تبليغاتX
وهم سبز رنگ
image hosting by http://www.photoblog.com/

نمی خواین بس کنین...؟ نه، واقعا نمی خواین بس کنین؟

تا کی قراره از این تلویزیون مبتذل سریالها و مجموعه هایی پخش بشه که توش یه خانومی میره سر کار و چون میره سر کار دیگه به "خونه و بچه ها" نمی رسه، و همسر محترم گله مند میشه که این چه وضعیه و زن هم با گستاخی تمام لابد به اشتباهش ادامه میده تا زندگیشون از هم می پاشه...؟ 

تا به حال که دیده نشده فیلنامه جوری باشه که بشه به زن حق داد، یا زن مشغول مهمل گویی نشه، یا حرفهای مرد به شکلی باشه که بیننده بهش حق نده، یا مثلا جریان طوری نشون داده بشه که حداقل بشه به هر دو طرف حق داد... همیشه مرد تا "دیروقت" منتظر زن می مونه و بعد با قیافه ای حق به جانب ازش می پرسه که تا الان کجا بوده و چرا بچه امروز گشنه مونده و چرا خونه کثیفه و شام چرا آماده نیست و ... زن هم در جواب به لکنت میفته و میگه تازگیها کارش زیاد شده و بچه رو یادش رفته و حواسش به خونه نبوده و یک سری اراجیف دیگه که در نهایت بیننده زیر لب بگه "طفلک مرده... چه زنهایی این روزا پیدا می شن!"

جدی نمی خواین بس کنین..؟ به اندازه کافی در دیگر سریالهاتون زنها رو ضعیف و در حاشیه و با نقشهای کلیشه و احمقانه نشون می دین... نمی خواین این یک جریان تکراری و همیشگی رو دیگه بی خیال بشین حداقل...؟

 

موضوع : kill Your TV

 یکشنبه 5 مهر1388 *  21:55   نجمه واحدی  | 

هفت روز گذشته. هفت روز پیش بود، شنبه ساعت 4 بعد از ظهر، "انقلاب" به سمت "آزادی" با یکدیگر قرار داشتیم. پنجشنبه قرارش را گذاشته بودیم، وقتی با لباسهای مشکیمان و شمعها و گلایلها به عزای کشته هایمان کنار هم جمع شده بودیم. آن روز فکر نمی کردیم که فردا حکمی صادر شود که پاسخ خونخواهی این کشته ها، ریختن خونهای دیگر باشد. اما قرار شنبه ی ما را خواستند به هم بزنند. آنها که تحمل سکوت کر کننده ی ما را نداشتند. سکوتی که آنقدر بلند بود که همه ی دنیا را متوجه خودش کرد.

شنبه روز پرکاری بود برای "نیروها"ی خدمتگزار شهرمان. این بار هم باید با هوشیاری و حضورشان در صحنه، خدمتی دیگر به سرزمینشان می کردند: اعتراضی آرام و صلح جویانه را به آشوب و عزایی عمومی بدل کردن. و برای صدا و سیمایمان یک سرگرمی بامزه درست می کردند: آنها با باتوم و اسلحه به جان مردم می افتادند، و وقتی که مردم با دستهای خالی و مشتهای گره کرده جوابشان را می دادند، از آنها فیلم می گرفتند و در رسانه ملی مان نمایش می دادند. زیرش هم تیتر می زدند: آشوب گران به یک بسیجی حمله کردند. دو قطره خونی که روی زمین ریخته شده بود را با دایره ای رنگی مشخص می کردند تا مردم بفهمند "آشوبگران" چه آدم های بدی اند!

 این قوم دون، آن پسر جوان را که وسط خیابانی گلوله درست وسط سینه اش خورده بود و با چشمهای باز جان داده بود نشان نمی دهند. یا آن مردی را که گلوله به سرش خورده بود و عکس پیکر بی جان غرق در خونش را ایرانیان همه جای دنیا در دست می گیرند. شاید خیلی ها ندیده باشند پیکر مردی را که پیراهن سفید و صورتش غرق خون بود.

اما تو را همه دیدند...

تو را همه دیدند وقتی روی زمین آرام دراز کشیدی؛ وقتی دکتری که کنارت بود دستش را روی گردنت گذاشته بود و سعی می کرد جلوی خونریزیت را بگیرد. وقتی خون از دهان و بینی ات بیرون زد. وقتی به دوربین موبایل نگاه کردی. وقتی استاد موسیقیت کنارت فریاد می زند "بمون... ندا بمون..." همه ی ما اشک می ریختیم... نگاه به رو به رو خیره مانده ات را می دیدیم و اشک می ریختیم.

و تو ماندی ندا.

چه اهمیت دارد اگر سعی می کنند شهادتت را جور دیگری نشان دهند، یا روزنامه ها در یک روز از 4 چهار عامل مختلف برای مرگت می نویسند. چه اهمیت دارد اگر ابلهانی در این میان نرخ تعیین می کنند و می نویسند "ندا به موسوی رای نداده بود" و ساده لوحانه فکر می کنند دعوا هنوز بر سر موسوی یا دیگران است. هیچ بعید نیست فردا یک نفر را بیاورند جلوی دوربین و بگوید من ندا آقا سلطان هستم، کاملا هم زنده ام و حالم هم خوب است و گزارشگر مزدور هم بگوید فیلمی که اخیرا از کشته شدن دختر جوانی به اسم ندا پخش شده بود کاملا ساختگی بوده و عوامل سازنده ی آن هم دستگیر شده اند!

اینها هیچ مهم نیست ندا. تو مانده ای. در خاطر تک تک ما. تو اسطوره ای شدی از مقاومت. عکست این روزها همه جا هست. روی آگهی ترحیم تو دیگر دسته گل نمی کشند. کسی نمی تواند چهره غرق در خونت را پشت "مرحومه مغفوره" پنهان کند. مهم نیست که تو صبیه ی چه کسی بودی. تو "ندا" بودی، دختری از این سرزمین. ما به پخش شدن فیلم تو این بار افتخار می کنیم. از اینکه عکسهایت همه جا پخش شده هیچ نگرانی نداریم.

تو خواسته یا ناخواسته "نه" بزرگی بودی، به محافظه کاریها و پرده نشینی های زن ایرانی. تو روزی که حکم قتل همه ی معترضین صادر شده بود به خیابان رفتی، هدف تیر یک عضو نیروی ... موتورسوار قرار گرفتی و با شهامت به شهادت رسیدی.

تو فریاد اعتراض یک ایرانی بودی که در دنیا طنین انداخت. ایرانی ای که این بار یک "زن" بود.

مرتبط: صید حلال

 شنبه 6 تیر1388 *  14:30   نجمه واحدی  | 

چند روز گذشته است ولی بهت ما تمام نشده. نمی فهمیم چطور به خودشان اجازه دادند که دروغی به این عظمت را به خوردمان بدهند، و به شعورمان این طور آشکارا توهین کنند. و پاسخشان به بهتمان و نگرانیمان از به باد رفتن "جمهوریت" و "اسلامی بودن" نظام حاکم به کشورمان، چکمه پوشها باشند و لباس شخصیها، و توهین و مشت و لگد و باتوم و حتی گلوله. صداقت و پاک بودن حسابشان را هم هر آدم از همه جا بی خبری می تواند از این باکشان از محاسبه و به گلوله بستن مخالفان و مسدود کردن همه ی راههای ارتباطی و بازداشت و فیلتر و پارازیت و آن صدا و سیما که رسانه ی شخصی حضرات شده، بفهمد.

از آن راهپیمایی میلیونی که به خانه بر می گردیم، ساده لوحانه در شبکه های تلویزیون دنبال گوشه ای از آن عظمت می گردیم. بی فایده است، انگار دشمن دانستن خودمان را دست کم گرفته ایم! شبکه های "بیگانه" هم - که این روزها از هر شبکه ی لابد خودی ای بهتر دردمان را می فهمند-، با هزینه های هنگفت و مضرات شدیدی با پارازیتهایی که دولت صادق و مهرورزمان رویشان انداخته، مسدود شده اند. اینترنت هم که به شکل دیگری صداقت و مهرورزیشان را به ما اثبات می کند. سیستم پیامک هم که چند روزی هست این صداقت را به ما اثبات کرده.

روز بعد هم به جز مجموعه های کمدی که نمی دانیم به چه مناسبت از تلویزیون پخش می شود، هیچ شبکه ای عظمت سکوت اعتراضمان را نمایش نمی دهد. فقط در اخبار سراسری در کمال وقاحت از "آشوبهای دیشب تهران" می گویند. ساده دلیم که گمان می کنیم رسانه های ما رسانه ملی اند، سیمای مثلا جمهوری مثلا اسلامی، پیرزن و پیر مردهایی را نشان نمی دهد که با عصا چند کیلومتر راه را در اعتراض به نتایج انتخابات طی کردند. آن خانم جوانی را نشان نمی دهد که برای کفش ناراحتش همه ی مسیر را پا برهنه بر روی آسفالتهای داغ خیابان انقلاب آمد. آن زن و شوهر را نشان نمی دهد که با وجود آنکه می دانستند شاید خطری در کمین باشد، با نوزادشان در این راهپیمایی شرکت کرده بودند. آن مرد معلولی را نشان نمی دهد که نقص جسمانیش هم مانع از حضورش در این اعتراض نشده بود. گوینده اخبار به جای همه ی اینها، از اغتشاش گری دیشب میدان آزادی می گوید که در آن "در درگیریهایی چند تن از هم وطنانمان کشده شدند". و بعد هم مسیرهای راهپیمایی ای را اعلام می کند که مردم آگاه و همیشه در صحنه مان ساعت 4 بعد از ظهر در اعتراض به اغتشاش گریها انجام خواهند داد، آن هم درست در مکانی که بنا بود ما سکوت اعتراض آمیزمان را یکبار دیگر در آنجا به گوش همه برسانیم.

بعد از ظهر همان روز است. مثل مجنونها در اتاق راه می روم، به این همه وقاحت فکر می کنم و هر ازگاهی بغض چند روزه ام چشمهایم را خیس می کند. به مردمی فکر می کنم که دروغهای عظیم این رسانه را باور کرده اند. مردمی که شاید بی خبر از همه جا، نگرانی ما را از کشوری که دارد "کنام پلنگان و شیران" می شود نمی فهمند. برای ملتی اشک می ریزم که چه بسا نمی دانند دلیل اشک ریختنم را. راهپیمایی بعد از ظهر لغو شده و ما نمی دانیم با این همه غم، با این همه بغض، با اینهمه خشم و انزجار چه کنیم. نمی توانیم در خانه بنشینیم... نمی توانیم...

بیرون می زنیم، اما نه به سمت جایی که در یک بازی کودکانه و انگار از سر لجبازی قرقش کرده اند، مردمی که خود را از ما نمی دانند، کسانی که انگار نمی فهمند اعتراض ما به خاطر سرنوشت کشوریست که برای همه ی ماست.

با خواهرم "اشرفی اصفهانی" را قدم زنان و محزون بالا می رویم. در این شهر جایی نیست که کمی آراممان کند؟ هر از گاهی جای سوختگی ای را کنار زباله ها یا در محل سطل های بزرگ زباله می بینیم، با پوزخند تلخی به همدیگر نشانش می دهیم: "اغتشاش گران بوده اندها!"

نزدیک درمانگاه پیامبر که می رسیم، خواهرم می گوید: "بریم امامزاده..." . امامزاده عین علی، زین علی امام زاده ی کودکی های من است؛ کودکی هایی که این روزها بر خلاف همیشه عجیب هوایش را کرده ام. کودکی هایی که در آن از کنار دیوارهای کوتاه و کاهگلی رد می شدیم و به این امامزاده می رفتیم و از پشت نرده هایش آن دره پر دار و درخت را می دیدیم و شیب این دره همیشه ترس لذت بخشی داشت. امامزاده ای که روی سکوهایش می نشستیم و کیم دو قلو می خوردیم. آن روزها فکرش را هم نمی کردیم که روزی به اینجا برسیم. آن روزها، تنها روزهایی بود که حق داشتیم "هیچ فکری نکنیم" و بی خبر و شاد سرگرم بازیمان باشیم. آن روزها مثل این روزها نبود که بشود خود را به بی خیالی زد و هیچ فکری نکرد و یا مثل عده ای پیروزی وقاحت بر اخلاق را جشن گرفت و پای تلویزیون کمدی تماشا کرد. خنکای عصرهای امامزاده، زیر سایه ی آن درخت کهنسالی که می گفتند روزهای عاشورا خون گریه می کند، شاید مأمن خوبی باشد برایمان که خسته ایم از این ظلم و تحجر و استبداد.

به سمت امامزاده می رویم و در راه با زنده کردن خاطره کودکی هایمان، سعی می کنیم چند لحظه ای فراموش کنیم خونهایی که این روزها به راحتی ریخته می شود و مردم بی پناهی که به جرم اعتراضی که حقشان است با نیروهای نظامی وارداتی سرکوب می شوند و این همه وقاحتی را که دولت با رسانه هایش به خورد مردم بی خبر می دهد.

وارد امامزاده که می شویم یک کیوسک مثل کیوسکهای گل فروشی نزدیک در ورودی امامزاده است، چیزی که تا همین چند سال پیش هم نبود. با آن همه قبری که اضافه شده عجیب هم نیست که گل یا گلاب بفروشند. اما اینجا انگار چیزی نمی فروشند، یک زن داخل کیوسک کنار درش نشسته، و دو زن دیگر هم بیرون روی صندلی هایی و با هم مشغول صحبتند. از کنارش که رد می شویم یک سبد بزرگ می بینیم پر از چادر های رنگی. زن که ما را می بیند می گوید "دخترم، چادر وردارین". زن عامی ایست که نمی شود با او وارد گفتگو شد؛ هرچند که تحجر که جوابی ندارد، جوابش خاموشیست مثل جواب ابلهان. من و خواهرم نگاهی به هم می کنیم، بغضهایمان را برمی داریم و بر می گردیم. غم هایمان انگار کافی نبودند، همین یکی را کم داشتیم. ما را به جرم زن بودن دیگر به امامزاده ی کودکی هایمان هم راه نمی دهند. دلم می خواهد همان کنار در بنشینم و های و های گریه کنم، برای جامعه ی عوام زده ای که در آن دنبال حقوق انسانی افراد می گردیم، در حالی که حق انتخاب پوششمان را هم نداریم. برای جامعه ای که 4 سال است هر روز به جای پیشرفت عقب گرد کرده است. و ما به خاطر پارچه سیاهی که روی سرمان نیست بیرون از دایره انسانها افتاده ایم. ما را به مکان های مقدس راه نمی دهند. ما ناپاکیم.

زن بودن ما همه جا با ما هست.

 دوشنبه 1 تیر1388 *  13:44   نجمه واحدی  | 
شما هم امشب سریال جذاب و دیدنی و غنی و پرمفهوم "یوسف پیامبر (ع)" را دیدید؟

بنده که توفیق اجباری ای نصیبم شد و این فیلم را دیدم و نمی دانم با خوشحالی و ذوق ام (!) از دیدن مخصوصا این قسمتش، چه کار کنم؟! واقعا چه قدر تاثیرگزار و پرمعنا بود! مخصوصا آن دیالوگ بین همسر "یوزارسیف" و زلیخا!

فقط همین مانده بود که همسر دوم یک مرد شدن (با وجود همسر اول) "رایحه رحمت خداوند" شود، که خدا را صد هزار مرتبه شکر، به یاری و مدد فیلمسازان غیور کشورمان این امر هم ممکن شد!

خلاصه که زنان عزیز! رایحه رحمت خدا همیشگی نیست و اگر مردی با وجود همسر اول از شما درخواست ازدواج کرد مبادا خودتان را از مسیر این رایحه کنار بکشید...!

البته درست است که پیک حق، به یعقوب پیامبر گفت که در "یک" دل، "دو" یار نمی گنجد و او را از غیرت حضرت دوست باخبر کرد! اما خب که چی؟ چه ربطی داشت مثلا؟ اولا که یوسف، نبی خداست و محبتش از روی هوس نیست (!) بعد هم اگر این دو محبت مشروع باشد لابد اشکالی ندارد در یک دل بگنجد! البته نمی دانیم چرا زلیخا حق نداشت محبت دو مرد را در دل خود راه دهد، و مدام ملامت می شد که "درست است که یوزارسیف برده ی شما بود، اما شما همسر داشتید!" شاید هم دل "مرد"ها ویژگی خاصی دارد که دل زنها فاقد آن است... حالا همه ی این حرفها به کنار، در کجای تاریخ آمده که در مصر باستان مردان حق داشته اند چندهمسر در آن واحد اختیار کنند؟

بنده که حسابی در شرف ذوق مرگ شدنم... این بازی کودکانه قصد پایان گرفتن ندارد...؟



پ. ن: این را فعلا داشته باشید، بلکه سر فرصت به این داستان بلند چندهمسری پرداختیم...
 جمعه 21 فروردین1388 *  23:43   نجمه واحدی  | 

در دیالوگی از فیلم زیر تیغ، پدر (آتیلا پسیانی) به پسر (کورش تهامی) که قصد ازدواج دارد نصیحت پدرانه ای می کند:

"زن، قابلمه نیست که غذاتو بپزه، تشت نیست، که رختتو بشوره، قوری نیست که برات چایی دم کنه، (احتمالا جمله ی دیگری هم این وسط بوده که حجب و حیا حکم می کرده گفته نشود!) زن، رفیقته، باهاش رفیق باش."

هر وقت به یاد این دیالوگ می افتم به دو نکته مهم پی می برم؛ اول اینکه قابلمه چیزیست که غذا می پزد. و به همین ترتیب تشت هم وسیله ایست که لباس می شوید و سماور هم قادر است به تنهایی برای شما چای دم کند.

بعد هم اگر کمی واقع بین باشیم می بینیم اکثر زنان خانه دارمان هر چند قابلمه یا تشت یا سماور نیستند، اما به موجود منحصر به فردی بدل شده اند که در آن واحد می تواند هم قابلمه باشد و هم تشت و هم سماور و لابد (و طبق آن قاعده) هم تخت خواب!

 چهارشنبه 23 بهمن1387 *  12:43   نجمه واحدی  | 

سال گذشته، در تاسوعا (یا عاشورا) برنامه ای از تلویزیون پخش شد که مراسم عزاداری ای بود با حضور سران حکومتی. که خب قطعا از همه آسیب های این عزاداری های گوشه و کنار به دور بوده و لابد بهترین و موجه ترین شکل یک مراسم عزاداری بود.

سخنران از عظمت کاری می گفت که امام حسین در روز عاشورا، در کربلا انجام داد: امام، خانواده و "ناموس"ش را وسط میدان جنگ برد... و همه سخنرانی حول محور این کار امام بود، که کدام انسان بزرگی حاضر می شود "ناموس"ش را با خود وسط میدان جنگ ببرد، که امام بزرگ ما حاضر شد...

...

 سه شنبه 17 دی1387 *  14:6   نجمه واحدی  | 
می خوام از بزنگاه بنویسم اما قبلش باید حتما توصیه های اخلاقیم رو بکنم. و یک توضیحاتی بدم. مثلا این توضیح که من فقط این سریال رو می بینم؛ اون هم به این دلیل که با افطار تقریبا همزمان است و در این زمان مجاور تلوزیون نشسته ام! و بعد هم به این دلیل که احساس می کنم کارگردان نمی خواد به جای من فکر کنه (نمی دونم چرا البته! چون نفس سریالهای تلوزیونی گویا همینه! و اینکه چرا فکر می کنم این سریال اینطور نیست؟ نمی دونم راستش!) بعد هم شاید برای اینکه شخصیتهای سریالهای طنز، ساده ان، مثل خطوط یک نقاشی!

بعد از همه این حرفها یه چیزی توی این سریال هست که من اصلا نمی تونم منظور کارگردان رو از وجودش بفهمم. از اینکه این آدم رو اصلا چرا و چرا اینجوری توی سریال گذاشته؟ و حتی نمی دونم که منظورش دقیقا چجوری بوده و می خواسته این آدم رو چجوری نشون بده....

فریده! یک دختر مثلا زشت! که به رسم خیلی جوونهای امروزی به روانشناسی و طالع بینی علاقه داره، از رفتارش پیداست که واسه خودش خانومی شده. بعضی از شخصیتهای دیگه باهاش مشورت می کنن. سوگولی باباست (که گاهی واقعا نمیشه گفت بابا برای اینکه زودتر شوهرش بده انقدر تحویلش می گیره). و در کل معلوم نیست که داره نقش دختر بد صورت خوش سیرت رو بازی می کنه یا کارگردان می خواسته چیز دیگه ای بگه...

امروز دوستی می گفت که در مصاحبه ای گویا خودش در مورد نقشش گفته که فریده نماینده یک دختر سنتیه و فرزانه نماینده یک دختر مدرن. شما سنتی بودنی در این فریده می بینید؟ سنتی ها طالع بینی می خونن؟ و دخترای مدرن عاشق شاگرد نونوایی می شن؟! تنها چیزی که سنتی بودن این فریده رو نشون میده احتمالا اون سبیلهاشه! البته این رو هم بگم که به نقل از این دوستمون، گویا رضا عطاران در مورد این سریال گفته که فیلمنامه فوق العاده تغییر کرده...

حالا به هر حال، این فریده ساخته دست فیلمنامه نویسان اصلیه، یا آش شله غلمکاری که شبکه محترم سه در بازنگریشون از اون فریده فیلمنامه اصلی ساختن، کسی می دونه نقش این فریده این وسط چیه و می خواد چی بگه؟
 یکشنبه 7 مهر1387 *  1:50   نجمه واحدی  | 
اصولا هروقت بحث از تلویزیون و برنامه های تلویزیونیست، من لازم می بینم که حتما چند جمله ای در مزمت این عمل شنیع که همان پای تلوزیون عمر فرسودن و وقت هدر دادن باشد، ایراد کنم.
شنیده اید می گویند "بگو دوستت کیست، تا من بگویم تو کیستی!"؛ من هم جمله ای بر همین وزن از شخص شخیص خودم نقل می کنم:
"بگو در هفته (یا در ماه حتی) چند ساعت تلویزیون تماشا می کنی، تا من بگویم تو کیستی!"
و نتیجه هم واضح است قطعا! هرچه تعداد ساعات در پاسخ بیشتر باشد، باید بیشتر برای شخص پاسخ دهنده ابراز تاسف کرد! به عبارتی میزان ساعاتی که فرد پای تلویزیون می نشیند، با کیفیت شخصیتش رابطه عکس دارد! (جمله رو داشتین؟!). خلاصه که : عزیز من انقدر نشین تمامی سریالها و مسابقات تلفنی و پیامهای بازرگانی و هر آنچه که از تلویزیون پخش می شه رو مو به مو دنبال کن! قباحت داره! شرم آوره!

خب برای اینبار فکر کنم کافیه! در ادامه به چند دقیقه از یکی از فیلمهای بسیار زیبای ماه رمضان می پردازیم! سریالی که اسمش را نمی دانم، میلی هم ندارم که بدانم (فقط می دونم توش حسرت داشت!).

سریال زیبایی که باز هم این قانون چند همسری در آن رعایت شده!
[دیدین یک سری نکاتی هست که فیلمسازان باید سعی کنن در جریان فیلم بهش اشاره کنن؛ مثلا راهنمایی رانندگی ازشون می خواد که حتما توی فیلم بازیگران موقع سوار شدن به ماشین کمربندشون رو ببندن و ... .
حالا جریان این چندهمسری آقایونه! شده یکی از قواعدی که انگار حتما باید در سریال جایی داشته باشه! از اون سریال زیبای "مسافری از هند" به بعد دیگه توی مناسبتها که هر 8تا شبکمون سریال می سازن حداقل یکی دو تاشون این قاعده رو رعایت می کنه! سریالهای عید نوروز... سریالهای دهه فجر... سریالهای ماه رمضان... خلاصه نمیشه که نباشه! بر خوانندگان فهیم و اهل تفکر در مسائل زنان پوشیده نیست که: بالاخره یک جوری باید قبح یک عملی رو از بین برد دیگه! غیر از اینه؟!]

البته بنده فعلا با تعدد زوجات آن بازیگر فقید(!) کاری ندارم. در صحنه ای این آقای عزیز که بدش نمی آید از همسرش جدا شود (به اول یا دوم بودن همسر کاری نداریم)، پیش دوستی می رود که گویا قرار بوده است، از اعتیاد(!) یا عدم اعتیاد آن خانم عزیز باخبر شود. و مراتب امر را به اطلاع این آقای همسر عزیز برساند. و آن دوست هم در ابتدا می گوید که "نه! زنت معتاد نیست!" و این آقای همسر بسیار ناراحت و نگران (!) می شود!
خب با بقیه اش هیچ کاری نداریم؛ تا همینجا من نکاتی چند را به اطلاع شما خوانندگان عزیز می رسانم:
1. کارگردانان ما همچنان به احمق پنداشتن بینندگان سریالهایشان ادامه می دهند. و هیچگونه نقد و بررسی ای که گاه بعد از اتمام پخش سریالها در روزنامه ها، سایتها و ... به چشم می خورد، به آنها کارگر نیست.
2. بناست که ما از دیدن این صحنه از سریال مذکور به این نتیجه برسیم که در ایران نه که (!) در کانون گرم خانواده زن و مرد از حقوق متقابل و برابری برخوردارند(!)، بنابر این طلاق دادن زن توسط شوهر کار بسیار سختیست و اصلا هم در ایران حق طلاق با شوهر نیست!
3. طلاق دادن زن آنقدر به دلایل محکم و منطقی ای نیاز دارد که در این سریال به طور مثال مرد دست به دامان(!) اعتیاد همسرش می شود، و احتمالا می خواهد بگوید که دیگر به اینجایش رسیده! و لابد از قاعده "عسر و حرج" استفاده خواهد کرد؛ و دست آخر هم خواهد گفت مهرم حلال، جونم آزاد!
4. البته ببینید همه هدف کارگردان این است که بگوید زن و مرد با هم برابرند؛ مثلا ببینید این خانم همسر هم معتاد است! اعتیاد که زن و مرد ندارد. همه می توانند معتاد باشند! (منظور بنده اصلا این نیست که ما زن معتاد نداریم، من فقط نمی فهمم چطور این میزان و درصد کم، یکهو از وسط یک سریال سر در می آورد!) البته می توان درک کرد که منظور این بوده که چون سایه مقدس شوهر(!) بالای سر این زن نبوده، به اعتیاد کشیده شده! مثل سریالهای زیبای دیگری که می خواهند مادر بودن را از ملزومات و نیازهای اساسی زن جلوه دهند؛ به شکلی که زنها نیاز عمیق و طبیعی(!)شان به فرزند را با یک توله سگ در بغل یا عروسک جبران می کنند.

خلاصه که خاموش کنید آن تلویزیونها را! خاموش کنید!


این هم چهره زیبای این آقای همسر طفلک! که بیچاره نمی داند چطور از شر سایه شومی که آن زن بر زندگیش گسترده، خلاص شود!!
 دوشنبه 18 شهریور1387 *  23:40   نجمه واحدی  | 
همینجوری یادش افتادم... بی مقدمه...

مجری بانمکی که در یکی از برنامه هایش سردار فلان را دعوت می کند و از ابتذال می گوید؛ این طور که آگهی های استخدام روزنامه ای را می خواند:
"منشی خانم با ظاهری آراسته و روابط عمومی قوی جهت پاسخگویی به تلفن، حالا چرا ظاهر آراسته نمی دونیم... این یکی رو دیگه نمی دونم بخونم یا نه... واقعا نمی تونم بخونم... (با کلی مکث و مقدمه چینی، انگار قبیح ترین جمله را می خواند:) خانمی با ظاهری آراسته و اندامی مناسب ... واقعا نمی دونم چه نیازی به اندام مناسب هست...."

همین مجری در برنامه دیگری که در روز زن است و مثلا ویژه برنامه، فلان کارشناس تغذیه را دعوت می کند و موضوع برنامه را که امیدوار است مورد استقبال خانمها قرار بگیرد اعلام می کند: تناسب اندام!

آیا این پسرک است که نمی فهمد تناقض این دو جریان را؟ اینکه در برنامه ای گله کنی از کسانی که توقع اندام متناسب دارند از خانمهایی که قصد استخدامشان را دارند، و در برنامه دیگری که برای خانمها ترتیب داده ای (به صرف زن بودنشان، نه همسر بودن، نه معشوقه بودن، نه مانکن بودن، نه بازیگر بودن، بلکه فقط و فقط زن بودنشان) برایشان از موضوعی جذاب می گویی و مهمانی به برنامه می آوری که بتواند در این موضوع مهم کمکت کند: تناسب اندام!

یا این منم که نمی فهمم عادی بودن این مسائل را...
 دوشنبه 11 شهریور1387 *  16:52   نجمه واحدی  | 
من اصولا در هفته یک ساعت را هم به تماشای تلویزیون اختصاص نمی دهم و هرگز از این کار خود پشیمان نبوده و نیستم. اما هر از گاهی که چند دقیقه را پای آن هدر می دهم به نتایج شگفت انگیزی می رسم...

این روزها گویا سریال بسیار زیبا و پرباری از سیمای عزیز کشورمان پخش می شود با نام : مرگ تدریجی یک رویا. خدا را شکر من هیچ وقت موفق به دیدن این فیلم نشده ام اما هفته گذشته که شاید در صحنه هایی پراکنده آدم بده قصه را کشف کردم، جمله ای که نویسنده در دهان او گذاشته بود واقعا موجبات حیرت و تاسفم را فراهم کرد!
گذشته از حال خراب و اعصاب خردی که این فیلم (همان 10 دقیقه از فیلم) تا آخر شب برای من رقم زد (به شکلی که در خانه راه می رفتم و به جای درس خواندن که هیچ جوری قادر به انجامش نبودم، به خودم و به زمین و زمان ناسزا می گفتم).

در صحنه ای آدم بده قصه که طبق معمول به دنبال عیش و خوشگذرانی اش به شمال رفته بود، موقع در آوردن یک پاکت تخمه از کیف (صحنه ای شدیدا اضافه که هیچ ضرورتی به گنجاندنش در فیلم نامه نبود مگر برای جمله او) می گوید : فاتح شدم!

بر بینندگان فهیم و فرهیخته این سریال پوشیده نیست که این جمله مصرعی از شعر "ای مرز پر گهر" فروغ فرخزاد است. و خب ما از این سریال این نتیجه اخلاقی را می گیریم که این آدم بدها هستند که اشعار فروغ را می خوانند و از بر می کنند. اشعار شاعر عصیانگری را که نخواست زن بودن را همانگونه که همه از او می خواستند بپذیرد...

بچه های خوب! یادتان باشد آدمهای خوب فروغ نمی خوانند...

 دوشنبه 17 تیر1387 *  16:19   نجمه واحدی  | 
روز اول فروردین است. هنوز به ساعت سال تحویل نرسیده ایم. به رسم معمول این دقایق، برنامه زنده ای در حال پخش است که چندین مهمان دارد.

مجری می گوید: " ... و اما این لحظه، از یکی از نام آوران و قهرمانان کشورمون دعوت می کنیم... " و در معرفی او می گوید: "... یکی از ورزشکاران عزیز کشورمون... : خواهر آقای فلانی (یکی از ورزشکاران)!

در بین صحبتهایشان، مجری می پرسد: "خانم فلانی! خانم های تکواندو کار ..." ادامه جمله را متوجه نمی شوم اما با خودم فکر می کنم شاید سوال تخصصی ایست، و کمی بابت این تصور خوشحال می شوم، چرا که حداقل همان سوالهای مسخره همیشگی نیست که مجریها فکر می کنن باید از یک "زن" بپرسند، چه وزیر باشد، چه نماینده مجلس، چه بازیگر و چه ورزشکار...
خانم مهمان در پاسخ می گوید: "بله! کمک می کنند... خانم های تکواندوکار هم به خانواده کمک می کنند بالاخره... " !!!
کمک کردن به خانواده؟ یعنی مجری باز هم همان سوالهای احمقانه را پرسیده بود؟ سوالی که جوابش "کمک کردن به خانواده" است؟ مگر برنامه رنگین کمان است؟ و ورزشکار مهمان، یک کودک 4-5 ساله؟!

مجری به این سوالها هم اکتفا نمی کند و در نهایتا 10 دقیقه ای که این خانم حضور دارد، به سوالهای مبتذلش ادامه می دهد... : "چرا خانم ها از موش می ترسند؟" ...
و صدای خنده های بی معنایی که فضای برنامه را پر می کند... بالاخره روز عید است دیگر... باید خندید...

چرا مجری ها فکر می کنن که "زن" بودن مهمان برنامه، به این معناست که آنها حق دارند چنین سوالهای بی معنا و سخیفی از آنها بپرسند...
- شما توی خونه، فرصت خونه داری کردن هم دارید؟
- فرزندانتون با این شغلی که دارید مشکلی ندارن؟
- شما قرمه سبزی بلدید بپزید؟
- شما از موش می ترسید؟ (غالبا وقتی با پاسخ منفی رو به رو می شوند، ادامه می دهند: چرا اکثر خانمها از موش می ترسند؟)
- شما از سوسک می ترسین؟ (به خاطر دارم در برنامه ای مجری ای از دختری که در 18-19 سالگی با دوچرخه، جهانگردی کرده بود این سوال ابلهانه را پرسید. او که واضح بود از این سوال خوشش نیامده پاسخ داد: "ببینید... من از سوسک نمی ترسم... سوسک رو توی دستمم می گیرم... ولی فکر می کنم شاید به خاطر چندش آور بودنشه که بعضی ها ازش می ترسن ..." و مجری با خونسردی پاسخ داد: "بله ... چون چندش آوره." اگر خودت هم به این پاسخ باور داشتی چرا این سوال را پرسیدی؟ آن هم به این شکل؟ )
- توی خونه، اکثرا کی آشپزی می کنه؟

چرا گمان می کنیم، خانه داری یکی از شاخصه هاییست که هر زنی باید از آن برخوردار باشد؟ چرا این نقش را که خودمان ساخته ایم و ظالمانه به دوش زن گذاشته ایم، مشیت و تقدیر الهی می دانیم، و وظیفه ای که انگار با "طبیعت" زن مطابق است؟ چرا فکر می کنیم، در بدن زن، سلولهایی وجود دارد که او را مستعد خانه داری می کند؟! و این سلولها و شاید ژن خانه داری (!!) در بدن مرد نیست؟
چرا همیشه این نقش پیش پا افتاده و مبتذل را باید بر سر زنها بکوبیم...؟ چه زن وزیر، چه ورزشکار، چه جهانگرد، چه سفیر، چه هنرمند....


شب، در برنامه طنزی کارگردان لطف جالب دیگری به جامعه مان می کند، به جامعه ای که اصلا مردسالار نیست!: به سخره گرفتن زنانی که از مردسالار بودن جامعه گله دارند...

در بخشی از این برنامه کارگردان (آقا) از خانمی که گویا منشی صحنه است، برای انجام ندادن صحیح کارش، گله می کند... زن که گویا نقش یک زن احساساتی و بی عرضه را بازی می کند که برای کار انجام نداده اش عذرهای احمقانه ای می آورد، در پاسخ به این تند حرف زدن کارگردان می گوید : "اگه زن نبودم باز هم باهام اینجوری حرف می زدین ...؟ مشکل اینجاست که جامعه ما مردسالاره ... اگه من مرد بودم باهام اینجوری حرف نمی زدین که ..."
کارگردان هم در جواب این حرفها، که واقعا هم در اینجا بی ربط می نماید، می گوید: "چه ربطی داره خانم... زن و مرد نداره... من کار رو درست می خوام... "

می دانید... من خیلی خوشحالم که انقدر تهیه کنندگان برنامه های شبکه های محترم(!) تلویزیون، به این قشر جامعه مان توجه می کنند... و نهایت سعیشان را می کنند که همه را متوجه منطقی بودن این گلایه ها کنند ...
 جمعه 2 فروردین1387 *  9:0   نجمه واحدی  |