تبليغاتX
وهم سبز رنگ - مثل پروانه ای در مشت، چه آسون میشه ما رو کشت...
image hosting by http://www.photoblog.com/

چند روز گذشته است ولی بهت ما تمام نشده. نمی فهمیم چطور به خودشان اجازه دادند که دروغی به این عظمت را به خوردمان بدهند، و به شعورمان این طور آشکارا توهین کنند. و پاسخشان به بهتمان و نگرانیمان از به باد رفتن "جمهوریت" و "اسلامی بودن" نظام حاکم به کشورمان، چکمه پوشها باشند و لباس شخصیها، و توهین و مشت و لگد و باتوم و حتی گلوله. صداقت و پاک بودن حسابشان را هم هر آدم از همه جا بی خبری می تواند از این باکشان از محاسبه و به گلوله بستن مخالفان و مسدود کردن همه ی راههای ارتباطی و بازداشت و فیلتر و پارازیت و آن صدا و سیما که رسانه ی شخصی حضرات شده، بفهمد.

از آن راهپیمایی میلیونی که به خانه بر می گردیم، ساده لوحانه در شبکه های تلویزیون دنبال گوشه ای از آن عظمت می گردیم. بی فایده است، انگار دشمن دانستن خودمان را دست کم گرفته ایم! شبکه های "بیگانه" هم - که این روزها از هر شبکه ی لابد خودی ای بهتر دردمان را می فهمند-، با هزینه های هنگفت و مضرات شدیدی با پارازیتهایی که دولت صادق و مهرورزمان رویشان انداخته، مسدود شده اند. اینترنت هم که به شکل دیگری صداقت و مهرورزیشان را به ما اثبات می کند. سیستم پیامک هم که چند روزی هست این صداقت را به ما اثبات کرده.

روز بعد هم به جز مجموعه های کمدی که نمی دانیم به چه مناسبت از تلویزیون پخش می شود، هیچ شبکه ای عظمت سکوت اعتراضمان را نمایش نمی دهد. فقط در اخبار سراسری در کمال وقاحت از "آشوبهای دیشب تهران" می گویند. ساده دلیم که گمان می کنیم رسانه های ما رسانه ملی اند، سیمای مثلا جمهوری مثلا اسلامی، پیرزن و پیر مردهایی را نشان نمی دهد که با عصا چند کیلومتر راه را در اعتراض به نتایج انتخابات طی کردند. آن خانم جوانی را نشان نمی دهد که برای کفش ناراحتش همه ی مسیر را پا برهنه بر روی آسفالتهای داغ خیابان انقلاب آمد. آن زن و شوهر را نشان نمی دهد که با وجود آنکه می دانستند شاید خطری در کمین باشد، با نوزادشان در این راهپیمایی شرکت کرده بودند. آن مرد معلولی را نشان نمی دهد که نقص جسمانیش هم مانع از حضورش در این اعتراض نشده بود. گوینده اخبار به جای همه ی اینها، از اغتشاش گری دیشب میدان آزادی می گوید که در آن "در درگیریهایی چند تن از هم وطنانمان کشده شدند". و بعد هم مسیرهای راهپیمایی ای را اعلام می کند که مردم آگاه و همیشه در صحنه مان ساعت 4 بعد از ظهر در اعتراض به اغتشاش گریها انجام خواهند داد، آن هم درست در مکانی که بنا بود ما سکوت اعتراض آمیزمان را یکبار دیگر در آنجا به گوش همه برسانیم.

بعد از ظهر همان روز است. مثل مجنونها در اتاق راه می روم، به این همه وقاحت فکر می کنم و هر ازگاهی بغض چند روزه ام چشمهایم را خیس می کند. به مردمی فکر می کنم که دروغهای عظیم این رسانه را باور کرده اند. مردمی که شاید بی خبر از همه جا، نگرانی ما را از کشوری که دارد "کنام پلنگان و شیران" می شود نمی فهمند. برای ملتی اشک می ریزم که چه بسا نمی دانند دلیل اشک ریختنم را. راهپیمایی بعد از ظهر لغو شده و ما نمی دانیم با این همه غم، با این همه بغض، با اینهمه خشم و انزجار چه کنیم. نمی توانیم در خانه بنشینیم... نمی توانیم...

بیرون می زنیم، اما نه به سمت جایی که در یک بازی کودکانه و انگار از سر لجبازی قرقش کرده اند، مردمی که خود را از ما نمی دانند، کسانی که انگار نمی فهمند اعتراض ما به خاطر سرنوشت کشوریست که برای همه ی ماست.

با خواهرم "اشرفی اصفهانی" را قدم زنان و محزون بالا می رویم. در این شهر جایی نیست که کمی آراممان کند؟ هر از گاهی جای سوختگی ای را کنار زباله ها یا در محل سطل های بزرگ زباله می بینیم، با پوزخند تلخی به همدیگر نشانش می دهیم: "اغتشاش گران بوده اندها!"

نزدیک درمانگاه پیامبر که می رسیم، خواهرم می گوید: "بریم امامزاده..." . امامزاده عین علی، زین علی امام زاده ی کودکی های من است؛ کودکی هایی که این روزها بر خلاف همیشه عجیب هوایش را کرده ام. کودکی هایی که در آن از کنار دیوارهای کوتاه و کاهگلی رد می شدیم و به این امامزاده می رفتیم و از پشت نرده هایش آن دره پر دار و درخت را می دیدیم و شیب این دره همیشه ترس لذت بخشی داشت. امامزاده ای که روی سکوهایش می نشستیم و کیم دو قلو می خوردیم. آن روزها فکرش را هم نمی کردیم که روزی به اینجا برسیم. آن روزها، تنها روزهایی بود که حق داشتیم "هیچ فکری نکنیم" و بی خبر و شاد سرگرم بازیمان باشیم. آن روزها مثل این روزها نبود که بشود خود را به بی خیالی زد و هیچ فکری نکرد و یا مثل عده ای پیروزی وقاحت بر اخلاق را جشن گرفت و پای تلویزیون کمدی تماشا کرد. خنکای عصرهای امامزاده، زیر سایه ی آن درخت کهنسالی که می گفتند روزهای عاشورا خون گریه می کند، شاید مأمن خوبی باشد برایمان که خسته ایم از این ظلم و تحجر و استبداد.

به سمت امامزاده می رویم و در راه با زنده کردن خاطره کودکی هایمان، سعی می کنیم چند لحظه ای فراموش کنیم خونهایی که این روزها به راحتی ریخته می شود و مردم بی پناهی که به جرم اعتراضی که حقشان است با نیروهای نظامی وارداتی سرکوب می شوند و این همه وقاحتی را که دولت با رسانه هایش به خورد مردم بی خبر می دهد.

وارد امامزاده که می شویم یک کیوسک مثل کیوسکهای گل فروشی نزدیک در ورودی امامزاده است، چیزی که تا همین چند سال پیش هم نبود. با آن همه قبری که اضافه شده عجیب هم نیست که گل یا گلاب بفروشند. اما اینجا انگار چیزی نمی فروشند، یک زن داخل کیوسک کنار درش نشسته، و دو زن دیگر هم بیرون روی صندلی هایی و با هم مشغول صحبتند. از کنارش که رد می شویم یک سبد بزرگ می بینیم پر از چادر های رنگی. زن که ما را می بیند می گوید "دخترم، چادر وردارین". زن عامی ایست که نمی شود با او وارد گفتگو شد؛ هرچند که تحجر که جوابی ندارد، جوابش خاموشیست مثل جواب ابلهان. من و خواهرم نگاهی به هم می کنیم، بغضهایمان را برمی داریم و بر می گردیم. غم هایمان انگار کافی نبودند، همین یکی را کم داشتیم. ما را به جرم زن بودن دیگر به امامزاده ی کودکی هایمان هم راه نمی دهند. دلم می خواهد همان کنار در بنشینم و های و های گریه کنم، برای جامعه ی عوام زده ای که در آن دنبال حقوق انسانی افراد می گردیم، در حالی که حق انتخاب پوششمان را هم نداریم. برای جامعه ای که 4 سال است هر روز به جای پیشرفت عقب گرد کرده است. و ما به خاطر پارچه سیاهی که روی سرمان نیست بیرون از دایره انسانها افتاده ایم. ما را به مکان های مقدس راه نمی دهند. ما ناپاکیم.

زن بودن ما همه جا با ما هست.

 دوشنبه 1 تیر1388 *  13:44   نجمه واحدی  |