![]() |
ولی وقتی زنها به هم می رسند
سر تا پای هم را ور انداز می کنند.
(ضرب المثل آلمانی)
در مقابل جمله ی بالا چندین واکنش می توان نشان داد: می توان عصبانی شد... می شود تایید کرد و خندید... یا مثلا چشمها را تنگ کرد و گفت: اتفاقا برعکسه!
البته شما آزادید که برداشت خودتان را داشته باشید، اما راستش را بخواهید من خیلی هم مخالف این ضرب المثل نیستم! (البته واضح و مبرهن است که نه به طور مطلق!) نه! قیافه تان را آن شکلی نکنید! هنوز برای اینکه گمان کنید بنده هم مصداقی برای "زنان علیه زنان" هستم، کمی زود است!
اصلا بیایید این موضوع را از جای دیگری شروع کنیم و با مثالی دیگر. مثالی که شاید کاملا بی ربط به نظر برسد:
------------------------------------------
کسی برایم نقل می کرد: "بچه که بودم گاهی آدمهایی را می دیدم که اطرافیانم در غیابشان از اینکه مثلا اهل کدام شهرند حرف می زدند. چیزی که من می دیدم آدمهایی بود که گاهی کلمات را کمی متفاوت با دیگران ادا می کردند، گاهی هم حتی من متوجه هیچ تفاوتی نمی شدم. فقط خانواده و اطرافیانم من را از یک چیز مطمئن کرده بودند، اینکه آنها خودشان متوجه اصالت آن شخص می شوند بدون اینکه او خودش چیزی بگوید و دیگر اینکه از "لهجه اش" متوجه این امر مهم (که اصالت است!) می شوند. در بچگیهایم هیچ وقت فرق آن آدمها را با بقیه نمی فهمیدم. ولی دوست داشتم زودتر بزرگ شوم آنقدر که من هم بفهمم آدمهایی که می بینمشان اهل کجا هستند! و بعد هی دقیقتر شدم در این تفاوت حرف زدنها که یاد گرفته بودم اسمش لهجه است. و این نشان از بلاغتم بود که علاوه بر اینکه متوجه حرفهای دیگران می شوم به لهجه شان هم دقت کنم."
البته در جامعه ی ما شکاف بین قومیت ها و شهرهای مختلف به وضوح وجود دارد و آشکار است، اما در دیگر فرهنگ ها رنگ پوست هم شکاف بزرگی بین آدمها ایجاد می کند. اما آیا آن فاصله خود به خود شکل گرفته و بچه ها از بدو تولد می دانسته اند که سیاهان پست تر از سفیدپوستانند؟ واضح است که اینطور نیست. این هم مثال کوچکی در تاییدش: "کسی زنگ در خانه ای را می زند، و دختر بچه خانواده در را باز می کند. دختر بچه به مادرش گزارش می دهد که خانمی دم در آمده بود و با شما کار داشت. مادر می پرسد او سیاهپوست بود؟ کودک جواب می دهد: نمی دانم! من از او نپرسیدم!"
آیا اگر ما تفاوتها را به فرزندانمان نشان ندهیم، و این تفاوتهای کوچک را در چشم آنها برجسته نکنیم، باز هم آنها مثلا به لهجه ی دیگران یا رنگ پوستشان حساسیتی نشان می دهند؟
------------------------------------------
خب حالا برگردیم به بحث خودمان. اگر از من بپرسند که آیا زنها ظاهر بینند؟ کمی قیافه ام را کج و کوله می کنم و پرسشگر را برای این سوال نادرست و کلیشه ای ملامت می کنم؛ اما خواه ناخواه دوستان و اطرافیان مونثی را به خاطر می آورم که هر چه سعی می کنم نمی توانم نام قابل قبول و خوشایندی بر رفتار و واکنششان بگذارم! مخصوصا واکنششان نسبت به دیگر زنان:
دخترانی که چند تار مو (تکرار می کنم چند تار موی سهوا بیرون آمده از مقنعه)ی دختری را در کمتر از چند ثانیه می بینند و یک ساعت راجع به "مش" تازه اش، قشنگ بودن یا نبودن رنگش، فاصله ی این مش کردن با دفعه ی قبل، و دیگر متعلقات این اتفاق پیش پا افتاده صحبت می کنند...
دختری که از جلوی جمع دیگر دختران رد می شود و دیگران به مدت یک ساعت و سی و پنج دقیقه راجع به آرایشش، اینکه خط چشمش را چطور کشیده بود، اینکه این رنگ پنکک به صورتش می آمده یا نه، اینکه کله ی صبح کی وقت کرده انقدر آرایش کند، اینکه مدل مانتویش چقدر زشت بود، یا کفشش را تازه خریده بود و هزار جور جزئیات دیگر صحبت می کنند...
دانشجویی که اعتراف می کند فلان استاد (خانم) را خیلی دوست داشته و وقتی دلیل را می پرسم می گوید "خیلی خوشگل بود!"
خانمی که از عروسی برگشته و وقتی از او راجع به عروس می پرسند جوابش کاملا مناسب درج در یک فیلمنامه است! از بس که از هیچ جزئیاتی نمی گذرد و از تعداد نگین هایی که روی موهای عروس کار شده بوده تا تمام طیف رنگی سایه ی چشمش، همه را از بر می تواند برای پانزده نفر توضیح دهد!
دختری که میان حرفش یک لحظه نگاهش به جای دیگری می افتد و یک دفعه وسط حرفش می گوید: این پسررو! چه ابرویی برداشته!
خانمی که اگر بخواهد فلان شخص را به خاطرتان بیاورد 1001 چیز کوچک و بزرگ فقط از صورتش (که دماغش چه شکلیست، فلان خالش کجاست، ابروهایش چه مدلیست، چشمهایش چه شکلیست و ...) و البته 100 تا چیز دیگر هم از مابقیش(!) برایتان ردیف می کند!
و هزار و یک اتفاق دیگر که شاید بارها دور و برمان دیده ایم و هیچ تناقضی با جمله ی "وقتی زنها به هم می رسند سر تا پای هم را ور انداز می کنند" ندارند!
آیا زنها "ذاتا" ظاهربینند و چیزی که هرگز از دیدشان دور نمی ماند ظاهر آدمهاست؟ آیا زنها ذاتا جزئی نگرند ولی از این ذات جزئی نگر درست استفاده نمی شود؟
سعی کنید ارتباطی بین این اتفاقات و آن مثالهای آغازین پیدا کنید. چه چیزی باعث می شود که یکباره مش کردن یا مش نکردن موی فلانی برایمان اهمیت پیدا می کند؟ آیا این مشابه با همان چیزی نیست که باعث می شد اینطوری حرف زدن یا آنطوری حرف زدن دیگری برایمان اهمیت پیدا کند؟ یا سفید بودن و سیاه بودن دیگری برایمان مهم شود؟ هر چه که هست، این "اهمیت پیدا کردن فلان چیز" است که یکدفعه آن چیز را برایمان پررنگ می کند و اگر آن چیز پر رنگ یک چیز عینی و در ظاهر باشد، دیگران را به این نتیجه می رساند که ما ظاهر بینیم.
آیا اگر ما در یک دنیایی زندگی می کردیم که زیبایی "وظیفه"ی زنان نبود، و ملاکی نبود برای رتبه بندی زنان از خوب به بد؛ و آیا اگر استفاده از لوازم آرایش و مهارت در این استفاده، هنر خاصی نبود، و استفاده کردن یا نکردنش نه چیزی را تعیین می کرد و نه به جایی برمی خورد؛ آیا ما زنان باز هم "می آموختیم" که سعی کنیم از کنار زن بودن دیگران به راحتی نگذریم؟ و یا حتی هر جا که احساس کنیم به زن بودن ما دست درازی ای شده و زیبایی که بنا بوده همیشه برای زنان باشد کم کم به دست مردان هم افتاده، حتما ابراز عقیده ای کنیم و نظری بدهیم راجع به پسری که موهایش را رنگ کرده یا ابرویش را اصلاح...؟