![]() |
تلفن شاید برای ششمین بار دارد زنگ می خورد که بالاخره از آن سر خانه خودم را می رسانم و به فریادش می رسم. از آن طرف خط صدای دوستی را می شنوم که همین دو سه روز پیش، قبل از اینکه برای درس و دانشگاه به اصفهان برود، دیده بودمش. بعد از سلام و احوالپرسی با حال کمی پریشانش می گوید
- ... نمی دونی امروز توی دانشگاه چی دیدم...
من مطمئن از اینکه اتفاق مذکور حتما ربطی به جریانات سیاسی و لابد یک سری ژانگولر بازیهای خواهران و برادران غیوری در رابطه با ۱۳ آبان دارد، می پرسم چی شده؟
- امروز یه برنامه گذاشته بودن توی آمفی تئاتر، با موضوع "راههای گشایش بخت برای دختران"! دو تا از پوسترهاش رو هم به تابلوهای دانشکده ی ما زده بودن... انقدر عصبی شدم وقتی خوندم که نمی دونستم چی کار کنم... دیگه پیرزنهایی که دم در خونه با هم حرف می زنن هم توی حرفاشون این اصطلاح رو به کار نمی برن... آخه یعنی چی گشایش بخت...؟ تبلیغش رو توی همه دانشکده ها هم زده بودن...
من هاج و واج از این خبر شگفت انگیز که دانشگاه سراسری اصفهان، که خدای نکرده هر چه نباشد باید فرقی با جلسه های زنانه و کلاسهای رمالی و فال بینی داشته باشد، چطور توانسته چنین همایشی آن هم با چنین موضوع سخیف و شرم آوری را برگزار کند و تبلیغاتش را هم به در و دیوار بزند، ساکت و مبهوت گوش می دهم...
و چندین و چند اتفاق مشابه را در ذهنم مرور می کنم: مثل "جلسه آسیب شناسی حجاب"ی که در دانشکده ی خودمان برگزار شد و ذکرش هم در اینجا رفت... یا اراجیفی که این آقای مثلا روانشناس در این دانشگاه و آن دانشگاه به هم می بافت و جوانان طفل معصوممان هم چه واله و شیدایش شده بودند... مثل آن استاد اخلاق بیمارمان که بچه ها را به بیش از پنج کلمه حرف نزدن با نامحرم دعوت می کرد و از لعنت فرشته ها به زنی می گفت که بی اجازه ی شوهر از خانه بیرون می رود و اندر نکوهش مردانی که به همسرشان اجازه کار کردن می دهند سخنها می راند... مثل این برنامه ی تلویزیونی مشاوره مانندی که حجه الاسلام فلانی در آن از "اقتدار مرد" می گوید و به خانمهای عزیز توصیه می کند اگر همسرشان در جمع به آنها توهین کرد (که البته ایشان خیلی موافقش نیستند بحمدا...) به دستشان آب یا آب میوه بدهند تا لابد عصبانیتش فروکش کند... مثل آن حجه الاسلام بهمانی که در برنامه ای تلویزیونی مراجع تقلید را به سخره می گیرد که چرا گفته اند زن می تواند امام جماعت شود، و برای آنکه برنامه ی شادی هم اجرا کرده باشد با تمسخر می گوید "مثلا بگن حاج خانوم رفتن رکوع" و حضار هم از خنده غش و ریسه می روند (البته اینکه رکوع رفتن یک زن چه چیز خنده داری دارد را شاید باید از خودشان پرسید)... مثل آن مقاله شرم آور روزنامه ی کیهان... و چندین و چند خبر و اتفاق مشابه دیگر که کم نبوده اند و نیستند در این روزها و سالهای اخیر...
و از خودم می پرسم که این آموزشها و جلسات و همایشها و معلمین و مشاورین و خانم دکترها و آقای دکترها و حجه الاسلام ها بناست از زن ایرانی چه بسازند که راحتش نمی گذارند با این به اصطلاح آموزشهایشان. با این آموزش روشهای گشایش بخت، با این جلسات توجیهی برای حفظ کردن حجاب، با این چپ و راست آموزش شوهرداری و خانه داری و بچه داری، با "روز دختر" گرامی داشتن ها و گل به دست "دختر"ها دادنها و ترانه ی سیب گلاب در مدحشان خواندن، با این صبح و شب در گوششان از "قحط الرجال" مهمل بافتن، با این تزریق کردن نگرانی از افزایش سن ازدواج، با این صبح و شام و سحر گفتن از ازدواج و ازدواج و ازدواج. و بعد از همه ی اینها هم در کمال بی شرمی حرف از ارزش و حرمت انسانی زن زدن و گله از گوشه گوشه ی دنیا کردن که چرا حرمت زن را پاس نمی دارند!!
با این سرعت و شدت دارند ما را به سمتی هل می دهند که همه ی آگاهی و توانمان را به کار گرفته بودیم تا از آن فاصله بگیریم... ما را دارند به عقب هل می دهند... جایی حتی عقب تر از آنچه قبلا بوده ایم...
درست خاطرم نیست که از کی فهمیدیم نیاز جنسی هم، در کنار خوراک و پوشاک و مسکن از نیازهای بشر است، اما آنچه که برای همه مان واضح و مبرهن بوده این است که نیاز جنسی، هرچند زیرمجموعه ی نیازهای طبیعی بشر محسوب می شود، اما این نیاز برای زنان چندان به رسمیت شناخته نمی شود! البته در کنار آن هزار و یک نیاز دیگری که اصولا شناخته هم نمی شود، "به رسمیت"اش پیشکش!
-------------------------------
به سن بلوغ که می رسید، احتمالا از مشاورین عزیز و زحمتکش (!) مدرسه می شنوید که نیاز به جنس مخالف، نیازی کاملا طبیعی است (البته چه جور نیازی را هنوز قرار نیست بدانید!)، اما تجربه ثابت کرده که یک سری کارهایی آخر و عاقبت ندارد (چه کارهایی را هم هنوز قرار نیست که بدانید!) و در نهایت شما را به این نتیجه می رسانند که کلا از هرگونه موجود مذکر باید دوری جست! (چرایش را هم همانطور که عرض کردم هنوز قرار نیست بدانید! بعدها متوجه خواهید شد که این راه حل مخصوص سرآشپز بوده: پاک کردن صورت مساله!) به هر حال شما در نهایت می فهمید که نیاز به جنس مخالف، هر چند نیاز طبیعی است گویا، اما کسی از ارضا نشدنش نمرده، و شما هم بهتر است خیلی دنبالش را نگیرید! نیاز شما آنقدرها هم مساله ی مهمی نیست!
-------------------------------
بعد از سن بلوغ، وقتی که حضور در جامعه را یک "مساله" کردند برایتان، جواب همه ی چراهای شما (که چرا نباید فلان رنگ پوشید، چرا نمی شود فلان مدل پوشید، چرا نمی توان فلان ساعت بیرون رفت، چرا نمی شود به فلان جاها رفت و هزار و یک چرای دیگر) دست آخر به مردان و نیاز جنسی آنها ختم می شود! شما نمی توانید فلان جور از منزل بیرون بروید چون مردان بالاخره نیاز جنسی دارند و از دیدن این "جور"یتان تحریک می شوند! در چنین مواقعی این سوال به ذهنتان می رسد که مگر شما نیاز جنسی ندارید؛ پاسخ روشن است: نه آنقدرها! البته داریدها، ولی خیلی قابل عرض نیست!
-------------------------------
شما به سن ازدواج رسیده اید و بدتان هم نمی آید که ازدواج کنید! دست بر قضا چند نفر را هم می شناسید که شاید انتخاب مناسبی برای ازدواج باشند. اما نه خانواده ی محترم و نه هیچیک از اطرافیان، توانایی هضم این امر را ندارند که شما تمایلتان به ازدواج را مطرح کنید و یا خدای نکرده (!) قصد پیشنهاد ازدواج دادن به کسی را داشته باشید. هرچند که برای شنیدن تمایل پسران به ازدواج همیشه گوش شنوایی هست. علت این تفاوت (تبعیض به نظر می رسد البته!) را که جویا می شوید ملتفتتان می کنند که پسران بالاخره نیازهایی دارند و مطرح کردنش هم هیچ ایرادی ندارد قطعا! اما شما که نیازتان اولا به اندازه ی نیاز پسران نیست، بعد هم اصلا چه معنی دارد "ارزش و کرامتتان" (؟!) را زیر پا بگذارید و نیازی که اصلا مهم نیست را بخواهید مطرح کنید (هرچند تلویحا). دست آخر شما قرار است به این نتیجه برسید که این نیاز آنقدرها هم مهم نیست که شما خودتان برایش استین بالا بزنید. بهتر است صبر کنید دیگری آستین بالا بزند، و شما را مورد ازدواج قرار دهد!!
تکمله: البته بنده متوجه هستم که ازدواج فقط برای ارضای چنین نیازی نیست، گاهی هم ممکن است حتی اصلا برای ارضای چنین نیازی نباشد؛ اما خب بزرگترهایی که شما باید همیشه از آنها کسب اجازه کنید لزوما متوجه این امر نیستند! متوجهید که...!
-------------------------------
یک نفر پیدا شده که قصد دارد شما را مورد ازدواج (!) قرار دهد، و شما هم اتفاقا پذیرفته اید! برای رسمی و محضری کردن این رخداد خجسته و مبارک که راهی محضر می شوید و آماده ی امضا کردن و تعهد دادن، یک برگه ای هم مشاهده می کنید گویا، که باید تعهد بدهید که خلاصه متوجه هستید همسر گرامیتان یک سری نیازهایی هم دارند! البته برگه ی مشابهی به دست همسرتان نمی دهند! چون ایشان که نباید از شما تمکین کند؛ بالاخره مردی گفتن، زنی گفتن! و شما در این برهه خطیر از زندگیتان باز هم متوجه می شوید که هرچند برای خودتان اینطور به نظر می رسد که نیازهایی دارید، اما گویا اشتباه به عرضتان رسانده اند و اطلاعات غلط به شما داده اند! ببینید همسرتان شما را دوست دارد! نزنید این حرفها! نیاز کدام است ...؟!
-------------------------------
بعد از ازدواج، یک روز که همین طور دارید از سفیدبخت شدنتان لذت می برید، توسط منابع آگاهی متوجه می شوید که کنترل موالید، که استفاده از وسایلی را می طلبد که ممکن است تغییراتی در ارضای آن نیاز ایجاد کند، باید با اجازه ی همسرتان صورت گیرد! البته این تغییر ممکن است ارضای نیاز هردویتان را تحت شعاع قرار دهد، اما خب متوجهید که... نیاز شما که اصولا اهمیتی ندارد، هدایت کردن و کنترل کردنش هم به خواست شما ارتباط چندانی پیدا نمی کند! انقدر جدی نگیرید خودتان را!
-------------------------------
یک روز دیگری بعد از همان ازدواج؛ همسر گرامیتان عزم سفر می کنند و خب مدتی از سر و همسر دور می شوند. منابع آگاهی باز هم شما را مطلع می کنند که مردی که مدتی از همسرش دور است، به هر حال نیازهایش که جایی نرفته و سر جایش است؛ بنابر این در چنین شرایطی باید به ایشان حق داد که نیازهای خود را به شکلی برطرف کنند، که آن شکل هم می تواند عقد موقت باشد. البته نگران نباشید، آن منابع آگاه فقط می گویند که شرع و قانون چنین "حقی" را برای همسر شما در نظر گرفته، اینکه همسرتان از این حق استفاده کند یا نه را دیگر خودش می داند و شاید هم خودتان! چیزی که در اینجا نمی شود از نظر دور داشت این است که وقتی همسر شما در سفر است، نیاز شما هم اتفاقا جایی نرفته و سرجایش است؛ اما اینکه چطور همسرتان حق دارد به شکلی نیازش را مرتفع کند ولی شما حق متقابلی ندارید، مبحثیست که البته به من و شما ربطی ندارد، ولی خب خواستم گفته باشم که لال از دنیا نروم!
-------------------------------
اما...
درست است که تا به اینجا این نیاز شما خیلی مساله ی مهمی نبوده و بدون رفع شدنش هم هنوز زنده مانده اید؛ اما یک جاهایی هست که نظام مردسالار دلش به حال شما می سوزد و می بینید که چقدر این نیازتان را مورد توجه و عنایت قرار می دهد!
فکر کنید که خدای نکرده، شما به دلایلی همسر گرامیتان را از دست می دهید. یا بعد از طلاق و یا بعد از فوت ایشان، و شما تبدیل می شوید به زن مطلقه، یا بیوه. در چنین شرایطی مردان گرامی ما دیگر عمرا بخواهند شما را مورد ازدواج خود قرار دهند! (البته به گفته ی برخی). اتفاقا یک آقا و خانم دیگری هم دارند به خوبی و خوشی زندگیشان را می کنند که یکدفعه آن آقای محترم متاهل، با شما آشنا می شود و دلش به حال شما می سوزد. و خلاصه پر می شود از احساس انسان دوستی و فداکاری.
اینجاست که یکدفعه می بینید همه نیاز جنسی شما را کاملا به رسمیت می شناسند. آن آقای محترم با وجود همسر اول (گیریم که مثلا با رضایتش! از این رضایت ها زیاد دیده ایم) چون خیلی حس فداکاری اش غلیان کرده، قصد می کند با شما ازدواج کند. اگر از ایشان بپرسیم که چرا برای کمک به این خانم مطلقه یا بیوه، ایشان را فقط تحت حمایت اقتصادی قرار نمی دهی و لزوما می خواهی با او ازدواج کنی پاسخ بسیار جالب و ارزشمندی می شنویم، پاسخی که شمای مطلقه یا بیوه، هرگز پیش از این در همه ی این سالهای پس از بلوغتان نشنیده اید: آن آقای محترم پاسخ خواهد داد: بالاخره خانمها هم یک نیازهایی دارند!
در چنین شرایطی، به یکباره، نیازی که همه ی این سالها کوچکترین ارزش و اهمیتی برای هیچکس نداشت، و هیچکس اصلا نمی دیدش، یکدفعه به نیاز بسیار مهمی بدل می شود که اصلا نباید نادیده گرفتش. مردان متاهل که شما قابلیت همسر دوم شدن برای ایشان را دارید، ایندفعه می خواهند این نیاز شما را طلا بگیرند، انقدر که مهم و غیرقابل چشم پوشیست. البته یک وقت فکر نکنید آنها به فکر ارضای نیاز خودشان هستندها! چرا انقدر بدبینید!؟ آنها فقط قصدشان خدمت کردن به خلق خداست، و فقط در صدد رفع نیازهای شما هستند؛ خیانت به همسر اول هم که اصلا معنا ندارد، چرا همسر اول انقدر باید خودخواه باشد که نتواند نیازی به این مهمی را در شما ببیند؟!
و اینچنین بود که زنان هم بالاخره، صاحب نیاز جنسی شدند...!
بله... عرض می کردم خدمتتان... این سلیقه های ما (به انضمام سلیقه های مردان راجع به زنان البته)، اگر سرش را بگیری و بخواهی تا ته بروی، بالاخره به یک منفعتی در دنیای مردسالار خواهی رسید... [البته احتمالا باید یک پستی بنویسیم در آینده که مبادا بنده را با آدمهایی که گویا به همین شکل اما به قصدهای دیگری، زنان را از پوششها و آرایش و ... منع می کنند، اشتباه بگیرید!]
اما مواردی هم هست که نشان می دهد نه تنها میل به بعضی چیزها می تواند متاثر از فرهنگی مردسالار باشد؛ که متقابلا عدم میل به بعضی چیزها هم ممکن است متاثر از این فرهنگ باشد...
صدای آواز زن را که حتما شنیده اید؛ بله می دانم که فرهنگی که محوریت همه ی رفتارهای زنان را بر لذت بردن یا نبردن "مردان" قرار داده، این هنر زنان را حرام می داند چرا که مردان از آن لذت می برند، اما نگویید که مثلا همخوانی زنان یا گروه کری که زنان در آن می خوانند یا آهنگهای بلاد کفر(!) را نشنیده اید. آیا آواز زن، صرفا به خاطر آنکه زن اجرایش می کند، زشت و ناهنجار است؟ بعید می دانم که پاسختان مثبت باشد. اصلا زیبایی و لذت بخش بودن آواز زن است که آن را حداقل برای مردان حرام کرده. اگر نگوییم که صدای آواز زن لزوما لذت بخش و زیباست، حداقل این را می توانیم بگوییم که آواز زن هم می تواند زیبا باشد؛ غیر از این است؟
حالا شما شهرستان کوچکی را در نظر بگیرید که در آن همچنان آهنگها، "ترانه" محسوب می شوند و شنیدنشان مشکل شرعی دارد و فقط "سرود"ها مجاز به شنیدنند (حداقل برای اکثریت)، و خب در چنین شرایطی طبیعتا خواننده های زن که دیگر اصلا جایی ندارند و هنرشان هم به چشم یک جور بی عفتی و عمل حرام دیده می شود ... و اصلا کسی هم به این کاری ندارد که شنیدن آواز زن برای مرد حرمت دارد نه برای خود زنان، و خوانندگی و آواز می تواند برای زنان هم هنر محسوب شوند (هرچند هنری که نباید برای مردان اجرا شود)...
در آنجا زنان یاد گرفته اند که خوانندگی برای زنان حرام است، به بند و تبصره هایش هم هیچ کاری ندارند و هیچ اما و اگری هم نمی شناسند... آنها خوانندگی را کار زنهای [...] می دانند که فقط در کاباره های دهه ۴۰ ایران، با اعمال منافی عفتشان، مفسد فی الارض محسوب می شدند، و حالت دیگری را هم متصور نیستند به هیچ عنوان...
در چنین شرایطی فکر می کنید واکنش خود زنان به صدای آواز زن چیست؟ بله کاملا درست فهمیدید... آنها خوانندگی زنان، و صدای آواز زن را کاملا زشت می دانند! و هیچ زیبایی ای برای آن متصور نیستند! منظور از زشت البته، زشت به لحاظ اخلاقی نیست (هرچند که ریشه اش همان است) بلکه زشت به لحاظ هنری است! آنها صدای آواز زن را، هر کسی که باشد، هر صدایی که داشته باشد، و هر میزان هنرمند که باشد، ناخوشایند و زشت می دانند!
همه برای نشکستن دل استاد هم که بود، به
به و چه چه سر می دادند که چه عطر دل انگیزی دارد و چقدر گل خوشبوییست! تا
اینکه نفر ششم یا هفتم، که خیلی هم از عطر گل مست نشده بود، در توجیه
اینکه از عطر گل خوشش نیامده گفت: "خب عطر یه چیز سلیقه ایه!"
این جمله ی دانشجو همانا و یک ساعت بحث کردن استاد در رد این حرف نادرست همان!
شاید اگر استاد ما اینجا بود، می توانست پاسخ قانع کننده تری به دوستانی که در پست قبل و پستهای مشابه ( + ، + ) "سلیقه" را دلیل بعضی رفتارها و انتخابها می دانند، بدهد؛(مثل اصرار بر عروس شدن، همیشه زیبا و جوان به نظر رسیدن، انتخاب رنگهای غیر معمول و "جیغ" در پوشاک، بچگانه حرف زدن و عروسک نگه داشتن و ...). اما فعلا بنده سعی ام را خواهم کرد تا بگویم "سلیقه" بهانه و توجیه خوبیست اما دلیل نیست...
یکی از بهترین نمونه هایی که غالبا برای
نشان دادن این واقعیت که سلیقه هم امریست کاملا وابسته به بستر فرهنگی و
دیگر شرایط محیط، و آنطور که ما فکر می کنیم مسئله ای شخصی نیست که از
شخصی به شخص دیگر کاملا متفاوت باشد، مقایسه مفهوم "زیبایی زنان" در عصر
قاجاریه (دوره تاریخی ای که عکسهای زنان موجود است و امکان مقایسه عینی
وجود دارد) و دوران حاضر کشورمان است.
آیا این صرفا تفاوت سلیقه ها بوده که در آن دوره، ابروهای پیوسته و پرمو و
حتی صورت پرمو برای یک زن کاملا عادی بوده و هیچ خللی هم در "زیبایی" او
ایجاد نمی کرده؟ چرا در زمان حاضر تحمل چنین چهره ای از زنان برای ما سخت
شده؟ آیا همه ی انسانها در یک دوره ی تاریخی سلیقه ای مشترک دارند، که در
دوره ای دیگر به طور جمعی این سلیقه تغییر می کند؟ در این صورت باز هم می
توان گفت سلیقه امری "شخصی" و منحصر به "فرد" است؟
شاید فکر کنیم که خوشایندی یا ناخوشایندی
"عطر و بو" دیگر کاملا شخصی است و هیچ ارتباطی به فرهنگ و جامعه و ...
ندارد. اما حتی عطر و بو هم آنقدرها که ما فکر می کنیم شخصی نیست، و می
تواند کاملا هم جمعی و وابسته به فرهنگ و بستر خاصی باشد. مثلا ممکن است
در منطقه ای عطر گلاب هنوز هم به عنوان عطر و مایعی خوشبو کننده استفاده
شود و افراد از عطرش لذت ببرند؛ در حالی که شاید در نقطه ی دیگری (مثلا در
شهرهایی که گلاب بیشتر مصرف غذایی دارد، و نهایتا برای خوشبو کردن غذا
استفاده می شود) استشمام این بو، چندان خوشایند نباشد و چه بسا افراد سعی
کنند این بوی بد را با انواع خوشبو کننده ها یا ادکلن ها به شکلی برطرف
کنند!
آیا در اینجا هم "سلیقه"ی شخصی است که اکثریت ساکنین یک شهر را از یک عطر
دلزده می کند، و ساکنین شهرستانی دیگر را از همان عطر سرمست؟!
در فرهنگها و نقاط مختلف جهان که این تفاوتها از این هم مشهودتر و واضح تر است. البته اگر کل جمعیت یک کشور یا ناحیه را "شخص" حساب نکنیم! وگر نه دوباره صرفا سلیقه های "شخص"ی (!!) است که خود را نشان می دهد؛ نه وابستگی و ارتباط سلایق افراد با فرهنگ و شرایط حاکم بر ناحیه شان...
این تفاوتها را می شود مثلا در بعضی کشورهای آفریقایی دید که "گردن بلند" را برای زنان یک زیبایی می دانند؛ به ترتیبی که زنان می بایست حلقه هایی به گردنشان بیاویزند که هر چند وقت یکبار یک حلقه به آنها افزوده می شود و تا جایی که ممکن است تعداد این حلقه ها را افزایش می دهند. یا در چین قدیم که پای کوچک را برای زنان زیبایی می دانستند، و از کودکی انگشتهای پای نوزاد دختر را محکم می بستند تا رشد نکند (البته این اتفاق دردناکتر و وحشتناک تر از چیزیست که در اینجا می خوانید، و تا جایی که بنده مطلعم "زیبایی" تنها بهانه ای بوده تا این کار وحشیانه که به دلایل دیگری صورت می گرفته را توجیه کند). ویژگی ها و خصوصیات هر نژاد هم می تواند نقش مهمی در چیستی مفهوم "زیبایی" بازی کند؛ چیزی که ما صرفا مرتبط با سلایق "فردی" می دانیمش.
"معشوق من آنقدر زیباست
که چشمانش دیده نمی شود"
این شعر را شاعری از آسیای شرقی در توصیف
زیبایی معشوقش گفته؛ همانطور که کاملا پیداست، در آنجا ملاک زیبایی چشم بر
خلاف اینجا، درشتی نیست، بلکه ریز بودن است!

![]()
آیا همه ی این زیبایی ها که از نظر ما عجیب و غریب است، صرفا به سلیقه
شخصی افراد بستگی دارد؟ البته اگر در آن کشورهای آفریقایی، یا در چین قدیم
یا آسیای شرقی به آنها خرده بگیریم که این ملاکهای شما برای زیبایی اصلا
ملاکهای خوبی نیست، یا به چینیها بگوییم که ممکن است معنای ناخوشایندی در
پشت این زیبایی وجود داشته باشد، و به اسم زیبایی دارند شما را یک عمر با
پای ناقصتان آزار می دهند، بعید نیست که آنها پاسخ بدهند "خب، این سلیقه ی
شخصیه! شما اونجوری دوست دارین! ما هم اینجوری!"
همیشه وقتی بتوانید از این به اصطلاح "سلیقه ها" فاصله بگیرید و این سنتها و رفتارها و انتخابها را (حتی اگر خودتان هم صاحبش هستید) از بیرون نگاه کنید،بهتر می توانید متوجه ارتباطی که می تواند بین آنها و دیگر عناصر فرهنگی و اجتماعی و دیگر شرایط محیطی باشد، بشوید. اما وقتی از درون به آنها نگاه می کنیم اصرار داریم که توجیهشان کنیم، به اشکال مختلفی که ساده ترینش "سلیقه" است...
می دانید... در حوزه زنان یک مطالبی هست که گفتنش و مخصوصا پذیرفتنش از جانب جنس مونث، حتی دختران جوان و به اصطلاح روشنفکر هم به قدری سخت است که گاهی ترجیح می دهید رسما بی خیال کل جریان شوید!
اینکه شما مثلا از کار خانگی گله کنید و مادربزرگتان معترض شود که "وا! چه معنی میده! مرد که نباید کارای خونه رو بکنه!" یک بحث است، و یا اینکه از وجود "مهریه و نفقه" و هر آنچه که بعضی زنان به عنوان "حق" مسلمشان از آنها یاد می کنند گله کنید (و خب با نگاههای کمی ترسناک دیگران مواجه شوید!). اما بحث پیچیده تر و فرساینده تر دیگر این است که شما از بعضی ویژگیهایی که دختران و زنان عمیقا به آنها دلبسته شده اند و گاهی از امتیازات خود می دانند یا شاید حتی آرزویش را در دل دارند، گله کنید.
به طور مثال بعضی ها رنگهای شاد و گل منگلی، یا مدلهای متفاوت و متنوع را از ویژگی های عادی پوشاک زنان می دانند. شما هم اگر جرات داری بیا و بگو که زنانه دانستن چنین چیزی می تواند چهره ی منفی ای هم در خود داشته باشد. یا اگر از اندک محبوبیتت در وبلاگ دلزده شده ای، بیا و گله کن که مثلا چرا بچگانه حرف زدن و انواع و اقسام عروسکها را تا دم گور در اتاق نگه داشتن برای جنس مونث همیشه پذیرفته شده و عادی است! و بگو که مثلا ممکن است چنین چیزی معنای ناخوشایندی هم داشته باشد! یا اگر می خواهی دختران بعد از خواندن نوشته ات زیر لب بگویند "این هم دیگه واقعا حالش خوب نیستا!" در وبلاگت بنویس که این چه وضع کفش فروشیهای زنانه است... و اینهمه گل و منگل و پاپیون و نگین و منجوق و ملیله، روی کفشهای زنانه یعنی چه...؟
البته یکی از رویکردهای فمینیسم (که امیدوارم نامش را نپرسید!) این هست که برخی ویژگی های به اصطلاح زنانه را "خیلی هم خوب" می داند و معتقد است که این ویژگی ها از هر جایی که آمده اند و دلیلشان هر چه که بوده، ویژگیهای بسیار خوبی هستند و اصلا باید معیار کل جامعه (اعم از زن و مرد) قرار بگیرند. اما بنده که نمی توانم سر خودم را گول بمالم و خودم را به نفهمی بزنم که مثلا این حرص و طمع همیشه زیبا و جذاب و دلفریب بودن، اصلا به خاطر منافع جامعه مردسالار شکل نگرفته (!) و باقی و برقرار بودنش اصلا بقای فرهنگ مردسالار را تضمین نمی کند...!
نمی دانم ما کی قرار است متوجه این امر خطیر بشویم که وقتی به دنبال آن دنیای آرمانی ای هستیم که انسانها به واسطه استحقاقشان به حقشان می رسند نه به بهانه جنسیت و نژاد و رنگ و ...، و به دنبال جامعه ای برابر هستیم که زن و مرد هر دو به یک اندازه انسانند و دارای حق، نباید این را فراموش کنیم که نابرابری جنسی فعلی هم برای توجیه و قابل تحمل کردن خود از یک سری "دلخوش کنک"هایی تا به حال بهره می برده، که وقتی این نابرابری ها از بین برود، باید از آن دلخوش کنک ها هم دل کند...
بله! خیلی با مزه است عروسک داشتن تا چهل
سالگی! گل منگل روی کفش و تل سرخابی مدل سرنتی پیتی و پاپیون پشت مانتو هم
که به جایی برنمی خورد! کدام دختر خل و چلی هم حاضر می شود شب عروسی، این
"تاریخی ترین شب زندگی" (امیدوارم تبلیغات آرایشگاهها را خوانده باشید)
خودش را برای لباس و آرایش و عکس خفه نکند! همین یک شب که بیشتر نیست به
هر حال! همیشه جوان و زیبا به نظر رسیدن هم که چیز بدی نیست! ولی فکر کرده
ایم همه ی اینها را که بگذاریم کنار آن همه واقعیت تلخ دنیای زنانه، چه
نتیجه ای حاصل می شود؟ آیا باید همچنان با چنگ و دندان چسبید به ارزشهایی
که همه شان را روی هم که بگذاری، نان خشکی محل یک جفت دمپایی هم در ازایش
به شما نخواهد داد...؟
نمی خواین بس کنین...؟ نه، واقعا نمی خواین بس کنین؟
تا کی قراره از این تلویزیون مبتذل سریالها و مجموعه هایی پخش بشه که توش یه خانومی میره سر کار و چون میره سر کار دیگه به "خونه و بچه ها" نمی رسه، و همسر محترم گله مند میشه که این چه وضعیه و زن هم با گستاخی تمام لابد به اشتباهش ادامه میده تا زندگیشون از هم می پاشه...؟
تا به حال که دیده نشده فیلنامه جوری باشه که بشه به زن حق داد، یا زن مشغول مهمل گویی نشه، یا حرفهای مرد به شکلی باشه که بیننده بهش حق نده، یا مثلا جریان طوری نشون داده بشه که حداقل بشه به هر دو طرف حق داد... همیشه مرد تا "دیروقت" منتظر زن می مونه و بعد با قیافه ای حق به جانب ازش می پرسه که تا الان کجا بوده و چرا بچه امروز گشنه مونده و چرا خونه کثیفه و شام چرا آماده نیست و ... زن هم در جواب به لکنت میفته و میگه تازگیها کارش زیاد شده و بچه رو یادش رفته و حواسش به خونه نبوده و یک سری اراجیف دیگه که در نهایت بیننده زیر لب بگه "طفلک مرده... چه زنهایی این روزا پیدا می شن!"
جدی نمی خواین بس کنین..؟ به اندازه کافی در دیگر سریالهاتون زنها رو ضعیف و در حاشیه و با نقشهای کلیشه و احمقانه نشون می دین... نمی خواین این یک جریان تکراری و همیشگی رو دیگه بی خیال بشین حداقل...؟
موضوع : kill Your TV
هر چقدر به شما می گویم در این سرزمین عزیز، نفس کشیدن شما هم به جنسیتتان بستگی دارد، باور نمی کنید که...
مثلا اگر شما زن باشید و در جریانات سیاسی اخیر توسط سربازن گمنام امام زمان، در بازداشت گاهی مورد بازجویی قرار گیرید، جریان کاملا متفاوت از وقتیست که اگر مرد بودید، برایتان رخ می داد...
شما اگر زن باشید خیلی اصراری بر این امور ندارند که اعتراف کنید از
دولت آمریکا یا اسرائیل دستور می گرفته اید، یا در فلان ستاد فلان کاندید
با جاسوسهایی از انگلیس در ارتباط بوده اید، یا چند بمب طراحی کرده بودید
که در صورت رای نیاوردن کاندیدتان منفجر کنید، یا در جریان هستید که آقای
فلانی و حجت الاسلام بهمانی قصد براندازی نظام را داشته اند، یا در جریان
هستید که فلان کاندید در جریان تبلیغات انتخاباتی اسلحه رایگان در اختیار
عده ای قرار داده (!)، یا حضور شما در قبرستان بهشت زهرا سناریویی از
پیش تعیین شده بوده که عده ای با هوشمندی از زمان محمدرضا پهلوی روی آن
کار می کرده اند... هیچ اصراری نیست که شما به این مسائل اعتراف کنید...
این اعترافات را بگذارید برای دیگران، انقدر آدم هست در بازداشتگاهها که به این مسائل اعتراف کند. بالاخره باید یک فرقی بین شمایی که زن هستید با کسانی که زن نیستند باشد دیگر...
شما کافیست اعتراف کنید که با فلانی و بهمانی رابطه نامشروع جنسی داشته اید... اولا که همین برابری می کند با همه ی جریانات بالا و چندین برابرش؛ و ثانیا که مردان که نمی توانند به رابطه جنسی با آقای فلانی و بهمانی اعتراف کنند، پس شما را برای چه آفریده اند... برای همین وقتها دیگر...
اما آیا این باید و نبایدهای پیش از ازدواج در ذهن مصاحبه شوندگان ما نسبت به دو جنس به یک میزان بود؟
هرچند که همان طور که گفته شد همچنان که غالبا نگاه مثبتی نسبت به خویشتنداری و عدم کسب تجربه جنسی در مورد دختران وجود داشت، متقابلا از پسران هم انتظار می رفت خارج از چارچوب ازدواج رابطه ی جنسی ای را تجربه نکرده باشند. اما نگاه مصاحبه شوندگان به دختران و پسرانی که با میل خود وارد رابطه ی جنسی می شوند متفاوت بود.
فائزه می گوید که دختران زیادی را می شناسد که پس از برقراری رابطه ی جنسی، شریک جنسیشان از ازدواج با آنها امتناع کرده است و اضافه می کند: "این دخترها به خاطر علاقه ای که به اون پسر داشته ان تن به این رابطه که به خواست پسر بوده داده بودن، اما پسرها که دوست داشتن حالیشون نمی شه" مرضیه دلیل این اتفاق را این می داند که "اون پسر خودش رو می شناسه، اون دختری هم که باهاش رابطه برقرار کرده رو هم می شناسه، می دونه که اون دختر فقط اهل رابطه برقرار کردنه، نه دختری که اهل زندگی باشه"
اینکه چرا در ذهن مرضیه پسری که وارد چنین رابطه ای می شود "اهل زندگی" هست اما دختری که همان کنش را انجام می دهد دختریست که فقط رابطه ی جنسی برای او مهم است و اهل زندگی کردن نیست، مشخص نیست. خود او در انتهای بحثمان به نابرابری ناعادلانه نگاه جنسیتی اشاره می کند و می گوید "توی یک رابطه هر دو نفر مقصرن ولی همیشه پسره جوونی کرده و تقصیری نداره، اما دختره خیلی کار زشت و وحشتناکی انجام داده!" این تناقض شاید در ذهن خیلی از دختران نسل مرضیه وجود دارد که از یک طرف این نگاه را ناعادلانه می دانند اما از طرف دیگر خود ناآگاهانه صاحب همین نگاهند و نسبت به همجنسان خود قضاوت عادلانه ای ندارند.
مژگان هم معتقد است پسران وقتی که پیشنهاد رابطه ی جنسی می دهند دو هدف را دنبال می کنند یکی اینکه خودشان را ارضا کنند و دیگر اینکه طرف مقابل را امتحان کنند. وقتی که دختر چنین درخواستی را می پذیرد نشان می دهد که دختر سست مایه ایست که به خاطر احساساتش حاضر شده همه ی وجود خودش را به پسر تسلیم کند. در این نگاه هم دختری که وارد رابطه ی جنسی می شود، انسان پست و سست مایه ایست که از روی احساساتش "همه ی وجود" خود را تسلیم پسر کرده، اما کار پسر گویا چندان هم کار زشت و نادرستی نیست. او همه ی وجود خود را با رابطه ی جنسی تسلیم کسی نمی کند و اگر خطایی هم از او سر زده باشد این است که خواسته نیاز طبیعی خود را خارج از چارچوب ازدواج ارضا کند.
فاطمه که در آغاز بحث تجربه نداشتن هر دو طرف را "خیلی خوب" عنوان کرده بود، معتقد است که در جمع دوستانه ی آنها چون اعتقادات مذهبی ارجح است و از خانواده های متدینی هستند نگاه منفی ای نسبت به تجربی جنسی خارج از ازدواج وجود دارد. او می گوید "در جمع های دیگه و بین افراد دیگه خیلی راحت تر به تجربه ی جنسی نگاه می کنن و انقدر براشون زشت و قبیح نیست که دختر یا پسر وارد رابطه ی جنسی بشن".
البته در بین 12 نفری که با آنها مصاحبه کردیم شاید فقط مهدیه، حسین و شاید کاوه از این جمع های دیگری بودند که کمی رابطه ی جنسی را آسانتر از دیگران می گرفتند. اما واقعیت این است که 9 نفر دیگر هم رابطه ی جنسی را بیشتر برای دختر "سخت می گرفتند" نه برای پسر. و نگاهها نسبت به دخترانی که به میل خود وارد رابطه های جنسی می شوند، سرزنش آمیز و همراه با نفرت بود، در حالی که پسران به شکلی کاملا طبیعی و عادی (و خالی از هر سرزنش و نگاه منفی ای) به قول الهام سیری ناپذیر، از نگاه اکرم غریزی و همیشه بی بند و بار و از نگاه دیگران هم به شکلی عادی نیازمند برقراری رابطه جنسی اند. و این نیاز آنها هم نه نیازی پست و نادرست، که نیازی طبیعیست؛ هر چند که بهتر است این نیاز را در چارچوب ازدواج رفع کنند.
بعضی هم راه حل جالب دیگری برای ارضای جنسی این پسران پیشنهاد دادند: الهام وقتی از مزیت بکارت می گوید حرفهایش را اینطور ادامه می دهد: "اگر کسی از من همچین چیزی بخواد من وقتی دختر باشم به خاطر این (بکارت) می گم نه، اون هم میره... حالا یا یه زن مطلقه ای پیدا می کنه یا خلاصه یه دختری هم شان خودش..." این هم راه جالبیست برای حفظ پاکدامنی! حواله کردن پسران به زنان مطلقه یا دختران غیر عفیف!
ذات گرایی - و علل همه ی پدیده های اجتماعی را طبیعت و فطرت انسانها دانستن، عین گرایی، بی اعتمادی به دیگر انسانها، به آسانی حذف کردن یا قربانی کردن دیگر انسانهایی که گناهشان تنها شبیه ما نبودن است، و هزار و یک ویژگی دیگر که در رفتار و گفتار اعضای جامعه ی ما به آسانی دیده می شود، ویژگی های جوامع سنتی هستند که جامعه ی در حال گذار ما سالهاست که آنها را با خود دارد و غفلت و بی توجهی ما، تداوم یافتن آنها را تضمین می کند.
خویشتنداری و سعی در عدم کسب تجارب متعدد و بی بند و بار جنسی، هر چند امری مطلوب است اما هنگامی که با تبعیض ها و نابرابری هایی بین دو جنس، این امر اخلاقی به شکلی ناعادلانه به امری جسمانی بدل می شود که روابط انسانی و شخصیت و حقوق فردی شخص را به حاشیه می راند، و بدتر از آن اینکه جسم شخص را تنها بر مبنای جنسیت او به اسارت جنس دیگر در می آورد، نه تنها ظلمی ناعادلانه را به بخشی از اعضای جامعه تحمیل می کند، حتی اخلاقیات را زیر سوال برده و تدریجا ارزش خویشتنداری در یک جنس را به ضد ارزش بدل می کند. جدا از نگاه نابرابری که به خویشتنداری جنسی در مورد دو جنس در جامعه ی ما وجود دارد و جدا از محوریتی که در نقش جنسی برای جنس زن بسیار گسترده در نظر گرفته می شود و تمامی هویت انسانی او را ناعادلانه تحت شعاع قرار می دهد (که تخطی یا سو استفاده از این نقش، گاه او را لایق مرگ می کند)، آیا بکارت مسئله ای محوری در امر ازدواج است؟
(بهار 1388)
بکارت - بخش اول
بکارت - بخش دوم
به نظرتان پدیده ی بکارت جزو خرافات است یا کارکرد مثبتی برای خانواده دارد؟
آمنه این پدیده را جزو خرافات نمی داند و از نظر او وجودش مهم است. اکرم معتقد است که وجود هیچ چیز بی حکمت نیست، و خدا برای این کارش حتما دلیلی داشته. او می گوید "وجودش می تونه جلوی خیلی بی بند و باری ها رو بگیره" و در پاسخ به سوال "بی بند و باری خانمها یا آقایون؟" می گوید: "آقایون که همیشه بی بند و بار هستن!" الهام میان این مکالمه می گوید: "من خودم ازدواج کردم، ولی آقایون هیچ وقت نه چشمشون سیر می شه، نه دلشون... هیچوقت...". الهام بعد از خنده های تلخ ما ادامه می دهد: "ولی خب، حداقل اینه که حد و حریمی وجود داره. اینجوری باعث میشه خیلی ها که شاید گرایش به این کار هم دارن، به خاطر چنین چیزی دست و پاشون خدا رو شکر بسته بشه؛ برای همین خیلی خوبه، دست خدا درد نکنه". اکرم ادامه می دهد: "زنهای مطلقه ی ما خیلی بیشتر به انحرافات کشیده می شن... دلیلش چیه؟ اینکه هیچ محدودیتی ندارند". مهدی هم معتقد است هیچ چیز در دنیا بی دلیل و حکمت نیست، اما از پاسخ به این سوال که "حکمت داشتن پرده ی بکارت چیست؟" طفره می رود. مژگان معتقد است "برای ما که به اصول معتقدیم این مسئله خیلی مهمه، شاید برای کشورهای دیگه نداشتنش طبیعی باشه و خیلی براشون مهم نباشه ولی برای ما که پایبند به اصولیم صد در صد مهمه، مخصوصا الان که دیگه گواهی هم می خوان، لابد برای اون طرف هم خیلی مهمه". فائزه بکارت را موجب آرامش روحی و روانی دختر می داند و از دختری می گوید که وارد روابط متعدد جنسی شده ولی همیشه حسرت زندگی آرام دیگر دختران را می خورد. آمنه معتقد است "هستن کسایی که خواسته به این راه میرسن و خودشون گناهکارن که از نظر من نجابت وپاکدامنی شونو از دست دادن". مهدیه اما حفظ بکارت را چندان با اهمیت نمی داند و می گوید: "من موافق نگه داشتنش نیستم؛ مسئله ی "آکبند" بودن دختر رو نمی فهمم." کاوه معتقد است چنین چیزی برای او ملاک ازدواج نیست و می گوید: "خیلی از دخترها هستن که خانومن، خراب نیستن اما بکارت هم ندارن".
اما جواب حسین متفاوت از دیگران بود. وقتی از او پرسیدیم که بکارت را جزو سنتهای کهنه و زائد می داند یا نظرش نسبت به آن مثبت است، پاسخ داد: "برای زن؟"
واقعیت این است که هر چند بکارت در معنای تحت لفظی به معنای دست نخورده و پاک بودن است، و این مفهوم در مورد هر دو جنس صدق می کند، اما وقتی که آن بافت نازک مخاطی در زبان فارسی به پرده ی بکارت شهرت می یابد، مفهوم بکارت هم مفهومی زنانه می شود! غالب مصاحبه شوندگان ما بدون اینکه ما اشاره ای به زنانگی یا مردانگی پدیده ی بکارت داشته باشیم، ناخودآگاه ذهنشان به سمت بکارت دختر می رفت. چیزی که شاید در جامعه ی در حال گذار و عینی گرای ما، پدیده ی عینی تر و محسوس تریست، تا بکارت پسر که مفهومی بیشتر اخلاقیست که بر خلاف بکارت دختر قابل مشاهده نیست!
وقتی مژگان و مرضیه از اهمیت بکارت –البته برای دختر- می گویند، ما می پرسیم "برای آقایون هم به همین اندازه مهمه؟" آنها که در ابتدا فکر می کنند منظور "بکارت خانمهاست" که آیا برای آقایان مهم است، پاسخ می دهند "برای آقایون که خیلی مهمتره!" سوالمان را کمی واضح تر دوباره مطرح می کنیم: "برای خانمها هم به همین میزان مهمه که همسرشون قبلا رابطه ای نداشته باشه؟" اما جواب این سوال با قاطعیت و صراحت پاسخ قبلی نیست...
مژگان پاسخ می دهد "خب خیلی مهمه ولی... آقایون حساسیتشون صد در صد بیشتره. غیرت وتعصب و شک چیزهایی ان که مشخصه ی آقایون ان. خانمها هم براشون مهمه ولی نه اونقدر که آقایون حساسن." اکرم که دلیل وجود پرده بکارت را حفظ پاکدامنی و بستن دست و پای دختر برای گناه می داند، وقتی از او راجع به بکارت پسران می پرسیم می گوید: "مردها فرقی نداره چه مجرد باشن، چه متاهل، چه مطلقه فرقی نمی کنه براشون، هیچ وقت نمی ذارن به خودشون بد بگذره". الهام ادامه می دهد: "مردها بحثشون جداست، و نباید در هیچ جایی جاشون داد، چون اونا سیری ناپذیرن و به هر طریقی باشه به خواستشون می رسن".
دختران در پاسخ به اینکه آیا برای شخص خودشان مهم هست که همسر آینده شان پیش از ازدواج تجربه ی جنسی دیگری نداشته باشد؛ غالبا پاسخ مثبت داده اند. آمنه، مژگان، مرضیه، الهام، اکرم، فاطمه و فائزه همه معتقدند پسر هم پیش از ازدواج نباید تجربه ی جنسی دیگری داشته باشد. مهدی و امیر هم پایبندی به اصول و اخلاق را مهم می دانند. اما مهدیه معتقد است گذشته ی آدمها به خودشان مربوط است و چنین چیزی برای او اهمیتی ندارد. حسین هم معتقد است رابطه ی جنسی اگر با تعهد به طرف مقابل باشد، پدیده کاملا منفی ای نیست.
اما در پاسخ به این سوال که چطور می توان از بکارت یک پسر اطمینان حاصل کرد؟ تقریبا همه جوابها به بن بست می رسید! خود پسران مثل امیر و مهدی؛ و همه دخترانی که عدم تجربه پسر برایشان با اهمیت بود، اولین واکنششان به این سوال این بود که چنین اطمینانی حاصل شدنی نیست. مژگان سعی می کند بحث شخصی ازدواج را در سطح کلان بررسی کند و معتقد است "این روزها نمی شه به کسی اعتماد کرد، مخصوصا اگه این آشنایی ها، آشنایی خیابونی یا در محل کار یا دانشگاه باشه و آدم هیچ شناخت قبلی ای نداشته باشه، این اطمینان خیلی سخت حاصل میشه و آدم مجبوره با حرف اعتماد کنه." آمنه هم معتقد است که دختر مجبور به اعتماد است و اضافه می کند: "این شاید قانون زندگی باشه" الهام معتقد است هیچ مردی را نمی توان پیدا کرد که قبل از ازدواج تجربه ی جنسی نداشته باشد و اکرم هم در مورد باز بودن دست مردان در کسب تجربه ی جنسی می گوید: "این قانون طبیعته، همانطور که زن احساسی است، مرد هم غریزیست و این چیزیست که خدا مقدر کرده است." امیر که معتقد است نه بکارت داشتن دختر نشانه تجربه نداشتن اوست و نه بکارت نداشتنش نشان تجربه داشتن، درباره ی پسر هم عنوان می کند که نمی داند از کجا می شود پی به بکارت او برد. مهدی هم صریحا معتقد است که این اطمینان حاصل شدنی نیست.
معنی "اطمینان" گویا در ذهنیت عینی گرای غالب افراد جامعه ی ما، چیزیست که حتی در مورد یک مفهوم اخلاقی هم، تنها با مشاهده مستقیم امکان پذیر است؛ و وقتی که امکان این مشاهده وجود نداشته باشد، این اطمینان غیر قابل کسب است. متاسفانه همان طور که افراد همچنان حاضر نیستند بپذیرند که رابطه بین تجربه جنسی نداشتن و پرده بکارت داشتن برای دختر، رابطه ی عموم و خصوص من وجه است و نه رابطه ای متساوی و مستقیم، و همچنان اصرار بر تقاضای گواهی بکارت از یک طرف و عمل ترمیم بکارت دختر از سوی دیگر وجود دارد و گاهی حتی افرادی که نوعی "تقلب" بودن عمل ترمیم بکارت را می پذیرند، همچنان آن را به بعضی دختران پیشنهاد می کنند؛ و به این ترتیب دختر پیش از آنکه یک شخصیت انسانی محسوب شود، یک کالا به حساب می آید که دیگران ترجیح می دهند دست اول بودنش را به چشم ببینند تا نسبت به او اطمینان حاصل کنند. متاسفانه به همین ترتیب پسران هم فارغ از هویت انسانیشان، یک بدن در نظر گرفته می شوند که با مشاهده ی مستقیمش نمی توان اطمینان حاصل کرد که آیا پیش از این تجربه ی جنسی ای داشته اند یا خیر.
متاسفانه دختران از "اجبار" اعتمادی که با حرف حاصل شده سخن می گفتند و انگار هیچیک نسبت به این امر که اطمینان با گفتگو و شناخت طرف مقابل حاصل شود نگاه خوبی نداشتند. متاسفانه هیچکس شناخت عمیق پیدا کردن نسبت به شخصیت دیگری را، راهگشای این امر عنوان نکرد و گویا در امر ازدواج شناخت پیدا کردن نسبت به شخصیت دیگری هنوز در ذهن دختران و پسران مورد مصاحبه قرار گرفته ی ما، امر قابل اهمیتی نبود! شاید با توجه به غالب بودن شکل سنتی ازدواج در جامعه ی ما که متاسفانه آشنایی پیش از ازدواج غیر مرسوم و گاها نادرست و گناه آلود عنوان می شود و از سوی دیگر دوران نامزدی به دلایل مختلف چندان به درازا نمی کشد و به سرعت به عقد ازدواج طرفین منجر می شود، شناختی که می بایست بین دو طرف حاصل شود و برای بالاتر بردن میزان موفقیت ازدواج، شناختی عمیق و همه جانبه باشد که مستلزم صرف وقت و بلندمدت تر کردن این آشنایی است، متاسفانه مورد اهمیت قرار نمی گیرد و جدی گرفته نمی شود. این امر باعث می شود دختران و پسران ما شناخت عمیق حاصل کردن از شخصیت دیگری (در جریان تعاملات و آشنایی بلند مدت پیش از ازدواج) را با چند جلسه گفتگوی ساده در سنت خواستگاری اشتباه بگیرند و با اکراه از اجبار در اعتماد سخن بگویند. عدم شناخت و کم بودن مدت آشنایی پیش از ازدواج در تبدیل شدن شریک زندگیمان به کالایی که باید دست نخورده باشد یا بدنی که نباید رابطه جنسی ای را تجربه کرده باشد، بی تاثیر نیست.
پ. ن: از آنجا که موضوع مطرح شده، موضوعی کمتر به بحث گذاشته شده در گفتمانهای رسمی جامعه است، امید است از نقطه نظرات شما خوانندگان فهیم هم بهره مند شویم.
"نه، من چیزی ندیده ام."
این جواب هر دوازده نفری بود که مخاطب گفتگوی آزادمان بودند راجع به بکارت؛ وقتی از آنها در آغاز گفتگو می پرسیدیم "آیا بین اطرافیان خود کسی را دیده اند که مسئله ی بکارت برایش دردسر ساز شده باشد، یا کسی از عروس گواهی بکارت خواسته باشد؟". امیر دلیل اینکه این پدیده را در بین اطرافیان خود مشخصا ندیده است، ارتقای فرهنگ جامعه و شخصی شدن این مسائل می داند و معتقد است این مسئله به دو نفری که قصد ازدواج با یکدیگر را دارند مربوط می شود و نه خانواده هایشان. اما مژگان با آنکه پاسخ منفی به سوال ما می دهد، از یکی از آشنایانش می گوید که در دادگستری کار می کند و همیشه برای او از پرونده هایی می گوید که طرح شکایتشان مرتبط با عدم بکارت زن بوده. مژگان بر خلاف دوستانش معتقد است درخواست "گواهی بکارت" از جانب خانواده ی داماد این روزها آنقدر عادیست که مثل یکی از اسناد لازم برای ازدواج درآمده! کاوه تنها کسیست که یک مورد می شناسد که خانواده داماد از عروس "گواهی بکارت" خواسته اند. آمنه اما نه تنها کسی را در اطراف خود نمی شناسد که چنین چیزی از او خواسته باشند در جواب سوال "چیزی راجع به گواهی بکارت شنیدی؟" پاسخ می دهد "نه!".
"گواهی بکارت" از پزشک، و درخواستش از جانب پسر برای مرضیه و مژگان و آمنه واقعا شرم آور و مایه ی تاسف است؛ آنها معتقدند شخصی که بناست چنین درخواست شرم آوری از آنها بکند، همان بهتر که از آنها درخواست ازدواج نکند، مرضیه می گوید "خیلی بی اعتمادیه که ازت همچین چیزی بخوان، واقعا زشته!" مژگان هم که خود را از خانواده ای مذهبی و پایبند به اصول می داند با مرضیه موافق است. آمنه می گوید "این بی احترامی به منه! او با این کار شخصیت من رو زیر سوال می بره!". اما مژگان در ادامه ی حرفش، سر از جای دیگری در می آورد، او می گوید "ولی ببینین خود آدمها هم باعث می شن ... وقتی دختری بدحجاب باشه یا با همه پسرها در ارتباط باشه، پسری که از او در خواست ازدواج می کنه حق داره که گواهی بکارت بخواد". اکرم معتقد است "گواهی بکارت الان یه چیز طبیعیه" و الهام هم معتقد است "گواهی بکارت خیلی چیز خوبیه، من خودم پیش از اینکه شوهرم بخواد، رفتم تهیه اش کردم و دادمش به شوهرم تا دیگه حرف و حدیثی نباشه، به قول معروف کسی رو که حساب پاکه، از محاسبه چه باکه" فائزه هم معتقد است با شرایط فعلی جامعه خوب است که این گواهی درخواست شود چرا که برای خود خانمها بهتر است و بعدا اگر مشکلی پیش آمد کسی نمی تواند به آنها ایرادی بگیرد.
اما "گواهی بکارت" حرف و حدیثها را راجع به چه چیزی تمام می کند؟ و حساب دختران را از چه چیزی "پاک" نشان می دهد؟ به نظر می رسد که هنوز خیلی از افراد جامعه ی ما داشتن عضوی به نام -حقیقتا بی مسمای- پرده ی بکارت را برای دختر، دلیل بر نداشتن تجربه ی جنسی (که در جامعه ی سنتی و مذهبی ما خارج از چارچوب عقد دائم بودنش به معنی بی بند و باری جنسی است) می دانند. و نداشتنش را هم به همان سادگی دلیل بر داشتن تجربه!
فاطمه که وسط گفتگوی ما با مژگان و مرضیه از راه می رسد، وقتی موضوع بحث را می شنود می گوید "من متاهلم ولی معتقدم این حتما باید باشه، نه اینکه طرفش مجبورش کنه و بخواد ازش ها، ولی خود دختر اینو داشته باشه خیلی خوبه" و روی "خیلی"اش هم تاکید می کند! فاطمه در مقابل سوال ما که بنابر این گواهی بکارت را امر خوشایندی می داند، پاسخ منفی می دهد و می گوید "خواستنش نه، ولی داشتنش خیلی چیز خوبیه برای خود طرف"
- پس شما منظورتون اینه که تجربه ی جنسی نداشتن چیز خوبیه؟
- آره دیگه.
فاطمه که خودش متوجه خلط مباحث با یکدیگر شده، ادامه می دهد: "خب تجربه ی جنسی با حضور پرده ی بکارت هم وجود داره" و چند دقیقه ی بعد هم می گوید که آدمهای زیادی را می شناسد که عمل ترمیم بکارت انجام داده اند.
راجع به "عمل ترمیم بکارت" مژگان و مرضیه معتقدند که واقعا کار نادرست و زشتیست؛ اما دیگر دختران این عمل را "مطلقا نادرست" نمی دانند! فاطمه معتقد است برای کسانی که ناخواسته، قربانی یک رابطه ی جنسی می شوند (و همین طور کسانی که قربانی تجاوز محارمند) این عمل می تواند مسیر زندگیشان را عوض کند و آنها را از خیلی اتهامها مبرا کند. اکرم و الهام هم این عمل را به دخترانی که ناخواسته بکارت خود را از دست می دهند توصیه می کنند (هر چند اکرم یک قدم فراتر می گذارد و معتقد است چنین دخترانی خودشان در این اتفاق کاملا بی تقصیر نبوده اند) آمنه هم معتقد است "آدمهای جامعه ی ما به حرف مردم بیشتر بها می دن تا توضیحی که تو براشون می دی" و در پاسخ به این که آیا صداقت راه بهتری نیست پاسخ می دهد "بهتر هست اما آیا همیشه جواب میده؟" اکرم جملات تکان دهنده ی دیگری را هم اضافه می کنند: "اینهمه مردا خودشون رو می ندازن به زنها، یه بار هم زنها خودشون رو بندازن!" گویا در دنیای اکرم از دست دادن بکارت به هر شکلی حتی از طریق تجاوز و در شرایطی تحت فشار، زن را به جنس "قلابی" ای تبدیل می کند که شاید بتوان با تقلبی مثل عمل ترمیم بکارت، آن را به جای جنس اصل، به مردان "انداخت"!
هرچند آمار مشخصی از دخترانی که به اشکال مختلف مورد آزار و تجاوزهای جنسی قرار می گیرند وجود ندارد، اما تجاوزات ناخواسته جنسی واقعیتی غیرقابل انکار در جامعه ماست که برخی زنان در فضاهای عمومی و حتی گاه در محیط خانه و توسط محارم خودشان قربانی آن می شوند. این رخداد ناخوشایند یا بهتر بگوییم "راز کثیف" چیزیست که روح و روان این زنان را می آزارد و آنها را بیش از دیگران محتاج حمایتهای روحی و عاطفی می کند؛ اما واکنش جامعه نسبت به این افراد چیست؟ این دختران هم مثل دیگر دختران به چشم کالایی دیده می شوند که اینبار ناخواسته از "دست اول" بودن خارج شده اند؛ اما این برای جامعه ی سنت گرای ما چیزی را تغییر نمی دهد، حتی ناخواسته بودن این اتفاق، و قربانی بودن دختر هم حساب او را از دیگران متفاوت نمی کند. به هر حال او کالاییست که با از دست دادن بکارت خود دیگر "اصل" نیست؛ و به جای برخورداری از حمایتهای عاطفی شریک زندگیش باید گذشته تلخش را با همه ی اضطرابی که تا لحظه ی ازدواج به خاطر این اتفاق تجربه کرده، برای خودش نگه دارد و به توصیه ی دیگران با "ترمیم بکارت" مسیر زندگی خود را عوض کند! آیا ترمیم بکارت، خاطره ی تلخ تجاوز را هم برای دختر ترمیم می کند؟ آیا ترمیم بکارت خود منجر به بزرگتر کردن و حساس تر کردن اتفاق ناخوشایندی که برای جسم یک دختر رخ می دهد نخواهد شد؟ و آیا این احساس را تقویت نخواهد کرد که آن تغییر کوچک و البته ناخواسته در بخشی از اعضای بدن، ارتباط مستقیمی با شخصیت فرد دارد که در صورت ترمیمش نگاه شریک زندگیش به شخصیت او تغییر خواهد کرد؟
پ. ن: از آنجا که موضوع مطرح شده، موضوعی کمتر به بحث گذاشته شده در گفتمانهای رسمی جامعه است، امید است از نقطه نظرات شما خوانندگان فهیم هم بهره مند شویم.
به گمانم بعد از خواندن این مطلب به ذهنم رسید که موضوع تحقیق یکی از واحدهای درسی ام را از "شروط ضمن عقد" که نصفه و نیمه انجامش داده بودیم تغییر دهم. ساده دلانه موضوع را که در فرهنگ ما به ازدواج و خانواده و مهم تر از آن به زنان مرتبط می شود در گوگل جستجو کردم، و به ثانیه هم نرسید تا به ساده لوحی خودم پی ببرم که دست کم گرفتم دولتی را که وزارت فرهنگ و ارشادش مدتی خود سایت گوگل را هم فیلتر کرده بود و مدتی هم جستجوی کلمه woman را!
جلسه بعد کلاس، پیش استاد رفتم تا اجازه تغییر موضوع تحقیق را بگیرم. علاقه ام به حوزه ی زنان و تحقیق راجع به این مسائل را هم که چاشنی کسب اجازه ام کردم (هرچند می دانستم نیازی به این کار نیست) استاد ضمن موافقتش موضوع جدید را پرسیدند. البته چون موضوع جدید، جزو موضوعات پیشنهادی خودشان نبود منتظر واکنشی متفاوت بودم. اما بعد از پاسخ من، ایشان انگار کمی نگران شدند. دلیل نگرانیشان را برای من و خانم دیگری که در اتاقشان بود اینطور بیان کردند که گویا در ترمهای قبل، این موضوع هم جزو موضوعات تحقیق این درس بوده و یکی از دختران این موضوع را انتخاب می کند. من که منتظر بودم ماجرا اینطور ادامه پیدا کند که در روند تحقیق برای این دختر مشکلی ایجاد شده، متوجه شدم که ادامه ی ماجرا هیچ ارتباطی به خود دختر نداشته: استاد احضار می شوند و مورد بازخواست قرار می گیرند که چرا چنین تحقیقی را به عهده ی دختر فلان وزیر گذاشته اند! انگار آقازاده ها نباید در مورد مسائل مرتبط با ازدواج تحقیق کنند!
البته نمی دانم قیافه ی استاد وقتی که مورد چنین بازخواستی قرار گرفته اند چه شکلی بوده و آیا شک نکرده اند که شاید جای ایران با یکی از جزایر بدوی نشین دورافتاده جا به جا شده یا نه؛ اما به هر حال ایشان را مطمئن کردم که خدا را شکر دختر هیچ وزیری نیستم و برای محکم کاری به شوخی پرسیدم "می خواین از پدر و مادرم رضایت نامه بگیرم؟!" به هر حال مجوز انجام این تحقیق صادر می شود! هر چند هنوز هم که هنوز است نمی فهمم "بکارت" مگر چه چیز وحشتناک و زشتیست که نباید موضوع تحقیق دانشجویان قرار گیرد و نباید اصلا راجع به آن صحبت شود.
در این تحقیق بنا نبود که شق القمری رخ دهد. فقط با 12-10 جوان اعم از دختر و پسر راجع به این موضوع صحبت کردیم (من و یکی از دوستان که اجازه نام بردنشان را فعلا ندارم). در پستهای آینده نتایج این گفتگوهای همدلانه (گفتگوهای رو در رو و بی واسطه ی پرسشنامه و ... ) خواهد آمد (البته با حداقل دو ماه تاخیر).
بکارت موضوعیست که متاسفانه در عین حالی که در جامعه مان چندان بی اهمیت و حاشیه ای نیست، از آن کم می گوییم، کم می شنویم و هنگام گفتن از آن هم شاید محافظه کارانه ترین موضع را می گیریم. شاید این گفتگوها بهانه ای باشد برای این که به چیزی فکر کنیم که فکر کردنش شاید برای ما خرجی نداشته باشد، اما گاهی برای دیگران (که اغلب هم دختران و زنان هستند) هزینه ی کمی ندارد...
دخترک تقریبا هفده ساله است. برایم صحنه ای از فیلمی را تعریف می کند و از یکی از بازیگران زن می گوید:
- فلانی بازی می کرد، که خیلی لوسه. یعنی خوشم میاد ازش ها، ولی خیلی وله..
با اینکه نمی فهمم از کجا به زندگی شخصی بازیگر پی برده که انقدر مطمئن از "ول" بودنش گله می کند، چیزی نمی پرسم. روز دیگری از دختر دیگری می گوید و باز هم از "ول بودنش" گله می کند.
روز دیگری کنار کتابخانه ای مشغول ورق زدن کتابی از عکسهای فلان عکاس هستیم. در هر صفحه فقط یک عکس از یک شخصیت است و صفحه ی مقابلش هم نام و شغلش و تاریخ گرفتن آن عکس.
عکس دومین زن شاعر را که می بیند می گوید:
- من نمی دونم چرا همه ی این زنهای شاعر ول ان!
من که حداقل سومین دفعه ایست که این کلمه را از او می شنوم و مطمئنم این اولین باریست که حتی نام این شاعر را می شنود، با خواهرم همصدا می شوم که "یعنی چی ولن؟"
- خب چرا موهاشون پیداست...
من که هیچ حوصله ی بحث کردن ندارم و ادامه چنین گفتگویی را (ناجوانمردانه) به خواهرم واگذار می کنم، اما حداقلش این است که می فهمم "ول بودن" در ذهن یک دختر هفده ساله می تواند چه مفهومی داشته باشد، و برای طبقه بندی و امتیاز دادن به همجنسانش چه معیار جالبی را انتخاب کرده... معیاری که "ول بودن" یا نبودن یک زن بستگی به لبه روسری (شال، مقنعه یا چادر) اش دارد و نه چیز خاص دیگری...
استاد از جلسه ای که اخیرا راجع به لابد "بحران" ازدواج جوانان تشکیل شده بوده، می گفتند. خانمی در این جلسه عنوان می کنند برای تعدیل وضعیت فعلی، یکی از راهکارها می تواند مشارکت فعال دختران در امر ازدواج باشد، که آنها هم اگر مورد مناسبی پیدا کردند، خودشان پیشنهاد ازدواج بدهند یا به اصطلاح از پسران خواستگاری کنند. گذشته از واکنشهای عجیب غریب دانشجویان و مشکلات عدیده شان با لفظ "خواستگاری دختران از پسران" و پیشنهادهایشان برای جایگزینی الفاظ مختلف به جای لفظ خواستگاری و یک سری حرکات ژانگولر دیگر؛ واکنش مرد روحانی ای که در آن جلسه حضور داشته به این راهکار، شنیدنیست.
این روحانی که گویا یکی از به اصطلاح "گردن کلفتان" و تصمیم گیران اصلی در این حوزه بوده؛ با شنیدن این حرف یکباره از کوره در می رود و با عصبانیت می گوید: "چی می گین خانم؟! مگه میشه کشتزار، خودش کشتکار خودش رو انتخاب کنه؟(!!!!)"
و اینچنین بود که ما فهمیدیم نسبت مرد به زن، نسبت کشاورز (یا کشتکار) است به کشتزار؛ و اگر تا به حال پسران از دختران خواستگاری می کرده اند به این دلیل بوده که کشاورز باید کشتزار خودش را انتخاب کند و بداند بذرهایش را کجا باید کشت کند!
دلم برای آن دختران نادانی می سوزد که همچنان سفت و سخت به ازدواج و بنیان مقدسش (!) در جامعه ی فعلی ما ارادتمندند و با اینحال بر این باورند که انتخاب فعالانه و آگاهانه ی خودشان (و نه انتخاب شدنشان) شان و کرامتشان را زیر سوال می برد!! هیچکس بهتر از این روحانی نمی توانسته دلیل واقعی مجاز نبودن زنان به خواستگاری کردن را عنوان کند، دلیلی در جهان بینی مرد محور واقع بینانه، که همیشه با افسانه های شیرین "شان و منزلت بالای زن" ماستمالی می شود.
ولی ما زنان در مقابل این تجربه ی همیشگی چه می کنیم؟ یا اگر این اتفاق برای خانم بغل دستیمان افتاد چه می کنیم؟ یا اگر دختری برایمان تعریف کرد که چنین اتفاقی برایش افتاده چه می کنیم؟
پاسخها خیلی سخت نیست. وقتی که این اتفاق برای خودمان بیفتد: اولین و شایع ترین کاری که ما می کنیم سکوت کردن است، و به روی خودمان نیاوردن. اگر خیلی طرف روی اعصاب بود، خودمان را کنار می کشیم (البته جوری که یکوقت به این آقای عزیز مزاحم برنخورد!) و کمی آن طرف تر زیر گوش زنان، آرام و بی صدا (جوری که متانتمان حفظ شود) غرغر می کنیم. دومین واکنش هم سرخ و سفید شدن و عرق کردن و تپش قلب گرفتن و البته همچنان ساکت ماندن است. سومین واکنش فراگیر هم احساس گناه کردن و توبه کردن و فکر کردن به مسیرهای جدید و حالتهای دیگری که ممکن بود برایمان رخ دهند و البته همچنان خفه ماندن و چیزی نگفتن است. چهارمین حالت هم احتمالا فکر کردن به سر و وضعمان است و اینکه مگر چه چیزی تحریک کننده ای داشته ایم که بین اینهمه زن ما گیر افتاده ایم و البته همچنان ساکت ماندن و چیزی به طرف نگفتن است. در حالت های پنجم و ششم و ... هم فقط چیزی که در ذهن ما می گذرد تغییر کرده وگرنه نمود ظاهریمان همچنان سکوت کردن و آبروی آن آقای مزاحم عزیز و گرامی را حفظ کردن است. تا سرانجام شاید در حالت پانزدهم یا شانزدهم چپ چپ نگاهش کنیم. در حالت هفدهم شاید چیزی هم به او بگوییم. و ممکن است در حالت هجدهم یا بیستم هم -شاید- سعی کنیم دیگران را هم متوجه سزای کسی که به حریم دیگران تجاوز می کند بکنیم.
وقتی که این اتفاق برای بغل دستیمان می افتد: حالت اول و دوم و سوم الی هفدهم یا هجدهم این است که طرف را تشویق به سکوت کردن می کنیم و یا به شکلی به او متذکر می شویم که نباید مثلا آنجا می ایستادی (!) یا اصلا چرا از پل عابر پیاده رد می شوی (!) که کسی به تو تنه بزند، یا چرا روسری سرت کرده ای (!!) خب چادر سرت می کردی (!) یا چرا آرایش کرده ای (!) و در کل به طور سربسته ای به او حالی می کنیم "حقته"! شاید هم به خودمان افتخار کنیم که چقدر محترمیم که آن آقای عزیز مزاحم برای ما مزاحمت ایجاد نکرده! و خیلی راحت همین پریروزها که خودمان جای این زن قرار گرفته بودیم را فراموش می کنیم. به چشم خودم دیده ام زنی را که در چنین وضعیتی از مرد مزاحم "عذرخواهی کرد" و زن مورد تعرض قرار گرفته را وادار به سکوت کردن می کرد!
وقتی هم که دیگری چنین اتفاقی را برایمان تعریف کند وضع مشابهی رخ می دهد: شروع می کنیم به نصیحت کردن که لابد زیاد آرایش کرده بودی، شاید مانتوی تنگی پوشیده بودی، احتمالا رنگ روشن پوشیده ای و مرد را تحریک کرده ای! حتما به شکلی جلب توجه کرده ای! و خلاصه این که چیزی هم بدهکار می شوی که مورد آزار قرار گرفته ای!
حکایت ملانصرالدین را شنیده اید که خرش را دزدیدند... یکی گفت تقصیر خودت بوده، لابد محکم نبسته بودی؛ دیگری گفت تقصیر این دکان دار بوده که حواسش به خر تو نبوده... دست آخر ملا گفت: انگار تنها کسی که هیچ تقصیری نداشته خود دزد بوده! حکایت ما زنهاست و این آزارهای خیابانی! از شنیدن رکیک ترین حرفها زیر گوشمان گرفته تا وقیح ترین حرکات و لمس کردنها و ... هیچکدامش انگار تقصیر خود آن شخص مزاحم نیست! نمی دانم چطور است که به ما که می رسد: تقصیر خودمان است که فلانیم! تقصیر این پیاده روهاست که تنگند، تقصیر شهرداریست که اینجا را اینطور ساخته، تقصیر شرکت مترو است که سرویسهایش کمند، تقصیر شرکت اتوبوسرانیست که چند اتوبوس اضافه نمی کند، تقصیر راننده است که تا خرخره پر کرده، تقصیر تاکسیهاست که فلانند، تقصیر این ترافیک است که مجبور می شویم انقدر داخل تاکسی بمانیم، و خلاصه این دایره همین طور گسترده می شود و تمامی مشاغل از رانندگان و پلیس و برنامه ریزان شهری و شهردار و استاندار و رئیس جمهور، همه را در بر می گیرد. فقط یک نفر از این دایره بیرون است: آن مردی که کنار ما ایستاده یا نشسته و دستش معلوم نیست چرا دور بدن ما اینور و آنور می رود!
این مورد یکی از مواردیست که بخش تئوری ذهن ما زنان هزار برابر قسمت عملی، به فعالیت می پردازد. انگار حاضریم بمیریم ولی به شخص تجاوزگر کوچکترین اعتراضی نکنیم. انگار کسی در ذهن ما این را فرو کرده که تو به عنوان یک شهروند این جامعه هیچ حق و حقوق یا حتی ماهیتی نداری! انگار نه انگار که تو هم حریمی داری که هیچکس حق ندارد به آن تجاوز کند؛ انگار که حریم تو بسیار بسیار بی اهمیت تر از آن مرد تجاوزگر است، که همه ی شرایط دست به دست هم می دهند تا کسی کوچکترین اهانتی به او نکند، اما تویی که ذره ذره همه شخصیت و غرورت در این تجاوزها و دست درازیها، به سادگی زیر پا له می شود، باید همچنان سکوت کنی و متانتت را حفظ کنی! و بدتر از آن اینکه فکر کنی با اعتراض کردن آبروی خودت می رود!!
نمی دانم... یعنی واقعا نمی شود یکبار هم که شده این سخنرانیهای عریض و طویل و این آسیب شناسیها و بررسی ریشه ها و علل این مسائل را "بی خیال شویم" و به جای همه ی آن کلماتی که در ذهنمان رژه می روند، برگردیم در صورت آن مرد مزاحم نگاه کنیم، و با صدایی بلند، جوری که انگار دزد گرفته ایم، به حرکتش اعتراض کنیم؟ اصلا می دانید چیست... اگر اسم این ترویج خشونت است، قبول! بنده می خواهم در اینجا خشونت را ترویج دهم! می خواهم به هر خانمی که اینجا را می خواند این پیشنهاد دوستانه را بدهم که با خودت عهد کن از این به بعد در مقابل هر تعرضی که فقط به جرم زن بودن گرفتار آن شده ای سکوت نکنی؛ اصلا به شیوه ی روانشناسها برای خودت یک جایزه بگذار، هر بار که از کنار این دست درازیها و تجاوزها به سادگی نگذشتی و آنقدر حرمت برای خودت قائل شدی که اعتراض کنی به دیگرانی که انسانیتت را لگد مال می کنند، به خودت چیزی هدیه بده! نمی دانم، یک چیز تشویق کننده ای برای خودت در نظر بگیر!
نه! مقابله به مثل نکن! جواب تجاوز را با مثلا یک فحش رکیک نده! حتما سعی کن جمله ات یک عبارت محترمانه باشد! اما جمله را جوری بگو که طرف و "دیگر اطرافیانش" متوجه این اتفاق که بغل گوششان بی صدا در حال رخ دادن است بشوند! و برای یک لحظه هم این فکر ابلهانه را به مغزت راه نده که با این کار آبروی خودت می رود یا تقصیر خودت بوده یا چرندیاتی از این قبیل!
البته این قصه ی سکوت زنان، و همیشه متهم بودنشان سر درازی دارد که چند جلد مثنوی هم برای بیانش کم است... قصدم فقط اشاره ای کوتاه بود، اما بعضی چیزها را انگار نمی شود کوتاه گفت...
تا جایی که حافظه ی تاریخی مان (!) یاری می کند این طفیلی وجود مرد
بودن همیشه برای زن برقرار بوده، زنهای "بزرگ"مان، یا مادر فلانی بوده
اند، یا دختر بهمانی، یا همسر دیگری -البته اگر غیرت این دیگری اجازه می
داده که همسرش را به دیگران معرفی کند. همیشه همین طور بوده مگر اینکه هر
از گاهی معدود کسانی پیدا شوند و بنویسند که مثلا "فاطمه، فاطمه است" نه
دختر پیامبر، نه همسر این امام و نه مادر امامان دیگر. همیشه زنان را وقتی
بزرگ می دانسته ایم که نسبت نزدیکی داشته باشند با مردان بزرگ؛ و این
بزرگی را همیشه به شکلی "انتصابی" به دست آورده اند و نه با انتخاب خودشان
و اکتسابی.
تا اینجا را که همه می دانسته ایم و به اندازه ی کافی گل بوده؛ اما
اخیرا انگار بناست که به سبزه نیز آراسته شود! البته این بار هم می شود
تاریخ 2500 ساله ی خودمان را زیر و رو کنیم و بالاخره از جایی سندی مبنی
بر اینکه "خودمان بهترش را داشته ایم" پیدا کنیم، اما تا جایی که پیداست
این سبزه را وامدار انتخابات اخیر ریاست جمهوری آمریکا و "بانوی اول" شدن
میشل اوباما هستیم.
اینکه این زن در انتخابات ریاست جمهوری نقش فعالی ایفا می کرده قطعا کافی نبوده تا بانوی اول کشورش شود، برای بانوی اول شدن یک چیز دیگر هم لازم است: همسر رئیس جمهور بودن! البته واضح است که بانوی اول بودن به اعتبار همسر رئیس جمهور یک کشور بودن اختیار رسمی ای به هیچ همسر رئیس جمهوی نمی دهد، چرا که هیچ بعید نیست توانمندیهای سیاسی این شخص مثل توانمندیهای فنی یک "خانم مهندس" باشد وقتی که مهندس شدنش را مدیون همسر مهندسش است! تا آنجایی که ما می دانیم همسران روسای جمهور اگر هم فعالیتی داشته اند مدیریت یا راه اندازی NGO ها و موسسات خیریه بوده و از این قبیل کارهای خرده ریز دیگر! کارهایی که مثل همیشه به اعتبار "اخلاق" بزرگ دانسته می شوند؛ کارهایی مثل همان فعالیت های یک خانم مهندس قلابی! قطعا بانوی اول کشور شدن به معنای تاثیرگذارترین زن یک کشور بودن نیست!
آیا بناست که ما از حضور اینچنینی زنان خوشحال باشیم؟ حضوری کاملا نمادین و در قالب همان سنتهای هزاران سال گذشته؟ آیا این مثلا شکلی از تجدد است؟ و اگر توانمندیهای همسر یک رئیس جمهور با خود او برابری کند، آیا "بانوی اول" شدنش همچنان باید به اعتبار همسر رئیس جمهور بودنش باشد؟
ولی وقتی زنها به هم می رسند
سر تا پای هم را ور انداز می کنند.
(ضرب المثل آلمانی)
در مقابل جمله ی بالا چندین واکنش می توان نشان داد: می توان عصبانی شد... می شود تایید کرد و خندید... یا مثلا چشمها را تنگ کرد و گفت: اتفاقا برعکسه!
البته شما آزادید که برداشت خودتان را داشته باشید، اما راستش را بخواهید من خیلی هم مخالف این ضرب المثل نیستم! (البته واضح و مبرهن است که نه به طور مطلق!) نه! قیافه تان را آن شکلی نکنید! هنوز برای اینکه گمان کنید بنده هم مصداقی برای "زنان علیه زنان" هستم، کمی زود است!
اصلا بیایید این موضوع را از جای دیگری شروع کنیم و با مثالی دیگر. مثالی که شاید کاملا بی ربط به نظر برسد:
------------------------------------------
کسی برایم نقل می کرد: "بچه که بودم گاهی آدمهایی را می دیدم که اطرافیانم در غیابشان از اینکه مثلا اهل کدام شهرند حرف می زدند. چیزی که من می دیدم آدمهایی بود که گاهی کلمات را کمی متفاوت با دیگران ادا می کردند، گاهی هم حتی من متوجه هیچ تفاوتی نمی شدم. فقط خانواده و اطرافیانم من را از یک چیز مطمئن کرده بودند، اینکه آنها خودشان متوجه اصالت آن شخص می شوند بدون اینکه او خودش چیزی بگوید و دیگر اینکه از "لهجه اش" متوجه این امر مهم (که اصالت است!) می شوند. در بچگیهایم هیچ وقت فرق آن آدمها را با بقیه نمی فهمیدم. ولی دوست داشتم زودتر بزرگ شوم آنقدر که من هم بفهمم آدمهایی که می بینمشان اهل کجا هستند! و بعد هی دقیقتر شدم در این تفاوت حرف زدنها که یاد گرفته بودم اسمش لهجه است. و این نشان از بلاغتم بود که علاوه بر اینکه متوجه حرفهای دیگران می شوم به لهجه شان هم دقت کنم."
البته در جامعه ی ما شکاف بین قومیت ها و شهرهای مختلف به وضوح وجود دارد و آشکار است، اما در دیگر فرهنگ ها رنگ پوست هم شکاف بزرگی بین آدمها ایجاد می کند. اما آیا آن فاصله خود به خود شکل گرفته و بچه ها از بدو تولد می دانسته اند که سیاهان پست تر از سفیدپوستانند؟ واضح است که اینطور نیست. این هم مثال کوچکی در تاییدش: "کسی زنگ در خانه ای را می زند، و دختر بچه خانواده در را باز می کند. دختر بچه به مادرش گزارش می دهد که خانمی دم در آمده بود و با شما کار داشت. مادر می پرسد او سیاهپوست بود؟ کودک جواب می دهد: نمی دانم! من از او نپرسیدم!"
آیا اگر ما تفاوتها را به فرزندانمان نشان ندهیم، و این تفاوتهای کوچک را در چشم آنها برجسته نکنیم، باز هم آنها مثلا به لهجه ی دیگران یا رنگ پوستشان حساسیتی نشان می دهند؟
------------------------------------------
خب حالا برگردیم به بحث خودمان. اگر از من بپرسند که آیا زنها ظاهر بینند؟ کمی قیافه ام را کج و کوله می کنم و پرسشگر را برای این سوال نادرست و کلیشه ای ملامت می کنم؛ اما خواه ناخواه دوستان و اطرافیان مونثی را به خاطر می آورم که هر چه سعی می کنم نمی توانم نام قابل قبول و خوشایندی بر رفتار و واکنششان بگذارم! مخصوصا واکنششان نسبت به دیگر زنان:
دخترانی که چند تار مو (تکرار می کنم چند تار موی سهوا بیرون آمده از مقنعه)ی دختری را در کمتر از چند ثانیه می بینند و یک ساعت راجع به "مش" تازه اش، قشنگ بودن یا نبودن رنگش، فاصله ی این مش کردن با دفعه ی قبل، و دیگر متعلقات این اتفاق پیش پا افتاده صحبت می کنند...
دختری که از جلوی جمع دیگر دختران رد می شود و دیگران به مدت یک ساعت و سی و پنج دقیقه راجع به آرایشش، اینکه خط چشمش را چطور کشیده بود، اینکه این رنگ پنکک به صورتش می آمده یا نه، اینکه کله ی صبح کی وقت کرده انقدر آرایش کند، اینکه مدل مانتویش چقدر زشت بود، یا کفشش را تازه خریده بود و هزار جور جزئیات دیگر صحبت می کنند...
دانشجویی که اعتراف می کند فلان استاد (خانم) را خیلی دوست داشته و وقتی دلیل را می پرسم می گوید "خیلی خوشگل بود!"
خانمی که از عروسی برگشته و وقتی از او راجع به عروس می پرسند جوابش کاملا مناسب درج در یک فیلمنامه است! از بس که از هیچ جزئیاتی نمی گذرد و از تعداد نگین هایی که روی موهای عروس کار شده بوده تا تمام طیف رنگی سایه ی چشمش، همه را از بر می تواند برای پانزده نفر توضیح دهد!
دختری که میان حرفش یک لحظه نگاهش به جای دیگری می افتد و یک دفعه وسط حرفش می گوید: این پسررو! چه ابرویی برداشته!
خانمی که اگر بخواهد فلان شخص را به خاطرتان بیاورد 1001 چیز کوچک و بزرگ فقط از صورتش (که دماغش چه شکلیست، فلان خالش کجاست، ابروهایش چه مدلیست، چشمهایش چه شکلیست و ...) و البته 100 تا چیز دیگر هم از مابقیش(!) برایتان ردیف می کند!
و هزار و یک اتفاق دیگر که شاید بارها دور و برمان دیده ایم و هیچ تناقضی با جمله ی "وقتی زنها به هم می رسند سر تا پای هم را ور انداز می کنند" ندارند!
آیا زنها "ذاتا" ظاهربینند و چیزی که هرگز از دیدشان دور نمی ماند ظاهر آدمهاست؟ آیا زنها ذاتا جزئی نگرند ولی از این ذات جزئی نگر درست استفاده نمی شود؟
سعی کنید ارتباطی بین این اتفاقات و آن مثالهای آغازین پیدا کنید. چه چیزی باعث می شود که یکباره مش کردن یا مش نکردن موی فلانی برایمان اهمیت پیدا می کند؟ آیا این مشابه با همان چیزی نیست که باعث می شد اینطوری حرف زدن یا آنطوری حرف زدن دیگری برایمان اهمیت پیدا کند؟ یا سفید بودن و سیاه بودن دیگری برایمان مهم شود؟ هر چه که هست، این "اهمیت پیدا کردن فلان چیز" است که یکدفعه آن چیز را برایمان پررنگ می کند و اگر آن چیز پر رنگ یک چیز عینی و در ظاهر باشد، دیگران را به این نتیجه می رساند که ما ظاهر بینیم.
آیا اگر ما در یک دنیایی زندگی می کردیم که زیبایی "وظیفه"ی زنان نبود، و ملاکی نبود برای رتبه بندی زنان از خوب به بد؛ و آیا اگر استفاده از لوازم آرایش و مهارت در این استفاده، هنر خاصی نبود، و استفاده کردن یا نکردنش نه چیزی را تعیین می کرد و نه به جایی برمی خورد؛ آیا ما زنان باز هم "می آموختیم" که سعی کنیم از کنار زن بودن دیگران به راحتی نگذریم؟ و یا حتی هر جا که احساس کنیم به زن بودن ما دست درازی ای شده و زیبایی که بنا بوده همیشه برای زنان باشد کم کم به دست مردان هم افتاده، حتما ابراز عقیده ای کنیم و نظری بدهیم راجع به پسری که موهایش را رنگ کرده یا ابرویش را اصلاح...؟
بنده که توفیق اجباری ای نصیبم شد و این فیلم را دیدم و نمی دانم با خوشحالی و ذوق ام (!) از دیدن مخصوصا این قسمتش، چه کار کنم؟! واقعا چه قدر تاثیرگزار و پرمعنا بود! مخصوصا آن دیالوگ بین همسر "یوزارسیف" و زلیخا!
فقط همین مانده بود که همسر دوم یک مرد
شدن (با وجود همسر اول) "رایحه رحمت خداوند" شود، که خدا را صد هزار مرتبه
شکر، به یاری و مدد فیلمسازان غیور کشورمان این امر هم ممکن شد!
خلاصه که زنان عزیز! رایحه رحمت خدا همیشگی نیست و اگر مردی با وجود همسر اول از شما درخواست ازدواج کرد مبادا خودتان را از مسیر این رایحه کنار بکشید...!
البته درست است که پیک حق، به یعقوب
پیامبر گفت که در "یک" دل، "دو" یار نمی گنجد و او را از غیرت حضرت دوست
باخبر کرد! اما خب که چی؟ چه ربطی داشت مثلا؟ اولا که یوسف، نبی خداست و
محبتش از روی هوس نیست (!) بعد هم اگر این دو محبت مشروع باشد لابد اشکالی
ندارد در یک دل بگنجد! البته نمی دانیم چرا زلیخا حق نداشت محبت دو مرد را
در دل خود راه دهد، و مدام ملامت می شد که "درست است که یوزارسیف برده ی
شما بود، اما شما همسر داشتید!" شاید هم دل "مرد"ها ویژگی خاصی دارد که دل
زنها فاقد آن است... حالا همه ی این حرفها به کنار، در کجای تاریخ آمده که
در مصر باستان مردان حق داشته اند چندهمسر در آن واحد اختیار کنند؟
بنده که حسابی در شرف ذوق مرگ شدنم... این بازی کودکانه قصد پایان گرفتن ندارد...؟
از آن روزهایی که فهمیده ام یک پای این "جامعه بشری" می لنگد و یک چیزی این میان انگار سر جایش نیست، تا امروز خیلی چیزها عوض شده. خیلی از برداشتهای من از این بی عدالتیهای میان دو جنس، نگاه من نسبت به خیلی چیزها در تاریخ و فرهنگ و مذهب و ...، اطلاعاتم از دیدگاههای این و آن، از قوانین، از مجازات؛ خیلی چیزها عوض شده، حتی بعضی از همین قوانین که به آنها معترضیم، حتی بخشهایی هرچند جزئی از فرهنگ. اما یک چیز هست که از آن روزها تا امروز همیشه بوده، هرگز ذره ای هم تغییر نکرده و محکم و پابرجا، مثل تضمینی برای برقراری و دوام عصر مردسالاری، همچنان به قوت خود باقیست.
چیزی که اگر سرش را بگیری و پیش بروی به همان داستان همیشگی و تکراری "زنان علیه زنان" می رسی. چه آن روزها، که من دختربچه ی کم سن و سالی بودم و از تبعیضها (به زبان خودم) می نالیدم، چه امروز که حرفی نمی زنم مگر اینکه ساعتها و روزها درباره اش فکر کرده باشم یا خوانده باشم، به هر حال پاسخ اطرافیان مونثم هیچ تغییری نکرده. مسلما اطرافیانم هم در این سالها تغییر کرده اند، اما... - این "اما" کلی غم با خودش دارد. این "اما"، مثل همه ی اماها نیست؛ حرف از زنان و دخترانی میزند، که چه از این نسل باشند، چه از آن نسل، چه جوان باشند، چه پیر، چه در دانشگاه مشغول تحصیل باشند چه در خانه مشغول خانه داری، چه از خانواده ای "فرهیخته" باشند، چه از خانواده ای معمولی، چه سنتی باشند، چه به خیال خود مدرن، چه مذهبی باشند، چه نباشند، غم زنان را ساده می بینند، ساده می شنوند... راحت بگویم ساده می گیرند.
صحبت از "ما"ی خواص، و "آنها"ی عوام نیست. آنها نه همه عوامند، نه نادان، نه سطحی. نه همه آدمهای بی دغدغه ای اند، نه سرخوش و بی خیال. "ما"یی که از بی عدالتی ها می گوییم هم لزوما از خواص و قشر فرهیخته نیستیم، و شاید در ریشه یابی و تحلیلها و تفسیرهامان گاهی کجراهه می رویم. ما هر دو از یک جنسیم، با یک داغ بر پیشانی؛ با این تفاوت که عده ایمان آن داغ را بر پیشانی دیده ایم و عده ای نه. و همین دیدن و ندیدن کوچک، شکاف بینمان را به پرتگاهی بزرگ و عمیق بدل می کند که گاهی انگار هیچ جوری نمی شود از آن گذشت و به آن "دیگری ها" رسید.
کنار هم که می نشینیم و از بی عدالتی ها می گوییم، برای آن عده ی دیگر همه چیز خیلی ساده است: نگاهشون که میکنی انگار دارن به یه غیبت فامیلی گوش میدن . همونطور که سیبشون رو پوست می کنن, گوشه لبشون رو گاز میگیرن و بعد هم نچ نچی و... سیبشون رو گاز می زنن. انگار تو زوایای ذهنشون به سرعت جایی براش پیدا می کنن و سریع بهش انس میگیرن. به همین راحتی !– طوری که مطمئنم اگه یک ساعت بعد همین حرف رو از کس دیگری بشنون ازش می پرسن : بقیه بیمارستان ها همچین قانونی ندارن ؟-.
با بغض، با ناراحتی، باغم، با انزجار، گوشه ای از این نابرابری ها را برایشان تصویر می کنی، با نگاهی که هیچ چیزی درونش نیست، نگاهت می کنند، شاید کمی از ناراحتیت متعجب هم می شوند، و همین طور که دارند به این فکر می کنند که حتما از چیز دیگری ناراحتی، با تو همدردی می کنند و آخرش هم می گویند حالا اشکال نداره! خیلی خودتو ناراحت نکن!
از سخنرانی فلانی گله می کنی، به سادگی می گویند "خوب تو گوش نکن!"، از فلان سریال بی معنا و اهانتش به زنان می گویی خیلی ساده می شنوی "خب ناراحتی نبین!"
به نظرات گاه و بیگاه بعضی خوانندگان همین وبلاگ که نگاه می کنم پیش از هر احساسی فقط "غم" روی دلم می نشیند. هرچند که شاید مردان هم گاهی چنین موضع -در واقع بی موضعی- پیش بگیرند، اما اگر از مشکلات زنان بخوانند حداقل این "احتمال" را می دهند که "شاید" چنین مسئله ای برای زنان مشکل محسوب شود، اما زنان به ندرت جایی برای چنین احتمالی باقی می گذارند. مسائل زنان برای آنها خیلی ساده است، خیلی ساده. وقتی از مسائل زنان می شنوند هیچ تصوری از عظمت و عمق چیزی که تاریخ، فرهنگ، فلسفه، حتی عرفان و مذهب و در پایین ترین و جزئی ترین سطح خود، جامعه را تحت تاثیر قرار داده ندارند. انگار نابرابری بین دو جنس، معضلی مثل تورم، یا اعتیاد است، یک مسئله ی اقتصادی یا اجتماعی که فلانی و فلانی درباره اش نظریاتی داده اند، به فلان دلایل به وجود آمده و با فلان راهکارها هم از بین می رود، به همین سادگی.
اگر از بحثی که مطرح می شود در زندگی شخصیشان ناراحتی یا خسارتی متحمل شده باشند، با تو همصدا می شوند که بله، واقعا همین طور است و به امید برابری. ولی خدا نکند که چیزی که از آن نوشته ای جزو مشکلات شخصیشان نباشد، به سادگی برایت می نویسند: "شما چهره ی یک زن را نمی شناسید اینها فکرهایی است که در چاچوب اتاق شما شاید واقعی جلوه کند اما زن مفهوم دیگری است از زندگی"، "هر کسی یه سلیقه ای داره... خوبه ادم نگاه انتقادی داشته باشه اما نه به هر چیزی"، "فکر نمی کنم کسی زنان را مجبور به این کار کند" و انتقادهایی از این دست...
انگار "زنان" برای آنها دایره ی کوچکیست که فقط خودشان و خواهرشان و دوستانشان و چند فامیل مونث در آن جا می گیرند، و چون این چند نفر از شوهرانشان کتک نخورده اند، خشونت علیه زنان به آنان ربطی ندارد، یا چون ازدواج کرده اند پس هیچ چیز ازدواج زیر سوال نیست، و چون کسی آنها را ختنه نکرده، نمی شود گفت که چنین اتفاقی نشانه ای از یک "دنیای مردسالار" است، و چون آرزوی ریاست جمهوری در دل هیچکدامشان نیست، پس "هر کسی را بهر کاری ساختند"، و چون چادرشان را دوست دارند نه تنها در حجاب کشورشان اجبار یا در مفهوم حجاب نقصی نمی بینند که حجاب خیلی هم چیز خوبیست، و چون در مهمانیها با خانمها بیشتر به آنها خوش می گذرد، پس مسلم است که زنانه و مردانه کردن مهمانی هیچ ربطی به جامعه مردسالار یا چرندیاتی مثل این ندارد...
و از همینجاست که فمینیست بودن در دایره ی لغات خیلی از همین زنان، زنان "افراطی"ای معنا می شود که از هر چیز کوچک و بی اهمیت (که پیداست چرا کوچک و بی اهمیتند: چون مشکل "آنها" نیست) کوه می سازند و فکر می کنند چون مثلا دختران را در فلان شهر ختنه می کنند یا چون یک عده ی کمی (؟!) با پوششان مشکل دارند، یا چون عده ای از زنان مجبور به انجام کارهای خانگیند، دنیا به آخر رسیده...
اگر می شد من این را به در و دیوار این وبلاگ می نوشتم و از همه می خواستم به جای خواندن هر چیزی در این وبلاگ این چند خط را بخوانند و چند ثانیه به آن فکر کنند. آنچیزی که شما یک سری مشکلات جزئی کوچک می بینید که عده ای گرفتار آنند و عده ای نه، یا حتی آن را مشکلی نمی دانید چون سالهاست که با آن عجین شده اید و بخشی از زندگی روزمره تان شده، یا حتی چیز عجیب و غریبی می دانید که تا به حال به گوشتان هم نخورده بوده، و فقط انگار دست آویزی شده برای ما که آتش مظلومیت زن را تندتر کنیم یا بیشتر جلب توجه کنیم؛ برای ما هر چه نباشد یک نشانه است از عصر مردسالاری. عصری که می دانیم پایانش را به چشم خود نخواهیم دید اما برای به پایان رساندنش تلاش می کنیم. آنچیزی که شما یک دریاچه ی کوچک می بینید که "خدا را شکر نسبت به قبل خیلی بهتر شده" برای ما اقیانوس بی کرانه ایست که جزء جزء زندگی روزمره مان را در آمیخته با آن می بینیم...
صحنه ای از فیلم رینگ را به خاطر می آورم: مردی که کلی سیم برق به خودش وصل کرده و داخل وان پر از آب می رود، پاسخش به اعتراض کسی که شاهد این اتفاق است این جمله است که "فکر کردم همه چیز تمام شده، اما حالا می فهمم که این ماجرا هرگز تمام نخواهد شد...."
من هم می دانم که این ساده دیدنها، ساده شنیدنها، ساده گرفتنها، هرگز تمامی ندارند. و همیشه و همیشه غالب زنان، نابرابری را نه محل اعتراض که حتی انکار می کنند... که اگر غیر از این بود "عصر مردسالاری" اینقدر دوام نداشت... اما گاهی دردل که می شود کرد، نمی شود...؟
اخیرا توفیق اجباری ای نصیب بنده شد و در مسیری، یکی از آلبومهای بسیار زیبای هنرمندی بزرگ -که بعدا فهمیدم خیلی غیورند- از سرزمین هنرپرورمان را شنیدم. یکی از آهنگهای این آلبوم به قدری زیبا و روح نواز بود که حیفم آمد آن را در اینجا برای شما ننویسم و از نکات عمیقش بهره مند نگردانم (این روزها نمی دانم انقدر نکته ها زیاد شده اند یا نکته دانی بنده عود کرده!؟). متن ترانه ی این آهنگ زیبا این طور شروع شد:
که در اینجا بنده به یاد برنامه ای که به نام زیبای "دخترانه" (گویا) مزین شده بود افتادم که این آهنگ تیتراژ این برنامه بود. منتظر بودم ادامه مصراع را با "پسرا..." شروع کند، ولی خیال خامی بود:
دخترا سیب گلابن ، مثل برفن ، مثل آبن
و متوجه شدیم که این "بابا"ی عزیز شعر را در جواب اعتراض دخترش گفته مسلما، و خواسته به دخترش بگوید که دختر و پسر برایش فرقی ندارد. بعد هم اصلا پسران که خب ماهیتشان واضح است نیازی به گفتن "بابا" نیست. ما هم ساده ایم ها...!
آب روشن توی چشمه ست ، توی یک تنگ بلوره
بنده همین طور به معنای "پرده" و "تو کوچه نبودن" و برف "جاده" نبودن و خصوصیت در جاده بودن و "تنگ بلور" و ربط همه ی اینها به سیب گلاب و ربط سیب گلاب به دختر فکر می کردم و همین طور گل از گلم می شکفت و بسیار خوشحال و سرخوش شده بودم از این همه آرایه و استعارات مکنیه و تشبیهات دل انگیز که چطور شاعر توانسته در چند مصرع کوتاه حجب و پرده نشینی و عفت و همه این چیزهای دل انگیز را بچپاند، و ثانیا شعری که قرار بوده مثلا در ستایش و بزرگداشت "دختر" بابا(!) باشد را به این سرعت به شعری پر از پند و نصیحت و اندرز تبدیل کند؛ در همین تفکرات بودم که دیدم شاعر و البته خواننده گرانقدر گزینشگر، تا همین جا هم به دختران رحم نکرده و دوراندیشی بیشتری را هم به کار گرفته و نتوانسته دندان سر جگر بگذارد و فعلا به بخت دختر کاری نداشته باشد... بالاخره نمی شود که کسی دختر باشد و در انتظار نباشد...:
جماعت یکدونه می خوام ، اما سیب بد نمی خوام
این قطعه ی آخرش آنقدر مسحور کننده است که می دانم نیازی به توضیح واضحات ندارد (...)
اگر فرق نداشتن دختر و پسر یعنی این، بنده که از صمیم قلب امیدوارم برای همه ی باباهای دنیا دختر و پسر با هم فرق داشته باشند!
آقای خواننده عزیز! دختران اگر نخواهند کسی برایشان ترانه ای بخواند باید چه کسی را زیارت کنند؟
پ. ن: در جستجوی متن ترانه به پستی رسیدم به غایت حیرت انگیز! گویا این دوست عزیز به نکات عمیق تری پی برده اند!
پ. ن2: ولی خودمانیم کل شعر یک طرف، این مثل دریا بیقراره ، مثل صحرا بی نصیبه هم یک طرف!
نه! هیچ خاطره قشنگی از آن روزها ندارم! حتی دلم نمی خواهد بگویم "یادش به خیر"! اما در صفحه اول این پیک شادی جملات جالبیست که شاید بد نباشد شما را هم از نکات عمیقش بهره مند کنم!
"فرزند عزیزم سلام
درود به شما بچه های انقلاب و شکوفه های بوستان علم و گلهای زیبای معرفت و دانش، سال نو بر شما مبارک باد.
....
راستی
فرزندم تا به حال به حرف گلها به دقت گوش کرده ای...؟ گلها پیام زیادی
دارند مثل گل لاله، گل سرخ، و ... نه تنها گل که هر چه در طبیعت می بینی
پیام دارند.
مثلا دریا می گوید: مثل من دریا دل باش...
صخره می گوید: مثل من مقاوم باش.
...
دختری می گفت که گل و غنچه پیام دیگری دارد.
گفتم: چه پیامی؟
گفت: گل تا باز نشده است معطر است ولی به محض اینکه باز شد عطر خود را از دست می دهد.
گفتم: درست است. زن تا با حجاب است زیباست وقتی که این حجاب را کنار زد آن زیبایی و طراوت خود را از دست می دهد.
و خلاصه هر چه که می بینی حرف و پیامی برایت دارد..."
این مقدمه بسیار عمیق و جالب، که مدیر کل محترم آموزش و پرورش شهر تهران در آن سال نوشته اند نکات ظریف و عمیقی در خود دارد که نباید ساده از کنار آنها گذشت:
1. گلها اصلا معطر نیستند، و ما تا به حال سخت در اشتباه بودیم که فکر می کردیم گلها معطرند. در واقع این غنچه ها هستند که معطرند! (از کجا معلومش هم به من و شما ربطی ندارد!)
2. زنها گل هستند. (چقدر من از شنیدن این جمله خوشحال شدم!)
3. زیبایی یعنی حجاب؛ چرا که زن تا وقتی صاحب آن است زیباست، و وقتی آن را کنار زد دیگر زیبا نیست!
4. طبق این تعریف ما به آقایانی که به دنبال زیبایی زنان هستند متذکر می شویم که همه زنان در جمهوری اسلامی که حجاب اجباری در آن وجود دارد زیبا هستند، و لزومی ندارد دنبال کسی بگردند.
5. اگر زنان می خواهند همیشه زیبا باشند می توانند همیشه از حجاب استفاده کنند.
6. این نکته آنقدر ضروری و مهم است که باید در پیک شادی یک دختربچه 7 ساله هم نوشته شود، چرا که بالاخره روزی "زن" خواهد شد، و البته محتاج زیبایی.
7. این امر بیانگر آن است که چقدر ما را حتی در 7 سالگی فیلسوف می دانسته اند و قادر به درک این مسئله پیچیده که چیزی که پیدا نیست از کجا معلوم که زیباست و چرا وقتی که پیدا شد دیگر لزوما زیبا نیست!
8. عموما و در افواه اینطور گفته می شود که حجاب یعنی حائل بین زیبایی و بیننده، اما بر عاقلان پوشیده نیست که طبق این تعریف حتی حائل بین زیبایی و بیننده هم خود شکلی از زیباییست، و نه تنها زیباست که حتی از خود آن زیبایی که پوشاننده اش بوده هم زیباتر است!
البته این عبارات مطالب عمیقتری از این نکات ساده هم داشته که بنده با وجودی که مقادیری از هفت سالگیم گذشته هنوز که هنوز است هم از درک آنها عاجزم.
یعنی این روزها هم در پیک شادی خردسالان از این عبارات عمیق دیده می شود...؟
"خب بذار مردا ببرن... چرا انقدر به کمراتون فشار میارین... شما به رحِمتون احتیاج دارین"
این را دختر جوان پرستاری، رو به دختری که بار سنگینی را بلند کرده بود می گفت...
دست آخر هم این سلامتی جسم تو نیست که مهم است، سلامتی آن بخشی از جسمت مهم است که در آینده وظیفه مقدس مادری را به عهده دارد... اگر هم نباید به کمرت فشار بیاوری برای این نیست که سلامتت را به خاطر خودت حفظ کنی. بلکه باید کمرت را سالم نگه داری چرا که در آینده سلامت جنینی که در رحِم توست در گرو سلامت کمرت است...
باید مواظب رحممان باشیم لابد برای آنکه بتواند انسانی را در خود رشد دهد که او هم پس فردا مواظب رحمش باشد...
بین زنانی که خود را از طریق فحشا می فروشند و زن هایی که از طریق ازدواج
به فروش خود اقدام می کنند، تفاوت فقط عبارت از نرخ و مدت قرارداد است.
برای هر دو دسته عمل جنسی عبارت از خدمت است.
جنس دوم، ج 2، ص 448
خب... 30 ثانیه فکرتان را کردید؟ به چه نتیجه ای رسیدید؟ تکلیف زن در خانه چیست اگر هیچکدام از آن موارد نیست؟
" ... وظايف زن عبارت است از: 1.تمكين و مهيا بودن براي آميزش جنسي در هر وقت كه مرد بخواهد 2.از خانه بدون اجازه او خارج نشود، مگر براي عمل واجبي مانند حج 3.در شير دادن به بچه اگر زن مطالبه اجرت كند بر مرد واجب است بدهد، و همچنين براي كار در خانه، اگر مطالبه پول بكند مرد بايد بدهد. "(+)
این جملات را یکی از مراجع دینی، تحت عنوان "واجباتی که به عهده زن است" آورده. شاید پیدا کردن پاسخ حالا کمی آسانتر شود: تکلیف زن در خانه "تمکین" کردن است از شوهر (در آمیزش جنسی). و اینکه نباید از فرمان او سرپیچی کند اگر به او "اذن" خارج شدن از منزل (که حریم دارایی های مرد در نظر گرفته می شود) داده نشود؛ که همین امر خیلی موارد دیگر را در ذیل خود دارد، مانند اشتغال زن، معاشرتهای زن و در کل حضور زن در اجتماع.
یعنی یک همچین چیزی: حقوق تو اینهاست:
مهریه، نفقه، مختار گذاشتنت برای اینکه بخواهی یا نخواهی کارهای خانه را
انجام دهی، و اگر انجام دادی حق داری طلب مزد و اجرت کنی، هر 4 شب یکبار
همخوابگی با مرد (جزء تکالیف مرد است و حقوق زن)، و طلب اجرت کردن برای
شیر دادن و نگهداری فرزند. و تکلیفت هم این است: در اختیار شوهر قرار دادن
بدن و البته روحت.
عادلانه است؟ برای بعضی ها که انگار هست. نام بعضی چیزها را این وسط عوض می کنند، عادلانه می شود!
این شکل از تقسیم حقوق و تکالیف آنقدر
برای جامعه
ما عجیب و نامانوس است که خود زنان و مردان هم در عمل آن را نمی پذیرند!
خود زنان باور ندارند که نقششان در محیط خانه فقط تمکین کردن است و نه هیچ
چیز دیگر! و حتی اگر وظیفه ای نداشته باشند خود دست به کار می شوند و به
کارهای خانه می پردازند. آن هم بی هیچ مزد و چشمداشتی، که اگر طلب مزد
کنند شاید نقششان کمی با خدمتکار و مستخدم اشتباه گرفته شود! در فرهنگ و
جامعه ما مردان هم حتی نمی فهمند که اگر زن حتی کارهای خانه را هم به عهده
ندارد، پس چه کاری به عهده اوست؟! آنها نمی توانند باور کنند که "فعال"
بودن در هیچ حوزه ای به عهده زن نیست! و هیچ "کار"ی نیست که به عهده زن
گذاشته شده باشد.
آنچه ما در حوزه عمل در جامعه می بینیم
چیزیست کاملا متفاوت با تئوریها و آن "باید"های از پیش تعیین شده ای که زن
و مرد را ملزم به انجام آن کرده! علت هم همان دلیل معروف "جلوتر بودن
فرهنگ از قانون" است.
گاهی به مهمانیها فکر می کنم. به مهمانیهایمان: مهمانیهای ما ایرانیها.
خب جامعهمان را فکر کنم بشود به دو دسته تقسیم کرد: کسانی که شئونات اسلامی را رعایت نمی کنند، و کسانی که رعایت می کنند! و طبق این تعریف مهمانیها هم به دو شکل برگزار می شوند: مهمانیهایی که یک قسمت بیشتر ندارند و زن و مرد کنار همند، و مهمانیهایی که دو قسمته می شوند: خواهران، برادران!
به دلایلی بنده همیشه در این دسته دوم بوده ام، اما یک تفاوتی وجود داشته: اینکه علی رغم آنکه به زور هم که شده باید شئونات اسلامی را رعایت می کرده ایم، با اینحال مهمانیهای ما یک قسمت بیشتر نداشته، که آن هم قسمت مردانه بوده!
نمی دانم چطور است که در فامیل ما و مهمانیهای خانوادگیمان، اصولا همیشه مردان مهمان هستند. زنان همیشه یا در آشپزخانه اند، یا در اتاق خوابها، یا در حیاط، و جایی بالاخره سرشان به یک چیزی گرم است. و نمی شود هم که این تابو را شکست، چرا که به راحتی مردها از مکانهای زنانه رانده می شوند و زنها هم اگر استثنائا به شکل مهمان در جایی نشسته باشند، به مکانهای زنانه خوانده می شوند!
آنچه واضح است این است که زن ها (در فامیل ما البته!) چه صاحبخانه باشند، چه مهمان، به هر حال صاحبخانه اند، باید کمک کنند، ظرفی را بشویند، غذایی را بکشند، چیزی را تزئین کنند، پذیرایی کنند، و خلاصه اگر صاحبخانه کاری دارد، تعارف نباید بکند!! زنها هستند!! و مردها هم (در فامیل ما البته!) چه صاحبخانه باشند چه مهمان، در هر دو صورت مثل یک مهمان پذیرایی می شوند...
و هیچ چیز ناراحت کننده تر از این نیست که می بینی این وضعیت برای هیچ کس انگار ناراحت کننده نیست. البته ناراحتی اصلی از این نیست که دعوت به یک مهمانی گاهی برایت مثل دعوت به یک کار اجباری می شود، آن هم کاری که نه از روی لطف که انگار از روی وظیفه انجام می دهی! ناراحتی از این است که ما انگار پذیرفته ایم تدارک مهمانیها به هیچ وجه نمی تواند لذتبخش باشد، برای همین هم نباید حضرات آقایان را با این کارهای سخیف و خسته کننده آزرد! و همین تصور نادرست باعث می شود که این تدارکات هم جدا خسته کننده شود وقتی اطرافیانت یا زنانی از نسل قبلند که تجربیات عمیقشان و یا خاطرات دل انگیزشان را برای هم تعریف می کنند، یا دختران دم بختند که آنها هم ایضا! یا دختران بعد از باز شدن بختند(!) که آنها هم ایضا...!
خلاصه که مهمانیهای ما را خدا نصیب گرگ بیابان نکند!