تبليغاتX
وهم سبز رنگ
image hosting by http://www.photoblog.com/

هر وبلاگی که از سیستم آمارگیر استفاده می کند به گمانم در حاشیه یا به اصطلاح در "پشت صحنه"اش، زنگ تفریح جالبی (و البته گاهی هم قابل تاملی) دارد. آنهم کشف جملاتیست که کاربران اینترنت با جستجوی این جملات به وبلاگ آنها رسیده اند!

در این وبلاگ، این جملات به دلایلی اغلب واقعا جالبند. مثلا این جملات را ببینید:

- چرا بعضی دختران خواستگار ندارند (!!)

- چطور دختران به پسران اعتماد داشته باشند

- دعاهایی برای دخترانی که خواستگار ندارند (!!)

....

یا عباراتی مثل:

- دختران سن بالا (!!)

و دیگر عبارات قبیحه ای که در این مقال نمی گنجند! بنده که خیلی دوست دارم چهره ی کسی را که جمله ی "دعاهایی برای دخترانی که خواستگار ندارند" را جستجو می کند و به این وبلاگ می رسد و خدای نکرده یکی از پستها را هم می خواند، ببینم! چهره اش احتمالا باید دیدنی بشود!


اصلا چطور است به پیشنهاد خواهرم یکی از دسته بندی های این وبلاگ را به این جملات جستجو شده اختصاص بدهیم؟ عنوانش را هم مثلا بگذاریم: "بعضی ها چقدر طفلکند!" یا "آیا منظور شما واقعا این بود؟!" یا "نگرد! نیست!" یا یک چنین چیزهایی...
 پنجشنبه 30 مهر1388 *  1:21   نجمه واحدی  | 

بله... عرض می کردم خدمتتان... این سلیقه های ما (به انضمام سلیقه های مردان راجع به زنان البته)، اگر سرش را بگیری و بخواهی تا ته بروی، بالاخره به یک منفعتی در دنیای مردسالار خواهی رسید... [البته احتمالا باید یک پستی بنویسیم در آینده که مبادا بنده را با آدمهایی که گویا به همین شکل اما به قصدهای دیگری، زنان را از پوششها و آرایش و ... منع می کنند، اشتباه بگیرید!]

اما مواردی هم هست که نشان می دهد نه تنها میل به بعضی چیزها می تواند متاثر از فرهنگی مردسالار باشد؛ که متقابلا عدم میل به بعضی چیزها هم ممکن است متاثر از این فرهنگ باشد...

صدای آواز زن را که حتما شنیده اید؛ بله می دانم که فرهنگی که محوریت همه ی رفتارهای زنان را بر لذت بردن یا نبردن "مردان" قرار داده، این هنر زنان را حرام می داند چرا که مردان از آن لذت می برند، اما نگویید که مثلا همخوانی زنان یا گروه کری که زنان در آن می خوانند یا آهنگهای بلاد کفر(!) را نشنیده اید. آیا آواز زن، صرفا به خاطر آنکه زن اجرایش می کند، زشت و ناهنجار است؟ بعید می دانم که پاسختان مثبت باشد. اصلا زیبایی و لذت بخش بودن آواز زن است که آن را حداقل برای مردان حرام کرده. اگر نگوییم که صدای آواز زن لزوما لذت بخش و زیباست، حداقل این را می توانیم بگوییم که آواز زن هم می تواند زیبا باشد؛ غیر از این است؟

حالا شما شهرستان کوچکی را در نظر بگیرید که در آن همچنان آهنگها، "ترانه" محسوب می شوند و شنیدنشان مشکل شرعی دارد و فقط "سرود"ها مجاز به شنیدنند (حداقل برای اکثریت)، و خب در چنین شرایطی طبیعتا خواننده های زن که دیگر اصلا جایی ندارند و هنرشان هم به چشم یک جور بی عفتی و عمل حرام دیده می شود ... و اصلا کسی هم به این کاری ندارد که شنیدن آواز زن برای مرد حرمت دارد نه برای خود زنان، و خوانندگی و آواز می تواند برای زنان هم هنر محسوب شوند (هرچند هنری که نباید برای مردان اجرا شود)...

 در آنجا زنان یاد گرفته اند که خوانندگی برای زنان حرام است، به بند و تبصره هایش هم هیچ کاری ندارند و هیچ اما و اگری هم نمی شناسند... آنها خوانندگی را کار زنهای [...] می دانند که فقط در کاباره های دهه ۴۰ ایران، با اعمال منافی عفتشان، مفسد فی الارض محسوب می شدند، و حالت دیگری را هم متصور نیستند به هیچ عنوان...

در چنین شرایطی فکر می کنید واکنش خود زنان به صدای آواز زن چیست؟ بله کاملا درست فهمیدید... آنها خوانندگی زنان، و صدای آواز زن را کاملا زشت می دانند! و هیچ زیبایی ای برای آن متصور نیستند! منظور از زشت البته، زشت به لحاظ اخلاقی نیست (هرچند که ریشه اش همان است) بلکه زشت به لحاظ هنری است! آنها صدای آواز زن را، هر کسی که باشد، هر صدایی که داشته باشد، و هر میزان هنرمند که باشد، ناخوشایند و زشت می دانند!

 یکشنبه 26 مهر1388 *  17:38   نجمه واحدی  | 
استاد مردم شناسی ما، استادی بزرگ با روحی لطیف بود که حتی گاهی از بچه ها در کلاس می پرسید گل شقایق چند گلبرگ دارد! و کلی ناراحت می شد از اینکه دانشجویان انقدر از طبیعت دورند و با گیاهان بیگانه. خاطرم هست سر یکی از کلاسها بچه ها برای ایشان یک شاخه گل محمدی آورده بودند، ایشان هم از دانشجویان ردیف جلو خواست که گل را دست به دست به همه (که حدود ده نفر بودیم) بدهند تا از عطرش لذت ببرند...

همه برای نشکستن دل استاد هم که بود، به به و چه چه سر می دادند که چه عطر دل انگیزی دارد و چقدر گل خوشبوییست! تا اینکه نفر ششم یا هفتم، که خیلی هم از عطر گل مست نشده بود، در توجیه اینکه از عطر گل خوشش نیامده گفت: "خب عطر یه چیز سلیقه ایه!"
این جمله ی دانشجو همانا و یک ساعت بحث کردن استاد در رد این حرف نادرست همان!

شاید اگر استاد ما اینجا بود، می توانست پاسخ قانع کننده تری به دوستانی که در پست قبل و پستهای مشابه ( + ، + ) "سلیقه" را دلیل بعضی رفتارها و انتخابها می دانند، بدهد؛(مثل اصرار بر عروس شدن، همیشه زیبا و جوان به نظر رسیدن، انتخاب رنگهای غیر معمول و "جیغ" در پوشاک، بچگانه حرف زدن و عروسک نگه داشتن و ...). اما فعلا بنده سعی ام را خواهم کرد تا بگویم "سلیقه" بهانه و توجیه خوبیست اما دلیل نیست...


یکی از بهترین نمونه هایی که غالبا برای نشان دادن این واقعیت که سلیقه هم امریست کاملا وابسته به بستر فرهنگی و دیگر شرایط محیط، و آنطور که ما فکر می کنیم مسئله ای شخصی نیست که از شخصی به شخص دیگر کاملا متفاوت باشد، مقایسه مفهوم "زیبایی زنان" در عصر قاجاریه (دوره تاریخی ای که عکسهای زنان موجود است و امکان مقایسه عینی وجود دارد) و دوران حاضر کشورمان است.
آیا این صرفا تفاوت سلیقه ها بوده که در آن دوره، ابروهای پیوسته و پرمو و حتی صورت پرمو برای یک زن کاملا عادی بوده و هیچ خللی هم در "زیبایی" او ایجاد نمی کرده؟ چرا در زمان حاضر تحمل چنین چهره ای از زنان برای ما سخت شده؟ آیا همه ی انسانها در یک دوره ی تاریخی سلیقه ای مشترک دارند، که در دوره ای دیگر به طور جمعی این سلیقه تغییر می کند؟ در این صورت باز هم می توان گفت سلیقه امری "شخصی" و منحصر به "فرد" است؟

شاید فکر کنیم که خوشایندی یا ناخوشایندی "عطر و بو" دیگر کاملا شخصی است و هیچ ارتباطی به فرهنگ و جامعه و ... ندارد. اما حتی عطر و بو هم آنقدرها که ما فکر می کنیم شخصی نیست، و می تواند کاملا هم جمعی و وابسته به فرهنگ و بستر خاصی باشد. مثلا ممکن است در منطقه ای عطر گلاب هنوز هم به عنوان عطر و مایعی خوشبو کننده استفاده شود و افراد از عطرش لذت ببرند؛ در حالی که شاید در نقطه ی دیگری (مثلا در شهرهایی که گلاب بیشتر مصرف غذایی دارد، و نهایتا برای خوشبو کردن غذا استفاده می شود) استشمام این بو، چندان خوشایند نباشد و چه بسا افراد سعی کنند این بوی بد را با انواع خوشبو کننده ها یا ادکلن ها به شکلی برطرف کنند!
آیا در اینجا هم "سلیقه"ی شخصی است که اکثریت ساکنین یک شهر را از یک عطر دلزده می کند، و ساکنین شهرستانی دیگر را از همان عطر سرمست؟!

در فرهنگها و نقاط مختلف جهان که این تفاوتها از این هم مشهودتر و واضح تر است. البته اگر کل جمعیت یک کشور یا ناحیه را "شخص" حساب نکنیم! وگر نه دوباره صرفا سلیقه های "شخص"ی (!!) است که خود را نشان می دهد؛ نه وابستگی و ارتباط سلایق افراد با فرهنگ و شرایط حاکم بر ناحیه شان...

این تفاوتها را می شود مثلا در بعضی کشورهای آفریقایی دید که "گردن بلند" را برای زنان یک زیبایی می دانند؛ به ترتیبی که زنان می بایست حلقه هایی به گردنشان بیاویزند که هر چند وقت یکبار یک حلقه به آنها افزوده می شود و تا جایی که ممکن است تعداد این حلقه ها را افزایش می دهند. یا در چین قدیم که پای کوچک را برای زنان زیبایی می دانستند، و از کودکی انگشتهای پای نوزاد دختر را محکم می بستند تا رشد نکند (البته این اتفاق دردناکتر و وحشتناک تر از چیزیست که در اینجا می خوانید، و تا جایی که بنده مطلعم "زیبایی" تنها بهانه ای بوده تا این کار وحشیانه که به دلایل دیگری صورت می گرفته را توجیه کند). ویژگی ها و خصوصیات هر نژاد هم می تواند نقش مهمی در چیستی مفهوم "زیبایی" بازی کند؛ چیزی که ما صرفا مرتبط با سلایق "فردی" می دانیمش.

"معشوق من آنقدر زیباست
که چشمانش دیده نمی شود"

این شعر را شاعری از آسیای شرقی در توصیف زیبایی معشوقش گفته؛ همانطور که کاملا پیداست، در آنجا ملاک زیبایی چشم بر خلاف اینجا، درشتی نیست، بلکه ریز بودن است!









آیا همه ی این زیبایی ها که از نظر ما عجیب و غریب است، صرفا به سلیقه شخصی افراد بستگی دارد؟ البته اگر در آن کشورهای آفریقایی، یا در چین قدیم یا آسیای شرقی به آنها خرده بگیریم که این ملاکهای شما برای زیبایی اصلا ملاکهای خوبی نیست، یا به چینیها بگوییم که ممکن است معنای ناخوشایندی در پشت این زیبایی وجود داشته باشد، و به اسم زیبایی دارند شما را یک عمر با پای ناقصتان آزار می دهند، بعید نیست که آنها پاسخ بدهند "خب، این سلیقه ی شخصیه! شما اونجوری دوست دارین! ما هم اینجوری!"

همیشه وقتی بتوانید از این به اصطلاح "سلیقه ها" فاصله بگیرید و این سنتها و رفتارها و انتخابها را (حتی اگر خودتان هم صاحبش هستید) از بیرون نگاه کنید،بهتر می توانید متوجه ارتباطی که می تواند بین آنها و دیگر عناصر فرهنگی و اجتماعی و دیگر شرایط محیطی باشد، بشوید. اما وقتی از درون به آنها نگاه می کنیم اصرار داریم که توجیهشان کنیم، به اشکال مختلفی که ساده ترینش "سلیقه" است...

 سه شنبه 14 مهر1388 *  21:12   نجمه واحدی  | 
این وبلاگ به گمانم علاوه بر یک عالمه چیز دیگر، یک عنوان را در دسته بندیهایش کم دارد. عنوانی که درست نمی دانم باید چه اسمی برایش انتخاب کرد.

می دانید... در حوزه زنان یک مطالبی هست که گفتنش و مخصوصا پذیرفتنش از جانب جنس مونث، حتی دختران جوان و به اصطلاح روشنفکر هم به قدری سخت است که گاهی ترجیح می دهید رسما بی خیال کل جریان شوید!

اینکه شما مثلا از کار خانگی گله کنید و مادربزرگتان معترض شود که "وا! چه معنی میده! مرد که نباید کارای خونه رو بکنه!" یک بحث است، و یا اینکه از وجود "مهریه و نفقه" و هر آنچه که بعضی زنان به عنوان "حق" مسلمشان از آنها یاد می کنند گله کنید (و خب با نگاههای کمی ترسناک دیگران مواجه شوید!). اما بحث پیچیده تر و فرساینده تر دیگر این است که شما از بعضی ویژگیهایی که دختران و زنان عمیقا به آنها دلبسته شده اند و گاهی از امتیازات خود می دانند یا شاید حتی آرزویش را در دل دارند، گله کنید.

به طور مثال بعضی ها رنگهای شاد و گل منگلی، یا مدلهای متفاوت و متنوع را از ویژگی های عادی پوشاک زنان می دانند. شما هم اگر جرات داری بیا و بگو که زنانه دانستن چنین چیزی می تواند چهره ی منفی ای هم در خود داشته باشد. یا اگر از اندک محبوبیتت در وبلاگ دلزده شده ای، بیا و گله کن که مثلا چرا بچگانه حرف زدن و انواع و اقسام عروسکها را تا دم گور در اتاق نگه داشتن برای جنس مونث همیشه پذیرفته شده و عادی است! و بگو که مثلا ممکن است چنین چیزی معنای ناخوشایندی هم داشته باشد! یا اگر می خواهی دختران بعد از خواندن نوشته ات زیر لب بگویند "این هم دیگه واقعا حالش خوب نیستا!" در وبلاگت بنویس که این چه وضع کفش فروشیهای زنانه است... و اینهمه گل و منگل و پاپیون و نگین و منجوق و ملیله، روی کفشهای زنانه یعنی چه...؟

البته یکی از رویکردهای فمینیسم (که امیدوارم نامش را نپرسید!) این هست که برخی ویژگی های به اصطلاح زنانه را "خیلی هم خوب" می داند و معتقد است که این ویژگی ها از هر جایی که آمده اند و دلیلشان هر چه که بوده، ویژگیهای بسیار خوبی هستند و اصلا باید معیار کل جامعه (اعم از زن و مرد) قرار بگیرند. اما بنده که نمی توانم سر خودم را گول بمالم و خودم را به نفهمی بزنم که مثلا این حرص و طمع همیشه زیبا و جذاب و دلفریب بودن، اصلا به خاطر منافع جامعه مردسالار شکل نگرفته (!) و باقی و برقرار بودنش اصلا بقای فرهنگ مردسالار را تضمین نمی کند...!

نمی دانم ما کی قرار است متوجه این امر خطیر بشویم که وقتی به دنبال آن دنیای آرمانی ای هستیم که انسانها به واسطه استحقاقشان به حقشان می رسند نه به بهانه جنسیت و نژاد و رنگ و ...، و به دنبال جامعه ای برابر هستیم که زن و مرد هر دو به یک اندازه انسانند و دارای حق، نباید این را فراموش کنیم که نابرابری جنسی فعلی هم برای توجیه و قابل تحمل کردن خود از یک سری "دلخوش کنک"هایی تا به حال بهره می برده، که وقتی این نابرابری ها از بین برود، باید از آن دلخوش کنک ها هم دل کند...

بله! خیلی با مزه است عروسک داشتن تا چهل سالگی! گل منگل روی کفش و تل سرخابی مدل سرنتی پیتی و پاپیون پشت مانتو هم که به جایی برنمی خورد! کدام دختر خل و چلی هم حاضر می شود شب عروسی، این "تاریخی ترین شب زندگی" (امیدوارم تبلیغات آرایشگاهها را خوانده باشید) خودش را برای لباس و آرایش و عکس خفه نکند! همین یک شب که بیشتر نیست به هر حال! همیشه جوان و زیبا به نظر رسیدن هم که چیز بدی نیست! ولی فکر کرده ایم همه ی اینها را که بگذاریم کنار آن همه واقعیت تلخ دنیای زنانه، چه نتیجه ای حاصل می شود؟ آیا باید همچنان با چنگ و دندان چسبید به ارزشهایی که همه شان را روی هم که بگذاری، نان خشکی محل یک جفت دمپایی هم در ازایش به شما نخواهد داد...؟

بنده متوجهم که هنوز هم باید شدیدا محتاطانه از این قاقا لی لی های دنیای دختران و زنان حرف زد؛ مبادا که بعضیهایمان وقتی ببینیم اینها را دارند از چنگمان در می آورند، بگوییم "گور بابای برابری و عدالت"!! اما بالاخره باید از کجا شروع کرد...؟ بالاخره که یک روزی باید از این وهم های سبز و قرمز و سرخابی دل بکنیم؛ اگر از همین لحظه شروع نکنیم سرنوشتمان مثل مادر و مادربزرگ و مادربزرگهایمان خواهد شد، که وقتی سر از پوچی این زرق و برقها درآورده اند که دیگر دیر بوده...

فکر کنم باید یک عنوان جدید اضافه کنم به موضوعات این کنار، و همه ی این قاقا لی لی های زنانه را زیر عنوان آن بنویسم. کم که نیستند خدا را شکر...
 یکشنبه 12 مهر1388 *  1:24   نجمه واحدی  | 

این خود متهم بینی زنان، مخصوصا در مزاحمتها و آزارهای جنسی داستان تازه ای نیست. در دیدگاه سنت گرایان، که دید اکثر اعضای جوامع سنتیست، هر مزاحمت و آزار و دست درازی و تجاوزی که برای زنان رخ دهد مسبب خود زنان بوده اند. خود زنان بوده اند که با ناز و کرشمه، با اغوای مرد، با پوشش نامناسب، با حضور بد موقع یا در مکان نامناسب و هزار و یک چیز دیگر، مردان را "وادار کرده اند" که مزاحم آنها شوند!

در این دیدگاه مردان موجوداتی بی اختیار و بی اراده فرض می شوند، که در مواجهه با زنان لاجرم به هیچ چیز دیگر جز مسائل جنسی فکر نمی کنند و نباید که فکر کنند وگر نه خیلی مرد نیستند!! و با این حساب در صورت رخ دادن هر شکلی از مزاحمت، مردان کاملا بی تقصیر، و خود زنان مقصر اصلیند. اگر مونث هستید و در مکانهای عمومی با مزاحمتهایی مواجه شده اید، حتما در اطرافتان زنانی را دیده اید که معتقد بوده اند "لابد/ شاید/ حتما مشکل از خودته!". همین نگرش نادرست و کوته بینانه است که در سطح کلان، ون های "گشت ارشاد" را راهی خیابانها می کند تا برای برقراری امنیت اجتماعی خود زنها را از سطح شهر جمع آوری و ارشاد کند!


سوم دبیرستان بودم گویا که شاهد درس زیبایی با عنوان "حریم روابط زن و مرد" در کتاب وزین اندیشه اسلامی (که تنها چیزی که حین تدریسش ممکن نبود، اندیشه کردن بود) توسط معلمی اندیشمندتر بودم...

حریم روابط زن و مرد هم که می دانید بدون حجاب معنی ندارد. لذا معلم گرانقدر در صدد هر چه بهتر توضیح دادن اهمیت و نقش حجاب در زندگی بود. و خواست برای توضیح بهتر از مثالی که احتمالا در صفحه حوادث روزنامه ها خوانده بود استفاده کند:

یه خانم با بچه ی کوچیکش توی خونه تنها بوده که یه آقایی برای خریدن کولر دسته دومشون میره خونشون... بنده ی خدا لابد پول هم نداشته که می خواسته دست دوم بخره... خلاصه این بنده خدا که میره در میزنه، این خانم بدون اینکه چادرش رو سرش کنه، همونجور که توی خونه بوده میره در رو باز می کنه...

مرد به زن و بچه ی کوچکش (که درست خاطرم نیست ولی به گمانم پسربچه بود) تجاوز می کند. و ما باید از این اتفاق وحشتناک این نتیجه را می گرفتیم که موقع باز کردن در باید چادرمان را سرمان کنیم، وگرنه آن مرد بیچاره ی "بنده ی خدا" که تقصیری ندارد. خب ما را که بدون حجاب ببیند لابد به حکم فطرتش به ما و به کودک خردسالمان تجاوز خواهد کرد. حالا چادر ما چه ربطی به کودک خردسالمان دارد را من نمی دانم. ولی در این اتفاق فقط چادر ماست که مشکل را حل می کند، چون گویا چادرها روی سر قفل و زنجیر می شوند و کنار زدنش برای مردان خیلی کار سخت و دشواریست. ضمن اینکه شاید در آن فطرت متصور برای مردان هم خللی ایجاد کند. و خلاصه که تقصیر خودمان است اگر کسی برایمان مزاحمتی ایجاد کند، خب می خواستیم چادرمان را سرمان کنیم...

هنوز هم یادم نرفته آن خانم معلم بزرگوار چطور آن مرد را "بنده ی خدا" خطاب می کرد و با ترحم و دلسوزی از او یاد می کرد... احتمالا اگر شماره حسابی از او داشت بعید نبود برای این مرد بیچاره ی طفلک فریب خورده کمکهای نقدی هم واریز کند تا طفلک بیچاره مجبور نباشد وسایل دست دوم بخرد... بنده ی خدا...

 جمعه 3 مهر1388 *  20:21   نجمه واحدی  | 

اما آیا این باید و نبایدهای پیش از ازدواج در ذهن مصاحبه شوندگان ما نسبت به دو جنس به یک میزان بود؟

هرچند که همان طور که گفته شد همچنان که غالبا نگاه مثبتی نسبت به خویشتنداری و عدم کسب تجربه جنسی در مورد دختران وجود داشت، متقابلا از پسران هم انتظار می رفت خارج از چارچوب ازدواج رابطه ی جنسی ای را تجربه نکرده باشند. اما نگاه مصاحبه شوندگان به دختران و پسرانی که با میل خود وارد رابطه ی جنسی می شوند متفاوت بود.

فائزه می گوید که دختران زیادی را می شناسد که پس از برقراری رابطه ی جنسی، شریک جنسیشان از ازدواج با آنها امتناع کرده است و اضافه می کند: "این دخترها به خاطر علاقه ای که به اون پسر داشته ان تن به این رابطه که به خواست پسر بوده داده بودن، اما پسرها که دوست داشتن حالیشون نمی شه" مرضیه دلیل این اتفاق را این می داند که "اون پسر خودش رو می شناسه، اون دختری هم که باهاش رابطه برقرار کرده رو هم می شناسه، می دونه که اون دختر فقط اهل رابطه برقرار کردنه، نه دختری که اهل زندگی باشه"

اینکه چرا در ذهن مرضیه پسری که وارد چنین رابطه ای می شود "اهل زندگی" هست اما دختری که همان کنش را انجام می دهد دختریست که فقط رابطه ی جنسی برای او مهم است و اهل زندگی کردن نیست، مشخص نیست. خود او در انتهای بحثمان به نابرابری ناعادلانه نگاه جنسیتی اشاره می کند و می گوید "توی یک رابطه هر دو نفر مقصرن ولی همیشه پسره جوونی کرده و تقصیری نداره، اما دختره خیلی کار زشت و وحشتناکی انجام داده!" این تناقض شاید در ذهن خیلی از دختران نسل مرضیه وجود دارد که از یک طرف این نگاه را ناعادلانه می دانند اما از طرف دیگر خود ناآگاهانه صاحب همین نگاهند و نسبت به همجنسان خود قضاوت عادلانه ای ندارند.

مژگان هم معتقد است پسران وقتی که پیشنهاد رابطه ی جنسی می دهند دو هدف را دنبال می کنند یکی اینکه خودشان را ارضا کنند و دیگر اینکه طرف مقابل را امتحان کنند. وقتی که دختر چنین درخواستی را می پذیرد نشان می دهد که دختر سست مایه ایست که به خاطر احساساتش حاضر شده همه ی وجود خودش را به پسر تسلیم کند. در این نگاه هم دختری که وارد رابطه ی جنسی می شود، انسان پست و سست مایه ایست که از روی احساساتش "همه ی وجود" خود را تسلیم پسر کرده، اما کار پسر گویا چندان هم کار زشت و نادرستی نیست. او همه ی وجود خود را با رابطه ی جنسی تسلیم کسی نمی کند و اگر خطایی هم از او سر زده باشد این است که خواسته نیاز طبیعی خود را خارج از چارچوب ازدواج ارضا کند.

فاطمه که در آغاز بحث تجربه نداشتن هر دو طرف را "خیلی خوب" عنوان کرده بود، معتقد است که در جمع دوستانه ی آنها چون اعتقادات مذهبی ارجح است و از خانواده های متدینی هستند نگاه منفی ای نسبت به تجربی جنسی خارج از ازدواج وجود دارد. او می گوید "در جمع های دیگه و بین افراد دیگه خیلی راحت تر به تجربه ی جنسی نگاه می کنن و انقدر براشون زشت و قبیح نیست که دختر یا پسر وارد رابطه ی جنسی بشن".

البته در بین 12 نفری که با آنها مصاحبه کردیم شاید فقط مهدیه، حسین و شاید کاوه از این جمع های دیگری بودند که کمی رابطه ی جنسی را آسانتر از دیگران می گرفتند. اما واقعیت این است که 9 نفر دیگر هم رابطه ی جنسی را بیشتر برای دختر "سخت می گرفتند" نه برای پسر. و نگاهها نسبت به دخترانی که به میل خود وارد رابطه های جنسی می شوند، سرزنش آمیز و همراه با نفرت بود، در حالی که پسران به شکلی کاملا طبیعی و عادی (و خالی از هر سرزنش و نگاه منفی ای) به قول الهام سیری ناپذیر، از نگاه اکرم غریزی و همیشه بی بند و بار و از نگاه دیگران هم به شکلی عادی نیازمند برقراری رابطه جنسی اند. و این نیاز آنها هم نه نیازی پست و نادرست، که نیازی طبیعیست؛ هر چند که بهتر است این نیاز را در چارچوب ازدواج رفع کنند.

بعضی هم راه حل جالب دیگری برای ارضای جنسی این پسران پیشنهاد دادند: الهام وقتی از مزیت بکارت می گوید حرفهایش را اینطور ادامه می دهد: "اگر کسی از من همچین چیزی بخواد من وقتی دختر باشم به خاطر این (بکارت) می گم نه، اون هم میره... حالا یا یه زن مطلقه ای پیدا می کنه یا خلاصه یه دختری هم شان خودش..." این هم راه جالبیست برای حفظ پاکدامنی! حواله کردن پسران به زنان مطلقه یا دختران غیر عفیف!

ذات گرایی - و علل همه ی پدیده های اجتماعی را طبیعت و فطرت انسانها دانستن، عین گرایی، بی اعتمادی به دیگر انسانها، به آسانی حذف کردن یا قربانی کردن دیگر انسانهایی که گناهشان تنها شبیه ما نبودن است، و هزار و یک ویژگی دیگر که در رفتار و گفتار اعضای جامعه ی ما به آسانی دیده می شود، ویژگی های جوامع سنتی هستند که جامعه ی در حال گذار ما سالهاست که آنها را با خود دارد و غفلت و بی توجهی ما، تداوم یافتن آنها را تضمین می کند.

خویشتنداری و سعی در عدم کسب تجارب متعدد و بی بند و بار جنسی، هر چند امری مطلوب است اما هنگامی که با تبعیض ها و نابرابری هایی بین دو جنس، این امر اخلاقی به شکلی ناعادلانه به امری جسمانی بدل می شود که روابط انسانی و شخصیت و حقوق فردی شخص را به حاشیه می راند، و بدتر از آن اینکه جسم شخص را تنها بر مبنای جنسیت او به اسارت جنس دیگر در می آورد، نه تنها ظلمی ناعادلانه را به بخشی از اعضای جامعه تحمیل می کند، حتی اخلاقیات را زیر سوال برده و تدریجا ارزش خویشتنداری در یک جنس را به ضد ارزش بدل می کند. جدا از نگاه نابرابری که به خویشتنداری جنسی در مورد دو جنس در جامعه ی ما وجود دارد و جدا از محوریتی که در نقش جنسی برای جنس زن بسیار گسترده در نظر گرفته می شود و تمامی هویت انسانی او را ناعادلانه تحت شعاع قرار می دهد (که تخطی یا سو استفاده از این نقش، گاه او را لایق مرگ می کند)، آیا بکارت مسئله ای محوری در امر ازدواج است؟

(بهار 1388)

بکارت - بخش اول
بکارت - بخش دوم


پ. ن: از آنجا که موضوع مطرح شده، موضوعی کمتر به بحث گذاشته شده در گفتمانهای رسمی جامعه است، امید است از نقطه نظرات شما خوانندگان فهیم هم بهره مند شویم.
 جمعه 6 شهریور1388 *  18:26   نجمه واحدی  | 

به نظرتان پدیده ی بکارت جزو خرافات است یا کارکرد مثبتی برای خانواده دارد؟

آمنه این پدیده را جزو خرافات نمی داند و از نظر او وجودش مهم است. اکرم معتقد است که وجود هیچ چیز بی حکمت نیست، و خدا برای این کارش حتما دلیلی داشته. او می گوید "وجودش می تونه جلوی خیلی بی بند و باری ها رو بگیره" و در پاسخ به سوال "بی بند و باری خانمها یا آقایون؟" می گوید: "آقایون که همیشه بی بند و بار هستن!" الهام میان این مکالمه می گوید: "من خودم ازدواج کردم، ولی آقایون هیچ وقت نه چشمشون سیر می شه، نه دلشون... هیچوقت...". الهام بعد از خنده های تلخ ما ادامه می دهد: "ولی خب، حداقل اینه که حد و حریمی وجود داره. اینجوری باعث میشه خیلی ها که شاید گرایش به این کار هم دارن، به خاطر چنین چیزی دست و پاشون خدا رو شکر بسته بشه؛ برای همین خیلی خوبه، دست خدا درد نکنه". اکرم ادامه می دهد: "زنهای مطلقه ی ما خیلی بیشتر به انحرافات کشیده می شن... دلیلش چیه؟ اینکه هیچ محدودیتی ندارند". مهدی هم معتقد است هیچ چیز در دنیا بی دلیل و حکمت نیست، اما از پاسخ به این سوال که "حکمت داشتن پرده ی بکارت چیست؟" طفره می رود. مژگان معتقد است "برای ما که به اصول معتقدیم این مسئله خیلی مهمه، شاید برای کشورهای دیگه نداشتنش طبیعی باشه و خیلی براشون مهم نباشه ولی برای ما که پایبند به اصولیم صد در صد مهمه، مخصوصا الان که دیگه گواهی هم می خوان، لابد برای اون طرف هم خیلی مهمه". فائزه بکارت را موجب آرامش روحی و روانی دختر می داند و از دختری می گوید که وارد روابط متعدد جنسی شده ولی همیشه حسرت زندگی آرام دیگر دختران را می خورد. آمنه معتقد است "هستن کسایی که خواسته به این راه میرسن و خودشون گناهکارن که از نظر من نجابت وپاکدامنی شونو از دست دادن". مهدیه اما حفظ بکارت را چندان با اهمیت نمی داند و می گوید: "من موافق نگه داشتنش نیستم؛ مسئله ی "آکبند" بودن دختر رو نمی فهمم." کاوه معتقد است چنین چیزی برای او ملاک ازدواج نیست و می گوید: "خیلی از دخترها هستن که خانومن، خراب نیستن اما بکارت هم ندارن".

اما جواب حسین متفاوت از دیگران بود. وقتی از او پرسیدیم که بکارت را جزو سنتهای کهنه و زائد می داند یا نظرش نسبت به آن مثبت است، پاسخ داد: "برای زن؟"

واقعیت این است که هر چند بکارت در معنای تحت لفظی به معنای دست نخورده و پاک بودن است، و این مفهوم در مورد هر دو جنس صدق می کند، اما وقتی که آن بافت نازک مخاطی در زبان فارسی به پرده ی بکارت شهرت می یابد، مفهوم بکارت هم مفهومی زنانه می شود! غالب مصاحبه شوندگان ما بدون اینکه ما اشاره ای به زنانگی یا مردانگی پدیده ی بکارت داشته باشیم، ناخودآگاه ذهنشان به سمت بکارت دختر می رفت. چیزی که شاید در جامعه ی در حال گذار و عینی گرای ما، پدیده ی عینی تر و محسوس تریست، تا بکارت پسر که مفهومی بیشتر اخلاقیست که بر خلاف بکارت دختر قابل مشاهده نیست!

وقتی مژگان و مرضیه از اهمیت بکارت –البته برای دختر- می گویند، ما می پرسیم "برای آقایون هم به همین اندازه مهمه؟" آنها که در ابتدا فکر می کنند منظور "بکارت خانمهاست" که آیا برای آقایان مهم است، پاسخ می دهند "برای آقایون که خیلی مهمتره!" سوالمان را کمی واضح تر دوباره مطرح می کنیم: "برای خانمها هم به همین میزان مهمه که همسرشون قبلا رابطه ای نداشته باشه؟" اما جواب این سوال با قاطعیت و صراحت پاسخ قبلی نیست...

مژگان پاسخ می دهد "خب خیلی مهمه ولی... آقایون حساسیتشون صد در صد بیشتره. غیرت وتعصب و شک چیزهایی ان که مشخصه ی آقایون ان. خانمها هم براشون مهمه ولی نه اونقدر که آقایون حساسن." اکرم که دلیل وجود پرده بکارت را حفظ پاکدامنی و بستن دست و پای دختر برای گناه می داند، وقتی از او راجع به بکارت پسران می پرسیم می گوید: "مردها فرقی نداره چه مجرد باشن، چه متاهل، چه مطلقه فرقی نمی کنه براشون، هیچ وقت نمی ذارن به خودشون بد بگذره". الهام ادامه می دهد: "مردها بحثشون جداست، و نباید در هیچ جایی جاشون داد، چون اونا سیری ناپذیرن و به هر طریقی باشه به خواستشون می رسن".

دختران در پاسخ به اینکه آیا برای شخص خودشان مهم هست که همسر آینده شان پیش از ازدواج تجربه ی جنسی دیگری نداشته باشد؛ غالبا پاسخ مثبت داده اند. آمنه، مژگان، مرضیه، الهام، اکرم، فاطمه و فائزه همه معتقدند پسر هم پیش از ازدواج نباید تجربه ی جنسی دیگری داشته باشد. مهدی و امیر هم پایبندی به اصول و اخلاق را مهم می دانند. اما مهدیه معتقد است گذشته ی آدمها به خودشان مربوط است و چنین چیزی برای او اهمیتی ندارد. حسین هم معتقد است رابطه ی جنسی اگر با تعهد به طرف مقابل باشد، پدیده کاملا منفی ای نیست.

اما در پاسخ به این سوال که چطور می توان از بکارت یک پسر اطمینان حاصل کرد؟ تقریبا همه جوابها به بن بست می رسید! خود پسران مثل امیر و مهدی؛ و همه دخترانی که عدم تجربه پسر برایشان با اهمیت بود، اولین واکنششان به این سوال این بود که چنین اطمینانی حاصل شدنی نیست. مژگان سعی می کند بحث شخصی ازدواج را در سطح کلان بررسی کند و معتقد است "این روزها نمی شه به کسی اعتماد کرد، مخصوصا اگه این آشنایی ها، آشنایی خیابونی یا در محل کار یا دانشگاه باشه و آدم هیچ شناخت قبلی ای نداشته باشه، این اطمینان خیلی سخت حاصل میشه و آدم مجبوره با حرف اعتماد کنه." آمنه هم معتقد است که دختر مجبور به اعتماد است و اضافه می کند: "این شاید قانون زندگی باشه" الهام معتقد است هیچ مردی را نمی توان پیدا کرد که قبل از ازدواج تجربه ی جنسی نداشته باشد و اکرم هم در مورد باز بودن دست مردان در کسب تجربه ی جنسی می گوید: "این قانون طبیعته، همانطور که زن احساسی است، مرد هم غریزیست و این چیزیست که خدا مقدر کرده است." امیر که معتقد است نه بکارت داشتن دختر نشانه تجربه نداشتن اوست و نه بکارت نداشتنش نشان تجربه داشتن، درباره ی پسر هم عنوان می کند که نمی داند از کجا می شود پی به بکارت او برد. مهدی هم صریحا معتقد است که این اطمینان حاصل شدنی نیست.

معنی "اطمینان" گویا در ذهنیت عینی گرای غالب افراد جامعه ی ما، چیزیست که حتی در مورد یک مفهوم اخلاقی هم، تنها با مشاهده مستقیم امکان پذیر است؛ و وقتی که امکان این مشاهده وجود نداشته باشد، این اطمینان غیر قابل کسب است. متاسفانه همان طور که افراد همچنان حاضر نیستند بپذیرند که رابطه بین تجربه جنسی نداشتن و پرده بکارت داشتن برای دختر، رابطه ی عموم و خصوص من وجه است و نه رابطه ای متساوی و مستقیم، و همچنان اصرار بر تقاضای گواهی بکارت از یک طرف و عمل ترمیم بکارت دختر از سوی دیگر وجود دارد و گاهی حتی افرادی که نوعی "تقلب" بودن عمل ترمیم بکارت را می پذیرند، همچنان آن را به بعضی دختران پیشنهاد می کنند؛ و به این ترتیب دختر پیش از آنکه یک شخصیت انسانی محسوب شود، یک کالا به حساب می آید که دیگران ترجیح می دهند دست اول بودنش را به چشم ببینند تا نسبت به او اطمینان حاصل کنند. متاسفانه به همین ترتیب پسران هم فارغ از هویت انسانیشان، یک بدن در نظر گرفته می شوند که با مشاهده ی مستقیمش نمی توان اطمینان حاصل کرد که آیا پیش از این تجربه ی جنسی ای داشته اند یا خیر.

متاسفانه دختران از "اجبار" اعتمادی که با حرف حاصل شده سخن می گفتند و انگار هیچیک نسبت به این امر که اطمینان با گفتگو و شناخت طرف مقابل حاصل شود نگاه خوبی نداشتند. متاسفانه هیچکس شناخت عمیق پیدا کردن نسبت به شخصیت دیگری را، راهگشای این امر عنوان نکرد و گویا در امر ازدواج شناخت پیدا کردن نسبت به شخصیت دیگری هنوز در ذهن دختران و پسران مورد مصاحبه قرار گرفته ی ما، امر قابل اهمیتی نبود! شاید با توجه به غالب بودن شکل سنتی ازدواج در جامعه ی ما که متاسفانه آشنایی پیش از ازدواج غیر مرسوم و گاها نادرست و گناه آلود عنوان می شود و از سوی دیگر دوران نامزدی به دلایل مختلف چندان به درازا نمی کشد و به سرعت به عقد ازدواج طرفین منجر می شود، شناختی که می بایست بین دو طرف حاصل شود و برای بالاتر بردن میزان موفقیت ازدواج، شناختی عمیق و همه جانبه باشد که مستلزم صرف وقت و بلندمدت تر کردن این آشنایی است، متاسفانه مورد اهمیت قرار نمی گیرد و جدی گرفته نمی شود. این امر باعث می شود دختران و پسران ما شناخت عمیق حاصل کردن از شخصیت دیگری (در جریان تعاملات و آشنایی بلند مدت پیش از ازدواج) را با چند جلسه گفتگوی ساده در سنت خواستگاری اشتباه بگیرند و با اکراه از اجبار در اعتماد سخن بگویند. عدم شناخت و کم بودن مدت آشنایی پیش از ازدواج در تبدیل شدن شریک زندگیمان به کالایی که باید دست نخورده باشد یا بدنی که نباید رابطه جنسی ای را تجربه کرده باشد، بی تاثیر نیست.

ادامه دارد...


پ. ن: از آنجا که موضوع مطرح شده، موضوعی کمتر به بحث گذاشته شده در گفتمانهای رسمی جامعه است، امید است از نقطه نظرات شما خوانندگان فهیم هم بهره مند شویم.

 سه شنبه 3 شهریور1388 *  13:20   نجمه واحدی  | 

"نه، من چیزی ندیده ام."

این جواب هر دوازده نفری بود که مخاطب گفتگوی آزادمان بودند راجع به بکارت؛ وقتی از آنها در آغاز گفتگو می پرسیدیم "آیا بین اطرافیان خود کسی را دیده اند که مسئله ی بکارت برایش دردسر ساز شده باشد، یا کسی از عروس گواهی بکارت خواسته باشد؟". امیر دلیل اینکه این پدیده را در بین اطرافیان خود مشخصا ندیده است، ارتقای فرهنگ جامعه و شخصی شدن این مسائل می داند و معتقد است این مسئله به دو نفری که قصد ازدواج با یکدیگر را دارند مربوط می شود و نه خانواده هایشان. اما مژگان با آنکه پاسخ منفی به سوال ما می دهد، از یکی از آشنایانش می گوید که در دادگستری کار می کند و همیشه برای او از پرونده هایی می گوید که طرح شکایتشان مرتبط با عدم بکارت زن بوده. مژگان بر خلاف دوستانش معتقد است درخواست "گواهی بکارت" از جانب خانواده ی داماد این روزها آنقدر عادیست که مثل یکی از اسناد لازم برای ازدواج درآمده! کاوه تنها کسیست که یک مورد می شناسد که خانواده داماد از عروس "گواهی بکارت" خواسته اند. آمنه اما نه تنها کسی را در اطراف خود نمی شناسد که چنین چیزی از او خواسته باشند در جواب سوال "چیزی راجع به گواهی بکارت شنیدی؟" پاسخ می دهد "نه!".

"گواهی بکارت" از پزشک، و درخواستش از جانب پسر برای مرضیه و مژگان و آمنه واقعا شرم آور و مایه ی تاسف است؛ آنها معتقدند شخصی که بناست چنین درخواست شرم آوری از آنها بکند، همان بهتر که از آنها درخواست ازدواج نکند، مرضیه می گوید "خیلی بی اعتمادیه که ازت همچین چیزی بخوان، واقعا زشته!" مژگان هم که خود را از خانواده ای مذهبی و پایبند به اصول می داند با مرضیه موافق است. آمنه می گوید "این بی احترامی به منه! او با این کار شخصیت من رو زیر سوال می بره!". اما مژگان در ادامه ی حرفش، سر از جای دیگری در می آورد، او می گوید "ولی ببینین خود آدمها هم باعث می شن ... وقتی دختری بدحجاب باشه یا با همه پسرها در ارتباط باشه، پسری که از او در خواست ازدواج می کنه حق داره که گواهی بکارت بخواد". اکرم معتقد است "گواهی بکارت الان یه چیز طبیعیه" و الهام هم معتقد است "گواهی بکارت خیلی چیز خوبیه، من خودم پیش از اینکه شوهرم بخواد، رفتم تهیه اش کردم و دادمش به شوهرم تا دیگه حرف و حدیثی نباشه، به قول معروف کسی رو که حساب پاکه، از محاسبه چه باکه" فائزه هم معتقد است با شرایط فعلی جامعه خوب است که این گواهی درخواست شود چرا که برای خود خانمها بهتر است و بعدا اگر مشکلی پیش آمد کسی نمی تواند به آنها ایرادی بگیرد.

اما "گواهی بکارت" حرف و حدیثها را راجع به چه چیزی تمام می کند؟ و حساب دختران را از چه چیزی "پاک" نشان می دهد؟ به نظر می رسد که هنوز خیلی از افراد جامعه ی ما داشتن عضوی به نام -حقیقتا بی مسمای- پرده ی بکارت را برای دختر، دلیل بر نداشتن تجربه ی جنسی (که در جامعه ی سنتی و مذهبی ما خارج از چارچوب عقد دائم بودنش به معنی بی بند و باری جنسی است) می دانند. و نداشتنش را هم به همان سادگی دلیل بر داشتن تجربه!

فاطمه که وسط گفتگوی ما با مژگان و مرضیه از راه می رسد، وقتی موضوع بحث را می شنود می گوید "من متاهلم ولی معتقدم این حتما باید باشه، نه اینکه طرفش مجبورش کنه و بخواد ازش ها، ولی خود دختر اینو داشته باشه خیلی خوبه" و روی "خیلی"اش هم تاکید می کند! فاطمه در مقابل سوال ما که بنابر این گواهی بکارت را امر خوشایندی می داند، پاسخ منفی می دهد و می گوید "خواستنش نه، ولی داشتنش خیلی چیز خوبیه برای خود طرف"

- پس شما منظورتون اینه که تجربه ی جنسی نداشتن چیز خوبیه؟

- آره دیگه.

فاطمه که خودش متوجه خلط مباحث با یکدیگر شده، ادامه می دهد: "خب تجربه ی جنسی با حضور پرده ی بکارت هم وجود داره" و چند دقیقه ی بعد هم می گوید که آدمهای زیادی را می شناسد که عمل ترمیم بکارت انجام داده اند.

راجع به "عمل ترمیم بکارت" مژگان و مرضیه معتقدند که واقعا کار نادرست و زشتیست؛ اما دیگر دختران این عمل را "مطلقا نادرست" نمی دانند! فاطمه معتقد است برای کسانی که ناخواسته، قربانی یک رابطه ی جنسی می شوند (و همین طور کسانی که قربانی تجاوز محارمند) این عمل می تواند مسیر زندگیشان را عوض کند و آنها را از خیلی اتهامها مبرا کند. اکرم و الهام هم این عمل را به دخترانی که ناخواسته بکارت خود را از دست می دهند توصیه می کنند (هر چند اکرم یک قدم فراتر می گذارد و معتقد است چنین دخترانی خودشان در این اتفاق کاملا بی تقصیر نبوده اند) آمنه هم معتقد است "آدمهای جامعه ی ما به حرف مردم بیشتر بها می دن تا توضیحی که تو براشون می دی" و در پاسخ به این که آیا صداقت راه بهتری نیست پاسخ می دهد "بهتر هست اما آیا همیشه جواب میده؟" اکرم جملات تکان دهنده ی دیگری را هم اضافه می کنند: "اینهمه مردا خودشون رو می ندازن به زنها، یه بار هم زنها خودشون رو بندازن!" گویا در دنیای اکرم از دست دادن بکارت به هر شکلی حتی از طریق تجاوز و در شرایطی تحت فشار، زن را به جنس "قلابی" ای تبدیل می کند که شاید بتوان با تقلبی مثل عمل ترمیم بکارت، آن را به جای جنس اصل، به مردان "انداخت"!

هرچند آمار مشخصی از دخترانی که به اشکال مختلف مورد آزار و تجاوزهای جنسی قرار می گیرند وجود ندارد، اما تجاوزات ناخواسته جنسی واقعیتی غیرقابل انکار در جامعه ماست که برخی زنان در فضاهای عمومی و حتی گاه در محیط خانه و توسط محارم خودشان قربانی آن می شوند. این رخداد ناخوشایند یا بهتر بگوییم "راز کثیف" چیزیست که روح و روان این زنان را می آزارد و آنها را بیش از دیگران محتاج حمایتهای روحی و عاطفی می کند؛ اما واکنش جامعه نسبت به این افراد چیست؟ این دختران هم مثل دیگر دختران به چشم کالایی دیده می شوند که اینبار ناخواسته از "دست اول" بودن خارج شده اند؛ اما این برای جامعه ی سنت گرای ما چیزی را تغییر نمی دهد، حتی ناخواسته بودن این اتفاق، و قربانی بودن دختر هم حساب او را از دیگران متفاوت نمی کند. به هر حال او کالاییست که با از دست دادن بکارت خود دیگر "اصل" نیست؛ و به جای برخورداری از حمایتهای عاطفی شریک زندگیش باید گذشته تلخش را با همه ی اضطرابی که تا لحظه ی ازدواج به خاطر این اتفاق تجربه کرده، برای خودش نگه دارد و به توصیه ی دیگران با "ترمیم بکارت" مسیر زندگی خود را عوض کند! آیا ترمیم بکارت، خاطره ی تلخ تجاوز را هم برای دختر ترمیم می کند؟ آیا ترمیم بکارت خود منجر به بزرگتر کردن و حساس تر کردن اتفاق ناخوشایندی که برای جسم یک دختر رخ می دهد نخواهد شد؟ و آیا این احساس را تقویت نخواهد کرد که آن تغییر کوچک و البته ناخواسته در بخشی از اعضای بدن، ارتباط مستقیمی با شخصیت فرد دارد که در صورت ترمیمش نگاه شریک زندگیش به شخصیت او تغییر خواهد کرد؟

ادامه دارد...


پ. ن: از آنجا که موضوع مطرح شده، موضوعی کمتر به بحث گذاشته شده در گفتمانهای رسمی جامعه است، امید است از نقطه نظرات شما خوانندگان فهیم هم بهره مند شویم.

 شنبه 31 مرداد1388 *  13:5   نجمه واحدی  | 

به گمانم بعد از خواندن این مطلب به ذهنم رسید که موضوع تحقیق یکی از واحدهای درسی ام را از "شروط ضمن عقد" که نصفه و نیمه انجامش داده بودیم تغییر دهم. ساده دلانه موضوع را که در فرهنگ ما به ازدواج و خانواده و مهم تر از آن به زنان مرتبط می شود در گوگل جستجو کردم، و به ثانیه هم نرسید تا به ساده لوحی خودم پی ببرم که دست کم گرفتم دولتی را که وزارت فرهنگ و ارشادش مدتی خود سایت گوگل را هم فیلتر کرده بود و مدتی هم جستجوی کلمه woman را!

جلسه بعد کلاس، پیش استاد رفتم تا اجازه تغییر موضوع تحقیق را بگیرم. علاقه ام به حوزه ی زنان و تحقیق راجع به این مسائل را هم که چاشنی کسب اجازه ام کردم (هرچند می دانستم نیازی به این کار نیست) استاد ضمن موافقتش موضوع جدید را پرسیدند. البته چون موضوع جدید، جزو موضوعات پیشنهادی خودشان نبود منتظر واکنشی متفاوت بودم. اما بعد از پاسخ من، ایشان انگار کمی نگران شدند. دلیل نگرانیشان را برای من و خانم دیگری که در اتاقشان بود اینطور بیان کردند که گویا در ترمهای قبل، این موضوع هم جزو موضوعات تحقیق این درس بوده و یکی از دختران این موضوع را انتخاب می کند. من که منتظر بودم ماجرا اینطور ادامه پیدا کند که در روند تحقیق برای این دختر مشکلی ایجاد شده، متوجه شدم که ادامه ی ماجرا هیچ ارتباطی به خود دختر نداشته: استاد احضار می شوند و مورد بازخواست قرار می گیرند که چرا چنین تحقیقی را به عهده ی دختر فلان وزیر گذاشته اند! انگار آقازاده ها نباید در مورد مسائل مرتبط با ازدواج تحقیق کنند!

البته نمی دانم قیافه ی استاد وقتی که مورد چنین بازخواستی قرار گرفته اند چه شکلی بوده و آیا شک نکرده اند که شاید جای ایران با یکی از جزایر بدوی نشین دورافتاده جا به جا شده یا نه؛ اما به هر حال ایشان را مطمئن کردم که خدا را شکر دختر هیچ وزیری نیستم و برای محکم کاری به شوخی پرسیدم "می خواین از پدر و مادرم رضایت نامه بگیرم؟!" به هر حال مجوز انجام این تحقیق صادر می شود! هر چند هنوز هم که هنوز است نمی فهمم "بکارت" مگر چه چیز وحشتناک و زشتیست که نباید موضوع تحقیق دانشجویان قرار گیرد و نباید اصلا راجع به آن صحبت شود.

در این تحقیق بنا نبود که شق القمری رخ دهد. فقط با 12-10 جوان اعم از دختر و پسر راجع به این موضوع صحبت کردیم (من و یکی از دوستان که اجازه نام بردنشان را فعلا ندارم). در پستهای آینده نتایج این گفتگوهای همدلانه (گفتگوهای رو در رو و بی واسطه ی پرسشنامه و ... ) خواهد آمد (البته با حداقل دو ماه تاخیر).

بکارت موضوعیست که متاسفانه در عین حالی که در جامعه مان چندان بی اهمیت و حاشیه ای نیست، از آن کم می گوییم، کم می شنویم و هنگام گفتن از آن هم شاید محافظه کارانه ترین موضع را می گیریم. شاید این گفتگوها بهانه ای باشد برای این که به چیزی فکر کنیم که فکر کردنش شاید برای ما خرجی نداشته باشد، اما گاهی برای دیگران (که اغلب هم دختران و زنان هستند) هزینه ی کمی ندارد...

 جمعه 30 مرداد1388 *  17:45   نجمه واحدی  | 

دخترک تقریبا هفده ساله است. برایم صحنه ای از فیلمی را تعریف می کند و از یکی از بازیگران زن می گوید:

- فلانی بازی می کرد، که خیلی لوسه. یعنی خوشم میاد ازش ها، ولی خیلی وله..

با اینکه نمی فهمم از کجا به زندگی شخصی بازیگر پی برده که انقدر مطمئن از "ول" بودنش گله می کند، چیزی نمی پرسم. روز دیگری از دختر دیگری می گوید و باز هم از "ول بودنش" گله می کند.

روز دیگری کنار کتابخانه ای مشغول ورق زدن کتابی از عکسهای فلان عکاس هستیم. در هر صفحه فقط یک عکس از یک شخصیت است و صفحه ی مقابلش هم نام و شغلش و تاریخ گرفتن آن عکس.

عکس دومین زن شاعر را که می بیند می گوید:

- من نمی دونم چرا همه ی این زنهای شاعر ول ان!

من که حداقل سومین دفعه ایست که این کلمه را از او می شنوم و مطمئنم این اولین باریست که حتی نام این شاعر را می شنود، با خواهرم همصدا می شوم که "یعنی چی ولن؟"

- خب چرا موهاشون پیداست...

من که هیچ حوصله ی بحث کردن ندارم و ادامه چنین گفتگویی را (ناجوانمردانه) به خواهرم واگذار می کنم، اما حداقلش این است که می فهمم "ول بودن" در ذهن یک دختر هفده ساله می تواند چه مفهومی داشته باشد، و برای طبقه بندی و امتیاز دادن به همجنسانش چه معیار جالبی را انتخاب کرده... معیاری که "ول بودن" یا نبودن یک زن بستگی به لبه روسری (شال، مقنعه یا چادر) اش دارد و نه چیز خاص دیگری...

 چهارشنبه 28 مرداد1388 *  22:32   نجمه واحدی  | 

استاد از جلسه ای که اخیرا راجع به لابد "بحران" ازدواج جوانان تشکیل شده بوده، می گفتند. خانمی در این جلسه عنوان می کنند برای تعدیل وضعیت فعلی، یکی از راهکارها می تواند مشارکت فعال دختران در امر ازدواج باشد، که آنها هم اگر مورد مناسبی پیدا کردند، خودشان پیشنهاد ازدواج بدهند یا به اصطلاح از پسران خواستگاری کنند. گذشته از واکنشهای عجیب غریب دانشجویان و مشکلات عدیده شان با لفظ "خواستگاری دختران از پسران" و پیشنهادهایشان برای جایگزینی الفاظ مختلف به جای لفظ خواستگاری و یک سری حرکات ژانگولر دیگر؛ واکنش مرد روحانی ای که در آن جلسه حضور داشته به این راهکار، شنیدنیست.

این روحانی که گویا یکی از به اصطلاح "گردن کلفتان" و تصمیم گیران اصلی در این حوزه بوده؛ با شنیدن این حرف یکباره از کوره در می رود و با عصبانیت می گوید: "چی می گین خانم؟! مگه میشه کشتزار، خودش کشتکار خودش رو انتخاب کنه؟(!!!!)"

و اینچنین بود که ما فهمیدیم نسبت مرد به زن، نسبت کشاورز (یا کشتکار) است به کشتزار؛ و اگر تا به حال پسران از دختران خواستگاری می کرده اند به این دلیل بوده که کشاورز باید کشتزار خودش را انتخاب کند و بداند بذرهایش را کجا باید کشت کند!

دلم برای آن دختران نادانی می سوزد که همچنان سفت و سخت به ازدواج و بنیان مقدسش (!) در جامعه ی فعلی ما ارادتمندند و با اینحال بر این باورند که انتخاب فعالانه و آگاهانه ی خودشان (و نه انتخاب شدنشان) شان و کرامتشان را زیر سوال می برد!! هیچکس بهتر از این روحانی نمی توانسته دلیل واقعی مجاز نبودن زنان به خواستگاری کردن را عنوان کند، دلیلی در جهان بینی مرد محور واقع بینانه، که همیشه با افسانه های شیرین "شان و منزلت بالای زن" ماستمالی می شود.



پ. ن: اگر برایتان جالب است که این روحانی عزیز این حرف را از کجا آورده می توانید نگاهی به این صفحات بیاندازید.
 سه شنبه 5 خرداد1388 *  9:25   نجمه واحدی  | 
مزاحمتهای خیابانی چیزی نیست که موجود مونثی -حداقل در ایران- پیدا بشود که تجربه اش نکرده. از وقتی که فرق بین دست راست و چپت را می فهمی، و متوجه می شوی که چرا به تو دختر می گویند ولی به برادرت نه، در هر موقعیتی که باشی و به هر شکل و قیافه و با هر پوشش و سر و وضعی، بالاخره در گذرگاهی کسی زیر گوشت حرف نامربوطی زمزمه کرده، یا در معبر شلوغی مذکری پیدا شده که به تو تنه ای بزند، یا در محل پر ازدحامی دست درازی ای کرده باشد. کم و زیاد و شدت و حدتش فرق داشته، ولی نمی شود که نباشد. حتما باید مردان عزیزی پیدا بشوند تا یادآوری کنند زن بودنت را، به هر شکل ممکن.

ولی ما زنان در مقابل این تجربه ی همیشگی چه می کنیم؟ یا اگر این اتفاق برای خانم بغل دستیمان افتاد چه می کنیم؟ یا اگر دختری برایمان تعریف کرد که چنین اتفاقی برایش افتاده چه می کنیم؟

پاسخها خیلی سخت نیست. وقتی که این اتفاق برای خودمان بیفتد: اولین و شایع ترین کاری که ما می کنیم سکوت کردن است، و به روی خودمان نیاوردن. اگر خیلی طرف روی اعصاب بود، خودمان را کنار می کشیم (البته جوری که یکوقت به این آقای عزیز مزاحم برنخورد!) و کمی آن طرف تر زیر گوش زنان، آرام و بی صدا (جوری که متانتمان حفظ شود) غرغر می کنیم. دومین واکنش هم سرخ و سفید شدن و عرق کردن و تپش قلب گرفتن و البته همچنان ساکت ماندن است. سومین واکنش فراگیر هم احساس گناه کردن و توبه کردن و فکر کردن به مسیرهای جدید و حالتهای دیگری که ممکن بود برایمان رخ دهند و البته همچنان خفه ماندن و چیزی نگفتن است. چهارمین حالت هم احتمالا فکر کردن به سر و وضعمان است و اینکه مگر چه چیزی تحریک کننده ای داشته ایم که بین اینهمه زن ما گیر افتاده ایم و البته همچنان ساکت ماندن و چیزی به طرف نگفتن است. در حالت های پنجم و ششم و ... هم فقط چیزی که در ذهن ما می گذرد تغییر کرده وگرنه نمود ظاهریمان همچنان سکوت کردن و آبروی آن آقای مزاحم عزیز و گرامی را حفظ کردن است. تا سرانجام شاید در حالت پانزدهم یا شانزدهم چپ چپ نگاهش کنیم. در حالت هفدهم شاید چیزی هم به او بگوییم. و ممکن است در حالت هجدهم یا بیستم هم -شاید- سعی کنیم دیگران را هم متوجه سزای کسی که به حریم دیگران تجاوز می کند بکنیم.

وقتی که این اتفاق برای بغل دستیمان می افتد: حالت اول و دوم و سوم الی هفدهم یا هجدهم این است که طرف را تشویق به سکوت کردن می کنیم و یا به شکلی به او متذکر می شویم که نباید مثلا آنجا می ایستادی (!) یا اصلا چرا از پل عابر پیاده رد می شوی (!) که کسی به تو تنه بزند، یا چرا روسری سرت کرده ای (!!) خب چادر سرت می کردی (!) یا چرا آرایش کرده ای (!) و در کل به طور سربسته ای به او حالی می کنیم "حقته"! شاید هم به خودمان افتخار کنیم که چقدر محترمیم که آن آقای عزیز مزاحم برای ما مزاحمت ایجاد نکرده! و خیلی راحت همین پریروزها که خودمان جای این زن قرار گرفته بودیم را فراموش می کنیم. به چشم خودم دیده ام زنی را که در چنین وضعیتی از مرد مزاحم "عذرخواهی کرد" و زن مورد تعرض قرار گرفته را وادار به سکوت کردن می کرد!

وقتی هم که دیگری چنین اتفاقی را برایمان تعریف کند وضع مشابهی رخ می دهد: شروع می کنیم به نصیحت کردن که لابد زیاد آرایش کرده بودی، شاید مانتوی تنگی پوشیده بودی، احتمالا رنگ روشن پوشیده ای و مرد را تحریک کرده ای! حتما به شکلی جلب توجه کرده ای! و خلاصه این که چیزی هم بدهکار می شوی که مورد آزار قرار گرفته ای!

حکایت ملانصرالدین را شنیده اید که خرش را دزدیدند... یکی گفت تقصیر خودت بوده، لابد محکم نبسته بودی؛ دیگری گفت تقصیر این دکان دار بوده که حواسش به خر تو نبوده... دست آخر ملا گفت: انگار تنها کسی که هیچ تقصیری نداشته خود دزد بوده! حکایت ما زنهاست و این آزارهای خیابانی! از شنیدن رکیک ترین حرفها زیر گوشمان گرفته تا وقیح ترین حرکات و لمس کردنها و ... هیچکدامش انگار تقصیر خود آن شخص مزاحم نیست! نمی دانم چطور است که به ما که می رسد: تقصیر خودمان است که فلانیم! تقصیر این پیاده روهاست که تنگند، تقصیر شهرداریست که اینجا را اینطور ساخته، تقصیر شرکت مترو است که سرویسهایش کمند، تقصیر شرکت اتوبوسرانیست که چند اتوبوس اضافه نمی کند، تقصیر راننده است که تا خرخره پر کرده، تقصیر تاکسیهاست که فلانند، تقصیر این ترافیک است که مجبور می شویم انقدر داخل تاکسی بمانیم، و خلاصه این دایره همین طور گسترده می شود و تمامی مشاغل از رانندگان و پلیس و برنامه ریزان شهری و شهردار و استاندار و رئیس جمهور، همه را در بر می گیرد. فقط یک نفر از این دایره بیرون است: آن مردی که کنار ما ایستاده یا نشسته و دستش معلوم نیست چرا دور بدن ما اینور و آنور می رود!

این مورد یکی از مواردیست که بخش تئوری ذهن ما زنان هزار برابر قسمت عملی، به فعالیت می پردازد. انگار حاضریم بمیریم ولی به شخص تجاوزگر کوچکترین اعتراضی نکنیم. انگار کسی در ذهن ما این را فرو کرده که تو به عنوان یک شهروند این جامعه هیچ حق و حقوق یا حتی ماهیتی نداری! انگار نه انگار که تو هم حریمی داری که هیچکس حق ندارد به آن تجاوز کند؛ انگار که حریم تو بسیار بسیار بی اهمیت تر از آن مرد تجاوزگر است، که همه ی شرایط دست به دست هم می دهند تا کسی کوچکترین اهانتی به او نکند، اما تویی که ذره ذره همه شخصیت و غرورت در این تجاوزها و دست درازیها، به سادگی زیر پا له می شود، باید همچنان سکوت کنی و متانتت را حفظ کنی! و بدتر از آن اینکه فکر کنی با اعتراض کردن آبروی خودت می رود!!

نمی دانم... یعنی واقعا نمی شود یکبار هم که شده این سخنرانیهای عریض و طویل و این آسیب شناسیها و بررسی ریشه ها و علل این مسائل را "بی خیال شویم" و به جای همه ی آن کلماتی که در ذهنمان رژه می روند، برگردیم در صورت آن مرد مزاحم نگاه کنیم، و با صدایی بلند، جوری که انگار دزد گرفته ایم، به حرکتش اعتراض کنیم؟ اصلا می دانید چیست... اگر اسم این ترویج خشونت است، قبول! بنده می خواهم در اینجا خشونت را ترویج دهم! می خواهم به هر خانمی که اینجا را می خواند این پیشنهاد دوستانه را بدهم که با خودت عهد کن از این به بعد در مقابل هر تعرضی که فقط به جرم زن بودن گرفتار آن شده ای سکوت نکنی؛ اصلا به شیوه ی روانشناسها برای خودت یک جایزه بگذار، هر بار که از کنار این دست درازیها و تجاوزها به سادگی نگذشتی و آنقدر حرمت برای خودت قائل شدی که اعتراض کنی به دیگرانی که انسانیتت را لگد مال می کنند، به خودت چیزی هدیه بده! نمی دانم، یک چیز تشویق کننده ای برای خودت در نظر بگیر!

نه! مقابله به مثل نکن! جواب تجاوز را با مثلا یک فحش رکیک نده! حتما سعی کن جمله ات یک عبارت محترمانه باشد! اما جمله را جوری بگو که طرف و "دیگر اطرافیانش" متوجه این اتفاق که بغل گوششان بی صدا در حال رخ دادن است بشوند! و برای یک لحظه هم این فکر ابلهانه را به مغزت راه نده که با این کار آبروی خودت می رود یا تقصیر خودت بوده یا چرندیاتی از این قبیل!

البته این قصه ی سکوت زنان، و همیشه متهم بودنشان سر درازی دارد که چند جلد مثنوی هم برای بیانش کم است... قصدم فقط اشاره ای کوتاه بود، اما بعضی چیزها را انگار نمی شود کوتاه گفت...

 شنبه 2 خرداد1388 *  20:31   نجمه واحدی  | 

چند روز پیش -جای شما خالی- توفیقی نصیب بنده و جمعی از اندیشمندان دانشکده مان شد تا در گفتگوی آزادی راجع به حجاب شرکت کنیم. اینکه بنده چطور سر از آنجا درآوردم خود حکایتیست شیرین البته؛ به انضمام حکایتهای شیرین دیگری از دیگر حواشی این جمع فرهیختگان. البته تعجبی هم ندارد که در فضای دانشکده ی ما که همه راهها به جای رم به اسلام ختم می شود (آن هم نسخه ی ویژه ای از اسلام که هنوز در کل بازار عرضه نشده و قطعا شما از آن بی خبرید)، از سه ساعت جلسه حدود دو ساعت و سی و پنج دقیقه اش به گفتن اصول دین گذشت و گفتن از شرایط اجتماعی زمان پیامبر و انواع و اقسام احادیث و برطرف کردن شبهات دینی و مشت محکم زدن بر دهان ابرقدرتها و در نهایت هم تقریبا به فحش کشیدن تمامی علوم از جمله جامعه شناسی و مردم شناسی (بله درست خواندید، در دانشکده علوم اجتماعی چنین اتفاقی افتاده است!) و هر علومی که از غرب و نه از اسلام وارد کشور شده. دقیقا نمی شود گفت که ما مجموعا درباره خود حجاب و تجربیات به اصطلاح زیسته مان از حجاب، چند دقیقه صحبت کردیم. باز هم خدا را شکر که به دقیقه رسید و مثلا به چند ثانیه ختم نشد!

از حواشی شیرین و عزیزان دوست داشتنی ای که جلسه مباحثه را با جلسه وعظ و خطابه اشتباه گرفته بودند و در کمال اعتماد به نفس حرفهای دیگران را که مجموعا 3 دقیقه شده بود گوش می دادند و نکات و "مغلطه"هایش را یادداشت می کردند و طی مثلا 20 دقیقه با طمانینه تمام این نکات را موشکافی کرده و شبهات دینی را برطرف می کردند (!) و حین این امر خطیر از حلقه چاههای فلان روستا و طرح پرسش نامه های کارت سوخت (یک نفر به من بگوید اینها چه ربطی به چه چیزی دارد آیا!) می گفتند که بگذریم (!) [ولی خودمانیم انقدر اعتماد به نفس داشتند که من اول جلسه فکر کردم شاید این عزیزان گرداننده ی اصلی مثلا بحثند که طبق معمول نام جلسات "توجیهی" حجاب را گفتگوی آزاد راجع به حجاب گذاشته اند! نیروهای طالبان کجا هستند که ببینند اسلامشان در دانشگاه ما هم کولاک می کند!]
از همه ی این حرفها گذشته کاش آنجا بودید و می دیدید به محض اینکه بحث اصلی راجع به حجاب و نظرات دختران حاضر در جمع راجع به حجاب شروع شد، به چند ثانیه نکشید که بحث به فحشا و روسپی گری و تجاوز و زناشویی و خیانت و ... رسید! خب عجیب هم نیست: حجاب با زن معنا پیدا می کند، زن هم با همین چیزها دیگر... مگر می شود به کلمه ی زن فکر کرد و جنسیتش و کاربرد جنسی اش را نادیده گرفت؟!

اما نکته جالب در این میان برای من چیز دیگری بود...

همیشه بر این باور بوده ام که پدیده ای که بر پایه ی تفکر منطقی بشر شکل می گیرد، قطعا بسیار درست تر از واقعیتهای اجتماعی ایست که اندیشه ای نادرست یا بگذارید بگویم کثیف، در پشت آن است. در این بین وقتی شما می دانید مثلا تفکر پیشینیان راجع به فلان چیز یا فلان آدمها چه بوده، همه ی رفتارهایی که به نظر درست می آیند هم زیر سوال می روند و بالعکس. برای فهمیدن چنین چیزی گمان نمی کنم نیاز به مصداق و نمونه ی عینی چندانی باشد. این که ما در رفتار کل بشر موشکافانه دقیق شویم که چه رفتاری می کنند یا می کرده اند و سعی کنیم آن رفتار را در فرهنگ خودمان تجزیه و تحلیل کنیم و مثلا بگوییم چون بنده در دهات خودم این رفتار را از کسی ندیده ام -چون ما اینطوری فکر می کنیم-، پس این رفتار کاملا نادرست و یا حتی حیوانی (!) است و یا برعکس. برای همین هم دانستن یا ندانستن این رفتارها شاید هر از گاهی که از این و آن شنیده شود جالب باشد (و نه البته قابل ذکر کردن و دوباره و صدباره برای دیگران تعریف کردن)؛ اما هیچ وقت الزامی برای این کنجکاوی ها که فلان جا چه رفتاری دارند و این رفتار نتیجه ی چیست احساس نکرده ام.

چیز جالبی که از این جلسه ی مباحثه دستگیرم شد این بود که اگر فرض را بر این بگذاریم که دانستن رفتارهای جنسی ملل مختلف، ربطی به نیاز جنسی خود ما ندارد (که جسارتا باید بگویم فرض محالی به نظر می رسد!)؛ اینکه غالب کسانی که در این جمع بودند اطلاعات جزء به جزء و کاملی از رفتارهای جنسی و اتفاقات جنسی مختلف در اقصی نقاط دنیا داشتند واقعا حیرت انگیز بود!

یک نفر از آلبومهایی که در دیگر کشورها وجود دارد و مرد یکی از عکسها را انتخاب می کند می گفت؛ دیگری از استادی می گفت و کم دادن نمره به کنفرانس دانشجوی دختری که دامن خیلی کوتاه پوشیده بوده، با این توجیه که تو آزادی را از همکلاسیهایت گرفتی که به کنفرانست دقت کنند؛ دیگری از روابط آزاد جنسی بعد از ازدواج در یک کشور دیگر می گفت؛ این یکی از تفاوت همخوابگی و روسپی گری می گفت و اینکه یکی جرم محسوب می شود و آن دیگری نه؛ و من با دهان نیمه باز و چشمان گرد شده که شما عزیزان گرانقدر این اطلاعات زیبا را از کجا می آورید شنونده بودم...

واقعا به این فکر کرده ایم که چرا چنین حرفهایی باید در مباحثه ی راجع به حجاب گفته شود؟ چه نیازی هست که پسران جوانمان فرق بین روسپی گری و همخوابگی در فلان قبرستان را به عنوان مدرکی برای "بد بودن غرب" و لابد خوب بودن جامعه ی اسلامی ما عنوان کنند؟ چه کسی در مغز داعیه داران نجات اسلام (!) فرو می کند که بدانند در فلان قبرستان دیگر، زن و شوهر "هر دو" بعد از ازدواج روابط آزاد جنسی دارند و لابد ما از آنها بهتریم که فقط شوهر بعد از ازدواج روابط آزاد جنسی دارد (که لابد با صیغه چهارچوب پیدا می کند!)؟ و دختران جوانمان بدون آنکه متوجه "نگاه جنسی" نادرستی که به جنس زن همچنان در همه جای دنیا برقرار است باشند، پوشیده بودن یا نبودن یک زن را عامل هزار و یک چیز عجیب و غریب و اتفاقات ناخوشایند دیگر بدانند؟

ما به کجا می رویم؟

 دوشنبه 28 اردیبهشت1388 *  17:16   نجمه واحدی  | 
وقتی مردها به هم می رسند به یکدیگر گوش می دهند

ولی وقتی زنها به هم می رسند

سر تا پای هم را ور انداز می کنند.

(ضرب المثل آلمانی)


در مقابل جمله ی بالا چندین واکنش می توان نشان داد: می توان عصبانی شد... می شود تایید کرد و خندید... یا مثلا چشمها را تنگ کرد و گفت: اتفاقا برعکسه!

البته شما آزادید که برداشت خودتان را داشته باشید، اما راستش را بخواهید من خیلی هم مخالف این ضرب المثل نیستم! (البته واضح و مبرهن است که نه به طور مطلق!) نه! قیافه تان را آن شکلی نکنید! هنوز برای اینکه گمان کنید بنده هم مصداقی برای "زنان علیه زنان" هستم، کمی زود است!

اصلا بیایید این موضوع را از جای دیگری شروع کنیم و با مثالی دیگر. مثالی که شاید کاملا بی ربط به نظر برسد:

------------------------------------------

کسی برایم نقل می کرد: "بچه که بودم گاهی آدمهایی را می دیدم که اطرافیانم در غیابشان از اینکه مثلا اهل کدام شهرند حرف می زدند. چیزی که من می دیدم آدمهایی بود که گاهی کلمات را کمی متفاوت با دیگران ادا می کردند، گاهی هم حتی من متوجه هیچ تفاوتی نمی شدم. فقط خانواده و اطرافیانم من را از یک چیز مطمئن کرده بودند، اینکه آنها خودشان متوجه اصالت آن شخص می شوند بدون اینکه او خودش چیزی بگوید و دیگر اینکه از "لهجه اش" متوجه این امر مهم (که اصالت است!) می شوند. در بچگیهایم هیچ وقت فرق آن آدمها را با بقیه نمی فهمیدم. ولی دوست داشتم زودتر بزرگ شوم آنقدر که من هم بفهمم آدمهایی که می بینمشان اهل کجا هستند! و بعد هی دقیقتر شدم در این تفاوت حرف زدنها که یاد گرفته بودم اسمش لهجه است. و این نشان از بلاغتم بود که علاوه بر اینکه متوجه حرفهای دیگران می شوم به لهجه شان هم دقت کنم."

البته در جامعه ی ما شکاف بین قومیت ها و شهرهای مختلف به وضوح وجود دارد و آشکار است، اما در دیگر فرهنگ ها رنگ پوست هم شکاف بزرگی بین آدمها ایجاد می کند. اما آیا آن فاصله خود به خود شکل گرفته و بچه ها از بدو تولد می دانسته اند که سیاهان پست تر از سفیدپوستانند؟ واضح است که اینطور نیست. این هم مثال کوچکی در تاییدش: "کسی زنگ در خانه ای را می زند، و دختر بچه خانواده در را باز می کند. دختر بچه به مادرش گزارش می دهد که خانمی دم در آمده بود و با شما کار داشت. مادر می پرسد او سیاهپوست بود؟ کودک جواب می دهد: نمی دانم! من از او نپرسیدم!"

آیا اگر ما تفاوتها را به فرزندانمان نشان ندهیم، و این تفاوتهای کوچک را در چشم آنها برجسته نکنیم، باز هم آنها مثلا به لهجه ی دیگران یا رنگ پوستشان حساسیتی نشان می دهند؟

------------------------------------------

خب حالا برگردیم به بحث خودمان. اگر از من بپرسند که آیا زنها ظاهر بینند؟ کمی قیافه ام را کج و کوله می کنم و پرسشگر را برای این سوال نادرست و کلیشه ای ملامت می کنم؛ اما خواه ناخواه دوستان و اطرافیان مونثی را به خاطر می آورم که هر چه سعی می کنم نمی توانم نام قابل قبول و خوشایندی بر رفتار و واکنششان بگذارم! مخصوصا واکنششان نسبت به دیگر زنان:

دخترانی که چند تار مو (تکرار می کنم چند تار موی سهوا بیرون آمده از مقنعه)ی دختری را در کمتر از چند ثانیه می بینند و یک ساعت راجع به "مش" تازه اش، قشنگ بودن یا نبودن رنگش، فاصله ی این مش کردن با دفعه ی قبل، و دیگر متعلقات این اتفاق پیش پا افتاده صحبت می کنند...

دختری که از جلوی جمع دیگر دختران رد می شود و دیگران به مدت یک ساعت و سی و پنج دقیقه راجع به آرایشش، اینکه خط چشمش را چطور کشیده بود، اینکه این رنگ پنکک به صورتش می آمده یا نه، اینکه کله ی صبح کی وقت کرده انقدر آرایش کند، اینکه مدل مانتویش چقدر زشت بود، یا کفشش را تازه خریده بود و هزار جور جزئیات دیگر صحبت می کنند...

دانشجویی که اعتراف می کند فلان استاد (خانم) را خیلی دوست داشته و وقتی دلیل را می پرسم می گوید "خیلی خوشگل بود!" 

خانمی که از عروسی برگشته و وقتی از او راجع به عروس می پرسند جوابش کاملا مناسب درج در یک فیلمنامه است! از بس که از هیچ جزئیاتی نمی گذرد و از تعداد نگین هایی که روی موهای عروس کار شده بوده تا تمام طیف رنگی سایه ی چشمش، همه را از بر می تواند برای پانزده نفر توضیح دهد!

دختری که میان حرفش یک لحظه نگاهش به جای دیگری می افتد و یک دفعه وسط حرفش می گوید: این پسررو! چه ابرویی برداشته!

خانمی که اگر بخواهد فلان شخص را به خاطرتان بیاورد 1001 چیز کوچک و بزرگ فقط از صورتش (که دماغش چه شکلیست، فلان خالش کجاست، ابروهایش چه مدلیست، چشمهایش چه شکلیست و ...) و البته 100 تا چیز دیگر هم از مابقیش(!) برایتان ردیف می کند!

و هزار و یک اتفاق دیگر که شاید بارها دور و برمان دیده ایم و هیچ تناقضی با جمله ی "وقتی زنها به هم می رسند سر تا پای هم را ور انداز می کنند" ندارند!

آیا زنها "ذاتا" ظاهربینند و چیزی که هرگز از دیدشان دور نمی ماند ظاهر آدمهاست؟ آیا زنها ذاتا جزئی نگرند ولی از این ذات جزئی نگر درست استفاده نمی شود؟

سعی کنید ارتباطی بین این اتفاقات و آن مثالهای آغازین پیدا کنید. چه چیزی باعث می شود که یکباره مش کردن یا مش نکردن موی فلانی برایمان اهمیت پیدا می کند؟ آیا این مشابه با همان چیزی نیست که باعث می شد اینطوری حرف زدن یا آنطوری حرف زدن دیگری برایمان اهمیت پیدا کند؟ یا سفید بودن و سیاه بودن دیگری برایمان مهم شود؟ هر چه که هست، این "اهمیت پیدا کردن فلان چیز" است که یکدفعه آن چیز را برایمان پررنگ می کند و اگر آن چیز پر رنگ یک چیز عینی و در ظاهر باشد، دیگران را به این نتیجه می رساند که ما ظاهر بینیم.

آیا اگر ما در یک دنیایی زندگی می کردیم که زیبایی "وظیفه"ی زنان نبود، و ملاکی نبود برای رتبه بندی زنان از خوب به بد؛ و آیا اگر استفاده از لوازم آرایش و مهارت در این استفاده، هنر خاصی نبود، و استفاده کردن یا نکردنش نه چیزی را تعیین می کرد و نه به جایی برمی خورد؛ آیا ما زنان باز هم "می آموختیم" که سعی کنیم از کنار زن بودن دیگران به راحتی نگذریم؟ و یا حتی هر جا که احساس کنیم به زن بودن ما دست درازی ای شده و زیبایی که بنا بوده همیشه برای زنان باشد کم کم به دست مردان هم افتاده، حتما ابراز عقیده ای کنیم و نظری بدهیم راجع به پسری که موهایش را رنگ کرده یا ابرویش را اصلاح...؟

 یکشنبه 6 اردیبهشت1388 *  1:2   نجمه واحدی  | 

پیش از این هم مطلبی راجع به کودکی تا همیشه ماندگار زنان نوشته بودم. چند جمله هم از پوشاک عجیب و غریبی که از همه ی زنان (هــ مـــ ــه ی زنان) انتظار می رود که از آنها استفاده کنند گفته بودم. البته آن مطلب گویا به مذاق خیلی از خوانندگان این وبلاگ مخصوصا دختران خوش نیامده بود (و البته برداشت پسران کاملا برعکس بود).

شاید کمی برای شما (مخصوصا آن عزیزانی که از آن نوشته دل خوشی نداشتند) عجیب باشد، اما راستش را بخواهید یکی از عذابهای الیم در این زندگی برای من کفش خریدن است! عذاب الیمی که رابطه ای کاملا مستقیم با جنسیت من دارد. 

[البته اینجا بحث از کفش کتانی نیست. یاد آن دورانی نخیر (به قول دوستی!) که کفش دخترانه و مناسب مدرسه فقط کفش کتانی بود، یادم هست که یکی از سالها کفش مجاز در مدرسه کتانی سفید بود! لابد مدیر فکر کرده بود که چقدر روشنفکر است!]

تا به حال از کنار کفش فروشیهای زنانه رد شده اید؟ به قصد خریدن کفش برای خودتان یا برای همراه خانم تان به ویترین این مغازه ها نگاه کرده اید؟ کفشهای "زنانه" را دیده اید؟ نتیجه ای که می گیرید حتی به مقایسه ی آنچه دیده اید با ویترین کفش فروشیهای مردانه هم نیازی ندارد.

گاهی احساس می کنید آن مغازه کفشهایش را فقط برای یک مراسم خاص مثل "بالماسکه" می فروشد! یک جفتش مناسب نقش "جادوگر" است، یکی مناسب نقش "سیندرلا"، یکی جان می دهد برای یکی از ملکه های انگلیس شدن، یکی هم شما را شکل همسر لویی هجدهم می کند. یکی به دختر 12 ساله ی بازیگوشی تبدیلتان می کند، یکی هم نمی دانید چرا انقدر "سرنتی پیتی" را به یادتان می آورد. 

البته همیشه این نقشها، انتزاعی و افسانه ای نیستند. چند تا از کفشها هم هستند که فقط یک نقش را به یادتان می آورند: "تازه عروس" بودن. بقیه کفشها هم غالبا دو حالت دارند (باید که داشته باشند)، یا برای مونثهایی قبل از آن نقطه حساس و مهم و اصلی زندگی که همانا ازدواج است طراحی شده اند، که نامشان دخترانه است؛ دسته دوم هم برای مونثهای بعد از این نقطه حساس، که نامشان زنانه است.

البته کل کفشهای مونثانه (!) بر اساس مد یا "همه" نوک تیزند یا "همه" عروسکی اند یا "همه" جلوی مستطیلی شکل دارند و ...

دسته اول که دخترانه اند (که خب همه البته در حال حاضر عروسکی اند) چند عنصر مشترک دارند: رنگهای "جیغ"، روبان، پاپیون، تور، گاهی منجوق و ملیله و پولک، گل های ریز و درشت، و البته کلی "چین". هیچکدام هم پاشنه ندارند مطلقا.

دسته دوم که زنانه اند (و فعلا مصون مانده اند از عروسکی شدن) هم یکی دو عنصر مشترک دارند: پاشنه های وحشتناک و البته تا دلتان بخواهد نگین!

اگر هم کفش "ساده" بخواهید و عاری از این "زلم زیمبا"ها، آن کفش قطعا شما را به یاد مستخدم مدرسه تان خواهد انداخت. حالت دیگری هم متصور نیست، خودتان را آزار ندهید. 

این کفشها برای چه کسانی ساخته می شود؟ واقعا زنان چه موجوداتی تصور می شوند که "همه ی" کفشها تقریبا یک مدلند؛ و یا بلاهت را به یاد شما می اندازند، یا همان مادینگی معروف را: زیبایی، دلبری، ناز و کرشمه ...

به یاد این مطلب جالب و خواندنی Critic می افتم: وقتی ما از مرد«ها» حرف می زنیم احتمالا طیف وسیعی از انسانها با روحیات، توانایی ها، حساسیت ها و موقعیت های مختلف را مد نظر داریم. مردهای بزرگ، مردهای کوچک، مردهای شجاع، مردهای ترسو، مردهای بی تفاوت، مردهای حساس، مردهای باسواد، مردهای بیسواد، مردهای باشعور، مردهای بیشعور، مردهایی که میشود روی هوش و تدبیرشان حساب کرد، مردهایی که نمیشود روی هیچ چیزشان حساب کرد، مردهای درونگرا، مردهای برون گرا، مردهای پر حرف و خوش برخورد، مردهای کم حرف و عبوس، مردهای فهمیده، مردهای احمق، مردهای پیرو عقاید سیاسی، اجتماعی و اقتصادی مختلف، مردهای… در مورد مردها ما براحتی به تفاوت های فردی آنها و علایق و سلایقشان احترام میگذاریم و اغلب در جمع های رسمی و غیر رسمی به فراخور شخصیت، تحصیلات و موقعیت اجتماعی آنها با آنان رفتار میکنیم.
اما وقتی درمورد زن ها حرف می زنیم موضوع قدری فرق می کند: زن های جوان، زن های پیر(عجوزه)، زن های چاق، زن های لاغر، زن های موبور و چشم آبی، زن های مو مشکی و چشم آبی، زن های مو خرمایی و چشم آبی، زن های مو بور و چشم سبز، زن های موبور و چشم قهوه ای … زن های قد بلند، زن های قد کوتاه، زن های سفیدرو، زن های سبزه رو، زن های سیاه، زن های چشم درشت، زن های چشم ریز، زن های چشم متوسط، زن های… اگرچه جذابیت های جنسی تا حدودی میتوانند در تعیین سرنوشت زنان (به ویژه در امر ازدواج) نقش داشته باشند اما در نهایت جامعه از همه آنها توقعات یکسانی دارد.

حقیقتا وقتی از جلوی کفش فروشیهای مردانه می گذرید کفشها را متناسب با آن تفاوتهای روحی، ذهنی، و حتی موقعیتها و یا حتی شغلهای متفاوت می بینید اما سازندگان کفشها (و در کل پوشاک) زنانه تولیداتشان را بر اساس تفاوتهای جسمانی و ظاهری زنان عرضه می کنند و انگار تنها چیزی که کوچکترین اهمیتی در این تولیدات ندارند شخصیت، روحیات، موقعیتهای اجتماعی و ویژگیهای درونی زنان است.

 پنجشنبه 29 اسفند1387 *  15:3   نجمه واحدی  | 
استادی داریم البته دامة برکاته (که پیش از این هم از ایشان نوشته بودم)، که از آن ترم اول دانشگاه، دلسوزانه از هر فرصتی استفاده می کرده اند تا از حق طلاق بگویند که در شرایط ضمن عقد برای زنان منظور می شود اما خود دختران متاسفانه هنگام عقد به دلیل ناآگاهی از آن استفاده نمی کنند.

تکرار این مطلب و پافشاری استاد روی این مثال آنقدر زیاد شده بود که همان ترم اول هم، تا اسمش می آمد همه لبخند می زدند! لبخندی مبنی بر اینکه "جون مادرت ولمون کن!"!!

امروز هم که در کلاس جامعه شناسی خانواده حرف از آگاهی خود زنان نسبت به حق و حقوقشان به میان آمد، استاد باز هم از این مثال استفاده کردند و بعد هم اضافه کردند که "حتما قبلا هم گفتم". بچه ها البته تایید کردند اما یک چیز این وسط واقعا جالب بود؛ بعضی ها گفتند: "ولی ما آخرش هم قانع نشدیم(!!!)"

البته کلاس ما چون به شکلی کاملا دموکراتیک اداره می شود و همه در این کلاس حرفشان را می زنند، دست آخر این می شود که شما به ساعتتان نگاه می کنید می بینید 10 دقیقه از وقت کلاس گذشته، نفر اول حرفش را زده، نفر دوم حرفش را زده، نفر سوم حرفش را زده، استاد جمله ای گفته، نفر چهارم به خیال خودش جواب نفر دوم را داده، نفر دوم حرفش را به شکل دیگری تکرار کرده، نفر پنجم جواب آن جمله استاد را داده (که شکل دیگری از بیان حرف نفر سوم بوده)، نفر ششم و هفتم و هشتم به شکل همزمان سه چهار جمله نامفهوم را گفته اند، نفر دوم حرفش را به شیوه سومی دوباره بیان کرده، نفر نهم جواب نفر سوم را داده، نفر دهم یک نیم جمله به شکل تقریبا جیغ بیان کرده، نفر چهارم یک مثال نقض آورده آن هم به مدت 8 دقیقه با تمام طول و تفاسیرش، و همین طور نفر سیزدهم و پانزدهم و نوزدهم خلاصه خوشحال و شاد و خندان حرفهایشان را زده اند، و تو که بدت نمی آمد جواب همان نفر اول را بدهی، کلا بی خیال قضیه شده ای...! و آخر هم هیچکس نفهمیده که "بالاخره چی شد!"

خب بنده به نوبه خودم حق می دهم به آن دوستانی که صادقانه گفتند که "ما هنوز قانع نشده ایم". [البته بنده بسیار خوشحال خواهم شد که اگر این دوستان و دیگران موافق با آنها اینجا را می خوانند برای ما (من و خوانندگان فهیمی که اینجا را می خوانند و خلاصه حواسشان هست) "بنویسند" که چرا قانع نشده اند که حق طلاق را که عده ای با چه جان کندنی آن را برای زنان به دست آورده اند، حق واضح خود بدانند و حتما در عقدنامه این حق را برای خود قید کنند.]

اولین نفر دلیلش را این طور ذکر می کند:

(من فاکتور می گیرم از مقایسه موردی و عجیبی که در مورد "موفقیت" زندگی خودشان که این حق را برای خود نگرفته بودند، و عدم موفقیت ازدواج دو نفر از زوجهایی که این حق را در عقدنامه برای خود منظور کرده بودند عنوان کردند) (این شیوه جدید فاکتور گرفتن است!) "حق طلاق برای زنانی که این حق را برای خود می خواهند، به "حربه" تبدیل شده که زن بلافاصله بعد از کوچکترین مشکل و نارضایتی این حق را به رخ مرد می کشد و به طلاق تهدیدش می کند؛"

این دلیل واقعا دلیل عجیبی بود (هر چند شرف داشت به خیلی از دلایل زیبای دیگر!). خب چرا ما برعکس این حالت را در نظر نمی گیریم و حق طلاقی که برای مرد "طبیعی" در نظر گرفته می شود، و حتی بدون آنکه زن را به طلاق تهدید کند، زن را وامی دارد برای آنکه از مردش، از سرپناه امنش، از نان آور خانه اش، جدا نشود رضایت او را همیشه و به هر شکلی جلب کند؟ اینجا هم فقط زن است که حق سوء استفاده کردن و حق اشتباه کردن ندارد؟ و چون بعضی زنها ممکن است از این حقشان سوءاستفاده کنند، حقی نابجاست که وجودش موفقیت یک ازدواج را تهدید می کند؟

این جمله راشنیده اید که اول باید فرهنگ یک چیز وارد یک کشور شود و بعد خودش وارد شود؟ گمان می کنم این دوستمان هم با چنین ذهنیتی این انتقاد را به حق طلاق وارد کرده اند و احتمالا گمان کرده اند حق طلاق هم مثل یک "کالا"ی لوکس است که ما به تقلید از دیگران و بدون درک کاربردش آن را به کشور "وارد" کرده ایم! حق زن یک کالای وارداتی نیست، چیزیست که بر اساس نیاز زنان در همین جامعه شکل گرفته، زنان و مردانی در همین جامعه برای به دست آوردنش جنگیده اند و آنقدر این حق عقلانی و "سزاورانه" بوده که "حتی" قانونگزاران کشورمان "هم" آن را به رسمیت شناخته اند و آن را در قانون اساسی کشور منظور کرده اند.

این حرف همانقدر نسنجیده است که عده ای را در روستا نگه داریم و به آنها بگوییم "باید اول فرهنگ شهرنشینی را یاد بگیرید تا به شما اجازه بدهیم وارد شهر شوید!" آموختن فرهنگ شهرنشینی مستلزم ورود شما به شهر است، همانطور که یاد گرفتن استفاده از حق و حقوق قانونی هم مستلزم "در اختیار داشتن این حقوق" است.

 یکشنبه 27 بهمن1387 *  22:40   نجمه واحدی  | 

"خواستگار" از آن کلمه هاییست که بارها خواسته ام معنای دقیقش را بدانم؛ و هر بار احساس کرده ام برای دیگرانی (دیگر دخترانی) که آن را به کار می برند مفهوم مجزایی دارد. انگار همه در معنای آن با هم اتفاق نظر نداریم! البته چیزهایی هست که تقریبا واضحند، مثلا اینکه خواستگار پسریست که قصد ازدواج با دختری که به خواستگاریش رفته را دارد. و خلاصه خواستگار بدون مفهوم ازدواج معنایی ندارد.

نه! اینجا قصد دفاع کردن از خواستگاری دخترها از پسرها را ندارم (به کلمه "اینجا" دقت کنید!) فعلا ما هم خواستگار را همان آقا پسر تر و تمیزی که با دسته گل و جعبه شیرینی به همراه خانواده محترم، برای امر خیری، به خانه دختر خانم دم بختی می روند، در نظر می گیریم. اما این تصویر به ما کمکی نمی کند و دقیقا مشخص نمی کند که "خواستگار" دقیقا یعنی چه کسی؟ و خود دختران از "خواستگار" چه مفهومی در ذهن دارند؟

خواستگار به مثابه کسی که زودرس ها را تشخیص می دهد!

بعضی ها هستند که عقلشان بیشتر از سنشان می رسد، به این افراد اصطلاحا زودرس می گویند.

این دختر ها را دیده اید که چشم و ابرویشان را تنگ می کنند و با افتخار می گویند: "من 12 سالم که بود خواستگار داشتم!" یا یکی از بزرگترین افتخاراتشان این است که در 10 سالگی خواستگار داشته اند!

اگر ازدواج را در معمول ترین تعریفش تشکیل خانواده بدانیم، واضح است که کسی که چنین قصدی دارد باید لیاقت و قابلیت چنین کاری را هم داشته باشد. این که مستقلا و بدون کمک دیگران بتواند زندگی اش را اداره کند. آیا کودکی 10 ساله یا نوجوانی 12 ساله دارای چنین قابلیتی هست؟ (اگر از من بپرسید که می گویم حتی جوانی 24 ساله هم دارای چنین قابلیتی نیست که بتواند زندگی "مشترکی" را زیر یک سقف به درستی اداره کند). 

پس این اتفاق چطور برای مادربزرگهای ما می افتاد؟ پاسخ کاملا واضح است آنها زندگی را اداره نمی کردند، آنها آشپزخانه را اداره می کردند و سرویس دهی به شوهرانشان وظیفه اصلیشان بود. که البته در خانواده های گسترده آن زمان ها همین کار را هم در آغاز با کمک دیگران انجام می دادند.

یعنی این دختران مفتخر (!) نمی دانند که از یک دختر بچه 12-10 ساله چنین کارهایی انتظار می رفته که در آن سنین خواستگار داشته اند؟ من که بعید می دانم چنین چیزی را بدانی و همچنان این اتفاق را با افتخار برای دیگران تعریف کنی! مادربزرگ های ما هم حتی با تاسف و ندامت خاطره روز عقدشان را تعریف می کنند که چطور از جمع همبازی هایشان آنها را به سر سفره عقد کشانده اند یا چطور از ترس پدرشان مجبور شده اند "بله" را بگویند.

من فکر می کنم این دختران یا خیلی حالشان خوب است! یا احساس زودرس بودن می کنند که چنین ضایعه(!)ی غم انگیزی را به عنوان اتفاقی شیرین برای دیگران تعریف می کنند. و لابد فکر می کنند یاد آوری این اتفاق هم معناست با اینکه به نوجوانی بگویی من که به سن تو بودمهمه شعرهای احمد شاملو را حفظ بودم!

خواستگار به مثابه خریدار کالایی زیبا!

اگر از "کالای زیبا" خوشتان نیامد اشکالی ندارد، شما اینطور بخوانید : خواستار ازدواج با دختری زیبا! شما آزادید که فکر کنید این دو تا خیلی با هم فرق دارند.

بعضی دخترها هستند که خواستگارشان (یا همسر فعلیشان) را اینطور توصیف می کنند: "فلان جا که بودیم اون هم اومده بود، همونجا بود که منو دید؛ هفته بعدش هم اومدن خواستگاریم."(یک توضیح: گاهی خواستگاری رفتن مترادف عاشق شدن فرض می شود)

"در یک نظر عاشق شدن" برای بعضی آدمها به طرز مضحکی هنوز هم معنا دارد! و فکر می کنند انسانها تابلوی نقاشی، یا اثری هنریند که کاربردشان همان زیباییشان است، و میزان شایستگیشان برای ازدواج و تشکیل خانواده، با میزان زیباییشان همبستگی دارد!

البته در گذشته و حتی همین امروز هم خیلی ها به همین شکل ازدواج کرده اند و خیلی ها هم به همین شکل مورد ازدواج قرار گرفته اند(!!) و هر دو هم گاهی کاملا خوشحال و راضیند. اما من یک چیز را این وسط نمی فهمم. اگر شما عزیز خوشگل دلبر(!)، در جنگل و در میان حیوانات هم بزرگ شده بودید و در آن "فلان جا" به شکلی حضور پیدا می کردید، و آن آقای عزیز شما را می دید، باز هم هفته آینده به خواستگاری شما می آمد؛ غیر از این است؟ البته احتمالا این ازدواج سر نمی گرفت، و ما هم در اینجا به ازدواج کاری نداریم، و فعلا بحث سر خواستگار است. من نمی فهمم چطور دختران می توانند آنچه در طول زندگیشان "شده اند" را انقدر راحت کنار بگذارند و فقط به آنچهکه طبیعت به آنها داده و به هر حال اینطور "بوده اند" مباهات کنند...

خواستگار به مثابه کسی که نباید به هیچ قیمتی از ازدواج با ما منصرف شود!

این هم برای خودش دید خیلی جالبیست! این تجربه را در کلاسهای دانشگاه که هر از گاهی حرف حقوق زن در خانواده زده می شد، به دست آورده ام.

شما برای دختران 1 ساعت و 45 دقیقه روضه می خوانید که بعضی از حق و حقوق هستند که پیش از این زنان صاحب آن نبوده اند، اما امروزه می توان از راههای به این حقوق رسید. و می گویید که وقتی شما صاحب این حقوق نباشید همسرتان می تواند چه سوء استفاده هایی از حقوق خودش بکند و گاهی چقدر این سوءاستفاده ها برای شما به عنوان همسر این مرد گران تمام می شود. بعد در ادامه حرفهایتان می گویید که شما پیش از ازدواج می توانید فلان حقوق را در عقدنامه برای خودتان منظور کنید و ...

در این حین بعضی از دختران هستند که در اعتراض (!) به حرفهای شما می گویند، خب اگر ما چنین حرفهایی را به خواستگار بزنیم که بلند می شود و می رود!!!

این دختران واقعا موجودات جالبیند! جدا از اینکه آنها حاضرند با مردی ازدواج کنند که می دانند اگر حرفی از حق و حقوق همیشه پایمال شده زنان پیش آنها بزنند، کلا از ازدواج با چنین دختری منصرف می شوند؛ علاوه بر این آنها احتمالا گمان می کنند کار درستی نیست اگر دست رد به سینه خواستگارشان بزنند! یا شاید هم خواستگار را در زندگیشان "شانس"ی می دانند که فقط یکبار به در خانه شان آمده!!


این که خواستگار طبق آداب و سنن گذشتگان ما به چه کسی گفته می شود، و فلسفه مراسم خواستگاری و تک تک شئونی که در آن باید رعایت شود چیست، چیزیست که احتمالا برای نوه مان که آن را به عنوان داستانی قدیمی از زندگی اجدادش می شنود، جالب است؛ نه برای ما که آن را سنتی می بینیم که بخشهای زیادی از آن برای ما دست و پا گیر و زائد و حتی در تناقض با باورها و نیازهای ماست.

یعنی وقت آن نشده که زندگی و فلسفه زندگیمان را یکبار برای خودمان مرور کنیم و تا جایی که می توانیم سعی کنیم واقعیت را با آن منطبق کنیم. یعنی تصویری که ما از ازدواج، از خواستگار، از تشکیل زندگی مشترک، یا حتی تشکیل زندگی مستقل در ذهن داریم هم چیزهاییست که "تقدیر"مان باید به آن شکل دهد؟ یا مادر و مادربزرگمان آن را برایمان تصویر کند؟

 پنجشنبه 17 بهمن1387 *  17:0   نجمه واحدی  | 

شمایی که در جزوه تان می نویسی "در جامعه، روز زن، کودک، پرستار و... داریم و به وسیله این روزها نابرابری های جامعه میان زنان و مردان را بازتولید می کنیم. اما روزی به نام رئیس یا وکیل نداریم زیرا تمام روزها متعلق به آن هاست."! بله با شما هستم...

خاطرتان هست در یکی از همان جلسات کلاستان بنده از روز دختر گفتم، با تعجب پرسیدید که مگر یک همچین روزی هم داریم، و من گفتم که بله داریم، و من نمی دانم منظور این عزیزان از چنین نامگذاری ای چه بوده. خاطرتان هست که شما حتی در یک نیم جمله هم، هیچگونه اشاره ای به معنای زشتی که پشت چنین نامگذاریها و به اصطلاح تکریمهاست نکردید؟

باور کنید من آن روز در به در شنیدن یک چنین جمله ای بودم؛ آن هم مخصوصا از جانب شما استاد گرانقدر! که هر چه نباشد خدای نکرده استادید، و دانشجویان برای حرفتان حداقل تره خرد می کنند...

آن روز بود یا روز قبلش... دختران دانشکده که هرکدام یک شاخه گل رز دستشان بود، از کنارمان می آمدند و میرفتند. از پله ها با مریم پایین می آمدم که جریان این گلها را پرسیدم و گفت برای روز دختر، شورای فلان برنامه گذاشته و به دختران یک شاخه گل می داده. بعد مریم پرسید نمی دونم روز پسر مثلا به پسرا می خوان چی بدن...؟

یادم هست که دلم چقدر برایش سوخت که در ذهنش دختر و پسر انقدر با هم برابر گرفته می شوند و انگار خبر ندارد این روزها و این تکریمها کلاه گشادیست بر سر ما. در حالی که جواب از روز هم روشنتر است با تعجب می پرسم: مگه روز پسر هم داریم؟ کاملا راحت و آسوده پاسخ می دهد حالا اگه یه روز رو بذارن. و هیچ بعید نمی دانم اگر اینطور فکر کند که چون تا چند سال پیش روز دختر نداشتیم و حالا داریم، لابد چند سال دیگر هم روز پسر خواهیم داشت! و من هیچ نمی گویم و او را با تخیلاتش برای هدیه روز پسر به حال خود می گذارم. و نمی گویم که روز پسری هرگز وجود نخواهد داشت همانطور که روز مردی وجود ندارد (و اگر تا به حال این اصطلاح عجیب از جایی شنیده شده اشتباه لپی گوینده بوده و گرنه درستش روز پدر است، و در هیچ سالنامه ای روز ولادت حضرت علی مصادف با روز "مرد" نیست) چرا که همه روزها روز مرد است...

البته اگر هم زد و روزی چنین نامی گرفت، قطعا دل من خنک نخواهد شد، چرا که نه تنها زنها که از آن روز به بعد مردها هم قشری مفلوک و بدبخت فرض می شوند؛ که با شعار و نامگذاری روزها و این اداها، باید یک جوری نشان داد که قدرشان را می دانیم...

حرفی نیست! بگو که من بدبینم! بگو که از کاه کوه می سازم...؛ روزی که وسط مه غلیظی که در زندگی دورت را گرفته، دیدی که دیگر توان جلو رفتن نداری (البته اگر بخواهی که حرکت کنی) و خودت را مقابل یک کوه بزرگ دیدی می فهمی که چیزی که تا به حال کاه فرضش می کرده ای، چیز دیگری بوده... من البته آرزو نمی کنم که به این روز برسی.

 دوشنبه 16 دی1387 *  2:28   نجمه واحدی  | 
یکی از اقوام تعریف می کرد که در مشهد پشت چراغ قرمزی می مانند، یک ماشین عروس هم نزدیک تاکسی آنها منتظر سبز شدن چراغ بوده. زن می گوید پسر بچه ی 10-9 ساله اش، به سمت ماشین عروس برمی گردد و کنجکاو است که عروس را ببیند.

پدرش با همان شوخ طبعی همیشگیش به پسربچه می گوید: نگاش نکن، خجالت می کشه!

راننده تاکسی جواب می دهد: نگاش کن پسرم، اگر خجالت می کشید که اینجوری نمی یومد توی خیابون (!!)

-------------------------------------

این فقط تفکر یک مرد میانسال مشهدی نیست؛ کم نیستند بین خود ما زنان که در مورد همجنسانمان این طور قضاوت می کنیم. اکثر ما زنان هم، مثل زنی که این ماجرا را تعریف می کرد، و با راننده کاملا موافق بود، گمان می کنیم هر شکلی از زیبایی و آرایش به قصد جلوه گری است.

و چه ظالمانه قضاوت می کنیم وقتی هر شکلی از تجاوز به حریم و حق و حقوق شهروندی زنان را (وقتی ظاهرشان مطابق میل ما نیست)، "حق"شان می دانیم...


 شنبه 7 دی1387 *  13:16   نجمه واحدی  | 

می دانید... گاهی فکر می کنم در جامعه ای که دختران خیلی بیش از اندازه بسیار روشنفکرش، کسانی که در 19 سالگی ازدواج کردن را چندان کار سنجیده ای نمی بینند، مصداق ضرب المثل "گربه دستش به گوشت نمی رسه، می گه بو میده" می دانند، باید برویم و بمیریم...

پ. ن: الان فهمیدین چی گفتم...؟!

اشکالی نداره، یه روزی یا من می فهمم یا شما...

 یکشنبه 1 دی1387 *  21:36   نجمه واحدی  | 

به دختران اطرافم که نگاه می کنم، کمتر دختری را می بینم که هیچ وقت هیچ صدا و لحن کودکانه ای از او نشنیده باشم. تقلید صدای بچه ها، یا با لحن کودکانه حرف زدن، در دنیای دختران و در تعاملاتشان با یکدیگر (و همین طور گاه با جنس مخالف) امری کاملا عادیست. و هیچ عجیب نیست اگر دختر 8-27 ساله، و حتی بزرگتر را ببینید که در حال حرف زدن با صدایی کودکانه است.

به جز مجریان برنامه کودک یا دوبلرهای مرد، این عادت در کمتر پسری دیده می شود؛ یا بهتر بگویم هرگز دیده نمی شود. پسران (یعنی مذکران به طور کلی!) هنگام حرف زدن با کودکان هم لزومی برای تغییر صدای خود و همانند کردنشان با کودک نمی بینند.

دختران هیچ ابایی ندارند از اینکه تا 40 سالگی هم عروسکهایشان را در اتاقشان نگه دارند. دیوار اتاق را رنگ صورتی بزنند. در بک گراند گوشی موبایلشان تصویر کارتونهای دوران کودکی، قهرمانان دختر داستانها، و حتی عکس عروسکهای باربی بگذارند.

هیچ عجیب نیست اگر در پوشاک زنانه تور و پولک و پاپیون و گل و منگل (!!) به کار برود، آنهم تقریبا به همان شکلی که در لباس کودکان به کار می رود. رنگهای شاد (سرخابی، صورتی، بنفش، سبز فسفری و ...؛ رنگهایی که کاملا با پوشاک کودکان مشترک است!) به وفور در کیف و کفش و لباسهای زنانه دیده می شود (مطمئن باشید برعکس این حالت مشکی و خاکستری و سرمه ای نیست!). کاملا عادی است که یک پاپیون بزرگ، از همان مدل پاپیونهایی که پشت دامن دخترهای 12-10 ساله ی افسانه های پریان در کتاب قصه های بچگی هایمان بود، پشت مانتوی یک خانم 30 ساله ببینید. یا یک تل سرخابی که یک پاپیون هم سمت راستش دوخته شده روی سر یک دختر حداقل 25 ساله.

با ما چه می کنند...؟ این کودکی چرا اینقدر باید طولانی و ماندگار شود...؟ 


 یکشنبه 24 آذر1387 *  12:3   نجمه واحدی  | 
"زن باید خوشگل باشه"
این جمله (که مصرعی از یک شعر در ادبیات عامیانه ماست) در ضمیر ناخودآگاه چند نفر از ما مثل نفرینی ابدی نقش بسته؟

چندبار در جایی چیزی از زن خوانده ایم، و به زیبایی برنخورده ایم؟ جز این است که در ادبیات داستانی و اشعارمان، زن ایده آل و آرمانی زنی "زیبا"ست؟ جز این است که در نقاشی ها و مینیاتورها همیشه "زن" کنار گل و بلبل و نمادی از "زیبایی" به تصویر کشیده می شود؟ جز این است که در متون دینیمان و در احادیثمان زن خوب زنیست که علاوه بر "جمال" (که عنصری اصلی و اساسی برای زن در نظر گرفته شده است)، صاحب کمال هم باشد؟ جز این است که زن، جلوه ای از "جمال" الهیست؟ جز این است که همه جا به "جمال"، به "زیبایی"، به نرگس مستان چشم و کمان ابرو و کمند زلف و روی ماه و قد سرو می رسی؟

چند بار در گفت و شنودهای روزانه مان، (حتی خود ما زنان که می دانیم چیزی بیشتر از چشم و ابرویمان داریم و چیزی بیشتر از یک صورت خوش آب و رنگیم) زیبایی را معیار ارزیابی همجنسانمان قرار داده ایم؟ یا بهتر بگویم: به ما آموخته اند که قرار بدهیم؟ صورت زیبای چند دختر را برگ برنده ای برای ضمانت "سفیدبخت" شدنش دانسته ایم؟
در ادبیات ما "عروس" به چه معناست؟ یک نقش مثل مادر یا پدر در خانواده؟ یک نسبت فامیلی مثل عمو یا زندایی؟ یک نقش موقت و کوتاه در یک مراسم جشن و شادمانی؟ یا مفهومی مترادف با "زیبا" که نه فقط برای انسان که برای چیزهای دیگری هم در این معنا به کار برده می شود؟ عروس چیزی جدا از زیبایی نیست. و کسی که عروس است وظیفه ای به جز زیبا بودن ندارد. که اگر داشت اینهمه شور و شوق برای دیدن عکسهای "عروس" وجود نداشت!

و در همه اینها ذره ای نقص و اشکال وجود ندارد! زن باید که زیبا باشد! و نیاز به جلوه گری در ذات اوست!!

اما...
زن باید زیبا باشد، اما نه برای همه!

اینجاست که همه چیز به هم می  ریزد. از کودکی با قصه ها و افسانه ها و شعرها و داستان ها و فیلم ها و ... این وظیفه خطیر را هر لحظه در گوشش زمزمه می کنی. این که "باید" زیبا باشد، خوش اندام، خوش سیما، خوش صدا، حتی خوش ادا! و شیرین سخن!
و حالا که به جامعه می آیی و می بینی این خوش اندامان خوش سیمای خوش صدای خوش ادا را، صدایت به اعتراض بلند می شود.
"آدم اگه اهل شریعت باشه که این کارو نمی کنه با جوون مردم... آخه محض رضای خدا کنترل کن این صداتو(!!) بابا مگه دین چیه، مگه آیین چیه، مگه خدا چیه..."

به تو گفته اند که زن چیزی جدا از زیبایی و خوش صدایی و خوش ادایی نیست، می دانی که برای ازدواج هم سراغ همین دختران "خوش" می روند، اما وای به حالت اگر دیگران متوجه این "خوش"هایت، که چیزی جدا از ذاتت (!) نیستند، شوند...

تو "باید" زیبا باشی، و در عین حال "نباید" زیبا باشی!!!

خیلی عجیب است... من سر در نمی آورم...

 جمعه 8 آذر1387 *  1:40   نجمه واحدی  | 
چقدر دلم برایت می سوزد دختر طفلک! این نظام مردسالار با آن رویاها و وهم های رنگارنگی که برای دختران ترسیم می کند، با تو چه کرده که چنین جمله ابلهانه ای را در گوگل search می کنی...

بیش از اینها آه آری
بیش از اینها می توان خاموش ماند

می توان همچون عروسکهای کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت:
"آه، من بسیار خوشبختم" *


*فروغ فرخزاد، عروسک کوکی
 شنبه 2 آذر1387 *  21:14   نجمه واحدی  | 
استاد جمعیت شناسی، از تفاوتهای جامعه امروز با گذشته می گویند. البته بدون کوچکترین قضاوت ارزشی؛ من یک نفر که هیچ ارزش گذاری ای در گفته ها و حتی لحن حرفهایشان نمی بینم. تا اینکه به این جمله می رسند: "امروز می بینیم که خیلی نرمها تغییر پیدا کرده، این روزها شنیده میشه که خواستگاریها داره برعکس میشه یعنی دختر میره خواستگاری پسر"
جمله به پایان نرسیده چند تن از دختران ارجمند (!) کلاس انگار لطیفه ای را شنیده باشند می خندند. هر چند همین که این خنده همه اعضای کلاس را شامل نمی شود، جای امیدواریست...

دختر "خوب"ی بودن، آسه آمدن و آسه رفتن، یک مدرک تحصیلی هرچه که باشد و از هر کجا در دست داشتن، به دنبال کار و بازده اقتصادی نرفتن، به استقلال مالی و منزلت اجتماعی حتی فکر هم نکردن، نشستن و انتظار کشیدن، برای آن کسی که همه این فکرها را خودش کرده باشد و علاوه بر آن فکری هم برای ما، و با ناز و کرشمه پذیرفتن یا نپذیرفتن "غلام"ی اش؛ در عمل خیلی هم کار سختی نیست. هم کار و کاسبی خوبیست (چه بهتر از این: تو بر جمال و کمالاتت می افزایی و در عوض همسر یک دکتر یا مهندس می شوی، و بی هیچ زحمتی هم در خانه اش می نشینی (البته با بخش اعظمی از حقوق انسانیت هم خداحافظی می کنی) و مجله موفقیت می خوانی ...) و هم احساس خوبیست (فکر می کنی یک نفر چقدر کشته و مرده تو بوده که بین همه دختران شهر تو را به همسری برگزیده) ... چه بهتر از این...؟

تازه می توانی سر کلاس جمعیت شناسی هم بنشینی؛ و به دختران احمق و ساده لوحی که نمی خواهند این طور منفعل و درمانده بنشینند و انتظار بکشند تا کسی خوشبختی و معنای زندگی را از یک جایی برایشان بیاورد (که مثل سکه های مهریه نه کسی گرفته نه کسی داده و نه حتی کسی دیده!!) یک دل سیر هم بخندی! فکر کن! چقدر احمقند این دخترها که خودشان می خواهند برای زندگیشان تصمیم بگیرند!(!) به پسری پیشنهاد ازدواج دادن! ببین چطور ارزش و کرامتشان را هم زیر سوال می برند!(!)

دخترک ساده لوح! به خودت می خندی!
 یکشنبه 19 آبان1387 *  9:14   نجمه واحدی  | 
گاهی در این وبلاگها، در نوشته ها، به بهانه های مختلف، به شکل های مختلف از غم های کوچک و بزرگی می نویسیم تا شاید تلنگری باشد به خواننده. می دانیم غمی که از آن می نویسیم تنها غم بشریت نیست، می دانیم که شاید آنقدرها هم غم بزرگی نباشد، می دانیم فقط نباید نیمه خالی لیوان را دید، می دانیم همیشه استثناهایی هستند... فقط می نویسیم تا دیگران غافل نباشند از همین غم های کوچک و بزرگ.
اما گاهی، بعضی غم ها هستند که آنقدر بزرگند که هر چه فکر می کنی می بینی کلمات خیلی کمند و خیلی بی قدر برای گفتنش. می بینی نمی خواهی از آن بنویسی فقط برای اینکه تلنگری زده باشی به احساس یا حتی ذهن دیگری. بعضی حرفها هستند که دلت می خواهد در گوش همه دنیا فریاد بزنی... این نوشته هم از آن نوشته هاست. از آن نوشته ها که نمی دانم دست آخر چه از آب در می آید، اما دلم می خواهد یک نسخه اش را به خانه تک تک آدمها بفرستم...


"یکی از دخترهای دانشگاه ما هم چند روزه گم شده... دوستاش می گن خیلی دختر ساده ای بوده... خونوادش که این چند روزه چیزی به کسی نگفته بودن، اما دیروز پریروزا دیگه انگار پلیس می ره دم خونه و انگار همسایه ها هم می فهمن..." دختری حدودا 25 ساله است که روایت می کند این اتفاق را. چهره های ناراحت و نگران ما را که می بیند به قصد همدلی می گوید: "... کاش حداقل جنازش رو برای خونوادش بیارن. بیچاره ها معلوم نیست توی این مدت چی کشیدن..."
ادامه حرف را درست نمی فهمم... همین چند کلمه همه ذهنم را پر کرده اند: "ای کاش"... "حداقل"... "جنازه"... "حداقل"... "جنازه"...

-------------------
پزشکی حدودا 30 ساله است. اتاق احیا بیمارستان را برای ما توصیف می کند. "برای اینکه بیماران و مجروح ها رو به زندگی برگردونن چه کارا که نمی کنن..." ادامه می دهد: "ماها (خودش و دیگر پزشکان و پرستاران زن) همیشه می گیم حاضریم بمیریم ولی اینجوری احیا نشیم..." منظورش از "اینجوری" را نمی فهمم. واضح است که در بین این "احیاگران" مردان (لابد نامحرم) هم هستند، اما مگر قرار است چه اتفاقی بیفتد که او مرگ را به این طور زنده ماندن ترجیح می دهد...

------------------
"ثریا خانم هم با دخترهاش اومده بودن، دخترش یکی از این مانتو سبزها رو پوشیده بود، یه شال هم انداخته بود روی سرش و ... " دختری 13 ساله است که تعریف می کند. قیافه اش را در هم می کند تا نشان دهد چقدر سر و وضع دختر "قبیح" بوده (دختری که از او حرف می زند 18 سال هم ندارد!) بعد با تاسف ادامه می دهد: "به مامانم می گفتم بیچاره ثریا خانم! خودش انقدر مومن و چادری، دخترهاش همه اینجوری شدن..." گمان نمی کنم یک آدم معتاد، یا بیماری لاعلاج و رو به مرگ را هم اینطور توصیف کنم! از "اینجوری" شدن دخترها چنان حرف می زند انگار دیگر هیچ امیدی به ادامه حیاتشان نیست...

----------------
"یک باند بودن، که دخترها رو می دزدیدن و بهشون تجاوز می کردن. برای اینکه مطمئن باشن ایدزی چیزی نداشته باشن، دخترهای چادری رو می بردن. این دختره هم سوار تاکسی بوده با نامزدش، اینها ماشین رو متوقف می کنن، به زور دختررو که وسط نشسته بوده پیاده می کنن و می برن. بعد که دختره برمی گرده نامزدیشون به هم می خوره، پسره گفته: دیگه ما نمی تونیم اینجوری به رابطه مون ادامه بدیم". این خبری در روزنامه است که دیگری تعریف می کند. یک حادثه کاملا ناخواسته، یک اتفاق ناگوار، معشوقی را بدل به دستمال کاغذی ای می کند که دیگر قابل استفاده نیست چون قبلا دیگری از آن استفاده کرده!

----------------
من هم خیلی دوست دارم اینطور فکر کنم که اینها فقط چند اتفاق ساده اند. که از چند آدم عجیب و غریب که با دیگران متفاوت بوده اند، سر زده. چند آدم نابهنجار که ارزش و هویت و حتی مرگ و زندگی یک انسان را در گرو مسائلی بی اهمیت می دانند.
اما این چند "اتفاق" را که می گذارم کنار دیگر واقعیتهایی که هر روز در اطرافم می بینم، می فهمم که اینها "اتفاق" نیستند. رویدادهای معمولی اند، که من فقط بیش از حد به انها حساس شده ام!

بیشمارند زنان و دخترانی که یک اتفاق ساده، یک تغییر کوچک در بدنشان سرنوشت آنها را از این رو به آن رو می کند. دخترانی که به جرم دیگر دختر نبودن، حتی وقتی که این اتفاق به خواست خودشان رخ نداده، به مرگ لایق ترند تا به ادامه زندگی با چنین لکه ننگی! دخترانی که موضوع دعای خیر دیگران می شوند: "کاش جنازشو بیارن"...  پدران و برادرانی که برگ برنده ای در دست دارند به اسم "غیرت" که با آن حکم مرگ یک انسان را به راحتی صادر می کنند. و هستند کسانی که به راحتی این حکم را اجرا می کنند... کسی آنها را مواخذه نمی کند، اینها قتلهای ناموسیند. (عجیب نیست که در چنین جامعه ای در قانون اساسی بیاید که مرد "حق دارد" همسری که به او خیانت کرده را "به قتل برساند")
این قتلها که رخ می دهند، این اخبار را که در روزنامه ها می خوانیم، حکم کردن ساده است: چه پدر سنگدلی، چه برادر قسی القلبی. ریخته شدن خون یک انسان هر کسی را با ادعای انسانیت، متاثر می کند، اما چنین مرگهایی را قدم به قدم که به عقب برویم می بینیم ما شاید هزاربار بدتر از آن پدر سنگدل حکم می کنیم. با همین دعاهای خیرمان. با همین توصیفهای ساده و طبیعی ای که از به هم خوردن یک ازدواج در روزنامه ای می نویسیم، یا بعد از خواندنش حتی تعجب هم نمی کنیم. با همین ترجیحاتی که در ذهن داریم!

ما زنان ترجیح می دهیم بمیریم اما کسی نفهمد یک ابزار شده ایم، برای لذت جویی دیگری. ترجیح می دهیم بمیریم اما مرد نامحرم به بدنمان دست نزند، حتی اگر پزشک باشد، حتی اگر تلاشش برای زنده نگه داشتن ما باشد. بزرگترین سواستفاده در نگاه ما، سوءاستفاده جنسی است؛ چرا که اولین و مهمترین نقشمان را همیشه نقش جنسیمان عنوان کرده اند، و وای به حال مونثی که این نقش را آنطور که جامعه می پسندد اجرا نکند، چه خواسته و چه ناخواسته.

و برای فرار از این ناخواسته ابزار شدن، برای فرار از قرار گرفتن در وضعیتی که باعث بد ایفا کردن این نقشمان خواهد شد، چه راهی را پیش روی ما گذاشته اند؟ حجاب. اولین مجوز حضور ما در جامعه. که هر لحظه و پیش از هر چیز به یادمان بیاورد که زنیم. که کاربردی داریم. که نباید بگذاریم از آن کاربردمان سو استفاده شود.
و اینطور می شود که حفظ حجاب "ارزنده ترین زینت زن" می شود. و اینطور می شود که "شخصیت زن در گرو حجاب اوست". و اینطور می شود که حکم کردن درباره دیگر زنان برای ما خیلی راحت می شود: با توجه به میزان حجابشان!!
حجاب اولین و مهمترین چیزیست که آن را مستقیما با "شأن" در ارتباط می گذارند. حجابی اگر رعایت نشود "شأن زن" است که زیر سوال رفته. 
چنین جامعه ای "حجاب برتر" را سالهاست که برای ما معنا کرده. و اکثریت انگار با کسانیست که از حقانیت آن دفاع می کنند. در دانشکده ای که من تحصیل می کنم بعید است جایی حرفی از این حجاب برتر بزنی، و خدای نکرده جمله ات کمی دوپهلو باشد یا کژتابی ایجاد کند، آنچه با آن رو به رو می شوی نگاه سنگین یا کنایه یا آزرده خاطر شدن نیست، به سزای چنین جسارت بزرگی معنای ولوله و آشوب را خواهی فهمید. و همین طور معنای شمشیرهای کشیده.

برای برخی از آن دیگرانی هم که از این "حجاب برتر" استفاده نمی کنند، این "لازمه" بودن حجاب، و مقید دانستن خود به "تا حد لازمی حفظ آن" همچنان ارزش است.

و برای آن دیگرانی هم که خود را رها از این قید و بندها می دانند، جامعه تمهیداتی می اندیشد. نمی شود که آدمها را همین طور بی توجه به "شان" خودشان رها کرد!

واقعیت این است که چه در ظاهر حجابت را کاملا حفظ کنی، تقریبا حفظ کنی یا کاملا با اکراه حفظ کنی، به هر حال در گوشه ای از ذهنت باید برای "حجاب"، برای ضرورتش، برای مفهومش جایی داشته باشی. چه بپذیری اش، چه نپذیری. چه بخواهی اش، چه نخواهی. ارزش تو، و ضمانت امنیتت در گرو همین حجاب است.

و این است معنای انسان بودن تو... در دو چیز ساده خلاصه می شود: پاکدامنی. عفاف. و دیگر هیچ.

             ---------------------------------       ---------------------------------          ---------------------------

به یاد کتاب "انسان در جستجوی معنا" می افتم. نویسنده یهودی که توصیف می کند چطور نازی ها در اردوگاههای کار اجباری، او را از اختیار، از هر شکلی از احساسات، از انسانیت تهی می کنند. و مو به مو توصیف می کند انسانی را که کم کم به جایی می رسد که از تحقیر شدن، از کتک خوردن دیگران لذت می برد... انسانی را که عاشق شکنجه گر خود می شود... انسانی که...
دست آخر نویسنده مرگ را ارجح می بیند به چنین زندگی ای که در آن نشانی از انسانیت نیست. اما باز در چنین زنده بودنی هم معنایی می یابد که از تصمیم خود پشیمان می شود...

نویسنده آن همه شقاوت را تاب می آورد چرا که به "معنایی" می رسد. و برای من، برای یک زن، زندگی و معنای آن را، انسانیت و "شأن" آن را چنان خوار و حقیر، چنان بی قدر و کوته نظرانه جلوه می دهند، که گاهی مرگ بهتر است از زیر پا گذاشتن این دو معنای والای زندگی: پاکدامنی! و عفاف!
 شنبه 11 آبان1387 *  23:11   نجمه واحدی  | 

من: استوارت میل در کتابش می نویسه حتی ارسطو که نقش بزرگی در فلسفه داره و شخصی اندیشمند بوده هم، در زمان خودش بر این باور بوده که انسانها با "طبیعت" پادشاهی و یا با "طبیعت" تبعیت از پادشاه، به دنیا می یان! ما امروز به طرز تفکر او می خندیم و نمی تونیم باور کنیم که کسی بدون کسب هیچ صلاحیتی، به طور ذاتی توانایی پادشاهی و حکومت داشته باشه. اما ارسطو چون در این نظام پادشاهی به دنیا اومده بوده فکر می کرده این وضعیت "طبیعی" دنیاست و هیچ ظلمی هم در این بین وجود نداره. امروز هم عجیب نیست اگه ما فکر می کنیم که این وضعیت نابرابر بین دو جنس طبیعیه و نظام مرد سالاری که درش هستیم...

خانم X : ما در نظام مردسالار نیستیم ما در نظام اسلامی هستیم. میشه گفت که ما در عرف مردسالار هستیم.

آقای y : ما در عرف مردسالار هم نیستیم.

تا به حال انقدر سریع شاهد عینی و مصداق حی و حاضری برای حرفهایم ندیده بودم! آن هم هنوز حرف از دهان من خارج نشده!!

 پنجشنبه 2 آبان1387 *  15:1   نجمه واحدی  | 
فیلمی خانوادگی می بینم. دختر دایی ها و دخترعمه های جوان و نوجوانی که بعد از تهیه کارتهای عروسی، خستگی در می کنند. دوربین روی چهره دختر می رود، همان دختری که چند روز دیگر احتمالا سفیدبخت می شود. با موبایلش مشغول است.
- شما داری چی کار می کنی؟
- (با لبخند) به آقامون اس ام اس می زنم...
چند لحظه بعد رو به دوربین می گوید:
شاید آقامون نخواد از من فیلم بگیری (!)

در مراسم عروسی، با شوق و ذوق به سمت عروس می رویم، تا با او عکس بگیریم.
- مریم بیا عکس بگیریم...
خواهر داماد می رسد و می گوید:
- داماد اجازه نداده کسی با عروس عکس بگیره (!)

ساعتی بعد، داماد وارد مجلس می شود... پسربچه ای احتمالا پیش مادرش آمده.
شاه داماد برآشفته و عصبانی، انگار که عامل اصلی قتلهایی زنجیره ای را کشف کرده باشد، به پسربچه اشاره می کند:
- این اینجا چی کار می کنه؟ کی اینو اینجا راه داده ...؟

دخترک، عکس های عروسیش را آورده:
- بیایین ببینین، می خوام ببرم...
- فوقش بعدا میام خونتون سر فرصت می بینیم...
- خونه خودمون نمی برمش؛ پیش آقا سعید بوده. (لبخندی به پهنای صورت می زند و انگار که شیرین ترین اتفاق زندگیش را شرح می دهد ادامه می دهد) توی یک کمد گذاشته بودش، هزارتا قفل هم بهش زده بود. میگه خونه خودمون که بریم، یه جای امنی حتما براش درست می کنم (!)

عکس پدر شوهرش را نشان می دهد:
- خیلی اهل حاله! اون شب عروسی به آقا سعید گفته "عروسک قشنگی پیدا کردی!"
لبخند می زند وقتی این را می گوید... او لبخند می زند...


دلم می گیرد، از این دخترکانی که فقط وقتی قفس را ببینند، مرغ خوشخوان بودنشان را باور می کنند؛ و به وجد می آیند از این ارزشمند بودن! چه راهی ساده تر از این؟! می نشینی تا یکی بیاید روی تو حساس شود، اجازه نفس کشیدن را به تو ندهد، در گنجه ای با هزار قفل و زنجیر از تو محافظت کند، و این طور معلوم شود که پس تو، ارزشمندی...

بیا مرا بگیر و ببر در ته دریا نگه بدار
می خواهم احساس مروارید بودن کنم
من عاشق گوشواره های صدفم
گور پدر همه آنهایی
که سردشان است*


* متاسفم که شعری با این شهرت را می نویسم، چه می شود کرد، واقعیت تلخ است: ما با ادبیات، مخصوصا شعرهای فروغ، (لابد این زن بدکاره عصیانگر!) بیگانه ایم. جملات اشاره ایست به قطعه ای از شعر "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد":
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
 دوشنبه 15 مهر1387 *  19:25   نجمه واحدی  | 
دوستی در وبلاگش نوشته بود:
"همه چیمونو کشیدن پایین ..... ما هم مثل احمقها فقط نگران (...)مون هستیم!"

هرچند که انتخاب این جمله توضیح مفصل و تمام و کمالی می خواهد، ولی عجالتا فقط این را بگویم که با خواندن این جمله به طرز عجیبی یاد "زنان" افتادم... غصه های زنانه، دردهای زنانه...

اینکه همه هستی و زندگیت را خلاصه می کنند در یک اتفاق ساده...
اینکه خوشبختی یا بدبختی، گره افتادن یا باز شدن گره بختت هنوز هم که هنوز است در یک کلمه شش حرفی احمقانه خلاصه می شود: ازدواج!

اینکه بزرگ ترین و وحشتناک ترین رازی که در دلت نگه داشته ای خاطره ایست تلخ از یک دست درازی، از یک تجاوز...

اینکه بزرگترین آرزویت شده است پیدا کردن نیمه گمشده ات!
و ارزشمندترین چیزهایت سرویس طلا و جواهرات عقدت، یا حلقه ازدواجت،
و بزرگترین حقت هم لابد مهریه ات!

آری.. این جمله، حال ما زنان است... که حق زندگی را از ما گرفته اند و نگران تجاوزها هستیم! نگران نگاههای بد! نیت های پلید!
 پنجشنبه 31 مرداد1387 *  2:10   نجمه واحدی  | 
دخترک می گوید: "چقدر دخترای ما خودسانسوری می کنند... هیچ وقت توی خانواده بهشون یاد نمی دن که اونها هم حقشون رو بخوان... بهشون یاد نمی دن که بگن مثلا در یک رابطه جنسی چه چیزی مطلوبشونه... متاسفانه همیشه تسلیمن، و حرفشون رو نمی تونن بزنن...."
با اینکه کمی شنیدن این حرف از جانب او برایم عجیب است، اما خوشحال از اینکه بالاخره دختری هم به خودآگاهی رسیده به ادامه حرفش گوش می دهم ...
در ادامه، بحث باز هم به خاطره می کشد و دختر می گوید: "فلانی می گفت سر کلاس تنظیم خانواده که مختلط هم بوده، استاد درباره فلان چیز صحبت می کرده، که یکی از دختران می پرسه..." به اینجای حرف که می رسد چهره اش کمی هیجان زده می شود و انگار قبیح ترین و خنده دارترین اشتباه را شنیده باشد، از سوالی می گوید که نشان می دهد دختر پرسش کننده تجربه ای در رابطه جنسی داشته است. سوالی که نشان می دهد بعضی دختران هم هستند که از خودسانسوری رنج نمی برند. و بعد از تعریف این خاطره هم کلی به این سوال "ضایع" آن دختر بیچاره می خندد.

و من ناامید و پشیمان از خوشحالی چند لحظه پیشم به این فکر می کنم که آنچه حداقل 20 سال در ما دختران این مرز و بوم به تدریج شکل گرفته و انگار با جانمان عجین شده، به این سادگی ها قابل تغییر نیست...

 یکشنبه 23 تیر1387 *  11:16   نجمه واحدی  | 
دخترک از میترا می گوید:
_ ما توی فامیلمون یه دختری به اسم میترا داشتیم؛ خیلی دختر خوبی بود؛ خوشگل، خوش اخلاق؛ می دونی از این خوشگلهایی که خیلی احساس خوشگلی می کنن نبود، خیلی دختر نازی بود. همه دوسش داشتن، کلی خواستگار داشت...
من با تاسف گوش می دهم، و هر لحظه منتظرم تا بگوید چه اتفاق ناگواری برای او افتاده که اینطور افعال ماضی را برایش به کار می برد.
_ 18، 19 سالش که شد، عاشق یکی از فامیلهاشون شد
و من همانطور که فکر می کنم شاید به خاطر ازدواجش یا موفق نشدن در ازدواجش دچار مشکلی شده، یا بیماری مهلکی گرفته، به ادامه حرفش گوش می دهم.
_ می دونی، پسره خیلی چهره ش بزرگ نشون می داد، مثل مردها (!!) بود، 30 ساله این طورها نشون می داد
_ خودش (منظورم میتراست) چند سالش بود؟
او که متوجه سوالم نشده پاسخ می دهد :
_ نه! 4-23 سالش بود، اما چهره اش 30 ساله نشون می داد انگار ... خیلی چهرش مردونه بود...
و ادامه می دهد:
_ هیچی با هم ازدواج کردن، الان هم یک بچه یک ساله دارن...

و من نمی فهمم گناه این دختر چه بوده که این طور مانند کسانی که اتفاق ناگوار و وحشتناکی برایشان افتاده، با تاسف و ترحم درباره اش حرف می زنند...

یعنی واقعا گناهش این بود که به پسری علاقمند شد که شکل مردها بود؟!!

 سه شنبه 18 تیر1387 *  14:38   نجمه واحدی  | 

دوباره شروع کرده به یکریز حرف زدن . تو وجودش چیزی به اسم تحمل نمی تونی پیدا کنی . توی همون چند لحظه اول تمام چیزایی که تو این مدت ، شنیده و دیده و خریده و خورده و همه اون جاهایی که رفته رو برات تعریف می کنه ، بی کم و کاست ، درست از لحظه ای که باهاش خداحافظی کردی تا همین لحظه ای که دوباره می بینیش .

شب که رسیدیم خونه دیدیم اون هم اونجاست . کلی ذوق کرده بود از این بی خبر اومدن ما . یه چادر کشیده بود روی سرش و از تو راهروی پایین هی سرک می کشید که ببینه کی اومده و کی نیومده .

بار و بندیل رو ول می کنم گوشه اتاق و میشینم تا تکیه بدم به پشتی بغل دیوار. هنوز جورابامو در نیاوردم که صندلی رو میکشه روبروم و میشینه روش . و مثل همیشه بی مقدمه شروع میکنه به تعریف کردن.خیلی حواسم به حرف هایی که میزنه نیست . بیشتر دارم نگاهش می کنم . بزرگ شده و البته جذاب ! پاهای بلندش آدم رو یاد جودی ابت میندازه و همینطور طرز حرف زدنش که تمام اعضای صورت و دست و پاهاش رو برای ادای حق مطلب به کار می گیره . داره از مدرسه شون حرف میزنه و از همکلاسی های - به قول خودش – پوچش (!) . میگه که مدرسه شون از همون اول از همه تعهد گرفته که با چادر بیان مدرسه ، اما بچه ها دم در مدرسه که می رسن تازه چادراشون رو میندازن سرشون .بعد رو به مامانم مثل خاله زنک ها میگه :

- حداقل نمی کنن چادرشون رو بذارن توی کیف ! همونطوری میندازن روی دستشون و راه می افتن تو خیابون !

دوباره بر می گرده سمت من و باز مثل همون خاله زنک ها خیلی غلیظ میگه :

-واللا!!!

و منتظر تایید من میمونه .

لبخند به لب نگاهش میکنم . بر خلاف همیشه از اینکه میبینم روی این مغز کوچولو کسی انگار مغرضانه خط خطی های کم رنگی رو با ماژیک دسن کرده دلگیر نمیشم . دارم فقط نگاهش میکنم و به این فکر میکنم که چقدر این بچه ها معصومند و دوست داشتنی و اینکه چقدر بدون این آدمهای دور و برم خالی ام .

یکدفعه چیزی یادش میاد و همونطور بی مقدمه میپرسه :

-تو جن دیدی ؟

وا میرم !

بدون هیچ مکثی ، یه راست میره سر اصل مطلب و از همکلاسی ای میگه که همراه مادرش رفته پیش یه دعانویس به امید اینکه دعایی مرقوم شود اندر احوالات چگونگی جلب دوستی قوم شوهر !!

یاد افرا میافتم و پستی که تجربه ای مشابه تجربه اکنون من بود .

به فاطمه نگاه می کنم . هنوز حرف هاش تموم نشده . رسیده به قسمت سرگذشت مرد دعانویس که چطور لایق این عنایت شده و اینکه چطور همیشه 2 نفر از اجنه محترم یا شاید محترمه ایشون رو در انجام این مهم یاری می رسونن ! دست آخر هم برای اینکه جای هیچ شک و شبهه و احیانا سوالی رو باقی نذاره از همکلاسیش میگه که چطور به مرد مذکور ایمان آورده وقتی که جناب دعانویس از مفاد صحبت در گوشی ایشون با مادرش قبل از اینکه وارد مکان مورد نظر بشن اطلاع داشته و نیز خبر از نماز های صبح قضا شده دختر داده (!) که گویا باعث تحول بنیادین در کردار و رفتار دختر قصه شده ! اما تو ذهن من دوباره یه زنجیر از مترادف ها شکل می گیره ؛ بعد ، چندبعدی ، وجه ، multifacet ، الماس ، تجزیه نور ، آز اپتیک ، فیزیک ، زهره ، ....  .

انسان وقتی دلش گرفت

از پی تدبیر میرود

من هم رفتم

رفتم تا میز

تا مزه ماست ، تاطراوت سبزی .

آنجا نان بود و استکان و تجرع ؛

حنجره می سوخت در صراحت ودکا .

باز که گشتم *

فاطمه هنوز حرف میزد . موضوع بحث عوض شده بود . داشت از شیرین کاری جدید محمد جواد می گفت که متن های عامیانه رو تبدیل می کنه به متن ادبی ! و بعد خیلی جدی شروع کرد به خوندن :

-الستان را گال می زنم ، ولستان را نیز گال می زنم

-دشمن دندان هایشان می باشم ، دشمن دندان هایشان می باشم

-دان و دان و دان می دانم ، هر آنچه را که بخواهید می خوانم ...**

اونشب ذهن من هم وراجی هاشو شروع کرده بود که : چرا باید فاطمه به همون چیزایی فکر کنه که مادرش و مادر بزرگش و مادر مادر بزرگش و مادر مادر مادر بزرگش به اون ها فکر می کرده ؟چرا همیشه این یه جا موندن ها و تکون نخوردن ها نصیب روزگار فاطمه هاست نه محمد ها ؟ چرا مایی – زن هایی – که همیشه دچار توهم خاص بودنیم ، نمیتونیم حتی اندازه یه نسل متفاوت تر باشیم ؟

چرا هیچ وقت نمی شه خودمون باشیم ؟ چرا حتی سعی نمی کنیم چیزی ببینیم غیر از اونچه که دیگران همیشه برامون تصویر میکنن ؟ که اگر می کردیم امروز روز دیگه ای بود ! چرا ما زنها شدیم تنها موجودای یک بعدی این عالم که هرکسی می تونه برنامه  نه تنها لحظه بعد ، که سال بعد و سال های بعدتر عمرمون رو به راحتی حدس بزنه ؟

 

پس فرداش که ناهار رفته بودیم خونه خاله ، یه سرک کشیدم تو اتاق محمد جواد . روی یه ورق یه مساله ریاضی به نظر خودش لاینحل رو نوشته بود و چسبونده بود رو در کمد . خودشم طبق معمول پشت کامپیوتر گیم بازی میکرد و چیزی رو با خودش زمزمه می کرد :

-الستان را گال می زنم ، ولستان را نیز گال می زنم

-دشمن دندان هایشان می باشم ، دشمن دندان هایشان می باشم

-دان و دان و دان می دانم ، هر آنچه را که بخواهید می خوانم ...

  

 

*سهراب سپهری ، نزدیک دورها

**شعر برنامه عروسکی الستون و ولستون : الستونو گول می زنم ، ولستونم گول می زنم ، دشمن دندوناشونم ، دشمن دندوناشونم ...
منبع

 یکشنبه 19 خرداد1387 *  20:27     | 
ازدواج کردن و آرزوی "خوشبخت شدن"، یکی از بخشهای جدایی ناپذیر زندگی زن سنتی است. اگر فکر می کنید که جامعه ما سنتی بودن را پشت سر گذاشته، و ما و خانواده هایمان اصلا سنتی فکر نمی کنیم، باید به اطلاعتان برسانم که سخت در اشتباهید و خیال خامی در سر پرورانده اید!

با تولد هر دختری، آرزوها برای خوشبخت شدن و یا سفیدبخت شدنش هم خود به خود در ذهن همه اطرافیان شکل می گیرد، مخصوصا والدین. احمدی خراسانی در مقاله ای به نام "جمع و تفریق زنانه" به خوبی به این مساله اشاره می کند. او می نویسد: (جملات عین عبارات اصلی نیستند) "از کودکی "منحصر به فرد" بودن را به تو یاد می دهند. تو نباید خودت را با دختر خاله ات یا دوستت یا دیگری مقایسه کنی: تو کاملا متفاوت از آنهایی و باید بهتر از آنها باشی. چرا که فقط در این صورت است که آن شاهزاده سوار بر اسب سفید روزی تو را از بین خیل عظیم دختران "انتخاب" می کند. و برای اینکه یک "شوهر درست و حسابی" گیر بیاوری باید خصوصیات متفاوت و البته بهتر از دیگران داشته باشی تا در بین دیگران، او تو را انتخاب کند، نه دیگری را..."

 

و به همین راحتی دختران فکر می کنند که برای به چشم آمدن باید "خاص" باشند و متفاوت. آنهم غالبا به ابلهانه ترین شکل ممکن: هدف را "منحصر به فرد بودن" قرار دادن!

دختران شروع می کنند به مقایسه خودشان با دیگران. به دنبال کوچکترین مسائل می گردند تا بتوانند هر برتری ای را در دختران دیگر نفی کنند [از شکل و قیافه (و در جامعه عزیزمان: مقدار(!) و چگونگی(!) حجاب) گرفته تا شیوه حرف زدن و روحیات و اخلاق و ... (شاید هم گاهی و به ندرت: طرز فکر)]. آنها باید بهتر از دیگران باشند و به همین دلیل هم اگر گمان کنند پلکان ترقی دیگران شدن، خودشان را پایین تر از دیگران نگه می دارد، از هرگونه کمکی به همجنسانشان پرهیز می کنند. این قبیل دختران اصولا چشم دیدن همدیگر را ندارند، مبادا متوجه تشابه خودشان با دیگران یا خدای نکرده فروتری خودشان نسبت به دیگران شوند! (البته باید بگویم که متاسفانه این حالات فقط برای دختران قبل از ازدواج نیست و به دلایلی حتی بعد از ازدواج هم ادامه پیدا می کند).

 

و این می شود که نویسنده ای می نویسد: "مردان همه مثل هم اند، زنها مثل هیچکس"!

 

اگر مونث هستید و گمان می کنید که در دسته بالا قرار نمی گیرید، تنها 2 حالت متصور است:

1. شما روزی جزو این دسته بوده اید، اما به خودآگاهی رسیده اید و سعیتان را کرده اید تا از این حالت خارج شوید.

 2. شما از نوعی توهم رنج می برید.


این هم متن کامل این نوشته.
 سه شنبه 3 اردیبهشت1387 *  17:18   نجمه واحدی  | 
"اما در قرآن آمده که زن در برابر شوهر خود در صورت نداشتن مشکل شرعی که همون عادت ماهیانه هست یا مشکلات دیگری اعم از مریضی که از نظر شرعی نتواند به نیازات شوهر جواب مثبت دهد باید خود را برای شوهر اماده کند مسائلی مانند نداشتن حوصله وغیر موجه ملاک نمی باشد و از نظر شرعی و قانونی ضامن است و هیچ قانونی بالاتر از قانون خدا نیست

 

چون او مارا خلق کرده و به نیازات ما آشنا تر است"

این ها را شخصی به نام "حالا" در بخش نظرات مقاله ای نوشته ای بود. مقاله ای که نویسنده در آن قصد داشت به لایه های پنهانی از "تجاوز جنسی" اشاره کند که قوانین زیبا و عادلانه کشورمان، اصلا آن را تجاوز به حساب نمی آورد!

این مقاله را حتما بخوانید. و خودتان قضاوت کنید که آیا چنین عنوانی مناسب این پست هست یا نه...؟!


 شنبه 31 فروردین1387 *  17:29   نجمه واحدی  | 
لوکیشن: یک عدد دانشکده کوچک در همین حوالی.
(3 عدد شخص مونث، درباره دیده شدن مجریهای بعضی برنامه های تلویزیون در دانشکده، و خوب بودن و نبودن آنها در حال گفتگو هستند.)

خانم الف: برنامه فلان رو یادته دو تا مجری داشت، یکیش که فلانی بود، دومیش هم یه دختره بود... اون دختره رو من پریروزا توی دانشکده دیدم...

خانم ب: اٍ... جدی؟ خب اون چجوری بود...

خانم الف: بد نبود، اون زیاد آرایش نداشت!

توضیح: خانم ج در این بخش گفتگو، چیز خاصی نگفت.


نتیجه اخلاقی:
این فقط فلاسفه نیستن که در مورد خوب بودن و بد نبودن نظریه دادن!


 چهارشنبه 28 فروردین1387 *  18:58   نجمه واحدی  |