![]() |
تا جایی که حافظه ی تاریخی مان (!) یاری می کند این طفیلی وجود مرد
بودن همیشه برای زن برقرار بوده، زنهای "بزرگ"مان، یا مادر فلانی بوده
اند، یا دختر بهمانی، یا همسر دیگری -البته اگر غیرت این دیگری اجازه می
داده که همسرش را به دیگران معرفی کند. همیشه همین طور بوده مگر اینکه هر
از گاهی معدود کسانی پیدا شوند و بنویسند که مثلا "فاطمه، فاطمه است" نه
دختر پیامبر، نه همسر این امام و نه مادر امامان دیگر. همیشه زنان را وقتی
بزرگ می دانسته ایم که نسبت نزدیکی داشته باشند با مردان بزرگ؛ و این
بزرگی را همیشه به شکلی "انتصابی" به دست آورده اند و نه با انتخاب خودشان
و اکتسابی.
تا اینجا را که همه می دانسته ایم و به اندازه ی کافی گل بوده؛ اما
اخیرا انگار بناست که به سبزه نیز آراسته شود! البته این بار هم می شود
تاریخ 2500 ساله ی خودمان را زیر و رو کنیم و بالاخره از جایی سندی مبنی
بر اینکه "خودمان بهترش را داشته ایم" پیدا کنیم، اما تا جایی که پیداست
این سبزه را وامدار انتخابات اخیر ریاست جمهوری آمریکا و "بانوی اول" شدن
میشل اوباما هستیم.
اینکه این زن در انتخابات ریاست جمهوری نقش فعالی ایفا می کرده قطعا کافی نبوده تا بانوی اول کشورش شود، برای بانوی اول شدن یک چیز دیگر هم لازم است: همسر رئیس جمهور بودن! البته واضح است که بانوی اول بودن به اعتبار همسر رئیس جمهور یک کشور بودن اختیار رسمی ای به هیچ همسر رئیس جمهوی نمی دهد، چرا که هیچ بعید نیست توانمندیهای سیاسی این شخص مثل توانمندیهای فنی یک "خانم مهندس" باشد وقتی که مهندس شدنش را مدیون همسر مهندسش است! تا آنجایی که ما می دانیم همسران روسای جمهور اگر هم فعالیتی داشته اند مدیریت یا راه اندازی NGO ها و موسسات خیریه بوده و از این قبیل کارهای خرده ریز دیگر! کارهایی که مثل همیشه به اعتبار "اخلاق" بزرگ دانسته می شوند؛ کارهایی مثل همان فعالیت های یک خانم مهندس قلابی! قطعا بانوی اول کشور شدن به معنای تاثیرگذارترین زن یک کشور بودن نیست!
آیا بناست که ما از حضور اینچنینی زنان خوشحال باشیم؟ حضوری کاملا نمادین و در قالب همان سنتهای هزاران سال گذشته؟ آیا این مثلا شکلی از تجدد است؟ و اگر توانمندیهای همسر یک رئیس جمهور با خود او برابری کند، آیا "بانوی اول" شدنش همچنان باید به اعتبار همسر رئیس جمهور بودنش باشد؟