![]() |
چند روزی بیشتر نیست که موضوع اجباری بودن چادر -هم برای پرسنل و هم برای مراجعین- رو در بیمارستان بقیه ا... اعظم فهمیدم . وقتی شنیدم همه عضلاتم منقبض شد - مثل کسی که خطری حس کرده- . عصبانی بودم , به زمین و زمان بدوبیراه میگفتم , نمی تونستم هضم کنم که چطور چنین چیزی امکان داره ؟ اصلا چرا باید چنین چیزی وجود داشته باشه ؟ این قانون رو کی گذاشته ؟ پس چرا کسی کاری نکرده ؟ یعنی کسی هیچی نگفته ؟ چطور میشه اینطوری به شعور کسی توهین کرد ؟ رئیس بیمارستان –که حتما یه جراح معروف هم هست- چطور حاضر شده زیر بار همچین قانونی بره ؟
خودم رو می دیدم که با چشمای گرد شده از خشم , سر نگهبان بیمارستان فریاد میزنم که : کدوم احمقی این قانون مسخره رو گذاشته ؟ من اگه این چادر رو سر نکنم تو می تونی چیکار کنی ؟ مگه اینجا امامزاده ست ؟ - هرچند برای من چادرسر کردن توی امامزاده ها به همون بی ربطیه چادر سر کردن توی یه بیمارستانه اما خب , آدم وقتی عصبانیه فقط حرف میزنه بدون اینکه فکر کرده باشه -.
و ...
اما این شاید همه درد نبود .
بعد از اون به هر کس که میرسم شروع میکنم با عصبانیت موضوع رو تعریف کردن – شاید مثل بچه ای که کار بد دوستش رو نمی تونه توی دلش نگه داره- .
اما ...
نگاهشون که میکنی انگار دارن به یه غیبت فامیلی گوش میدن . همونطور که سیبشون رو پوست می کنن, گوشه لبشون رو گاز میگیرن و بعد هم نچ نچی و... سیبشون رو گاز می زنن .انگار تو زوایای ذهنشون به سرعت جایی براش پیدا می کنن و سریع بهش انس میگیرن . به همین راحتی !– طوری که مطمئنم اگه یک ساعت بعد همین حرف رو از کس دیگری بشنون ازش می پرسن : بقیه بیمارستان ها همچین قانونی ندارن ؟-.
واکنش هاشون از جنس واکنش اولین زنیه که وارد بیمارستان شده . وقتی شنیده- لابد که نه ,حتما - اول تعجب کرده و با یه گرویی یه چادر گرفته و داخل شده , تسلیم !
یا شاید اولین زنی که وارد شده چادری بوده ؟!
" آیا در این دیار کسی هست که هنوز
از آشنا شدن
با چهره فنا شده خویش
وحشت نداشته باشد ؟ "*
حالا دیگه عصبانی نیستم. غم , تنها چیزیه که همه ذهن و بدنم رو مسموم کرده .
*فروغ , دیدار در شب