدی خدمت پیامبر «ص» فرستاد كه قصه را بازگوید و از او اجازه بخواهد كه به عیادت پدر رود. پیامبر «ص» اجازه نداد و پیغام داد كه در خانه ات بنشین و فرمان شوهرت را اطاعت كن. پدر زن فوت كرد. زن از پیغمبر «ص» اجازه خواست تا بر جنازه پدر حاضر شود. حضرت فرمود: در خانه بنشین و شوهر را اطاعت كن. پدر را دفن كردند. پیامبر «ص» برای زن قاصدی فرستاد كه خداوند متعال تو و پدرت را به واسطه این اطاعت كه از شوهر نمودی آمرزید. (+)

و حالا این متن را بخوانید:

و غیرت را ترک کن، اگر چه وصف رجال است - که با این وصف نیکو، وصفهای بد در تو می آید...

آورده اند که پیغامبر با صحابه از غزا آمده بودند. فرمود که طبل را بزنند - که امشب بر در شهر بخسبیم و فردا درآییم."
گفتند: "یا رسول الله، به چه مصلحت؟"
گفت "شاید که زنان شما را با مردان بیگانه جمع ببینید و متالم شوید و فتنه برخیزد."
یکی از صحابه نشنید. در رفت. زن خود را با بیگانه یافت.

...

هرچند که زن را امر کنی که "پنهان شو"، او را دغدغه ی خود را نمودن بیشتر شود و خلق را از نهان شدن او، رغبت به آن زن بیش گردد. پس تو نشسته ای و رغبت را از دو طرف زیادت می کنی و می پنداری که اصلاح می کنی؟ آن خود عین فساد است. اگر او را گوهری باشد که نخواهد که فعل بد کند، اگر منع کنی و اگر نکنی، او بر آن طبع نیک خود و سرشت پاک خود خواهد رفتن. فارغ باش و تشویش مخور! و اگر به عکس این باشد، باز همچنان بر طریق خود خواهد رفتن. منع جز رغبت را افزون نمی کند.

چند نفر از شما متن اول را برای اولین بار می خواندید و پیش از این، این روایت را از هیچکس نشنیده بودید و در هیچ جا نخوانده بودید؟ و چند نفر متن دوم را؟ روایت اول* بارها و بارها در انواع و اقسام کتب و مقالات و نوشته ها، به منظورهای مختلف از جمله آموزش آداب همسرداری و ... استفاده شده است و کمتر کسیست که در محافل مذهبی و متنهای دینی به این حدیث برنخورده باشد. اما روایت دوم را تا به حال چند بار شنیده بودیم؟ و حالا که شنیده ایم، تا چه میزان آن را باور می کنیم؟

در مورد هر دو روایت دو احتمال وجود دارد: اینکه صحت داشته باشند و اینکه تحریف شده باشند و صحت نداشته باشند. تشخیص صحت آن هم به عهده ی علم حدیث است، و بنده قطعا هیچ ادعایی راجع به این علم نداشته و هدفم هم این نیست که بگویم کدام حدیث صحت دارد، (ضمن اینکه معتقدم این دو حدیث تناقضی با یکدیگر ندارند که تایید یکی منجر به رد دیگری شود).

اگر احتمال صحت یا نادرستی هر دو را 50/50 فرض کنیم، چه چیزی پذیرفتن یکی از این دو حدیث را برای ما آسانتر می کند؟ و آن چه چیزیست که احتمالا متن دوم را برای ما نه تنها قابل پذیرش نمی کند که حتی شاید باعث لبخند زدنمان می شود و کمی متن را مضحک هم به نظر می رساند!

متن دوم** را مولانا جلال الدین محمد بلخی، از شعرا و عارفین بزرگ، در کتاب فیه مافیه خود نقل می کند. واقعیت این است که مولانا در قونیه، با مسیحیان که با پدیده غیرت در فرهنگ ایرانی بیگانه اند، معاشرت داشته است و به قول بزرگی همین امر است که باعث شده ما امروز از همسر و دختر و زنان نزدیک مولانا اطلاعاتی در دست داشته باشیم در حالی که کسی نمی داند همسر حافظ چه کسی بوده و آیا سعدی همسری داشته است یا خیر؛ و فرهنگ ایرانی که پرده نشینی و در اندرونی نگه داشتن زنان را امری پسندیده می دانسته بر کسانی مانند حافظ و سعدی تاثیری اینچنین گذاشته، در حالی که فرهنگ مسیحیان تاثیر خود را بر مولانا به شکل دیگری نشان می دهد. قطعا مولانا هنگام نگاشتن این متن لبخند به لب نداشته و مانند ما چیز عجیب و نادرستی در این روایت نمی دیده که آن را نقل کرده و از آن بهره گرفته تا سخنی در باب "ترک غیرت" بنویسد.

این که مولانا این روایت را از کجا آورده اهمیت چندانی ندارد، حتی اینکه این روایت تا چه میزان صحت دارد هم هیچ اهیمتی ندارد (همانقدر که میزان صحت و سقم روایت اول هم در اینجا اهمیتی نداشت)؛ آنچه نباید از کنارش به سادگی گذشت میزان پذیرشیست که ما با پیش زمینه ی فرهنگی خود نسبت به روایت اول داریم، که همین سهولت در پذیرش هم باعث تکرار و استمرار آن و سینه به سینه نقل کردن و بهره گرفتن از چنین روایتی شده؛ و این در حالیست که همان پیش زمینه ی فرهنگی ما پذیرفتن روایت دوم را برایمان سخت و یا حتی ناممکن می کند، به شکلی که بی دلیل و پیش از مراجعه به علم حدیث هم، ترجیح می دهیم این طور فکر کنیم که روایت دوم تحریف شده و نادرست است، و اگر بخواهیم به دنبال اثبات یکی از این دو در منابع و متون دینی برآییم، روایتی که نیاز به اثبات دارد قطعا دومین روایت است!

تا به حال به تاثیر وحشتناک فرهنگ، بر تحلیل شنیده ها و خوانده هایمان فکر کرده ایم؟



* هرچند که معدودی از مراجع دینی، روایت اول را یک مورد استثنایی دانسته اند که چون زن با مرد پیمان بسته بوده (در این مورد خاص) که از خانه بیرون نرود، نمی بایست از خانه بیرون می رفته و چنین روایتی هرگز دلیل بر وجود "اذن شوهر" در دین برای بیرون رفتن زن از منزل نیست؛ اما همچنان این حدیث، دلیل سفت و محکمیست بر وجود "اذن شوهر" برای بیرون رفتن از منزل، و سرپیچی زن از این امر، در مباحث قضایی به معنای "عدم تمکین" است و عواقبی را برای زن در پی دارد.

** شاید اشاره به این نکته ضروری باشد که آنچه از متن دوم بر می آید صرفا پذیرش خطاکاری زنان است، و با اینکه این روایت مجوزی برای خطاکاری زنان به دست نمی دهد، صرفا به این نکته اشاره دارد که خطاکاری و خیانت زنان هم همانطور که در فرهنگ ما برای مردان پذیرفته شده است و از زنان انتظار می رود که با ظن و گمان بد و با تجسس های بی مورد و غیر ضروری به آن دامن نزنند و بی مورد در پی اثباتش نباشند، برای زنان هم پذیرفته شده است و چیزی نیست که با طبیعت و ذات زن در تضاد باشد.
منبع متن: مولانا جلال الدین محمد بلخی، "مقالات مولانا" (فیه ما فیه)، ویرایش جعفر مدرس صادقی، ص 29، نشر مرکز



پی نوشت:
"تهمت به رسول اکرم عاقبت بدی دارد آنچه که به اسم رسول خدا گفتید فاقد سند معتبر است و بدون تخصص روائی سو استفاده از روایات خارج از اخلاق است. درست است که کسی نمی تواند در وب معترض شما شود ولی خدا که شاهد هست از حکومت او که نمی توانید فرار کنید آنجا که می فرماید انها که به رسول ما تحمت ببندند در دنیا و آخرت قلبهایشان را کور میکنیم و از هدایت دورشان می نماییم"

بزرگواری این متن را به طور خصوصی برای این پست فرستاده اند. در همین جا از ایشان و دیگر عزیزان فهیمی که با این دقت، مطلب را خوانده اند کمال تشکر و قدردانی به عمل می آید.

پی نوشت 2: در حال حاضر نگارنده کمال توان خود را به کار گرفته است تا بفهمد چه طور ممکن است کسی اینجا را با پایگاه اطلاع رسانی دینی اشتباه بگیرد، و متوجه کل مفهوم این متن نشود! ضمن اینکه بنده همچنان متوجه ارتباط "تهمت" با روایت مولانا نشده ام...!

پی نوشت 3: خدا همه ی ما کوردلان را انشاا... به راه راست هدایت کند...


 دوشنبه 14 اردیبهشت1388 *  17:17   نجمه واحدی  | 

دو چشمِ پر خمارت را كه دارد
نگاهِ پر شرارت را كه دارد
مي روم كوه به كوه، صحرا به صحرا
بپرسم اختيارت را كه دارد

می دانی هنرمند فقید! از آن روز که این ترانه را خوانده ای تا امروز من دارم به این مهم می اندیشم که آیا اختیارم را که دارد؟! و احیانا چرا تو باید اینهمه مشقت به خودت بدهی، و کوه به کوه و صحرا به صحرا بروی تا در نهایت بفهمی چه کسی اختیار معشوقت را دارد! بعد احیانا معشوق تو چه جور آدمیست که اختیارش هم دست خودش نیست؟! (چی؟ زن ایرانی؟)

(خودمانیم چه شاعران متعهدی داریم ها! وسط عاشقانه هایشان هم مواد قانون اساسی را فراموش نمی کنند...)

پ. ن: ببینم همه جای دنیا، حرف عاشقانه شون چنین جمله ی با مزه ایه، یا فقط تو ایران اینجوریه؟!

 شنبه 29 فروردین1388 *  23:28   نجمه واحدی  | 
این پست را به حساب زنگ تفریح بگذارید. یک چیزی در این مایه ها که "دور هم باشیم" و اینها. چند وقت پیش مطلبی در وبلاگی می خواندم که نویسنده از گشت ارشاد نوشته بود. مطلب بیشتر طنزگونه به نظر می رسید، و کنایه ای بود به دلسوزی بیش از حد این ارگان خدمتگزار که نگران "تمامی امور" هستند. خواندنی تر و جالب تر از خود متن، نظرات خوانندگان بود که بعضا هم از این نهاد دلسوز پشتیبانی کرده بودند. و در این نظرات، یک نظر واقعا چشم گیر بود!

بنده که بعد از خواندنش واقعا پشیمان شدم از گله و شکایتهایم و به این حقیقت رسیدم که چقدر ما در اینجا راحتیم و خودمان خبر نداریم! گفتم آن نظر را در اینجا هم بنویسم بلکه شما هم اگر خدای نکرده مثل من گمراهید به راه راست هدایت شوید! :

"سلام
اولا این یک توهمی بیش نیست
دوما به قول یکی از دوستان چرا تا آخرش و نگفتی که باهات چیکار کردن یه وزرا شنیدی و اونو تو پستت گذاشتی
این خبرا نیست
چرا به دخترایی که مانتو روسری دارنو راست راست تو خیابون راه می رن گیر نمی دن حتما یه کاری کردی(اگه تازه راست گفته باشی)
من آمریکا رفتم، توی نیویورک به من و زنم و دوستم پلیس گیرداد که چرا زنم روسری سرش کرده و کلی بحث کردیم و گفتم ایرانی هستیم و همین طوری دوست داریم بیایم و دوست ندارم زتم بدون روسری بیاد و ... خلاصه اگر دوستم (که دکتر قابلی توی نیویورک هست) با همون نبود خدا میدونه باهامون چیکار می کردن زنگ زد به یکی از دوستاش توی پلیس استیشن اونجا و مارو از اون مخمصه نجات داد.این اتفاق تو میدان تایمز به سمت خیابان 44ام غربی  نزدیک تئاتر Minskoff(تئاتر Broadway) اتفاق افتاد. 
توی ایران با این وضع خیلی آزادیه باور کن
فقط یک کم باید قوانین کشورت را رعایت کنی
اینجا خیلی خیلی راحت هستید باور کن
اینو شاید اونایی که مثل من آمریکا رفتن می دونن"

 سه شنبه 11 فروردین1388 *  19:57   نجمه واحدی  | 

اخیرا توفیق اجباری ای نصیب بنده شد و در مسیری، یکی از آلبومهای بسیار زیبای هنرمندی بزرگ -که بعدا فهمیدم خیلی غیورند- از سرزمین هنرپرورمان را شنیدم. یکی از آهنگهای این آلبوم به قدری زیبا و روح نواز بود که حیفم آمد آن را در اینجا برای شما ننویسم و از نکات عمیقش بهره مند نگردانم (این روزها نمی دانم انقدر نکته ها زیاد شده اند یا نکته دانی بنده عود کرده!؟). متن ترانه ی این آهنگ زیبا این طور شروع شد:

کی میگه بین دو تا نی ، یکیشون شکر نداره
نه عزیزم برا بابا دختر و پسر نداره
دخترا سیب گلابن،

که در اینجا بنده به یاد برنامه ای که به نام زیبای "دخترانه" (گویا) مزین شده بود افتادم که این آهنگ تیتراژ این برنامه بود. منتظر بودم ادامه مصراع را با "پسرا..." شروع کند، ولی خیال خامی بود:

دخترا سیب گلابن ، مثل برفن ، مثل آبن

و متوجه شدیم که این "بابا"ی عزیز شعر را در جواب اعتراض دخترش گفته مسلما، و خواسته به دخترش بگوید که دختر و پسر برایش فرقی ندارد. بعد هم اصلا پسران که خب ماهیتشان واضح است نیازی به گفتن "بابا" نیست. ما هم ساده ایم ها...!

برف جاده گل و خاکه ، آب چشمه اما پاکه

دخترا شاخه نباتند ، چشمه ی آب حیاتند

اجر حافظ که میگن شمس حقه ، شاخه نباته
چشمه ی آب حیات تو کوچه نیست ، تو ظلماته

ظلمات طرح یه پرده ست
مثل پرچین ، مثل نرده ست

آب که بی پرده میشه ، دریای شوره

آب روشن توی چشمه ست ، توی یک تنگ بلوره

بنده همین طور به معنای "پرده" و "تو کوچه نبودن" و برف "جاده" نبودن و خصوصیت در جاده بودن و "تنگ بلور" و ربط همه ی اینها به سیب گلاب و ربط سیب گلاب به دختر فکر می کردم و همین طور گل از گلم می شکفت و بسیار خوشحال و سرخوش شده بودم از این همه آرایه و استعارات مکنیه و تشبیهات دل انگیز که چطور شاعر توانسته در چند مصرع کوتاه حجب و پرده نشینی و عفت و همه این چیزهای دل انگیز را بچپاند، و ثانیا شعری که قرار بوده مثلا در ستایش و بزرگداشت "دختر" بابا(!) باشد را به این سرعت به شعری پر از پند و نصیحت و اندرز تبدیل کند؛ در همین تفکرات بودم که دیدم شاعر و البته خواننده گرانقدر گزینشگر، تا همین جا هم به دختران رحم نکرده و دوراندیشی بیشتری را هم به کار گرفته و نتوانسته دندان سر جگر بگذارد و فعلا به بخت دختر کاری نداشته باشد... بالاخره نمی شود که کسی دختر باشد و در انتظار نباشد...:

یه روزی یکی میاد که مرکبش اسب سپیده
رو لباش سرخی شرمه ، تو چشاش برق امیده

زین اسبش نقره کوبه
چکمه هاش رنگ غروبه

ساده و سبک عنونه ، سر گرونه
عاشق دختر شاه پریونه

عاشق دختر شاه پریون که توی سیبه
مثل دریا بیقراره ، مثل صحرا بی نصیبه

جماعت یه دل دارم ، قصر طلا خونه ی شهرش
صدتا باغ توی ده مهر و وفا ، نیمه ی مهرش

جماعت یه سیب می خوام ، جهیزیه ش زلف کمندش
مکنتش دامن پاکش ، ثروتش بخت بلندش

سیب گندیده نمی خوام ، ده نمی خوام ، صد نمی خوام

جماعت یکدونه می خوام ، اما سیب بد نمی خوام

این قطعه ی آخرش آنقدر مسحور کننده است که می دانم نیازی به توضیح واضحات ندارد (...)

اگر فرق نداشتن دختر و پسر یعنی این، بنده که از صمیم قلب امیدوارم برای همه ی باباهای دنیا دختر و پسر با هم فرق داشته باشند!

آقای خواننده عزیز! دختران اگر نخواهند کسی برایشان ترانه ای بخواند باید چه کسی را زیارت کنند؟

پ. ن: در جستجوی متن ترانه به پستی رسیدم به غایت حیرت انگیز! گویا این دوست عزیز به نکات عمیق تری پی برده اند!

پ. ن2: ولی خودمانیم کل شعر یک طرف، این مثل دریا بیقراره ، مثل صحرا بی نصیبه هم یک طرف!

 جمعه 7 فروردین1388 *  22:21   نجمه واحدی  | 

بیرون از خانه که می خواهی بروی، هربار که کنار پنجره می روی، سرت را که از در بالکن بیرون می کنی، مهمان که از در خانه تو می آید، برای تفریح که به کوه و دشت و صحرا می روی، اصلا هر صبح که از خواب بلند می شوی،حتی وقتی که خوابی و در خوابهایی که می بینی یک چیز هست که به یاد تو می اندازد پیش از آنکه هر چیزی باشی، زنی، و به طور بالقوه ابزاری جنسی. این را آن چند متر پارچه ای که دور سر و بدنت پیچیده ای به تو می گوید. هر روز و هر روز و هر لحظه در خواب و بیداری، در مواجهه با دیگران در جامعه ات، در مواجهه با مردان آشنا و غریبه ات، در مهمانیها، حتی کمابیش در حضور همیشگی در خانواده ات، اولین چیزی که نباید فراموش کنی این است که زنی و به طور بالقوه ابزاری جنسی. پس باید خودت را بپوشانی. 

انگار کسی روی بازویت پارچه ای رنگی بسته، تا از دیگران جدایت کند و سربسته به آنها بگوید که با انسانی مثل همه انسانها رو به رو نیستند. انگار کسی یکی از دستانت را به بدنت بسته فقط به این دلیل که "ممکن است" با آن دستت کار خلافی مرتکب شوی، یا دیگران از تو بخواهند که کار نادرستی انجام دهی و هر روز و هر لحظه این دست بسته به یادت می اندازد که تو پیش از هر چیز یک دزد یا تبهکار هستی که اگر آن دست باز شود بی اختیار آن نقش "اصلی ات" را ایفا خواهی کرد...

و این انگار اصلا هم ظلم نیست، لابد لطفیست در حق تو که کاربرد "اصلی"ات را به حاشیه می برد و آن "حاشیه"ی انسان بودنت را به متن می آورد... دست و پا گیری آن چند متر پارچه به کنار، انگار این اصلا ناراحت کننده نیست که هر لحظه چیزی زیر گوشت کاربرد اصلی ات را زمزمه می کند...


"در شریعت ما یک گناه بیشتر نیست: آزار دادن. شما دیگران رو آزار نده، هر کاری خواستی بکن. همین حجاب که می بینین. چرا خانمها باید حجابو رعایت کنن؟ چون وقتی رعایتش نمی کنی داری دیگران رو آزار می دی، باعث می شی دیگران ناراحت باشن، دلها رو بیمار می کنی؛ وقتی رعایت نمی کنی اذیت می کنی بقیه رو..."

دیشب روحانی ای (به قول خودش: حاج آقایی) در رادیو مردم را این طور موعظه می کرد.

ببخشید مردم عزیز! نمی دانستیم که وقتی خسته می شویم از این همیشه و همیشه ابزار جنسی دیده شدنمان، و از روی نادانی و اشتباها فقط گمان می کنیم که شمایید که با این جبر غیر انسانی ما را آزار می دهید، و اعتنایی نمی کنیم به کمی این طرف و آن طرف رفتن آن چند متر پارچه، در واقع در حال اذیت و آزار شماییم. خدا از سر تقصیراتمان بگذرد که اینطور ظالمانه شما را آزار می دهیم...

 چهارشنبه 28 اسفند1387 *  9:13   نجمه واحدی  | 

سال گذشته، در تاسوعا (یا عاشورا) برنامه ای از تلویزیون پخش شد که مراسم عزاداری ای بود با حضور سران حکومتی. که خب قطعا از همه آسیب های این عزاداری های گوشه و کنار به دور بوده و لابد بهترین و موجه ترین شکل یک مراسم عزاداری بود.

سخنران از عظمت کاری می گفت که امام حسین در روز عاشورا، در کربلا انجام داد: امام، خانواده و "ناموس"ش را وسط میدان جنگ برد... و همه سخنرانی حول محور این کار امام بود، که کدام انسان بزرگی حاضر می شود "ناموس"ش را با خود وسط میدان جنگ ببرد، که امام بزرگ ما حاضر شد...

...

 سه شنبه 17 دی1387 *  14:6   نجمه واحدی  | 
"یه روز یه رشتیه میره دیسکو، زنشو اونجا می بینه؛ می ره بهش میگه باور کن رفیق ناباب منو آورد اینجا."

این یک لطیفه است. این را در فرهنگ ما خیلی ها با لبخندی به پهنای صورت برای دیگران تعریف می کنند، و دیگرانی که آن را می شنوند، از خنده غش و ریسه می روند. در این "جک" چه اتفاقی می افتد؟

مردی تصمیم می گیرد به همسرش خیانت کند (این از اعترافی که پیش همسرش می کند هم کاملا واضح است). برای اینکه این تصمیم را عملی کند به مکانی می رود که امکان این کار برایش فراهم شود. در آنجا اتفاقی می افتد: می بیند که همسرش هم به نتیجه مشابهی رسیده بوده. اینجا کدامیک بیشتر مقصرند؟
لطیفه ها به این دلیل خنده دارند که در آنها چیزی سر جای خودش نیست، یا در چیزی بسیار غلو شده، یا چیزی کاملا برعکس آنچه که باید باشد ظاهر می شود. این لطیفه می خواهد به ما بگوید که مرد به جای اینکه زن را به خاطر این اشتباه بزرگ مجازات کند، سعی می کند اشتباه "لابد کوچکتر" خودش را توجیه کند. و همین است که شنونده را "باید" به خنده بیندازد.

حالا این اتفاق مشابه را که نتیجه ای مشابه البته ندارد بشنوید:
دختری به خانواده اش می گوید که به استخر می رود، اما با دوست پسرش به پارتی می رود. موقع برگشتن دختر نگران می شود که شاید از خیس نبودن موهایش یا شاید آرایشش خانواده اش متوجه شوند که به جای دیگری رفته بوده. پسر پیشنهاد می دهد که دختر پیش از رفتن به خانه خودش، به خانه آنها برود و در حمام دوش بگیرد. دختر می پذیرد. دختر که به حمام می رود، پسر به دوستانش زنگ می زند تا از این موقعیت همه را بهره مند کند! دوستان پسر به خانه او می آیند، یکی بعد از دیگری به زور وارد حمام می شوند و .... آخرین پسری که وارد می شود چیزی متفاوت از دیگران در حمام می بیند: او خواهر خودش را می بیند.
از حمام بیرون می آید، چاقویی برمی دارد و خواهرش را می کشد.

کسی به این اتفاق هم می خندد؟ خیر. همه چیز در اینجا سر جای خودش است. دختری که به سزای اشتباهی که کرده مجازات شده است. اینکه پسر چرا خواهر خودش را دیده، اینکه خودش به چه قصدی به حمام وارد شده، اینکه کار خواهرش چقدر اشتباه تر از کار خودش بوده، و همه این سوالات به حاشیه می رود. حتی اگر بفهمیم که برادر بعد از کشتن خواهرش خودش را هم کشته است، باز هم چیزی را تغییر نمی دهد. "مضحک" بودن اشتباه او باعث این تصمیم ثانویه (خودکشی)  نشده...

واقعیتی که ما در جامعه می بینیم این است که "غیرت" چیزی کاملا پسندیده است. لطفا نگویید "غیرت" که به این معنا نیست، غیرت حقیقی چیز دیگریست، اگر واقعا غیرت وجود داشت فلان طور نمی شد... از من نخواهید به حقیقت موهومی دل خوش کنم که مصداق واقعیش را نه می شود دید و نه واقعا همه در مصداقهایش با هم اتفاق نظر دارند. اینجا بحثی در کلمات نداریم.

اگر ما یک مفهوم ثابت و پسندیده داشته باشیم، که هم تفریط در آن مضحک است و هم افراط در آن؛ قطعا نمی توان به آن خرده ای گرفت. ما به فلان جک می خندیم چون حداقلی از فلان چیز پسندیده هم در آن رعایت نشده و این مسلما هیچ اشکالی نباید داشته باشد. اما شما بگویید تا به حال چند جک شنیده اید که در آن در غیرت "افراط" شده باشد، و همین امر آن لطیفه را خنده دار کرده باشد؟؟

مطلب مرتبط:
یه روز یه رشتیه...
 جمعه 17 آبان1387 *  12:14   نجمه واحدی  | 
دخترک کارت عروسی برادرش را نشانمان می داد. بالای کارت نوشته بود: رضایی و مهران؛ و پایین کارت هم : رضایی و مراد!

پرسیدیم: اسم عروس کو؟

- برادرم دوست نداره دوستاش اسم زنش رو بدونن (!!!)

خب حداقل آنروز یک چیز امیدوارکننده بود: عق زدن علنی بقیه دخترانی که شنونده این جمله بودند!

پ. ن: تازگیها کارت عروسی ای به این سبک به دستمان رسیده!
 جمعه 1 شهریور1387 *  16:31   نجمه واحدی  | 
این بیتی از ترانه ایست که یکی از هنرمندان (مرحوم)مان خوانده است:

دلم می خواد باور کنی
از ته دل می خوام تو رو

وقتی می گم بمون، بمون (!)
وقتی می گم نرو، نرو (!)

خب این هم یک جورش است؛ عشق به سبک ایرانی! مخصوصا وقتی که عاشق از غیور مردان باشد!
 دوشنبه 7 مرداد1387 *  18:33   نجمه واحدی  | 
تابستان دو سال گذشته در امور فرهنگی پلاژی در خزرآباد ساری، برای اولین بار از نزدیک با مردم شمال کشور و فرهنگشان رو به رو شدم. هر چند که هرگز به شخصه هیچ کنجکاوی ای برای دانستن وضعیت زنان در آنجا از خودم نشان ندادم، اما آنچه بی جست و جو یافتم، شگفت انگیز بود.

----------------------------
یکی از کسانی که تاسیسات و امور فنی محوطه را به عهده داشت، مرد حدودا 65-60 ساله ای بود کم سواد، که گاهی به درد دل با برادرم می نشست. روزی داشت از همسرش می گفت که چقدر زن عاقل و تواناییست. که چقدر همیشه همراه و یاورش بوده. هرگز نگذاشته بار زندگی را تنهایی به دوش بکشد. و همیشه "حواسش جمع همه چیز" بوده. مرد مجبور شده بود وانت بارش را که کمک خرج زندگیشان بوده بفروشد، و حالا می گفت: "همین ماشین رو هم می دونم زنم دوباره برام جور می کنه". تعریف و تمجید یک مرد از همسرش، و اعتراف به اینکه بخشی از زندگی خود را مدیون اوست کار ساده ای نیست. و می دانم که از عهده کمتر مرد ایرانی ای بر می آید. آن هم وقتی که سفره دلش را جلوی مرد دیگری می گشاید.

------------------------------------------
نیمه شبی کنار دریا با یکی از نگهبانهای شب هم صحبت می شویم. جوانیست 6-25 ساله و متاهل. او هم تا راهنمایی بیشتر نخوانده است. از اتفاقی که چند روز بعد قرار است در میدان فلان جا بیفتد می گوید: می خوان دو نفر رو اعدام کنن. من و الهه که از مجازات های لایتغیری که در قانون جزاست دل خوشی نداریم با حیرت و وحشت و یا حتی کمی جانبداری از آن دو نفر دلیل اعدام را می پرسیم. او شاید پی به حیرت ما می برد، چرا که سعی می کند حق بودن این اعدام، و اجرای "عدالت بودنش" را اثبات کند. می گوید به چند زن تجاوز کرده اند. و تعریف می کند اتفاقاتی را که افتاده است، اینکه با چه حیله ای وارد خانه می شده اند، اینکه به دزدیدن قانع نمی شده اند، و ... او در جملاتش زنان را نه موجوداتی ضعیف و بدبخت که کسانی که در حقشان نامردی شده می داند. "زنه هم بنده خدا خب نمی دونسته که..." و مدام می گوید "خب نامردیه دیگه..."، "آخه نامردیه..."
و من به جامعه خودم فکر می کنم. و به شهرستان کوچک پدر و مادرم که با فرهنگشان آشنا هستم. در آنجا و در حتی اینجا، تهران، این کار مردان چندان هم "نامردی" محسوب نمی شود، چرا که همه بر این باورند که زن باید خودش را در معرض این خطر قرار ندهد، اما اگر قرار گرفت، مرد مانند گربه ای که ناگزیر از خوردن گوشت است، نمی تواند از این حق مسلم خود چشم بپوشد! و تقصیری هم ندارد!!
اما این عزیز ساروی هرگز این طور فکر نمی کند...

-------------------------
زمان شنا در پلاژ صبح ها برای خانمهاست و بعد از ظهر برای آقایان. و خب حفظ شئونات هم در این میان الزامی! و چون ما (گروه فرهنگی) وظیفه تذکر این شئونات را داریم(!) یکی از کارکنان خود محوطه در دفتر مدیریت این وظیفه ما را یادآور می شوند و می گویند "لطفا به آقایون تذکر بدید که برای شنا که میان و می رن یه کم مراعات کنن". مدیر که مردیست اهل یکی از شهرستان های کاشان، و در فرهنگی شدیدا مردسالارانه و حتی زن ستیزانه رشد کرده با تعجب می پرسد: "به آقایون تذکر بدیم؟!"
پاسخ می شنود: "نه پس! به خانمها تذکر بدید؟؟!"

------------------------
سوار یکی از قایقهای پلاژ هستیم. قایقران که مردی حدودا 50 ساله است از فداکاریهای امروز می گوید که گوشی موبایل دختری را از دریا (در صخره های کنار ساحل) در آورده است! می گوید بقیه قایقرانها برای این کار خطرناک ملامتش کرده اند اما خودش می گوید: "دیدم دختره داشت گریه می کرد، دلم سوخت. می گفت گوشی مال باباش بوده. می گفت باباش اگه بفهمه..." به اینجای حرفش که می رسد می خندد و انگار مضحک ترین و باورنکردنی ترین حرف را زیر زبان داشته باشد انگار از گفتنش صرف نظر می کند. یکی از همکاران حرفش را کامل می کند: "می کشدش!" قایقران حرف خودش را کامل می کند: "می زندش!"
و من متحیر می مانم که کتک خوردن دختری از پدرش برای این قایقران ساروی آنقدر عجیب و خجالت آور و شاید باورنکردنی است که او حتی از گفتنش هم امتناع می کند؟!

----------------------
چیزی که من در رفتار و گفتار مردم ساری دیدم چیزی جز حرمت و ارزش برای زن نبود. و از همه این مردمان که زن را به عنوان یک انسان در کنار خود و نه در زیر دست خود پذیرفته اند شرمگین می شوم وقتی که می بینم در ادبیات عامیانه کشورمان و در فرهنگ متحجر و مردسالارمان، به چه سادگی این رفتارهای خردمندانه به ابتذال کشیده و به سخره گرفته می شود.

برای خودمان متاسفم...

متاسفم...
 یکشنبه 30 تیر1387 *  11:59   نجمه واحدی  |