![]() |
درست خاطرم نیست که از کی فهمیدیم نیاز جنسی هم، در کنار خوراک و پوشاک و مسکن از نیازهای بشر است، اما آنچه که برای همه مان واضح و مبرهن بوده این است که نیاز جنسی، هرچند زیرمجموعه ی نیازهای طبیعی بشر محسوب می شود، اما این نیاز برای زنان چندان به رسمیت شناخته نمی شود! البته در کنار آن هزار و یک نیاز دیگری که اصولا شناخته هم نمی شود، "به رسمیت"اش پیشکش!
-------------------------------
به سن بلوغ که می رسید، احتمالا از مشاورین عزیز و زحمتکش (!) مدرسه می شنوید که نیاز به جنس مخالف، نیازی کاملا طبیعی است (البته چه جور نیازی را هنوز قرار نیست بدانید!)، اما تجربه ثابت کرده که یک سری کارهایی آخر و عاقبت ندارد (چه کارهایی را هم هنوز قرار نیست که بدانید!) و در نهایت شما را به این نتیجه می رسانند که کلا از هرگونه موجود مذکر باید دوری جست! (چرایش را هم همانطور که عرض کردم هنوز قرار نیست بدانید! بعدها متوجه خواهید شد که این راه حل مخصوص سرآشپز بوده: پاک کردن صورت مساله!) به هر حال شما در نهایت می فهمید که نیاز به جنس مخالف، هر چند نیاز طبیعی است گویا، اما کسی از ارضا نشدنش نمرده، و شما هم بهتر است خیلی دنبالش را نگیرید! نیاز شما آنقدرها هم مساله ی مهمی نیست!
-------------------------------
بعد از سن بلوغ، وقتی که حضور در جامعه را یک "مساله" کردند برایتان، جواب همه ی چراهای شما (که چرا نباید فلان رنگ پوشید، چرا نمی شود فلان مدل پوشید، چرا نمی توان فلان ساعت بیرون رفت، چرا نمی شود به فلان جاها رفت و هزار و یک چرای دیگر) دست آخر به مردان و نیاز جنسی آنها ختم می شود! شما نمی توانید فلان جور از منزل بیرون بروید چون مردان بالاخره نیاز جنسی دارند و از دیدن این "جور"یتان تحریک می شوند! در چنین مواقعی این سوال به ذهنتان می رسد که مگر شما نیاز جنسی ندارید؛ پاسخ روشن است: نه آنقدرها! البته داریدها، ولی خیلی قابل عرض نیست!
-------------------------------
شما به سن ازدواج رسیده اید و بدتان هم نمی آید که ازدواج کنید! دست بر قضا چند نفر را هم می شناسید که شاید انتخاب مناسبی برای ازدواج باشند. اما نه خانواده ی محترم و نه هیچیک از اطرافیان، توانایی هضم این امر را ندارند که شما تمایلتان به ازدواج را مطرح کنید و یا خدای نکرده (!) قصد پیشنهاد ازدواج دادن به کسی را داشته باشید. هرچند که برای شنیدن تمایل پسران به ازدواج همیشه گوش شنوایی هست. علت این تفاوت (تبعیض به نظر می رسد البته!) را که جویا می شوید ملتفتتان می کنند که پسران بالاخره نیازهایی دارند و مطرح کردنش هم هیچ ایرادی ندارد قطعا! اما شما که نیازتان اولا به اندازه ی نیاز پسران نیست، بعد هم اصلا چه معنی دارد "ارزش و کرامتتان" (؟!) را زیر پا بگذارید و نیازی که اصلا مهم نیست را بخواهید مطرح کنید (هرچند تلویحا). دست آخر شما قرار است به این نتیجه برسید که این نیاز آنقدرها هم مهم نیست که شما خودتان برایش استین بالا بزنید. بهتر است صبر کنید دیگری آستین بالا بزند، و شما را مورد ازدواج قرار دهد!!
تکمله: البته بنده متوجه هستم که ازدواج فقط برای ارضای چنین نیازی نیست، گاهی هم ممکن است حتی اصلا برای ارضای چنین نیازی نباشد؛ اما خب بزرگترهایی که شما باید همیشه از آنها کسب اجازه کنید لزوما متوجه این امر نیستند! متوجهید که...!
-------------------------------
یک نفر پیدا شده که قصد دارد شما را مورد ازدواج (!) قرار دهد، و شما هم اتفاقا پذیرفته اید! برای رسمی و محضری کردن این رخداد خجسته و مبارک که راهی محضر می شوید و آماده ی امضا کردن و تعهد دادن، یک برگه ای هم مشاهده می کنید گویا، که باید تعهد بدهید که خلاصه متوجه هستید همسر گرامیتان یک سری نیازهایی هم دارند! البته برگه ی مشابهی به دست همسرتان نمی دهند! چون ایشان که نباید از شما تمکین کند؛ بالاخره مردی گفتن، زنی گفتن! و شما در این برهه خطیر از زندگیتان باز هم متوجه می شوید که هرچند برای خودتان اینطور به نظر می رسد که نیازهایی دارید، اما گویا اشتباه به عرضتان رسانده اند و اطلاعات غلط به شما داده اند! ببینید همسرتان شما را دوست دارد! نزنید این حرفها! نیاز کدام است ...؟!
-------------------------------
بعد از ازدواج، یک روز که همین طور دارید از سفیدبخت شدنتان لذت می برید، توسط منابع آگاهی متوجه می شوید که کنترل موالید، که استفاده از وسایلی را می طلبد که ممکن است تغییراتی در ارضای آن نیاز ایجاد کند، باید با اجازه ی همسرتان صورت گیرد! البته این تغییر ممکن است ارضای نیاز هردویتان را تحت شعاع قرار دهد، اما خب متوجهید که... نیاز شما که اصولا اهمیتی ندارد، هدایت کردن و کنترل کردنش هم به خواست شما ارتباط چندانی پیدا نمی کند! انقدر جدی نگیرید خودتان را!
-------------------------------
یک روز دیگری بعد از همان ازدواج؛ همسر گرامیتان عزم سفر می کنند و خب مدتی از سر و همسر دور می شوند. منابع آگاهی باز هم شما را مطلع می کنند که مردی که مدتی از همسرش دور است، به هر حال نیازهایش که جایی نرفته و سر جایش است؛ بنابر این در چنین شرایطی باید به ایشان حق داد که نیازهای خود را به شکلی برطرف کنند، که آن شکل هم می تواند عقد موقت باشد. البته نگران نباشید، آن منابع آگاه فقط می گویند که شرع و قانون چنین "حقی" را برای همسر شما در نظر گرفته، اینکه همسرتان از این حق استفاده کند یا نه را دیگر خودش می داند و شاید هم خودتان! چیزی که در اینجا نمی شود از نظر دور داشت این است که وقتی همسر شما در سفر است، نیاز شما هم اتفاقا جایی نرفته و سرجایش است؛ اما اینکه چطور همسرتان حق دارد به شکلی نیازش را مرتفع کند ولی شما حق متقابلی ندارید، مبحثیست که البته به من و شما ربطی ندارد، ولی خب خواستم گفته باشم که لال از دنیا نروم!
-------------------------------
اما...
درست است که تا به اینجا این نیاز شما خیلی مساله ی مهمی نبوده و بدون رفع شدنش هم هنوز زنده مانده اید؛ اما یک جاهایی هست که نظام مردسالار دلش به حال شما می سوزد و می بینید که چقدر این نیازتان را مورد توجه و عنایت قرار می دهد!
فکر کنید که خدای نکرده، شما به دلایلی همسر گرامیتان را از دست می دهید. یا بعد از طلاق و یا بعد از فوت ایشان، و شما تبدیل می شوید به زن مطلقه، یا بیوه. در چنین شرایطی مردان گرامی ما دیگر عمرا بخواهند شما را مورد ازدواج خود قرار دهند! (البته به گفته ی برخی). اتفاقا یک آقا و خانم دیگری هم دارند به خوبی و خوشی زندگیشان را می کنند که یکدفعه آن آقای محترم متاهل، با شما آشنا می شود و دلش به حال شما می سوزد. و خلاصه پر می شود از احساس انسان دوستی و فداکاری.
اینجاست که یکدفعه می بینید همه نیاز جنسی شما را کاملا به رسمیت می شناسند. آن آقای محترم با وجود همسر اول (گیریم که مثلا با رضایتش! از این رضایت ها زیاد دیده ایم) چون خیلی حس فداکاری اش غلیان کرده، قصد می کند با شما ازدواج کند. اگر از ایشان بپرسیم که چرا برای کمک به این خانم مطلقه یا بیوه، ایشان را فقط تحت حمایت اقتصادی قرار نمی دهی و لزوما می خواهی با او ازدواج کنی پاسخ بسیار جالب و ارزشمندی می شنویم، پاسخی که شمای مطلقه یا بیوه، هرگز پیش از این در همه ی این سالهای پس از بلوغتان نشنیده اید: آن آقای محترم پاسخ خواهد داد: بالاخره خانمها هم یک نیازهایی دارند!
در چنین شرایطی، به یکباره، نیازی که همه ی این سالها کوچکترین ارزش و اهمیتی برای هیچکس نداشت، و هیچکس اصلا نمی دیدش، یکدفعه به نیاز بسیار مهمی بدل می شود که اصلا نباید نادیده گرفتش. مردان متاهل که شما قابلیت همسر دوم شدن برای ایشان را دارید، ایندفعه می خواهند این نیاز شما را طلا بگیرند، انقدر که مهم و غیرقابل چشم پوشیست. البته یک وقت فکر نکنید آنها به فکر ارضای نیاز خودشان هستندها! چرا انقدر بدبینید!؟ آنها فقط قصدشان خدمت کردن به خلق خداست، و فقط در صدد رفع نیازهای شما هستند؛ خیانت به همسر اول هم که اصلا معنا ندارد، چرا همسر اول انقدر باید خودخواه باشد که نتواند نیازی به این مهمی را در شما ببیند؟!
و اینچنین بود که زنان هم بالاخره، صاحب نیاز جنسی شدند...!
هر چقدر به شما می گویم در این سرزمین عزیز، نفس کشیدن شما هم به جنسیتتان بستگی دارد، باور نمی کنید که...
مثلا اگر شما زن باشید و در جریانات سیاسی اخیر توسط سربازن گمنام امام زمان، در بازداشت گاهی مورد بازجویی قرار گیرید، جریان کاملا متفاوت از وقتیست که اگر مرد بودید، برایتان رخ می داد...
شما اگر زن باشید خیلی اصراری بر این امور ندارند که اعتراف کنید از
دولت آمریکا یا اسرائیل دستور می گرفته اید، یا در فلان ستاد فلان کاندید
با جاسوسهایی از انگلیس در ارتباط بوده اید، یا چند بمب طراحی کرده بودید
که در صورت رای نیاوردن کاندیدتان منفجر کنید، یا در جریان هستید که آقای
فلانی و حجت الاسلام بهمانی قصد براندازی نظام را داشته اند، یا در جریان
هستید که فلان کاندید در جریان تبلیغات انتخاباتی اسلحه رایگان در اختیار
عده ای قرار داده (!)، یا حضور شما در قبرستان بهشت زهرا سناریویی از
پیش تعیین شده بوده که عده ای با هوشمندی از زمان محمدرضا پهلوی روی آن
کار می کرده اند... هیچ اصراری نیست که شما به این مسائل اعتراف کنید...
این اعترافات را بگذارید برای دیگران، انقدر آدم هست در بازداشتگاهها که به این مسائل اعتراف کند. بالاخره باید یک فرقی بین شمایی که زن هستید با کسانی که زن نیستند باشد دیگر...
شما کافیست اعتراف کنید که با فلانی و بهمانی رابطه نامشروع جنسی داشته اید... اولا که همین برابری می کند با همه ی جریانات بالا و چندین برابرش؛ و ثانیا که مردان که نمی توانند به رابطه جنسی با آقای فلانی و بهمانی اعتراف کنند، پس شما را برای چه آفریده اند... برای همین وقتها دیگر...
این مطلب را قصد داشتم پاییز سال قبل بنویسم (شاید با مراجعه به پستهای آن روزها متوجه دلیلش بشوید) اما دوست ارجمندی باز هم به بنده و جامعه ی زنان لطف کردند و با تکرار بیانات تکاندهنده ی خود مرا به یاد آن پست نوشته نشده انداختند.
در مقدمه کتاب "واره"، نویسنده (که از اساتید توانمند ماست و بسیار به ایشان ارادتمندم) ضمن گله از غربزدگی و دور افتادن پژوهشگران علوم اجتماعی از جامعه بومی خود1، می نویسند: "جالب آنکه هیچ یک از مردم شناسان و جامعه شناسان حرفه ای ما، حتی در سال 1356 و اوایل 1357 نیز پیش لرزه های انقلاب اسلامی را حس نمی کنند. از آن عجیب تر، برخی حتی پس از وقوع انقلاب نیز در تردید بودند که آیا واقعا انقلابی به معنای جامعه شناسی آن اتفاق افتاده است یا نه؟!2"
گذشته از اینکه شاید همان پاییز سال قبل زمان مناسب تری برای این نقل قول می بود3، اما حکایت این افراد، حکایت کسانیست که در زمانی زندگی می کنند که اگر تا چند صد سال پیشش اسم همه دانشمندان زن در لیست جادوگران تکفیر شده بوده، اما حالا دیگر کسی دانشمند بودن را با زن بودن در تناقض نمی بیند...
کسانی که در جامعه ای زندگی می کنند که اگر چه همچنان حقوق و دستمزدها بر مبنای جنسیت است، اما زنان زیادی در انواع و اقسام مشاغل توانمندیهایشان را نشان داده اند...
کسانی که دانشگاههایی را می بینند که ورودی دخترانش حتی بیش از پسران شده و دختران دیگر رتبه های برتر را هم از آن خود می کنند...
کسانی که در دانشگاههایی تحصیل می کنند که فقط و فقط با مسائل انتزاعی رو به رو هستند، و در این دانشگاهها تعداد دختران شاید چند برابر پسران است و رتبه های ممتاز هم با توجه به این نسبت، بیشتر برای دختران است. و جالب اینکه در همین دانشگاهها با همین دختران به انواع و اقسام بحثهای "کاملا انتزاعی و ذهنی" می پردازند و طبق قاعده ی هر مباحثه ای گاهی هم متقاعد می شوند...
اما با همه ی این احوال معتقدند ذهن زنان توانایی تفکر انتزاعی ندارد! و فقط وقتی با مسائل مادی رو به رو باشند چیزی از آن سر در می آورند! (همان قصه قدیمی ظاهربینی زنان و ...) و معتقدند از خانمها توقع استدلال داشتن توقع بیهوده ایست! (فقط نمی دانیم چرا برخی از آنها همیشه مشتاق مباحثه با همین زنان ناقص العقلند) و دیگر اینکه زنان توانایی انجام شغلهایی مثل وزارت و قضاوت و ... را ندارند! و معتقدند ما هیچ زن دانشمندی هم نداشته ایم چون زنان دانششان کجا بود!
به خاطر دارم همان پاییز گذشته، در جلسه ی دوستانه ای، یکی از این عزیزان معتقد بود فقط شغلهایی مثل معلمی (احتمالا آن هم مقطع ابتدایی) برای زنان مناسب است و نه شغلی مثل وزارت یا ریاست جمهوری و ... چون توانایی ذهنی زنان در این حد نیست! تمامی دختران حاضر در جلسه (البته هیچ آقای دیگری وجود نداشت) حیرت زده به این دوست گرامی متذکر می شدند که این چه حرفیست... حتی دخترانی که خودشان هم نگاهی کاملا منتقدانه به فعالیتهای مدافعین حقوق زن داشتند. این دوست گرامی شعور تمامی زنان را، چه همفکران خود و چه "غیر خودیها" را نشانه رفته بود!
این افراد، با این تفکرات قرون وسطایی (که متاسفانه تعدادشان کم هم نیست)، مرا دقیقا یاد کسی می اندازند که سر ظهر وسط بیابان، با شمع دنبال خورشید می گردد!
1. خیالتان راحت! منظور ایشان در راستای انتقاد به علوم انسانی نبوده است! ضمن اینکه منظور از بومی سازی چیز دیگریست...
2. واره (درآمدی بر مردمشناسی و جامعه شناسی تعاون)، دکتر مرتضی فرهادی، شرکت سهامی انتشار 1386، ص 81
3. احتمالا در این برهه از زمان، بهتر متوجه منظور ایشان می شویم و چه بسا به آنها حق هم می دهیم!
* شیخ محمود شبستری، گلشن راز
اما آیا این باید و نبایدهای پیش از ازدواج در ذهن مصاحبه شوندگان ما نسبت به دو جنس به یک میزان بود؟
هرچند که همان طور که گفته شد همچنان که غالبا نگاه مثبتی نسبت به خویشتنداری و عدم کسب تجربه جنسی در مورد دختران وجود داشت، متقابلا از پسران هم انتظار می رفت خارج از چارچوب ازدواج رابطه ی جنسی ای را تجربه نکرده باشند. اما نگاه مصاحبه شوندگان به دختران و پسرانی که با میل خود وارد رابطه ی جنسی می شوند متفاوت بود.
فائزه می گوید که دختران زیادی را می شناسد که پس از برقراری رابطه ی جنسی، شریک جنسیشان از ازدواج با آنها امتناع کرده است و اضافه می کند: "این دخترها به خاطر علاقه ای که به اون پسر داشته ان تن به این رابطه که به خواست پسر بوده داده بودن، اما پسرها که دوست داشتن حالیشون نمی شه" مرضیه دلیل این اتفاق را این می داند که "اون پسر خودش رو می شناسه، اون دختری هم که باهاش رابطه برقرار کرده رو هم می شناسه، می دونه که اون دختر فقط اهل رابطه برقرار کردنه، نه دختری که اهل زندگی باشه"
اینکه چرا در ذهن مرضیه پسری که وارد چنین رابطه ای می شود "اهل زندگی" هست اما دختری که همان کنش را انجام می دهد دختریست که فقط رابطه ی جنسی برای او مهم است و اهل زندگی کردن نیست، مشخص نیست. خود او در انتهای بحثمان به نابرابری ناعادلانه نگاه جنسیتی اشاره می کند و می گوید "توی یک رابطه هر دو نفر مقصرن ولی همیشه پسره جوونی کرده و تقصیری نداره، اما دختره خیلی کار زشت و وحشتناکی انجام داده!" این تناقض شاید در ذهن خیلی از دختران نسل مرضیه وجود دارد که از یک طرف این نگاه را ناعادلانه می دانند اما از طرف دیگر خود ناآگاهانه صاحب همین نگاهند و نسبت به همجنسان خود قضاوت عادلانه ای ندارند.
مژگان هم معتقد است پسران وقتی که پیشنهاد رابطه ی جنسی می دهند دو هدف را دنبال می کنند یکی اینکه خودشان را ارضا کنند و دیگر اینکه طرف مقابل را امتحان کنند. وقتی که دختر چنین درخواستی را می پذیرد نشان می دهد که دختر سست مایه ایست که به خاطر احساساتش حاضر شده همه ی وجود خودش را به پسر تسلیم کند. در این نگاه هم دختری که وارد رابطه ی جنسی می شود، انسان پست و سست مایه ایست که از روی احساساتش "همه ی وجود" خود را تسلیم پسر کرده، اما کار پسر گویا چندان هم کار زشت و نادرستی نیست. او همه ی وجود خود را با رابطه ی جنسی تسلیم کسی نمی کند و اگر خطایی هم از او سر زده باشد این است که خواسته نیاز طبیعی خود را خارج از چارچوب ازدواج ارضا کند.
فاطمه که در آغاز بحث تجربه نداشتن هر دو طرف را "خیلی خوب" عنوان کرده بود، معتقد است که در جمع دوستانه ی آنها چون اعتقادات مذهبی ارجح است و از خانواده های متدینی هستند نگاه منفی ای نسبت به تجربی جنسی خارج از ازدواج وجود دارد. او می گوید "در جمع های دیگه و بین افراد دیگه خیلی راحت تر به تجربه ی جنسی نگاه می کنن و انقدر براشون زشت و قبیح نیست که دختر یا پسر وارد رابطه ی جنسی بشن".
البته در بین 12 نفری که با آنها مصاحبه کردیم شاید فقط مهدیه، حسین و شاید کاوه از این جمع های دیگری بودند که کمی رابطه ی جنسی را آسانتر از دیگران می گرفتند. اما واقعیت این است که 9 نفر دیگر هم رابطه ی جنسی را بیشتر برای دختر "سخت می گرفتند" نه برای پسر. و نگاهها نسبت به دخترانی که به میل خود وارد رابطه های جنسی می شوند، سرزنش آمیز و همراه با نفرت بود، در حالی که پسران به شکلی کاملا طبیعی و عادی (و خالی از هر سرزنش و نگاه منفی ای) به قول الهام سیری ناپذیر، از نگاه اکرم غریزی و همیشه بی بند و بار و از نگاه دیگران هم به شکلی عادی نیازمند برقراری رابطه جنسی اند. و این نیاز آنها هم نه نیازی پست و نادرست، که نیازی طبیعیست؛ هر چند که بهتر است این نیاز را در چارچوب ازدواج رفع کنند.
بعضی هم راه حل جالب دیگری برای ارضای جنسی این پسران پیشنهاد دادند: الهام وقتی از مزیت بکارت می گوید حرفهایش را اینطور ادامه می دهد: "اگر کسی از من همچین چیزی بخواد من وقتی دختر باشم به خاطر این (بکارت) می گم نه، اون هم میره... حالا یا یه زن مطلقه ای پیدا می کنه یا خلاصه یه دختری هم شان خودش..." این هم راه جالبیست برای حفظ پاکدامنی! حواله کردن پسران به زنان مطلقه یا دختران غیر عفیف!
ذات گرایی - و علل همه ی پدیده های اجتماعی را طبیعت و فطرت انسانها دانستن، عین گرایی، بی اعتمادی به دیگر انسانها، به آسانی حذف کردن یا قربانی کردن دیگر انسانهایی که گناهشان تنها شبیه ما نبودن است، و هزار و یک ویژگی دیگر که در رفتار و گفتار اعضای جامعه ی ما به آسانی دیده می شود، ویژگی های جوامع سنتی هستند که جامعه ی در حال گذار ما سالهاست که آنها را با خود دارد و غفلت و بی توجهی ما، تداوم یافتن آنها را تضمین می کند.
خویشتنداری و سعی در عدم کسب تجارب متعدد و بی بند و بار جنسی، هر چند امری مطلوب است اما هنگامی که با تبعیض ها و نابرابری هایی بین دو جنس، این امر اخلاقی به شکلی ناعادلانه به امری جسمانی بدل می شود که روابط انسانی و شخصیت و حقوق فردی شخص را به حاشیه می راند، و بدتر از آن اینکه جسم شخص را تنها بر مبنای جنسیت او به اسارت جنس دیگر در می آورد، نه تنها ظلمی ناعادلانه را به بخشی از اعضای جامعه تحمیل می کند، حتی اخلاقیات را زیر سوال برده و تدریجا ارزش خویشتنداری در یک جنس را به ضد ارزش بدل می کند. جدا از نگاه نابرابری که به خویشتنداری جنسی در مورد دو جنس در جامعه ی ما وجود دارد و جدا از محوریتی که در نقش جنسی برای جنس زن بسیار گسترده در نظر گرفته می شود و تمامی هویت انسانی او را ناعادلانه تحت شعاع قرار می دهد (که تخطی یا سو استفاده از این نقش، گاه او را لایق مرگ می کند)، آیا بکارت مسئله ای محوری در امر ازدواج است؟
(بهار 1388)
بکارت - بخش اول
بکارت - بخش دوم
اگر بدانید از وقتی فهمیده ام دو تن از وزرای پیشنهادی زن هستند چقدر خوشحالم! در پوست خودم نمی گنجم! تا چند روز دیگر همانطور که آمار اشتغال را دولت خدمتگزار به راحتی پایین آورد، درصد حضور زنان در رده های بالای شغلی هم به همان راحتی بالا خواهد رفت و دیگر درصد حضور زنان در پارلمان، در کشورمان ۵٪ نخواهد بود! چقدر خوشحال کننده!!
هرچند دیگران سعی دارند خلاف این را اثبات کنند اما تاریخ همیشه نشان داده که آمار و ارقام و اعداد تمامی مشکلات بشریت را حل کرده. مگر یادتان نیست که طرح ازدواج نیمه مستقل، چطور همه مشکلات ازدواج را می رفت که حل کند؟ (از سرانجامش خبر ندارم، تصویب شد آیا؟) حتما یادتان هست که تغییر تعریف اشتغال هم چطور بیکاری را کاملا ریشه کن کرد و آمار اشتغال را همین طور بالا برد... این به وزارت منصوب شدن چند زن هم یعنی حل تمامی مشکلات زنان!
اصلا هم مهم نیست که شنیده شده یکی از این زنان قبلا پیشنهاد مجزا کردن بیمارستانهای زنان از مردان را ارائه کرده اند یا از مدافعین تعدد زوجات هستند! این مسائل پیش پا افتاده به فرض صحت داشتن هم اصلا اهمیتی ندارند، مهم این است که این اتفاق "برای اولین بار" در کشور است، بعد هم نشان می دهد آن آقایی که همین چند ماه پیش گله می کرد که چرا درس حرفه و فن که دخترانه و پسرانه بود تدریجا کمرنگ شده و چرا دیگر به دختران خانه داری و شوهرداری یاد نمی دهند، و به همسرش افتخار می کرد که "در خانه" می نشیند و مقالات علمی در اینترنت می خواند، در عرض چند ماه یکدفعه متحول شده و حسن نیتش را به ما نشان می دهد...
خلاصه که من خیلی خوشحالم... فقط نمی دانم چرا معاندانه و غرض ورزانه امیدوارم هیچکدام از وزرای پیشنهادی کسانی که در عرض چند ماه اینطور متحول می شوند، از مجلس رای اعتماد نگیرند، از جمله آن دو خانم گرامی!
همیشه بوده اند. و -شاید- تا همیشه هم خواهند بود. آدمهایی که جفت پایشان را در یک کفش می کنند و چون یک گوشه از حرفشان را به خدا و کتاب آسمانی و پیامبر و ائمه گره زده اند، خیالشان به طرز شگفت آوری راحت است که "حق" با آنهاست... حوصله ی توصیفشان را ندارم، به گمانم اگر یک بازی وبلاگی راه بیفتند که هر کس پنج ویژگی از این جماعت بگوید، می بینیم همه مان (وبلاگ نویسان) آشنایی بسیار نزدیکی با آنها داریم. جوری که احتمالا تا سی چهل ویژگی هم زاپاس داریم! هرچند که این جماعت خیلی پیچیده نیستند و همان پنج ویژگی هم زیادشان است. (راه انداختن بازی به عهده شما! همه تان هم دعوتید!!)
اما وقتی دغدغه ی تو مسائل زنان باشد و در کشوری هم زندگی کنی که قانون اساسیش برگرفته از دین است، و خدای نکرده اعتراضی هم به شرایط موجود داشته باشی، این جماعت یکی از آن دسته عزیزانی هستند که در مقابلت صف آرایی می کنند و هنوز حرفْ نزده هم با تو مخالفند به هر حال!
منظور من قطعا افراد مذهبی یا کسانی که در زندگیشان مذهب هم نقشی دارد نیست، چرا که در این صورت چه بسا خودم هم جزوشان می شوم. منظور کسانیست که تعبیرهای عجیب و غریبی از دین دارند، به اندیشیدن خطر نمی کنند و آن را حتی گناه هم می دانند، و همه مسئولیتهای زندگیشان را به عده قلیلی حواله می کنند و به راحتی فکر می کنند که اگر هم اشتباهی کنند، "خب گناهش به گردن آن عده ی قلیل، به ما چه؟". کسانی که به سنت پدرانشان می روند، و فکر می کنند هرچه که "دوام" داشته، لزوما درست است. برای انسان یک شیوه خاصی از زندگی را در نظر دارند و گمان می کنند آدمها طبیعتا اینطور زندگی می کنند، و اگر هم مثال نقضی پیش رویشان بگذاری می گویند "خب آنها از فطرتشان فاصله گرفته اند!" در کل موجودات جالبی بوده اند تا به الان، -اگر بعد از این به چیز دیگری بدل نشوند-... (خوب است حوصله ی توصیفشان را نداشتم!)
بعضی رویکردشان این است که این جماعت را به حال خود رها می کنند و در مقابله با این افراد اولین و آخرین حرفشان این است که "کسی با شما نبود"! آنها هم از خدا خواسته گاها این افراد لابد "فی ضلال مبین" را به حال خود می گذارند بلکه خدا هدایتشان کند.
برای کسانی که نگران گسترش این نگاه مرتجعانه به دین بوده اند، گفتن اینکه در چند سال اخیر این طرز فکر تا چه میزان "وجاهت" پیدا کرد، چیز جدیدی نیست. اما با این حال، و حتی با در نظر گرفتن اینکه شاید این چهار سال، هشت سال شود، هیچ وقت فکر نمی کردم جواب درست به این جماعت این باشد که "کسی با شما نبود!". هرچند همه ی آدمها را نمی شود همیشه راضی نگه داشت، اما به هر حال چه بخواهیم چه نخواهیم در مورد مسائل و حقوق زنان این عده کثیر را باید جوری اقناع کرد و نمی شود این مسئله را حل نکرده سراغ چیز دیگری رفت.
نمی گویم که در این وبلاگ همیشه حق مطلب ادا شده، اما این به این معنا نیست که سعیم را نکرده ام و وقت نگذاشته ام برای اقناع مخصوصا این عده که هر از گاهی میزبانشان بوده ام. شاید هیچ وقت خوشحال کننده نبود که با مخالفتهایی اینچنینی رو به رو شوی، اما هیچ وقت سرخورده و ناامید نبودم از بحث و پاسخ دادن. وقتی امیدی به چیزی هست و این گفتگویی دوستانه است با کسانی که هرچه نباشند هم وطن و هم زبان تواند، نه نبردی نابرابر که انتهایش رو به ناکجاست، حتی خسته کننده بودنش هم تلخ و ناراحت کننده نیست. حتی اگر طرف مقابل به مباحثه به چشم مبارزه نگاه کند و هدفش فقط کم کردن روی طرف مقابل باشد، باز هم می شد چیز خوشایندی در این میان پیدا کرد و از همین فرصت هم استفاده کرد. همیشه برای این کار وقت و انرژی داشته ام. اما این روزها...
متاسفانه نگرش این دسته، نگرشی بود که در سطوح بالای جامعه مان هم وجود داشت و به این خیال که این چیزیست که مردم به اراده خود انتخاب کرده اند، چند سال هم باقی و برقرار بود. اما با این نتایج مبهوت کننده انتخابات و سرکوبهای وحشتناک بعدش، همه مان احساس کسانی را داریم که این جماعتی که همیشه گمان می کنند "حق" با آنهاست، حتی وقتی که ملت هم با اراده خودشان تصمیم می گیرند چیز دیگری را رقم بزنند، به زور باز هم اندیشه خودشان را می خواهند در حلقمان فرو کنند. و هر صدای مخالفی را هم خفه می کنند، و همه چیز را وارونه جلوه می دهند... پستهایی در این وبلاگ بود که می خواستم بخش دومی برایشان بنویسم و بحثی را در آن ادامه دهم، اما حالا دیگر میلی به این کار ندارم. بحثهایی بود با همین بنیادگرایان گرامی که می خواستم شروعش کنم، و نیروی نامرئی ای انگار از این کار منصرفم می کند.
آن زمزمه ی شیطانی که همیشه از آن واهمه داشته ام، این روزها در گوشم فریاد می زند، "چه فایده دارد...؟ چه فایده دارد...؟" احساس کسی را دارم که سر میزی به قصد بحث و گفتگو می نشیند، ولی آن دیگری در پاسخ حرفهایش اسلحه ای در می آورد و روی شقیقه اش می گذارد و می گوید "من درست می گویم! اینطور نیست؟" قطعا ادامه ی بحث دیگر معنایی ندارد... در شرایط فعلی هم شما هر حرفی بزنید آخرش جواب طرف مقابل می شود "همینه که هست!"
فکر کنم این کاریکاتور بهتر از هر جمله ای منظورم را می رساند. شما چه در شطرنج مهارت داشته باشید، چه نداشته باشید، این رسمش نیست...

چیزی که انکار ناپذیر است این است که در ذهن میلیونها انسان چه در ایران و ایرانی و چه حتی خارج از ایران، ایران دیگر به روزهای قبل از ۲۲ خرداد ۸۸ برنمی گردد. اینکه چه چیزی پیش روی ماست را کسی نمی داند، - مخصوصا با روحیه ی امیدوار ایرانیان که با دیدن وحشتناکترین صحنه ها پیش چشمانشان باز هم امیدوارند که اشتباه دیده باشند - هرچند همه می دانند که همه چیز از یک اعتراض "ساده" اما فراگیر و بزرگ شروع شد به تخلفی که پذیرفتنش اصلا ساده نبود. این اعتراض نه انقلاب مخملی بود، نه براندازی نرم. اما اینکه بعد از این، این آتش زیر خاکستر چه خواهد کرد، خدا می داند... تنها چیزی که واضح است این است که روزهای پیش رو، همان روزهای "عادی" پیش از انتخابات نخواهند بود...
اینها را گفتم که بدانید من نویسنده ی وهم سبزرنگ، یک ایرانیم که نمی توانم نادیده بگیرم فضای دورویی و نفاق و تزویری که بر جامعه ام حاکم شده، فضایی که در آن پرده وقاحت دریده شده و دیگر هیچ چیز ضمانت نمی کند انسانیت را. فضایی که قانون به باد رفته، حداقل صدها نفر در زندانها هستند و دهها و شاید صدها نفر هم زیر خاک. فضایی که "قدرت" حاکم زشت ترین چهره اش را به ما نشان می دهد. فضایی که نمی دانی بعد از نوشتن این جمله ها (که قطره ای هم از اقیانوس دردت نیستند) در وبلاگ شخصیت، چه چیزی پیش رویت است...
و حالا سعی می کنم اینها را بگذارم کنار جنبش زنان. نهضت آزادی زنان که هیچکس در "یک فرایند بلندمدت" بودنش شکی ندارد. مایی که اینجای تاریخ ایستاده ایم و تحولات عظیم اجتماعی یا سیاسی خاصی را هم ندیده ایم، برایمان غافلگیر کننده بود که در این مدت "بلندٍ" فرایند برابری خواهی زنان، ممکن است تحولاتی اینچنینی هم رخ دهد. شاید نسلهای قبل ما که در جنبش مشروطه خواهی و انقلاب اسلامی و ... هم مطالبات برابری خواهانه داشته اند، وضعیت مشابهی را تجربه کرده باشند، وضعیتی که برای زن ایرانی امروز کمی بحرانی تر و پر مخاطره تر شده است.
در برنامه ای با موضوع نقش زنان در انتخابات (که قطعا از شبکه های صدا و سیمای دولتی پخش نمی شد)، می دیدم که نه مهمان برنامه، نه تماسهای مخاطبان، نه فیلمهای گزینش شده برای نمایش، نه نامه ها و نظرات ارسال شده مخاطبان، هیچکدام (در این برهه از زمان) دغدغه ای برای مسائل زنان نداشتند و به تنها چیزی که هیچ اشاره ای نمی شد نقش زنان در انتخابات یا تحولات پس از آن بود. مگر در جملات کلیشه ای که حتی در کتابهای درسی مدرسه مان هم خوانده ایم: زنان هم در این مبارزات هم پای مردان تلاش می کردند!
جنبش زنان در کشور ما حداقل صد سال است که آغاز شده. زنان در جنبش مشروطه خواهی هم حضور داشتند و در کنار آن مطالبات برابری خواهانه خود را پی می گرفتند. اما پس از مشروطه سهم آنها از تحولات اجتماعی-سیاسی این شد که آنان را کنار مجانین و کودکان از حق رای هم محروم کردند. زنان در انقلاب اسلامی هم حضور داشتند و در کنار آن باز هم بیش از پیش حقوق برابر خود را مطالبه می کردند اما پس از -به ظاهر- پیروزی انقلاب سهمشان این شد که حتی حق انتخاب پوششان را هم نداشتند و همچنان بخش اعظمی از قانون اساسی، مردانه و به نفع مردان تدوین شد. و همه ی این نادیده گرفتن مطالبات زنان هم در همین خلاصه نشد بلکه ۲۷ سال بعد از آن انقلاب، باز هم دولت نهایت سعیش را کرد تا همان اندک حقوق به رسمیت شناخته شده را هم از زنان بگیرد. دانشگاه ها را سهمیه بندی جنسی کند، چند زنی را ترویج دهد، به اجبار حجاب، جبرهای دیگری هم اضافه کند، در برخی شهرها ورود زنان را به برخی ادارات ممنوع کند، لایحه ی حمایت از "مردان" خانواده را به مجلس ارائه کند، کلیشه های جنسی را وارد آموزش و پرورش کند و ... که این روند همچنان ادامه دارد.
بیم این هست که تاریخ باز هم تکرار شود و در کنار این روزهای "غیر عادی" باز هم مطالبات زنان به حاشیه برود، هرچند فعالین این جنبش بسیارند و می شود گفت مسائل زنان به یکی از مسائل "روز" بدل شده اما متاسفانه این روزها بیش از همه ی روزهای گذشته طبیعیست که از دیگران بشنوی: در مملکتی که مردان هم حقوقشان به رسمیت شناخته نشده، چه توقعی از احقاق حقوق زنان؟
حرف بی جا و نادرستی که بارها و بارها در تاریخ تکرار شده... این در جا زدن و باز به حقوق اولیه و ابتدایی برگشتن، انگار چشم دیگران را می بندد به روی حقوقی که در حقیقت برای زنان هم "اولیه و ابتدایی" است اما جامعه این مجال را به اعضایش نداده تا متوجه ابتدایی بودن و اولیه بودن این حقوق برای زنان شوند.
امیدوارم به زودی ذهنم بتواند متمرکز شود روی آن دردهای پیشین و همیشگی... شاید که این وهم سبزرنگ ادامه دهد آن روند "بلند مدت"ی را که نمی دانیم بلندیش تا به کجا خواهد رسید...
هفت روز گذشته. هفت روز پیش بود، شنبه ساعت 4 بعد از ظهر، "انقلاب" به سمت "آزادی" با یکدیگر قرار داشتیم. پنجشنبه قرارش را گذاشته بودیم، وقتی با لباسهای مشکیمان و شمعها و گلایلها به عزای کشته هایمان کنار هم جمع شده بودیم. آن روز فکر نمی کردیم که فردا حکمی صادر شود که پاسخ خونخواهی این کشته ها، ریختن خونهای دیگر باشد. اما قرار شنبه ی ما را خواستند به هم بزنند. آنها که تحمل سکوت کر کننده ی ما را نداشتند. سکوتی که آنقدر بلند بود که همه ی دنیا را متوجه خودش کرد.
شنبه روز پرکاری بود برای "نیروها"ی خدمتگزار شهرمان. این بار هم باید با هوشیاری و حضورشان در صحنه، خدمتی دیگر به سرزمینشان می کردند: اعتراضی آرام و صلح جویانه را به آشوب و عزایی عمومی بدل کردن. و برای صدا و سیمایمان یک سرگرمی بامزه درست می کردند: آنها با باتوم و اسلحه به جان مردم می افتادند، و وقتی که مردم با دستهای خالی و مشتهای گره کرده جوابشان را می دادند، از آنها فیلم می گرفتند و در رسانه ملی مان نمایش می دادند. زیرش هم تیتر می زدند: آشوب گران به یک بسیجی حمله کردند. دو قطره خونی که روی زمین ریخته شده بود را با دایره ای رنگی مشخص می کردند تا مردم بفهمند "آشوبگران" چه آدم های بدی اند!
این قوم دون، آن پسر جوان را که وسط خیابانی گلوله درست وسط سینه اش خورده بود و با چشمهای باز جان داده بود نشان نمی دهند. یا آن مردی را که گلوله به سرش خورده بود و عکس پیکر بی جان غرق در خونش را ایرانیان همه جای دنیا در دست می گیرند. شاید خیلی ها ندیده باشند پیکر مردی را که پیراهن سفید و صورتش غرق خون بود.
اما تو را همه دیدند...
تو را همه دیدند وقتی روی زمین آرام دراز کشیدی؛ وقتی دکتری که کنارت بود دستش را روی گردنت گذاشته بود و سعی می کرد جلوی خونریزیت را بگیرد. وقتی خون از دهان و بینی ات بیرون زد. وقتی به دوربین موبایل نگاه کردی. وقتی استاد موسیقیت کنارت فریاد می زند "بمون... ندا بمون..." همه ی ما اشک می ریختیم... نگاه به رو به رو خیره مانده ات را می دیدیم و اشک می ریختیم.
و تو ماندی ندا.
چه اهمیت دارد اگر سعی می کنند شهادتت را جور دیگری نشان دهند، یا روزنامه ها در یک روز از 4 چهار عامل مختلف برای مرگت می نویسند. چه اهمیت دارد اگر ابلهانی در این میان نرخ تعیین می کنند و می نویسند "ندا به موسوی رای نداده بود" و ساده لوحانه فکر می کنند دعوا هنوز بر سر موسوی یا دیگران است. هیچ بعید نیست فردا یک نفر را بیاورند جلوی دوربین و بگوید من ندا آقا سلطان هستم، کاملا هم زنده ام و حالم هم خوب است و گزارشگر مزدور هم بگوید فیلمی که اخیرا از کشته شدن دختر جوانی به اسم ندا پخش شده بود کاملا ساختگی بوده و عوامل سازنده ی آن هم دستگیر شده اند!
اینها هیچ مهم نیست ندا. تو مانده ای. در خاطر تک تک ما. تو اسطوره ای شدی از مقاومت. عکست این روزها همه جا هست. روی آگهی ترحیم تو دیگر دسته گل نمی کشند. کسی نمی تواند چهره غرق در خونت را پشت "مرحومه مغفوره" پنهان کند. مهم نیست که تو صبیه ی چه کسی بودی. تو "ندا" بودی، دختری از این سرزمین. ما به پخش شدن فیلم تو این بار افتخار می کنیم. از اینکه عکسهایت همه جا پخش شده هیچ نگرانی نداریم.
تو خواسته یا ناخواسته "نه" بزرگی بودی، به محافظه کاریها و پرده نشینی های زن ایرانی. تو روزی که حکم قتل همه ی معترضین صادر شده بود به خیابان رفتی، هدف تیر یک عضو نیروی ... موتورسوار قرار گرفتی و با شهامت به شهادت رسیدی.
تو فریاد اعتراض یک ایرانی بودی که در دنیا طنین انداخت. ایرانی ای که این بار یک "زن" بود.
مرتبط: صید حلال
صفر
این روزها شمارش معکوسی در کشور آغاز شده که در نهایت، تنها مسئول دولت را تعیین نخواهد کرد، بلکه تعیین کننده مجموعه ی گسترده ایست (که البته گستردگی این مجموعه نشان از جهان سومی بودن کشورمان دارد که چنین تغییری می تواند موج گسترده ای از تغییرات از جنگ و تحریم گرفته تا تغییرات اساسی سیاستهای داخلی و ... را سبب شود) که به شخصه یک چیز از این مجموعه ی گسترده برای من از همه مهمتر است:شیوه اندیشه ی ملت ام. این که چه کسی پیروز انتخابات شود، برای من نشاندهنده ی این است که ما "لایق" حاکم شدن چه طرز فر و اندیشه ای هستیم؛ چرا که شکی ندارم عضو "مایی" هستم و "بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود".
یک
یک چیزی که این روزها به گمانم خیلی مهم است این است که ما هم به عنوان شهروندانی از این جامعه این روزها مثل 3 کاندیدای ریاست جمهوری باید "احساس خطر" کنیم!...
پی نوشت بعد از برگزاری انتخابات:
پس می گیرم. حرفم را پس می گیرم. چه ساده بودم که گمان می کردم آنقدر در کشور دموکراسی حاکم هست که حداقل بشود گفت "بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود"...
کاری به سیاست ندارم. اصلا هم دلم نمی
خواهد حرف از این خرداد و متعلقاتش بزنم، از این کاندیدا دفاع کنم، یا از
آن انتقاد. و یا هر حرفی از این دست...
اما چیزی هست این میان، که این روزها زیاد این طرف و آن طرف می خوانم، از ستادها می شنوم، یا حتی در برخی هنرنمایی ها بیش از حد روی اعصابم است.
غم این روزهای من شده فکر کردن به بخشی
از "ملت"م که ملاکشان برای انتخاب رئیس جمهور این است که "با خانمهای غربی
دست نداده" باشد. اینکه پیشانی دختران جوان را نبوسیده باشد. اینکه در
مقابل عقب رفتن روسری زنان در خیابانها ساکت ننشسته باشد.
نمی دانم یک ملت به کجا می رسند که آرمانهایشان سر از جایی در می آورد که برای دفاع از رئیس جمهور، چنین مسائلی را "عنوان می کنند" و از عنوان کردن آن هم هیچ ابایی ندارند. به هیچ وجه نمی توانم هضم کنم، چطور از این کار خجالت نمی کشند یا موقعی که برای رئیس جمهوری که "با خانمهای غربی دست نداده" کف می زنند، از کار خودشان خنده شان نمی گیرد! نمی فهمم چنین چیزی چطور می تواند جزو ملاکهای یک رئیس جمهور باشد... که همه ی کسانی که حامی فلان شخصند حتما از این مسائل هم در دلایل حمایتشان یاد می کنند...
و غمی بزرگتر از آن غم فکر کردن به زنانی است که به جای آنکه خواسته شان حذف یا اصلاح هزار و یک ماده ی جورواجور در قانون اساسی باشد که نابرابر و ناعادلانه است و یا به نابرابری میان دو جنس دامن می زند، به حدی تحقیر شده اند و مفلوک، که راضیند به رئیس جمهوری که اگر هیچ کدام از قوانین را تغییر نمی دهد، حداقل این گشت های ارشاد را جمع کند، و زنها را به جرم اینکه آنطور نیستند که حضرات آقایان می پسندند، با باتوم و کتک به کلانتری ها نبرند و پوشاکشان را به راحتی مصادره نکنند!
ایرانی بودن هم غم بزرگی شده این روزها... زن ایرانی بودن که دیگر هیچ...
البته این مقاله پاسخها را به شکل گنگ و ناواضحی بیان کرده، بسیاری از ادله هیچگونه سر یا تهی ندارند، و نویسنده(گان؟) صرفا توجیهی برای درست بودن این کار در شرایطی خاص آورده اند و سعی کرده اند تا جایی که می توانند حکمی صادر نکنند، هرچند که دلیل این کارشان هم (که در انتها به آن می رسیم) واقعا جالب است.
فرهنگ زنان مدینه متفاوت از زنان مکه بود(بنابر اسناد تاریخی، زنان مدینه شهرنشین بودند و از آزادی افزون تری نسبت به زنان مکه برخوردار بودند. اینان بر مردان چیره بودند و اگر توسط شوهران تنبیه بدنی می شدند، به دستور و اجازه پیامبر (ص) اجازه قصاص داشتند )، از این رو زنان بر ضد شوهران می شوریدند و نافرمانی میکردند. این وضع جامعة مسلمانان را دچار نابسامانی کرده بود. تا سه سال (پیش از نزول آیه) پیامبر می کوشید به سود زن و بر پایة مساوات حکم کند و خداوند بدین وضع راضی بود اما بر اثر وضع بحرانی جامعه، حکم عوض شد، مبادا از آزادی سوء استفاده شده، جامعه به تنش زایی و انفجار برسد!
دگرگونی حکم در شب اُحد پیش آمد که شبی بسیار سخت بر مسلمانان بود. اینان در دشوارترین برهة زمانی بوده، گرفتار ترس و بحران بودند. بیم آن می رفت اسلام توسط مشرکان از بین رفته، مسلمانان نابود شوند. یهودیان و منافقان در داخل مدینه و مشرکان، بیرون از آن شهر، در کمین مسلمانان بودند. در چنین وضعی، کنار گذاشتن اختلافات داخلی میان مسلمانان و اتحاد زن و مرد بسیار لازم بود. خداوند به منظور وحدت و سلامت امت، آیه 34 و 35 نساء را فرود فرستاد. قرار بود همان مردانی به جهاد بروند و دین و دینداران را حفظ و حمایت کنند که مهاجر و اهل مکه، با همان فرهنگ نسبتاً زن ستیز بودند، پس خداوند بدین مصلحت بسیار مهم (واقعیت و شرایط زمانه) حکم را عوض کرد، و از پاشیدگی و گسست امت (با توجه به تهدیدات داخلی و خارجی) جلوگیری به عمل آورد اما دگرگونی حکم بدان معنا نبود که بر زنان ، ستم و جفایی شود، بلکه زن فقط در برابر تعهدی که با ازدواج ، آن را پذیرفته، بازخواست می شود، یعنی اعمال زناشویی ، نه خانه و بچه داری.
زدن همسر توسط حضرت ایوب ، خطا و جرمی بر ضد زن شمرده نمی شد چون اذیت و آزاری ندید و تحقیر نشد، گرچه همسرش کارناپسندی انجام داده بود. از این رو اگر در جامعه ای ، زدن اهانت و آزار به شمار آید و فرهنگ مردمان آن را نپذیرد، نباید صورت گیرد.
یک سوال بسیار بزرگ که همیشه برای بنده پیش می آید و امیدوارم اگر شما پاسخ را می دانید بنده را بی نصیب نگذارید، این است که مگر کل موضوع این مقاله و مقالات مشابه و این آیه، "تنبیه زن" (برای تمکین نکردن از شوهر) نیست؟ بعد آنوقت "تنبیه" دقیقا یعنی چه؟ جز این است که تنبیه یعنی اعمال هر شکل خشونتی که سزای عمل بدی باشد که فرد تنبیه شده به این وسیله از کار خود پشیمان شود، و بداند که سزای کار نادرستش فلان عمل است؟ آیا اگر کسی مثلا از قلقلک دادن احساس بدی پیدا نکند و این کار را اهانت به خود حساب نکند، می شود با قلقلک دادن او را تنبیه کرد؟ به گمانم هیچ عقل سلیمی نپذیرد که کاری که در نظر ما نه اهانت است، نه از آن متضرر می شویم (به هر شکل: جسمانی، روحی، مالی و ...) را بشود به عنوان تنبیه استفاده کرد.
بی اندازه مشتاقم بدانم، جدا از اینکه کلا چطور ممکن است کسی را جوری کتک زد که دردش نگیرد (!) (همانطور که کسی را جوری کُشت، که نمیرد!)، اگر چنین کاری امکان پذیر هم بود، آیا چنین عملی تنبیه محسوب می شود؟ یعنی اگر کسی شما را جوری کتک بزند که نه دردتان بگیرد و نه تحقیر شوید (جدا از اینکه اصلا چنین چیزی ممکن است یا خیر) آیا شما در اینصورت "تنبیه" شده اید؟
نویسنده در عبارت جالبی برداشت جالبتری از انتهای آیه می آورد، و بسیار عادلانه (و البته عاقلانه) سزای کاملا مساوی ای (که توجه داشته باشید: مشابه نیست قاعدتا!) را برای مردان ستمگر (که تنبیه را لابد از حد معقولش (!) گذرانده اند) به خواننده گوشزد می کند:
خداوند در پایان آیه، شوهران را از همین مقدار اندک نیز باز می دارد و می فرماید: «ان الله کان علیّاً کبیراً؛ خدا والای بزرگ است» یعنی شوهران را نسبت به ستم بر زنان تهدید می کند، که اگر زنان نمی توانند ستم را از خود بردارند و از خویش دفاع کنند، اما خدای بلند مرتبه و بزرگ به جای زنان قصاص و حق خواهی خواهد کرد.
از شما چه پنهان که نویسنده خیلی طناز هم بوده:
دولت اسلامی اگر پی برد شوهران کیفر شرعی را درست و به جا اجرا نمی کنند و بر حدود آن آگاه نیستند، می باید آنان را از به کارگیری این کیفرمنع کند و متخلفان را مجازات کند، تا آزار رساندن به همسران خطر ساز نشود، به ویژه آن جا که انگیزه و بهانة تنبیه بدنی، سست و بی پایه باشد.
بعد آنوقت دولت ما هم دولت اسـ..... هیچی، مهم نیست!
از ناپرهیزی های نویسنده می توان به مطلب زیر اشاره کرد:
شایان ذکر است برخی اسلام پژوهان تنبیه را روا نمی دانند و آن را انکار کرده اند... این گروه از اسلام پژوهان ضرب مورد اشاره در آیه را به معنای زدن نمی دانند، بلکه می گویند: به معنای جدایی شوهر و ترک خانه و دوری از زن و خانواده است... اگر زدن و آزار جسمی و روحی خواستة خدا و راه حلی ثمربخش بود، پیامبر نخستین کسی بود که به دستور خدا عمل می کرد اما کسی را نزد و بدان اجازه یا دستور نداد. افزون بر آن که هر گاه قرآن خواست «زدن» را تجویز کند، تعبیر به «ضرب » نکرده ، بلکه «جَلد» آورده ، مانند : «الزانیة و الزانی فاجلدوا کلَّ واحد...»
و سخن پایانی این بخش:
سخن پایانی: حکم تنبیه بدنی با صرف نظر از شأن نزول آیات و تفسیرهای مختلفی که در مورد آیه 34 سوره نساء آمده است، باید صرفاً به عنوان یک حکم حقوقی مورد لحاظ قرار گیرد از این جهت که هر کس حق دارد از راه قانونی برای دستیابی حق خود اقدام نماید. اگر بخواهیم از نگاه ارزش های اخلاقی به آن نگاه کنیم، با توجه به آیات قرآن می توان استنباط نمود که گذشت و اغماض بهتر و شایسته تر است، اما گذشت از حقوق نمی تواند یک قاعده و قانون کلی قرار گیرد.
دقت کردین چی شد؟ "گذشت از حقوق نمی تواند یک قاعده و قانون کلی قرار گیرد" چرا که "هرکس حق دارد از راه قانونی برای دستیابی به حق خود اقدام کند". "حق خود" هم که می دانید چیست؟ و این "هرکس" هم که متوجه هستید چه کسانی را شامل می شود. بانوان گرامی هم اگر "نمی توانند ستم را از خود بردارند و از خود دفاع کنند" تا اطلاع ثانوی می توانند به انتهای آیه امیدوار باشند و بدانند اگر هیچ دادگری به داد آنها نمی رسد، اما "خداوند والای بزرگ است"، ضمن اینکه از قدیم گفته اند "زن اگر کتک بخورد، به بهشت می رود!"
بررسی تنبیه زن از جایگاه حقوقی:
در ادامه این متن هم عباراتی هست که واقعا حیف است آنها را با هم مرور نکنیم:
تنها مورد تنبیه، نشوز است... نشوز امرى برخلاف حقوق مرد است و براى رویارویی با آن بهترین راه این است که پیش از مراجعه به دیگران، مشکل را در داخل خانه حل نمود... حل مسأله نشوز در داخل خانه نیز به اشکال مختلفى انجام پذیر است و جالب این است که خداوند از ملایمترین راهها شروع نموده و در صورت تأثیر گذارى آن مراتب بالاتر را اجازه نداده است... لیکن اگر زنى در برابر اندرزها و نصایح شوهر سر تسلیم فرود نیاورد و همچنان بر سرپیچی از حقوق زوج پایدارى ورزید چه باید کرد؟ در اینجا نیز خداوند راه دومى را پیشنهاد نموده است که از حد برخورد منفى عاطفى بالاتر نمىرود و آن خوددارى از همبستر شدن با وى مىباشد.
من داخل پرانتز این را بگویم که کمی عجیب نیست مجازات تمکین نکردن زن (همبستر نشدن زن با مرد) را همبستر نشدن مرد با زن قرار دهیم؟! آیا این همان چیزی نیست که زن می خواهد؟! این دیگر چه جور مجازاتیست آیا؟! پرانتز بسته.
امّا اگر زن در چنین وضعیتى نیز سرسختى نشان داده و حاضر به تأمین حقوق طرف مقابل نگردید چه باید کرد؟
در اینجا چند راه قابل تصور است: (از الف و ب می گذریم) ج) راه دیگر آن است که مرد با مراجعه به دیگران اعم از مراجع قضایى یا افراد ذىنفوذ دیگر حقوق خود را بگیرد.
چنین چیزى اگر چه ممکن است حق مرد را تأمین کند ولى هنوز با امکان حل مشکل در داخل خانه بهتر است چالش به بیرون کشیده نشود، زیرا فاش کردن مسائل داخل خانه آسیبهاى فراوانى براى خانواده به بار مىآورد که در اینجا جاى ذکر آن نیست، لذا خداوند حکیم راه ممکن را پیشنهاد مىنماید. د) راه دیگر آن است که مرد اندکى قاطعانهتر از برخورد منفى عاطفى برخورد نماید. از این رو قرآن مجید به عنوان آخرین راه حل ممکن در داخل خانه مسأله «ضرب» را مطرح نموده است.
ببخشید! نویسنده ی فرهیخته ای که بهتر می دانی این مسائل به بیرون درز پیدا نکند! منظورت این است که همه ی مردان صلاحیت "ادب کردن" همه ی زنان را دارند؟ و همه ی آنها هم از حق و حقوق خود در مسائل جنسی کاملا آگاهند؟ و همه هم دوره ای تخصصی گذرانده اند که چطور جوری همسرشان را تادیب کنند که نه تحقیر شود (!!) و نه درد بکشد (!!!)؟ بعد آنوقت زنان که حق متقابلی در مسائل جنسی ندارند قاعدتا؟ (ساده ایم ها! زنها کلا چقدر آدم حساب می شوند، که آدمی دارای نیاز جنسی محسوب شوند!؟) اگر بخواهند اعتراضی به این عمل، یا به ستمی که به آنها روا داشته می شود بکنند هم لابد نباید این مسائل را از خانه بیرون ببرند دیگر؟ (چه کم حافظه شده ام! گفتید قبلا که "خداوند والای بزرگ است"ها! هی فراموش می کنم!)
و در انتها هم نکات کوچکی من باب شرایط این کتک زدن:
خلاصه در این حکم شرایط زیر دیده مىشود:البته یک وقت فکر نکنید زن شما برده جنسی شماست، اما شما حق دارید، هر لحظه ای که اراده کنید (مگر مواقعی که زن عذر شرعی دارد، البته جسارت نباشد اما بالاخره زن یک خدای دیگری هم دارد)از او کامجویی کنید و اگر زن از تکلیف خود در انجام حق مسلم شما، خودداری کرد: تو بزن! کتک بزن!
1 - اختصاص به مورد سرپیچى زن از تکلیف خود و حقوق مسلّم مرد دارد؛ حقوقى که با پیمان ازدواج، زن وفادارى خود نسبت به آن را متعهد شده است؛
2 - در راستاى حل مشکل در داخل خانه و خوددارى از بروز آن در خارج از منزل وضع شده؛نیازی نیست این مسائل بی اهمیت را در بوق و کرنا کنی، همانجا در خانه کتکت را بزن!
3 - سومین مرحله حل اختلاف در خانه است و بدون گذر از مراحل پیشین روا نیست.اول او را نصیحت کن و اندرز بده (نصیحت برای تمکین کردن هم نوبریست برای خودش!)، بعد از بسترش دوری کن (یعنی چه اش را من نمی دانم)، بعد با خیال راحت کتکت را بزن!
4 - حد آن نازلترین مرتبه ضرب است و نباید موجب کمترین آسیبى بر بدن زن شود؛بزن، ولی جوری نزن که درد داشته باشد و آسیبی به او برسد! (پس این دیگر چه زدنیست را باز هم من نمی دانم)
5-موقتى است و چه داراى نتیجه مثبت و چه منفى باشد باید به زودى از آن دست کشید.کتکت را بزن! البته همیشه و پشت سر هم نه!
بنده که توفیق اجباری ای نصیبم شد و این فیلم را دیدم و نمی دانم با خوشحالی و ذوق ام (!) از دیدن مخصوصا این قسمتش، چه کار کنم؟! واقعا چه قدر تاثیرگزار و پرمعنا بود! مخصوصا آن دیالوگ بین همسر "یوزارسیف" و زلیخا!
فقط همین مانده بود که همسر دوم یک مرد
شدن (با وجود همسر اول) "رایحه رحمت خداوند" شود، که خدا را صد هزار مرتبه
شکر، به یاری و مدد فیلمسازان غیور کشورمان این امر هم ممکن شد!
خلاصه که زنان عزیز! رایحه رحمت خدا همیشگی نیست و اگر مردی با وجود همسر اول از شما درخواست ازدواج کرد مبادا خودتان را از مسیر این رایحه کنار بکشید...!
البته درست است که پیک حق، به یعقوب
پیامبر گفت که در "یک" دل، "دو" یار نمی گنجد و او را از غیرت حضرت دوست
باخبر کرد! اما خب که چی؟ چه ربطی داشت مثلا؟ اولا که یوسف، نبی خداست و
محبتش از روی هوس نیست (!) بعد هم اگر این دو محبت مشروع باشد لابد اشکالی
ندارد در یک دل بگنجد! البته نمی دانیم چرا زلیخا حق نداشت محبت دو مرد را
در دل خود راه دهد، و مدام ملامت می شد که "درست است که یوزارسیف برده ی
شما بود، اما شما همسر داشتید!" شاید هم دل "مرد"ها ویژگی خاصی دارد که دل
زنها فاقد آن است... حالا همه ی این حرفها به کنار، در کجای تاریخ آمده که
در مصر باستان مردان حق داشته اند چندهمسر در آن واحد اختیار کنند؟
بنده که حسابی در شرف ذوق مرگ شدنم... این بازی کودکانه قصد پایان گرفتن ندارد...؟