![]() |
تلفن شاید برای ششمین بار دارد زنگ می خورد که بالاخره از آن سر خانه خودم را می رسانم و به فریادش می رسم. از آن طرف خط صدای دوستی را می شنوم که همین دو سه روز پیش، قبل از اینکه برای درس و دانشگاه به اصفهان برود، دیده بودمش. بعد از سلام و احوالپرسی با حال کمی پریشانش می گوید
- ... نمی دونی امروز توی دانشگاه چی دیدم...
من مطمئن از اینکه اتفاق مذکور حتما ربطی به جریانات سیاسی و لابد یک سری ژانگولر بازیهای خواهران و برادران غیوری در رابطه با ۱۳ آبان دارد، می پرسم چی شده؟
- امروز یه برنامه گذاشته بودن توی آمفی تئاتر، با موضوع "راههای گشایش بخت برای دختران"! دو تا از پوسترهاش رو هم به تابلوهای دانشکده ی ما زده بودن... انقدر عصبی شدم وقتی خوندم که نمی دونستم چی کار کنم... دیگه پیرزنهایی که دم در خونه با هم حرف می زنن هم توی حرفاشون این اصطلاح رو به کار نمی برن... آخه یعنی چی گشایش بخت...؟ تبلیغش رو توی همه دانشکده ها هم زده بودن...
من هاج و واج از این خبر شگفت انگیز که دانشگاه سراسری اصفهان، که خدای نکرده هر چه نباشد باید فرقی با جلسه های زنانه و کلاسهای رمالی و فال بینی داشته باشد، چطور توانسته چنین همایشی آن هم با چنین موضوع سخیف و شرم آوری را برگزار کند و تبلیغاتش را هم به در و دیوار بزند، ساکت و مبهوت گوش می دهم...
و چندین و چند اتفاق مشابه را در ذهنم مرور می کنم: مثل "جلسه آسیب شناسی حجاب"ی که در دانشکده ی خودمان برگزار شد و ذکرش هم در اینجا رفت... یا اراجیفی که این آقای مثلا روانشناس در این دانشگاه و آن دانشگاه به هم می بافت و جوانان طفل معصوممان هم چه واله و شیدایش شده بودند... مثل آن استاد اخلاق بیمارمان که بچه ها را به بیش از پنج کلمه حرف نزدن با نامحرم دعوت می کرد و از لعنت فرشته ها به زنی می گفت که بی اجازه ی شوهر از خانه بیرون می رود و اندر نکوهش مردانی که به همسرشان اجازه کار کردن می دهند سخنها می راند... مثل این برنامه ی تلویزیونی مشاوره مانندی که حجه الاسلام فلانی در آن از "اقتدار مرد" می گوید و به خانمهای عزیز توصیه می کند اگر همسرشان در جمع به آنها توهین کرد (که البته ایشان خیلی موافقش نیستند بحمدا...) به دستشان آب یا آب میوه بدهند تا لابد عصبانیتش فروکش کند... مثل آن حجه الاسلام بهمانی که در برنامه ای تلویزیونی مراجع تقلید را به سخره می گیرد که چرا گفته اند زن می تواند امام جماعت شود، و برای آنکه برنامه ی شادی هم اجرا کرده باشد با تمسخر می گوید "مثلا بگن حاج خانوم رفتن رکوع" و حضار هم از خنده غش و ریسه می روند (البته اینکه رکوع رفتن یک زن چه چیز خنده داری دارد را شاید باید از خودشان پرسید)... مثل آن مقاله شرم آور روزنامه ی کیهان... و چندین و چند خبر و اتفاق مشابه دیگر که کم نبوده اند و نیستند در این روزها و سالهای اخیر...
و از خودم می پرسم که این آموزشها و جلسات و همایشها و معلمین و مشاورین و خانم دکترها و آقای دکترها و حجه الاسلام ها بناست از زن ایرانی چه بسازند که راحتش نمی گذارند با این به اصطلاح آموزشهایشان. با این آموزش روشهای گشایش بخت، با این جلسات توجیهی برای حفظ کردن حجاب، با این چپ و راست آموزش شوهرداری و خانه داری و بچه داری، با "روز دختر" گرامی داشتن ها و گل به دست "دختر"ها دادنها و ترانه ی سیب گلاب در مدحشان خواندن، با این صبح و شب در گوششان از "قحط الرجال" مهمل بافتن، با این تزریق کردن نگرانی از افزایش سن ازدواج، با این صبح و شام و سحر گفتن از ازدواج و ازدواج و ازدواج. و بعد از همه ی اینها هم در کمال بی شرمی حرف از ارزش و حرمت انسانی زن زدن و گله از گوشه گوشه ی دنیا کردن که چرا حرمت زن را پاس نمی دارند!!
با این سرعت و شدت دارند ما را به سمتی هل می دهند که همه ی آگاهی و توانمان را به کار گرفته بودیم تا از آن فاصله بگیریم... ما را دارند به عقب هل می دهند... جایی حتی عقب تر از آنچه قبلا بوده ایم...
همه برای نشکستن دل استاد هم که بود، به
به و چه چه سر می دادند که چه عطر دل انگیزی دارد و چقدر گل خوشبوییست! تا
اینکه نفر ششم یا هفتم، که خیلی هم از عطر گل مست نشده بود، در توجیه
اینکه از عطر گل خوشش نیامده گفت: "خب عطر یه چیز سلیقه ایه!"
این جمله ی دانشجو همانا و یک ساعت بحث کردن استاد در رد این حرف نادرست همان!
شاید اگر استاد ما اینجا بود، می توانست پاسخ قانع کننده تری به دوستانی که در پست قبل و پستهای مشابه ( + ، + ) "سلیقه" را دلیل بعضی رفتارها و انتخابها می دانند، بدهد؛(مثل اصرار بر عروس شدن، همیشه زیبا و جوان به نظر رسیدن، انتخاب رنگهای غیر معمول و "جیغ" در پوشاک، بچگانه حرف زدن و عروسک نگه داشتن و ...). اما فعلا بنده سعی ام را خواهم کرد تا بگویم "سلیقه" بهانه و توجیه خوبیست اما دلیل نیست...
یکی از بهترین نمونه هایی که غالبا برای
نشان دادن این واقعیت که سلیقه هم امریست کاملا وابسته به بستر فرهنگی و
دیگر شرایط محیط، و آنطور که ما فکر می کنیم مسئله ای شخصی نیست که از
شخصی به شخص دیگر کاملا متفاوت باشد، مقایسه مفهوم "زیبایی زنان" در عصر
قاجاریه (دوره تاریخی ای که عکسهای زنان موجود است و امکان مقایسه عینی
وجود دارد) و دوران حاضر کشورمان است.
آیا این صرفا تفاوت سلیقه ها بوده که در آن دوره، ابروهای پیوسته و پرمو و
حتی صورت پرمو برای یک زن کاملا عادی بوده و هیچ خللی هم در "زیبایی" او
ایجاد نمی کرده؟ چرا در زمان حاضر تحمل چنین چهره ای از زنان برای ما سخت
شده؟ آیا همه ی انسانها در یک دوره ی تاریخی سلیقه ای مشترک دارند، که در
دوره ای دیگر به طور جمعی این سلیقه تغییر می کند؟ در این صورت باز هم می
توان گفت سلیقه امری "شخصی" و منحصر به "فرد" است؟
شاید فکر کنیم که خوشایندی یا ناخوشایندی
"عطر و بو" دیگر کاملا شخصی است و هیچ ارتباطی به فرهنگ و جامعه و ...
ندارد. اما حتی عطر و بو هم آنقدرها که ما فکر می کنیم شخصی نیست، و می
تواند کاملا هم جمعی و وابسته به فرهنگ و بستر خاصی باشد. مثلا ممکن است
در منطقه ای عطر گلاب هنوز هم به عنوان عطر و مایعی خوشبو کننده استفاده
شود و افراد از عطرش لذت ببرند؛ در حالی که شاید در نقطه ی دیگری (مثلا در
شهرهایی که گلاب بیشتر مصرف غذایی دارد، و نهایتا برای خوشبو کردن غذا
استفاده می شود) استشمام این بو، چندان خوشایند نباشد و چه بسا افراد سعی
کنند این بوی بد را با انواع خوشبو کننده ها یا ادکلن ها به شکلی برطرف
کنند!
آیا در اینجا هم "سلیقه"ی شخصی است که اکثریت ساکنین یک شهر را از یک عطر
دلزده می کند، و ساکنین شهرستانی دیگر را از همان عطر سرمست؟!
در فرهنگها و نقاط مختلف جهان که این تفاوتها از این هم مشهودتر و واضح تر است. البته اگر کل جمعیت یک کشور یا ناحیه را "شخص" حساب نکنیم! وگر نه دوباره صرفا سلیقه های "شخص"ی (!!) است که خود را نشان می دهد؛ نه وابستگی و ارتباط سلایق افراد با فرهنگ و شرایط حاکم بر ناحیه شان...
این تفاوتها را می شود مثلا در بعضی کشورهای آفریقایی دید که "گردن بلند" را برای زنان یک زیبایی می دانند؛ به ترتیبی که زنان می بایست حلقه هایی به گردنشان بیاویزند که هر چند وقت یکبار یک حلقه به آنها افزوده می شود و تا جایی که ممکن است تعداد این حلقه ها را افزایش می دهند. یا در چین قدیم که پای کوچک را برای زنان زیبایی می دانستند، و از کودکی انگشتهای پای نوزاد دختر را محکم می بستند تا رشد نکند (البته این اتفاق دردناکتر و وحشتناک تر از چیزیست که در اینجا می خوانید، و تا جایی که بنده مطلعم "زیبایی" تنها بهانه ای بوده تا این کار وحشیانه که به دلایل دیگری صورت می گرفته را توجیه کند). ویژگی ها و خصوصیات هر نژاد هم می تواند نقش مهمی در چیستی مفهوم "زیبایی" بازی کند؛ چیزی که ما صرفا مرتبط با سلایق "فردی" می دانیمش.
"معشوق من آنقدر زیباست
که چشمانش دیده نمی شود"
این شعر را شاعری از آسیای شرقی در توصیف
زیبایی معشوقش گفته؛ همانطور که کاملا پیداست، در آنجا ملاک زیبایی چشم بر
خلاف اینجا، درشتی نیست، بلکه ریز بودن است!

![]()
آیا همه ی این زیبایی ها که از نظر ما عجیب و غریب است، صرفا به سلیقه
شخصی افراد بستگی دارد؟ البته اگر در آن کشورهای آفریقایی، یا در چین قدیم
یا آسیای شرقی به آنها خرده بگیریم که این ملاکهای شما برای زیبایی اصلا
ملاکهای خوبی نیست، یا به چینیها بگوییم که ممکن است معنای ناخوشایندی در
پشت این زیبایی وجود داشته باشد، و به اسم زیبایی دارند شما را یک عمر با
پای ناقصتان آزار می دهند، بعید نیست که آنها پاسخ بدهند "خب، این سلیقه ی
شخصیه! شما اونجوری دوست دارین! ما هم اینجوری!"
همیشه وقتی بتوانید از این به اصطلاح "سلیقه ها" فاصله بگیرید و این سنتها و رفتارها و انتخابها را (حتی اگر خودتان هم صاحبش هستید) از بیرون نگاه کنید،بهتر می توانید متوجه ارتباطی که می تواند بین آنها و دیگر عناصر فرهنگی و اجتماعی و دیگر شرایط محیطی باشد، بشوید. اما وقتی از درون به آنها نگاه می کنیم اصرار داریم که توجیهشان کنیم، به اشکال مختلفی که ساده ترینش "سلیقه" است...
پیش نوشت: البته شاید بهتر باشد که از پستهای قبل راجع به بکارت یک جمع بندی کلی داشته باشم یا نکات دیگری هم که در این میان مهمند را به کمک شما ذکر کنم، اما ترجیح می دهم بعدا به مرور زمان این کار را بکنیم... به نظرم دیدن یک موضوع در چند پست متوالی شاید خیلی خوشایند نباشد...
البته در این مدت چندین پست به ذهنم رسیده که بنویسم اما عجالتا نظرتان را به این مکالمه (که هم اکنون به دستم رسید!) جلب می کنم:
- به نظرتون برای مقابله با تفکر خانواده های سنتی که دخترشون رو قربانی تصمیمهای نادرست خودشون می کنن باید چه کار کرد؟
- خب من جواب خاصی ندارم براتون، جز اینکه باید نهایدهایی وجود داشته باشه که از این افراد حمایت کنه.
- یه کم واضحتر میشه بگید.
- منظورم اینه که این افراد در وضعیتی قرار دارن که دیگه قربانی شدن. این دیگه صرفا یک مسئله ی فرهنگی نیست که ما بریم به خانوادش آگاهی بدیم. بلکه باید عملا با تصمیم نادرست خانواده مقابله کرد، و از این قربانیها حمایت کرد.
- البته قانونا این دختر می تونست در مقابل تصمیم غلط خانواده مقاومت کنه اما احتمالا دلیلی داشته که نخواسته و به زور راضی شده. قبول داری؟
- شاید هم نمی دونسته
- احسنت. دلیلش عدم آگاهی زنان نسبت به حقوق قانونیشونه. که یکی از مشکلات ما با شما همینه.
- با من؟
- با فمینیستها.
- که چی؟ که قانون چیز خیلی خوبیه؟
- نه. اینکه به زنان هیچ اطلاعی از قانون و حقوق قانونیشون نمیگن و فقط براشون از کمبودها میگن. کمبودها رو هم که نمیتونن تغییر بدن. در نتیجه فقط میشه حرف مفت زدن.
آنچه خواندید گفتگوی دو تن از بزرگان که یکی از آنها از فعالان برجسته حقوق زنان است و دیگری از منتقدین برجسته و فعال در عرصه فرهنگ، نبود! بلکه بخشی از گفتگوی بنده بود با دوست ارجمندی که احتمالا الان از اینکه مچ بنده را گرفته در پوست خود نمی گنجد!
از همین گفتگوی کوتاه هم می شود به نکات زیادی رسید که بی اهمیت ترینشان مرتبط است با این وبلاگ و رویه ی بنده در آن. حالا هم که فصل اعترافات است و کلا اعتراف کردن مد شده و چیز خوبیست انگار، بگذارید بنده هم به یک سری نکاتی از جمله اعتراف، اشاره کنم:
۱. اینکه در این وبلاگ کمتر از حقوق قانونی فعلی زنان (صرف نظر از کم یا زیاد بودنش) گفته می شود، به هیچ عنوان عامدانه نیست. ضمن اینکه سعی شده در لینکهای روزانه یا در پستهایی هر چند اندک (مثل این) از این حقوق گفته شود. در نظرسنجی ای هم که برای بهبود این وبلاگ قرار داده بودم این سوال را پرسیده بودم و قصد هم داشتم که حتما در سال جدید بیشتر به حقوق فعلی زنان پرداخته شود، اما می پذیرم که در این زمینه کم کاری شده و هر چند سهوا اما به این امر کمتر پرداخته ام.
۲. دیگر اینکه امیدوارم به نگاه انتقادی ای که در این وبلاگ یا کلا مسائل زنان وجود دارد، توجه داشته باشیم. اگر هم بناست که از حقوق وجود داشته زنان بگوییم، بنده که ترجیح می دهم از حقوقی بگویم که خود زنان از آن آگاهی ندارند یا از آن استفاده نمی کنند. و خود این امر به معنی توجه کردن به کمبود است: کمبود آگاهی زنان نسبت به حقوق قانونی خود. و این امر هم لزوما چیز بدی نیست.
اما مسئله ی دیگری که با همه ی این حرفها امیدوارم فراموش نشود خطر نگاه زیادی خوشبینانه ی ما به قانون است!
اصولا بعضی از آدمها هستند که چتر قانون را کمی گسترده تر و محکتر از آنچه هست بر سر خود و دیگر زنان باز می بینند. درست است که در قانون اساسی، حق و حقوقی هر چند اندک برای زنان وجود دارد، و درست است که پیگیری و مطالبه ی زنان، آنها را گسترده تر خواهد کرد؛ اما بد نیست این را فراموش نکنیم که متاسفانه به خصوص در مورد مسائل زنان، قانون به جای آنکه قاطعانه و عادلانه، با همه به یک شکل برخورد کند، بیش از آنچه ما فکرش را بکنیم سلیقه ای شده!
یک قاضی، شاید عدم تفاهم فکری زن با مرد را هم دلیل عسر و هرج بداند و مرد را مجبور به طلاق دادن زن کند، و قاضی دیگری وحشیانه کتک خوردن از مرد یا دچار مشکلات حاد جسمانی شدن را هم با استناد به فلان آیه ی قرآن، حق مسلم مرد بداند و حق طلاق خواستن به زن ندهد. یا به طور مثال با وجود اینکه شروط ضمن عقدی برای زنان وجود دارد که می توانند آن را حین عقد در عقدنامه منظور کنند، اما دفترخانه های زیادی هستند که زوج را گمراه می کنند و با دادن اطلاعات غلط به آنها، آنها را از منظور شدن این شروط در عقدنامه منصرف می کنند، یا به آنها می گویند که چنین حقی ندارند و اشتباها اینطور شنیده اند. و این صرفا به میزان مردسالار بودن یا نبودن آن قاضی، وکیل، یا دفتردار برمی گردد که چقدر با قوانین موجود از زنان حمایت کند.
این مشکلات مسائلی نیست که صرفا با آگاه کردن زنان از حقوق قانونی خود، از سر راه برداشته شوند. آن حداقل های قانون همچنان در زیر تفکر مردسالار به کارایی لازم خود نرسیده. هر چند که باز هم انکار نمی کنم که آگاه کردن زنان از حقوق قانونی خود همچنان اهمیت بالایی دارد.
و نکته دیگر اینکه بهتر نیست با مدافعین حقوق زن کمی مهربان تر باشیم؟! و کمی عادلانه تر و غیر مغرضانه به آنها و عملکردهایشان نگاه کنیم؟
تعمیم دادن این حکم کلی که "این افراد فقط از کمبودها می گن و از حق و حقوق قانونی زنها نمی گن"، به کل مدافعین حقوق زن، یا نمی دانم به قول این دوستمان "فمینیستها"، قطعا به دور از انصاف است. وکلای زیادی در این دسته قرار می گیرند که چنین آگاهی هایی را بی هیچ چشمداشتی به زنان می دهند، و چون مثلا بنده در این وبلاگ این کار را نمی کنم (جدا از اینکه اطلاعات یک وکیل را از حقوق قانونی زنان ندارم) نباید این حکم را داد که فعالین حقوق زنان، از حقوق فعلی زنان نمی گویند، یا نیمه خالی لیوان را می بینند و از این قبیل اظهارات حکیمانه!
ضمن اینکه باز هم یادآور می شوم همانطور که شما در مراجعه به یک پزشک نباید توقع داشته باشید از سلامتی اعضای سالم بدنتان بشنوید، بلکه می خواید متوجه بیماریتان بشوید، در رویکرد انتقادی ای که مدافعین حقوق زن پی می گیرند هم توقع شنیدن و خواندن از مشکلات نداشته ی زنان، کمی غیرعادیست! هر چند هر از گاهی برای امیدوار شدن و نیرو گرفتن، مفید است، اما رسالت اصلی این نیست...
از آن روزهایی که فهمیده ام یک پای این "جامعه بشری" می لنگد و یک چیزی این میان انگار سر جایش نیست، تا امروز خیلی چیزها عوض شده. خیلی از برداشتهای من از این بی عدالتیهای میان دو جنس، نگاه من نسبت به خیلی چیزها در تاریخ و فرهنگ و مذهب و ...، اطلاعاتم از دیدگاههای این و آن، از قوانین، از مجازات؛ خیلی چیزها عوض شده، حتی بعضی از همین قوانین که به آنها معترضیم، حتی بخشهایی هرچند جزئی از فرهنگ. اما یک چیز هست که از آن روزها تا امروز همیشه بوده، هرگز ذره ای هم تغییر نکرده و محکم و پابرجا، مثل تضمینی برای برقراری و دوام عصر مردسالاری، همچنان به قوت خود باقیست.
چیزی که اگر سرش را بگیری و پیش بروی به همان داستان همیشگی و تکراری "زنان علیه زنان" می رسی. چه آن روزها، که من دختربچه ی کم سن و سالی بودم و از تبعیضها (به زبان خودم) می نالیدم، چه امروز که حرفی نمی زنم مگر اینکه ساعتها و روزها درباره اش فکر کرده باشم یا خوانده باشم، به هر حال پاسخ اطرافیان مونثم هیچ تغییری نکرده. مسلما اطرافیانم هم در این سالها تغییر کرده اند، اما... - این "اما" کلی غم با خودش دارد. این "اما"، مثل همه ی اماها نیست؛ حرف از زنان و دخترانی میزند، که چه از این نسل باشند، چه از آن نسل، چه جوان باشند، چه پیر، چه در دانشگاه مشغول تحصیل باشند چه در خانه مشغول خانه داری، چه از خانواده ای "فرهیخته" باشند، چه از خانواده ای معمولی، چه سنتی باشند، چه به خیال خود مدرن، چه مذهبی باشند، چه نباشند، غم زنان را ساده می بینند، ساده می شنوند... راحت بگویم ساده می گیرند.
صحبت از "ما"ی خواص، و "آنها"ی عوام نیست. آنها نه همه عوامند، نه نادان، نه سطحی. نه همه آدمهای بی دغدغه ای اند، نه سرخوش و بی خیال. "ما"یی که از بی عدالتی ها می گوییم هم لزوما از خواص و قشر فرهیخته نیستیم، و شاید در ریشه یابی و تحلیلها و تفسیرهامان گاهی کجراهه می رویم. ما هر دو از یک جنسیم، با یک داغ بر پیشانی؛ با این تفاوت که عده ایمان آن داغ را بر پیشانی دیده ایم و عده ای نه. و همین دیدن و ندیدن کوچک، شکاف بینمان را به پرتگاهی بزرگ و عمیق بدل می کند که گاهی انگار هیچ جوری نمی شود از آن گذشت و به آن "دیگری ها" رسید.
کنار هم که می نشینیم و از بی عدالتی ها می گوییم، برای آن عده ی دیگر همه چیز خیلی ساده است: نگاهشون که میکنی انگار دارن به یه غیبت فامیلی گوش میدن . همونطور که سیبشون رو پوست می کنن, گوشه لبشون رو گاز میگیرن و بعد هم نچ نچی و... سیبشون رو گاز می زنن. انگار تو زوایای ذهنشون به سرعت جایی براش پیدا می کنن و سریع بهش انس میگیرن. به همین راحتی !– طوری که مطمئنم اگه یک ساعت بعد همین حرف رو از کس دیگری بشنون ازش می پرسن : بقیه بیمارستان ها همچین قانونی ندارن ؟-.
با بغض، با ناراحتی، باغم، با انزجار، گوشه ای از این نابرابری ها را برایشان تصویر می کنی، با نگاهی که هیچ چیزی درونش نیست، نگاهت می کنند، شاید کمی از ناراحتیت متعجب هم می شوند، و همین طور که دارند به این فکر می کنند که حتما از چیز دیگری ناراحتی، با تو همدردی می کنند و آخرش هم می گویند حالا اشکال نداره! خیلی خودتو ناراحت نکن!
از سخنرانی فلانی گله می کنی، به سادگی می گویند "خوب تو گوش نکن!"، از فلان سریال بی معنا و اهانتش به زنان می گویی خیلی ساده می شنوی "خب ناراحتی نبین!"
به نظرات گاه و بیگاه بعضی خوانندگان همین وبلاگ که نگاه می کنم پیش از هر احساسی فقط "غم" روی دلم می نشیند. هرچند که شاید مردان هم گاهی چنین موضع -در واقع بی موضعی- پیش بگیرند، اما اگر از مشکلات زنان بخوانند حداقل این "احتمال" را می دهند که "شاید" چنین مسئله ای برای زنان مشکل محسوب شود، اما زنان به ندرت جایی برای چنین احتمالی باقی می گذارند. مسائل زنان برای آنها خیلی ساده است، خیلی ساده. وقتی از مسائل زنان می شنوند هیچ تصوری از عظمت و عمق چیزی که تاریخ، فرهنگ، فلسفه، حتی عرفان و مذهب و در پایین ترین و جزئی ترین سطح خود، جامعه را تحت تاثیر قرار داده ندارند. انگار نابرابری بین دو جنس، معضلی مثل تورم، یا اعتیاد است، یک مسئله ی اقتصادی یا اجتماعی که فلانی و فلانی درباره اش نظریاتی داده اند، به فلان دلایل به وجود آمده و با فلان راهکارها هم از بین می رود، به همین سادگی.
اگر از بحثی که مطرح می شود در زندگی شخصیشان ناراحتی یا خسارتی متحمل شده باشند، با تو همصدا می شوند که بله، واقعا همین طور است و به امید برابری. ولی خدا نکند که چیزی که از آن نوشته ای جزو مشکلات شخصیشان نباشد، به سادگی برایت می نویسند: "شما چهره ی یک زن را نمی شناسید اینها فکرهایی است که در چاچوب اتاق شما شاید واقعی جلوه کند اما زن مفهوم دیگری است از زندگی"، "هر کسی یه سلیقه ای داره... خوبه ادم نگاه انتقادی داشته باشه اما نه به هر چیزی"، "فکر نمی کنم کسی زنان را مجبور به این کار کند" و انتقادهایی از این دست...
انگار "زنان" برای آنها دایره ی کوچکیست که فقط خودشان و خواهرشان و دوستانشان و چند فامیل مونث در آن جا می گیرند، و چون این چند نفر از شوهرانشان کتک نخورده اند، خشونت علیه زنان به آنان ربطی ندارد، یا چون ازدواج کرده اند پس هیچ چیز ازدواج زیر سوال نیست، و چون کسی آنها را ختنه نکرده، نمی شود گفت که چنین اتفاقی نشانه ای از یک "دنیای مردسالار" است، و چون آرزوی ریاست جمهوری در دل هیچکدامشان نیست، پس "هر کسی را بهر کاری ساختند"، و چون چادرشان را دوست دارند نه تنها در حجاب کشورشان اجبار یا در مفهوم حجاب نقصی نمی بینند که حجاب خیلی هم چیز خوبیست، و چون در مهمانیها با خانمها بیشتر به آنها خوش می گذرد، پس مسلم است که زنانه و مردانه کردن مهمانی هیچ ربطی به جامعه مردسالار یا چرندیاتی مثل این ندارد...
و از همینجاست که فمینیست بودن در دایره ی لغات خیلی از همین زنان، زنان "افراطی"ای معنا می شود که از هر چیز کوچک و بی اهمیت (که پیداست چرا کوچک و بی اهمیتند: چون مشکل "آنها" نیست) کوه می سازند و فکر می کنند چون مثلا دختران را در فلان شهر ختنه می کنند یا چون یک عده ی کمی (؟!) با پوششان مشکل دارند، یا چون عده ای از زنان مجبور به انجام کارهای خانگیند، دنیا به آخر رسیده...
اگر می شد من این را به در و دیوار این وبلاگ می نوشتم و از همه می خواستم به جای خواندن هر چیزی در این وبلاگ این چند خط را بخوانند و چند ثانیه به آن فکر کنند. آنچیزی که شما یک سری مشکلات جزئی کوچک می بینید که عده ای گرفتار آنند و عده ای نه، یا حتی آن را مشکلی نمی دانید چون سالهاست که با آن عجین شده اید و بخشی از زندگی روزمره تان شده، یا حتی چیز عجیب و غریبی می دانید که تا به حال به گوشتان هم نخورده بوده، و فقط انگار دست آویزی شده برای ما که آتش مظلومیت زن را تندتر کنیم یا بیشتر جلب توجه کنیم؛ برای ما هر چه نباشد یک نشانه است از عصر مردسالاری. عصری که می دانیم پایانش را به چشم خود نخواهیم دید اما برای به پایان رساندنش تلاش می کنیم. آنچیزی که شما یک دریاچه ی کوچک می بینید که "خدا را شکر نسبت به قبل خیلی بهتر شده" برای ما اقیانوس بی کرانه ایست که جزء جزء زندگی روزمره مان را در آمیخته با آن می بینیم...
صحنه ای از فیلم رینگ را به خاطر می آورم: مردی که کلی سیم برق به خودش وصل کرده و داخل وان پر از آب می رود، پاسخش به اعتراض کسی که شاهد این اتفاق است این جمله است که "فکر کردم همه چیز تمام شده، اما حالا می فهمم که این ماجرا هرگز تمام نخواهد شد...."
من هم می دانم که این ساده دیدنها، ساده شنیدنها، ساده گرفتنها، هرگز تمامی ندارند. و همیشه و همیشه غالب زنان، نابرابری را نه محل اعتراض که حتی انکار می کنند... که اگر غیر از این بود "عصر مردسالاری" اینقدر دوام نداشت... اما گاهی دردل که می شود کرد، نمی شود...؟
آیا شما احساس می کنید این جماعت فمینیست، خطری بزرگند برای دنیای بشریت؟
آیا بر این باورید که آنها انسانیت را از زن می گیرند و می خواهند از او کالا بسازند؟
آیا گمان می کنید زنان و شرایطشان همین طوری که هست خیلی هم خوبست؟ و اگر هم بناست چیزی تغییر کند نگاه ما به زنان و شرایطشان است؟
آیا شما هم حضور و وجود نهضتهایی مثل فمینیسم را خطری بزرگ می دانید که تهدیدیست علیه ارزشهایمان، و همانطور که غرب هم نشان داده(!)، نتیجه ای جز شکست و سرافکندگی نخواهد داشت؟ و وضعیت زنان را بدتر از وضعیت فعلی آنها می کند؟
هیچ نگران نباشید. بنده کاملا شما را می شناسم و برآنم تا برای جنگیدن با این نظام فکری پلید و کثیف (!!) راهکاری چند در اختیارتان بگذارم. هر جا به هر کسی رسیدید که از حرفهایش احساس کردید طرفدار برابری حقوق زن و مرد است خونسردی خودتان را حفظ کنید، و وارد میدان شوید:
شما می توانید از راهکار "تساوی و نه تشابه" (که پیش از این هم ذکرش در اینجا و اینجا رفت) استفاده کنید. نه! اصلا نگران نباشید! هیچ نیازی نیست که معنای حرفتان را بفهمید فقط نگاهی عاقل اندر سفیهانه به طرف بیاندازید، پایتان را در یک کفش بکنید و بگویید: "شما همه چیز را با هم قاطی کرده اید! اینکه زن و مرد با هم برابرند به این معنا نیست که آنها با هم مشابه اند"
خلاصه همه بحثهای زیست شناسی و جهلتان از دانش مردم شناسی و یکسری آمار و ارقام را که معلوم نیست واقعا از کجا امده اند را با هم مخلوط کرده، همین که طرف مقابلتان با چشمهای گرد چند دقیقه نگاهتان کرد و چیزی نگفت را به فال نیک بگیرید! حتما "کم آورده" که چیزی نمی گوید!
راهکار بعدی استفاده از چماق "کار کردن زنان در معدن" است. این راهکار هم بسیار جالب و پربازده است. با همان نگاه کردن زیبایتان (در تمامی این راهکارها نگاه عاقل اندر سفیه را فراموش نکنید) رو به روی طرف مقابل بایستید و بگویید: "آیا حق برابر برای زنان خواستن یعنی اینکه ما زنان را وادار کنیم در معدن کار کنند؟"
در کشور عزیز ما از آنجایی که جامعه بشری هنوز فرق زیادی با جنگل و دنیای حیوانات ندارد، بنابر این حق با کسیست که زور بیشتری داشته باشد. با این پیش فرض اکثرا دختران سعی می کنند بگویند که اگر دختر و پسر در شرایط مساوی بزرگ شوند زور بازویشان هم یکی می شود، تا بتوانند در نهایت ثابت کنند که زنان هم زور مردان را دارند. از آنها ساده لوح تر کسانیند که سعی می کنند نادرستی این عقیده را اثبات کنند فقط به این دلیل که بگویند مردان واقعا زور بیشتری دارند، پس آنها هستند که باید در معدن کار کنند و از این دو جمله هم نتیجه بگیرند که بنابر این باید با کل نهضت فمینیسم مبارزه کرد و هر اندیشه ای را در آن با خاک یکسان کرد، و زنان اصلا نیاز به دفاع از حقوقشان ندارند!
هنگام بیان کردن این مثال به هیچ چیز دیگری فکر نکنید مخصوصا به ربط مثالتان با دفاع از حق زن. فقط سفت و سخت بچسبیدش چرا که مثالیست که جواب می دهد؛ شما می گویید جثه زن و مرد به یک اندازه قویست؟ طرف یا می گوید بله یا می گوید خیر، اگر بگوید خیر که حرف شما اثبات شده! لابد قویتر بودن جثه مرد از زن به این معناست که شباهت وجود ندارد، و چون شباهت وجود ندارد پس حقوق این دو هم به یکدیگر شبیه نیست و سرانجامش می شود همین که الان می بینیم: حق و حقوقی که هرچند کاملا مساویند با حق و حقوق زن (همانطور که 5 مساوی است با 50) ولی خب شبیه نیستند دیگر (همانطور که 5 و 50 هم شبیه نیستند)
اگر هم پاسخ بدهد بله، جثه زن و مرد به یک اندازه قوی است، که شما می توانید تا قیامت برایش از اینجا و آنجا مثال بیاورید از در شیشه مربا باز کردن گرفته تا وزنه برداری و ...
بنابر این، کار در معدن زنان سلاحیست که همیشه می توانید خودتان را با آن تجهیز کرده و منطقی بودن و دوراندیشیتان را به منصه ظهور بگذارید.
البته راهکارهای دیگری مثل "شما می خواهید مهر مادری را از کودکان بگیرید"، "شما می خواهید زن را به کالای جنسی(!) بدل کنید" (نه که الان نیست!)، "شما می خواهید روسپیگری را ترویج کنید"، "شما می خواهید ارزشهایی مقدس را به ضد ارزش تبدیل کنید" و ... هم هستند که در فعلا در این مقال نمی گنجند! باشد برای جلسات آموزشی بعدیمان.
موضوع: فمینیستها لطفا خفه شوند!
در این جامعه، فعالین سیاسی، یک مشت جوگیر که تنها افتخارشان زندانی سیاسی شدن است؛ فعالان محیط زیست، یک مشت علاف که خوشی زیر دلشان زده و هیچ بدبختی دیگری ندارند؛ مدافعین حقوق بشر، یک سری آدم فلان که بهمانند، و همین طور هنرمندان و روانشناسان و ... هم یک چیزهایی در این مایه ها محسوب می شوند. در جامعه عزیز ما توصیف آدمها از آب خوردن هم آسان تر است، چه برای عام مردم و چه حتی برای آنها که "تحصیلکرده"اند.
در این میان فعالین و مدافعین حقوق زن هم از این توصیفات و الطاف بی نصیب نمی مانند. مخصوصا که بنا را بر "ساز مخالف زدن" گذاشته اند و جزو معترضین به حساب می آیند. زیاد سخت نیست پی بردن به اینکه عموما در مورد این جماعت چطور قضاوت می شود. اگر این مدافعین حقوق زن یا به تعبیری فمینیستها زن باشند که دو دیدگاه (!) عمده درباره آنها وجود دارد:
1. یک دسته از عزیزان هستند که بر این باورند که فمینیستها اصولا یک مشت آدم عقده ای هستند که سختی و نارسایی ها و کمبودهای زندگی شخصیشان را (که حتما هم یک سری مردهای ظالم در زندگیشان مسببش بوده اند) تعمیم می دهند به همه زنان دنیا!
این دسته در ریشه یابی اینکه چرا بعضی ها - متاسفانه- فمینیست می شوند (و دچار این انحراف اجتماعی) این طور فکر می کنند که این بیچارگان چون در زندگی شخصیشان به عنوان یک زن بسیار سختی می بینند، و اطرافیانشان همیشه آنها را به خاطر مونث بودن تحقیر کرده اند، و از بسیاری از امکانات (که در اختیار دیگر زنان و دختران هست) محروم کرده اند، آنها به این روز افتاده اند و دچار این توهم شده اند که در حق زنان (به خاطر صرفا زن بودنشان) ظلمی روا می شود.
بعضا دیده شده که برخی از این عزیزان، از آنجا که بسیار دلسوز و نگرانند سعی برآن دارند که راهکاری هم برای این طفلکان معصوم ارائه دهند تا از این توهم آنها را رها کنند و چشمشان را به روی زیبایی های زندگی باز کنند. آنها بر این باورند که این جماعت گمراه چشمشان را به روی حقایقی بسته اند، هنوز نمی دانند که "خدمت کردن به شوهر" هم برای خودش لذت بخش است. نمی دانند که بچه داری کردن هم نعمتیست، و هنوز سایه یک مرد را بالای سرشان احساس نکرده اند تا ببینند چه لذت بخش است زن بودن... و خلاصه یک همچین چیزهایی...
بعد از وارد شدن به دانشگاه، آن هم دانشکده علوم اجتماعی، و دیدن چند فقره دانشجوی این رشته بود که فهمیدم رشته ای به نام "مطالعات زنان" وجود دارد. (البته این را هم بگویم که هنوز هم نمی دانم این هم یک گرایش در دانشگاه ماست؟ اگر هست دانشجویانش "روزا کجا می رن؟!!" و اگر نیست چرا مدیر گروه دارد؟! یحتمل خنگی من در این امر بی تاثیر نبوده است.)
راستش مدتها به این فکر کردم که این رشته چگونه رشته ای می باشد. چند احتمال وجود داشت:
۱. چون اصولا کلمه زنان غالبا در علم پزشکی شنیده می شود، مثل بخش زنان و زایمان(!) یا پزشک زنان و ... بعید نبود که شاید یک ربطی به مسائل زیستی و بیولوژیک داشته باشد! اما خب "مطالعات"ش کمی قضیه را بی ربط می کند! و همچنین اینکه چنین رشته ای زیر شاخه علوم تجربیست نه علوم انسانی... (البته بعید نیست که تعریف جدیدی از زن ارائه شده باشد که چون خیلی انسان است(!)، اصلا منکر حیات زیستی و بیولوژیکش شده باشند!)
۲. دومین احتمال که برای من و در این کشور و جامعه عزیز کمی قابل قبول به نظر می رسید این بود که عزیزانی که در این رشته تحصیل می کنند قرار است دست آخر همان "ثبات گرایانی" شوند که احمدی خراسانی در کتاب "زنان زیر سایه پدرخوانده ها" از آنها حرف زده. همان عزیزانی که گمان می کنند مدافع حقوق زنانند و از آنجایی که در حقیقت حقی از زنان ضایع نشده بلکه چون همه حقایق گفته نمی شود، و بسیاری از حقوق شناخته نمی شوند و فرهنگ ما طوریست که همیشه این حقوقی که در قانون اساسی همیشه وجود دارد، آن طور که باید به دست زنان نمی رسد، لذا باید طی برنامه هایی این حقوق را به گوش زنان و البته تکالیفی را هم به گوش مردان برسانیم. که خب این احتمال کمی قابل پذیرش است مخصوصا که هیچ قانون و نظام و پایه و اساسی را نادرست و لازم به اصلاح نمی داند. اما باز هم یک جای کار می لنگد: اگر قوانین "موجود"ی باید جدی گرفته شوند و ضعف در اجراست خب چرا مجریان اصلاح نمی شوند؟ یعنی باید متخصصینی تربیت شوند که مجریان را اصلاح کنند؟
۳. سومین احتمال هم که هیچ جوری با عقل من جور در نمی آمد این بود که "مطالعات زنان" رشته ایست که درصدد اصلاح و تغییر بعضی قوانین ایجاد شده! که خب نیاز به توضیح نیست که وجود چنین رشته دانشگاهی ای مساویست با زیر سوال دانستن قوانین! و هرچند که ما در یک کشور آزاد هستیم و از هرگونه تغییر و اصلاحی به گرمی استقبال می کنیم ولی دیگر نه در این حد!!! کدام نظام عاقلی رشته ای در دانشگاه هایش می گذارد که موجه بودن خودش را زیر سوال ببرد؟!
و من همچنان پا در هوا مانده ام، که این رشته کذایی "مطالعات زنان" یعنی چه جور رشته ای می تواند باشد؟!
فلذا از همه عزیزانی که اطلاعاتی درباره این رشته دارند یا خدای نکرده (!؟) در حال تحصیل آن هستند خواهشمندیم تعریف کوتاهی از این رشته، هدف آن، و اهمیت آن ذکر نموده، خانواده ای را از نگرانی دربیاورند...!
- سخنی باید گفت
" - استاد ، زشتی چه ؟ شما هرگز از زشتی سخن نمی گویید !
-
آیا همان چیزی که هرگز در تلاش برای رسیدن به آن نبوده ای ، که هرگز
نخواسته ای به قلبش وارد شوی ، آیا همان نیست که زشتی می پنداری ؟" (جبران خلیل جبران)
هر از گاهی که در جمعی، کسی از کلمه "فمینیسم" استفاده می کند، گاهی می
بینم که قیافه دیگران در هم می رود و یا با این بحث، مثل مسائلی که مدتی
باب روزند و به اصطلاح مد شده اند و بعد از مدتی هم تبشان از بین می رود
برخورد می کنند ...
به یاد نویسنده ای می افتم که نوشته بود در آمریکا،
در مصاحبه ای، از مردم پرسیده اند : "شما می دانید "کمونیسم" چیست؟ اکثرا
پاسخ داده اند : "من نمی دانم کمونیسم چیست، اما امیدوارم در آمریکا هیچ
کمونیستی وجود نداشته باشد"!
فمینیسم واقعا چیست؟ فمینیست ها چه کسانی اند؟ چه می گویند؟ چه می خواهند؟ چه می کنند؟
چرا در سریالهای (غالبا مضحک و مبتذل)مان وقتی که زنی از مردها گله می
کند، و یا به شکلی "مردستیز" بودن خود را نشان می دهد، دیگری به او می
گوید : "پس تو هم فمینیستی ؟"(!) ؟
چرا وقتی از بازیگران زن و یا زنان مشهورمان می پرسند: "شما فمینیستید؟" رنگشان عوض می شود و سریع می گویند : "نه! من فمینیست نیستم. من طرفدار برابری حقوق زن و مردم" ! (و کلمه برابری را هم با تاکید و حالت خاصی می گویند) ؟
چرا در سریالهایمان، همسران زنان "فمینیست"، همیشه مردانی احمق و ضعیفند، و همیشه با پیشبند و دستکش در حال ظرف شستن یا آشپزی اند؟ ( اسمشان چه بود؟ زن ذلیل؟)
به خاطر دارم روزی در کلاس یکی از بچه ها در کنفرانسش از پسران کلاس پرسید : "اگر همسرتان به شما بگوید درآمد من در ماه یک میلیون تومان است. و حقوق کم تو به چشم من نمی آید. لازم نیست کار کنی، در خانه از بچه ها مراقبت کن. آیا شما قبول می کنید؟" یکی از پسران به شکلی کاملا معقول، منطقی و واقع بینانه، پاسخ منفی می دهد. چرا بچه ها به خاطر این جواب او را "مردسالار" تصور می کنند؟ لابد اگر به شکل احمقانه ای پاسخ مثبت می داد، آنوقت "فمینیست" فرضش می کردند!
چرا هربار که از کسی (مخصوصا پسران) نظرش را درباره فمینیسم می پرسم، بی درنگ پاسخ می دهد: "کاملا مخالفم!" ؟
چرا در حلقه مطالعاتیمان، وقتی که یکی از بچه ها از تکراری شدن بحث گله می کند، می گوید: "مثلا بسه دیگه از فمینیسم گفتن ... دفاع از حقوق زن دیگه بسه ... بسه انقدر از حق زنها گفتن ... بسه ... بسه ... "؟
می دانید ...؟ راستش اگر فمینیسم انقدر چیز وحشتناکیست و فمینیست ها
چنین موجودات بد و ترسناکیند، من یکی که امیدوارم، کشور عزیزمان از لوث
وجود همه فمینیستها پاک شود!!!
-----------------------------------------------------------------
سه سال پیش بود انگار... بهمن و اسفند 83 یا 84 ؟ درست خاطرم نیست! دو ماه بی خوابی و دوندگی برای روز 8 مارس. 13 یا 14 مقاله نوشته بودیم، تایپ کرده بودیم، روی کاغذهای رنگی پرینت گرفته بودیم. حدود 300 کارت برای این روز درست کرده بودیم تا به همه بچه های مدرسه بدهیم ... دو نفر بیشتر نبودیم و فشار کار خیلی زیاد بود. کسی مجبورمان نکرده بود. نمره ای هم نداشت. و هیچ امتیاز دیگری. به هر شکلی که بود، ما تا یک هفته بعد از 8 مارس کار خودمان را کردیم. از چیزهایی که فکر می کردیم شاید مونثها باید بدانند، نوشتیم... از خانواده گفتیم که چطور مردسالاری از کودکی "با شیر اندرون می شود" و تا آخر پیری "با جان به در"! از رسانه ها گفتیم که چطور حتی با تبلیغ ها هم می خواهند این فرهنگ با قدمت "مردسالاری" را به خوردمان دهند (مثلا با مایع ظرفشویی ای که نامش "بانو"ست! یا رب گوجه فرنگی خریدن یک مرد برای همسرش در روز زن، آن هم به عنوان هدیه ! و خیلی چیزهای دیگر ...) از تاریخ و تمدن گفتیم که خوش باورانه آن روزها گمان می کردیم فقط تا 2500 سال پیش قدمت دارد تمدنی که در آن تنها "آقایان" حکومت نمی کردند! از خیلی چیزها گفته بودیم ... حتی از ضرب المثلها و یا کاریکاتورهایی که در آن زنان بیش از حد تکریم می شوند ...
آن روزها، ما خودمان هم خود را فمینیست نمی دانستیم. از ترس بود ...؟ یا از بی ادعاییمان ...؟ نمی دانم. چطور شد که فکر کردیم انگار ما هم کمی "فمینیست" شده ایم ... ؟
هیچکس دوست ندارد خود را در یک جمله خلاصه کند. دوستی را در همین دانشکده خودمان به خاطر می آورم که دیگران را همیشه خیلی کوتاه، شاید در نیم خط و نهایتا فقط طرفدار یک مکتب تعریف می کرد و به خودش که می رسید می گفت : من طرفدار مکتب واقع گرایی ام ... اومانیست هم هستم .... البته سکولار هم هستم (قطعا برای هر کدام هم چند خط تعریف داشت ...)
فمینیست ها هم فقط فمینیست نیستند؛ مثل همه آدمها ... مثل من، مثل شما... که فقط در یک خط نمی توان تعریفمان کرد ...
نوشین احمدی خراسانی در کتابش می گوید: "بیچاره زنها که هر کس به هر شکلی که بخواهد به حق و حقوقشان اشاره بکند، نامش فمینیست می شود!" انگار هر گونه طرز فکری که در آن بویی از توجه به جنسیت بیاید، نامش فمینیسم است! البته من کوچکترین نگرانی ای بابت این ندارم که مبادا نامم فمینیست شود؛ این حرف را برای کسانی می زنم که همه حرفهای بعضا نامعقول، غیر منطقی و شاید مردستیزانه و یا ظالمانه ای را که در آن به حق و حقوق زن اشاره ای می شود، به نام فمینیسم می نویسند و متعاقبا از هر چه فمینیست است حالشان به هم می خورد ...
راستش را بخواهید من هم کاملا نمی دانم فمینیسم چیست. نه از موج اول و دوم و سومش خبر دارم، نه از بنیانگذارانش، نه از خاستگاهش (با الف بود یا با واو ؟! دکتر عبداللهی کجاست؟!) و نه از تفکر بزرگترین نظریه پردازانش... این مکتب، برای من جزو آن دسته مکاتبی نیست که بعد از شناختنش جذبش می شویم و فکرمان را منطبق با آن می کنیم. من هم مثل خیلی زنان دیگر پیش از اینکه بدانم "فمینیسم" چیست، به شکلی فمینیست بوده ام ...
تنها کمکی که این "نام" به من کرد، این بود که بدانم تنها نیستم، که
بدانم فقط من نیستم که می خواهم جلوی خیلی چیزهایی که می خواهد دست و پایم
را ببندد، بایستم و بگویم : نه ! به من کمک کرد که بدانم این "تقدیر الهی"
نیست که می خواهد از من چیزی بسازد که نمی خواهم باشم، اگر این قضای الهی
بود و تغییرناپذیر، که اینهمه آدم جلویش نمی ایستادند و با عقل و منطق سعی
در تغییرش نداشتند...
- تغییر چه؟ بستن دست و پا برای چه کاری؟ چه کاری هست که سنت به تو اجازه انجامش را نمی دهد؟ مگر الان در چه وضعیتی هستیم که باید تغییرش داد؟
بگذارید برای جواب به این سوالها دو وضعیت را در نظر بگیریم و با هم
مقایسه کنیم. شاید این طوری بهتر بفهمیم چه چیزی هست که انقدر مرا و خیلی
های دیگر را ناراحت می کند... چه بی عدالتی ای بین دو جنس وجود دارد، که
انقدر همه را به اعتراض واداشته ...
برای من مهم نیست که فمینیست هستم یا نه... این طرفداری از مکتب فمینیسم است یا نه ... من فقط می دانم که
" گر بدینسان زیست باید پست
من چه بیشرمم اگر فانوس عمرم را
به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست."*
من برای تغییر این وضعیت نهایت سعیم را خواهم کرد و "خودم" را خواهم ساخت ... امروز هم می خواهم به جبران همه قدمهایی که برای "انسان" شدن، برای گذر از یک زن سنتی به یک زن مدرن، برنداشته ام؛ فضای دیگری در این دنیای مجازی ایجاد کنم. فضایی که در آن دیگر کسی از فمینیست ها بیزار نباشد و از فمینیسم وحشت نداشته باشد. جایی که بتوانم از ناراحتی هایم، راحت تر بگویم ... آدرسش را با اقتباس از سایت we for change (تغییر برای برابری) گذاشته ام : www.we-be4-change.blogfa.com هنوز چیزی در این وبلاگ نیست. حتی عنوانی هم ندارد. اما این هم قدم کوچکی است ...
